تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 11

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

کار سختی نبود لبخند زدم.خیلی جدی گفت:نبینم اشتباه کنیا!
من:باشه!
_ خوبه!
به کشو های کناری اشاره کرد و گفت:دوتای اولی مال منه دوتای دومی مال گلساس!اینا پوشه های بیماراستهر کسی که میاد پوششو بهش میدی میفرتیش داخل بعدم که برگشت اخرین برگشو نگاه میکنی اگه مهر خورده میگیری میذاری سرجاش اگه نخورده میذاری کنار تا بعدا چک بشه!ترتیب پوشه ها بر اساس حروف الفبا از روی فامیلاشونه! هر کسی که جدید میاد تو جلسه دوم از پوشه های جدیدی رو که تو کشوی دومی میزتن بهش میدی میگی فرم رو پر کنه کامل بعد با پوشه میفرستیش داخل.
من:فهمیدم!
سرشو تکون داد و گفت:وقتی بیمار تو اتاقه نه تلفنی رو وصل میکنی نه خودت میای داخل نه اجازه میدی کسی سرشو بندازه پایینو بیاد تو مگه این که قبلش خبر داده باشیم! ورودی تلفن اتاق من ستاره 1 ورودی اتاق گلسا ستاره دو اگه کاری داشتی اینجوری خبر میدی!
من:کامل فهمیدم!
اون که انگار تازه یخاش اب شده بود لبخندی زد و از جاش بلند شد و گفت:خوبه افرین!اگه حواست جمع باشه اصلا کار سختی نیست!حالا بیا بریم ابدار خونه رو نشونت بدم!
از جام بلند شدم رفتیم تو ابدار خونه همون جا یه در داشت که به سمت سرویس بهداشتی باز میشد. بهم نگاه کرد و گفت:بیمارا اجازه ندارن اینجا برن دستشویی اگه کسی خواست بره بهشون میگی برن از دستشویی تو راهرو استفاده کنن!
من:باشه!
رفت سمت دستگاهی که رو کابینتا بود گفت:اینو میدونی چیه؟
من:نه!
این دستگاه قهوه جوشه. طرز کارشو بهم گفت و بعد اضافه کرد من قهمو شیرین میخورم . گلسا تلخ و با شیر!تو چه جوری دوست داری؟
شونه هاموانداختم بالا و گفتم:من تا حالا نخوردم!
ابروهاشو داد بالا و گفت:واقعا؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
_: میخوای امتحان کنی؟تکیه دادم به کابینت و گفتم: چرا که نه؟!
در یکی از کابینتا رو باز کرد قهوه با یه لیوان خوشگل ابی که روش عکس هیولای کارتونی داشت بیرون اورد و گفت:این لیوانه منه باید برای خودت لیوان بیاری ولی حالا این دفعه اشکالی نداره!
قهوه رو داد بهمو گفت:ببینم یاد گرفتی! کارایی که گفته بود انجام دادم و دستگاهو زدم به برق!رو کردم بهشو گفتم:حالا باید صبر کنیم!
_: افرین!
خب حالا باید درباره گلسا بهت بگم!
همون موقع صدای در اومد خواستم برم ببینم کیه که دستشو گرفت جلومو گفت:هیس!
نگاهش کردم اومد سمتم و با صدای ارومی گفت:ببین من الان یه کاری میکنم ولی تو روی هیچ منظوری نگیرش بعدا برات توضیح میدم قبل از این که چیزی بگم . ایستاد رو به روم شونه هامو گرفت سرشو بهم نزدیک کرد و گفت:لباتو ببر تو دهنت و تا میدوتی فشارشون بده! کاری که گفت رو کردم سرشو اورد جلو طوری که میخواست منو ببوسه چشمامو محکم بستم و لبامو رو هم فشار دادم صورتش نزدیکم بود ولی هیچ تماسی برقرار نشد .
یه دفعه صدای جیغ خفیفی رو شنیدم! مهران شونه هامو ول کرد اروم لای چشممو باز کردم دختر ظریف نقشی دستشو گذاشته بود رو دهنشو به ما خیره شده بود.
مهران به من اشاره کرد که حرف نزنم!منم ساکت شدم. دختره که قد بلند و چشمای روشن و درشت و موهای بوری داشت با حرص گفت:تو اینجا چی کار میکنی؟
مهران برگشت طرفشو گفت:نمیدونستم باید از تو اجازه بگیرم!
فهمیدم دعوا خونوادگیه دست به سینه ایستادم و سرمو انداختم پایین و رفتم عقب.
دختره پوزخندی به من زد و گفت:منشی جدیدته؟
مهران:چیه فضولی؟یا حسودیت گل کرده!
_: هه حسودی؟من به یه منشی حسودی نمی کنم!
پر رو چه از خود متشکرم هست !نفسمو با حرص دادم بیرون!
مهران گفت:زود کارتو بکن و برو.
رو به من کرد و گفت تو اتاقم!
انچنان جدی و قاطع گفت که مطیعانه مثه بچه ای که دنبال ناظم مدرسه میره تو دفتر دنبالش راه افتادم.
دختره یه نگاهی سر تا پای من کرد و بهم پوزخند زد. منو متقابلا همون کارو کردم انتظار چنین چیزی رو نداشت با تعجب نگاهم کرد. چشمامو ریز کردمو و نگاهش کردم بعد وارد اتاق مهران شدم و در رو بستم!
نشست رو مبلای چرمی که رو به روی میز کارش بودن رفتم جلو و با صدای خفه ای گفتم:این چه کاری بود؟حالا فکر میکنه داشتیم همون میبوسیدیم!
مهران لبخندی زد و با خونسردی گفت:میخواستم همین فکرو بکنه!
با تعجب نگاهش کردم مچ دستمو گرفت و کشید نشستم روی مبل گفت:ببین میخوام یه چیزی رو بگم تو اینجا منشی اونم هستی کارایی که مربوط به منشی میشه رو براش انجام میدی ولی نه باهاش قاطی شو نه دهن به دهن! این دختره میخواد یه جوری خودشو به من بچسبونهَ! من بهش گفتم دوست دخترمو اوردم اینجا منشی بشه یه جورایی ممکنه بهت حسادت کنه ولی میخوام براش نقش بازی کنی تا دست از سرم برداره ! میتونی!
به چشماش نگاه کردم و گفتم:این یکی رو قرار نبود...
ملتمسانه بهم چشم دوخت! انگشت اشارمو بالا اوردم که یه چیزی بگم یه دفعه صدایی از بیرون شنیدم . انگشتمو گذاشتم رو بینیمو اروم از جام بلند شدم. مهران با تعجب گفت:چی کار میکنی؟
انگشتمو محکم تر فشار دادم رو دماغم فهمید که باید ساکت شه ایستادم پشت در و با صدای بلندی گفتم:باشه عزیزم!هر چی تو بگی.

 

  •  

بعد یه دفعه درو باز کردم و دختره پرت شد تو اتاق!با دادی که مهران سر دختره کشید منم سر جام میخکوب شدم!
_: پشت در اتاق من چی کار میکنی؟
دختره به تته پته افتاده بود صاف ایستاد لباسشو مرتب کرد و گفت:من.... من.
مهران رفت سمتشو و گفت:تو چی؟
بازوشو گرفت و تو صورتش فریاد کشید :چی هان؟چقد میخوای تو زندگی خصوصیه من سرک بکشی؟
دختره خودشو نباخت با تمام توانش دستشو از تو دست مهران بیرون کشید و گفت:کارای خصوصیتو ببر تو خونت نه مطبت!
مهران دندوناشو فشرد رو همو گفت:به تو ربطی نداره!
دختره صاف ایستاد رو به روی مهران تو چشاش زل زد و گفت:ربط داره میدونی که اینجا محل کار منم هست!
بعد رو کرد به من چشم غره ای به من رفت و از اتاق رفت بیرون!به چند ثانیه نکشید که صدای به هم خوردن درو شنیدیم!
با ترس به مهران نگاه کردم.
یه ذره نگاهم کرد یه نفس عمیق کشید بعد شروع کرد به خندیدن با تعجب نگاهش کردم با خنده سرشو تکون داد و گفت:کارت عالی بود دختر!
اینو که گفت منم با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم.
مهران نشست روی مبل و گفت:خیلی وقت بود دلم میخواست چنین دادی سرش بکشم!
تکیه دادم به دیوار و گفتم:منم ترسیدم چه برسه به اون دختره بیچاره!
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:یعنی میخوای بگی به این راحتیا نمیترسی!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:یه جورایی!
نگاهش کردم و گفتم:ولی خوشم اومد! ایول جذبه!
خندید.
گفتم:فکر کنم قهوه درست شد. _:اخ پاک یادمون رفت!
با هم رفتیم تو اشپزخونه .
مهران تکیه داد به در و گفت:اصلا نمیدونم روز جمعه اینجا چی کار داشت.
یه ذره از قهوه رو مزه مزه کردم از تلخیش خوشم نیومد. گفتم:هر کاری داشت با اون دادی که زدی یادش رفت!
دهنمو باز کردم و گفتم:اه! چه تلخه!
خندید و گفت:شکر بریز توش بعد شکر پاشو داد دستم.
همون طور که بهش شکر اضافه میکردم گفتم:بهم نگفته بودی قصدت از استخدام کردنم اینه!
من:چی؟
رو کردم بهش و گفتم:این که با این دختره در بیفتم!
_: نه نه نمیخوام باهاش درگیر شی فقط میخوام فکر کنه که...
پریدم وسط حرفشو گفتم: با این که یه عمر مثه پسرا زندگی کردم ولی میدونم که دخترا واسه به دست اوردن چیزی که میخوان دست به هر کاری میزنن! مخصوصا که اون یه پسر خوشتیپو پولدار و تحصیل کرده باشه!
_: اینا رو به منزله تعریف بگیرم؟
یه ذره از قهوه رو خوردم اینبار مزش به دلم نشست گفتم:یه جورایی!
خندید و گفت:ممنون!مزش خوب شد؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:کاش میشد خیلی تلخیای دیگه رو هم مثه این با شکر شیرین کرد.
با تعجب نگاهم کرد. لبخند ملیحی تحویلش دادم و بقیه قهوه رو خوردم. قهوه که تموم شد مهران خواست که برگردیم.سوار ماشین شدیم باد صبح افتادم و اون خجالت درد سر ساز . بی اختیار لبخند زدم . مهران گفت:چیه؟ من:نمیتونم بخندم؟ _:چرا بخند! وقتی میخندی خوشگل تر میشی! ابروهامو دادم بالا چشمامو گرد کردمو نگاهش کردم. همون طور که جلو رو نگاه میکرد گفت:چیه؟فقط که تو نباید از من تعریف کنی! من:نه این با تعریفای من فرق داشت! خندید و گفت:خیلی بده که منظور ادمو متوجه میشی! رو کردم بهشو گفتم:بپا عاشق این خندیدنام نشی! سرشو تکون داد و گفت:خیلی از خود متشکریا! من:نباشم؟ تو اینه به خودم لبخند زدم و گفتم:آی قربون این خنده هام برم . مهران:تو واقعا عجیب غریبی میدونستی؟ من:اره خب! چند تا دخترن که موهاشونو کوتاه کنن و سوار موتور بشن بعد منشی یه دکتر بشن و بخوان واسش نقش دوست دخترشو بازی کنن؟! _:اینم حرفیه! من:حالا این دختره چه جوری هست؟قبل از جنگ ادم باید دشمنشو خوب بشناسه . یه ذره فکر کرد و گفت:اونقدر بد هست که همه ی منشی های قبلی رو بیرون کرد. من:همشونو جای دوست دخترات جا زده بودی؟ خندید و گفت:نه ولی یه جوری نشون میدادم انگار بهشون نظر دارم. من:خب پس مثه این که کار من سخت تر شد؟ _:چطور؟ من:خب از همین اول منو به عنوان دوست دخترت اوردی این بیشتر کفرشو در میاره! خندید و گفت:با این کاری که تو باهاش کردی. خدا به دادت برسه! من:منو دست کم گرفتی؟خدا به داد اون برسه.شاید لوندی و عشوه شتری اومدن بلد نباشم ولی من یه چیزی دارم که اون نداره! _:چی داری؟ دستمو مشت کردم و گفتم:زور بازو!این دخترم که انگار ترسوئه! خندید و گفت:نزنیش یه وقت میره شکایت میکنه! من:نه دیگه اینقدرا هم خشن نیستم!
لبخندی زد و گفت:آوا؟ من:بله؟ اب دهنشو قورت داد و گفت:موضوع صبحو فراموش کن انگار که چیزی ندیدی خب؟ با شیطنت گفتم:ولی دیدم! با اعتراض گفت:آوا! هیچوقت کسی اسم واقعیمو صدا نمیزد. همیشه از دهن مردم به اسم آرمان خطاب میشدم. حس خوبی داشتم برای اولین بار حس میکردم وجود دارم. دیگه نیازی به تظاهر نبود.من آوا بودم آوایی که 18 سال خودش نبود. وقتی مهران اسممو صدا میزد حس میکردم تازه خودمو پیدا کردم. مهران گفت:چی شد؟با چشمای باز میخوابی؟ من:ها؟چی؟نه!یاد یه چیزی افتادم! _:چی مثلا؟
لبخندی زدم و گفتم:یاد چیزی که نه!راستش اسم آوا یه کم برام غریبه. کسی منو به این اسم صدا نمیکنه!

 

 

خندید و گفت:خب من صدا میکنم! من:میدونم! اسمم خیلی قشنگه نه؟ خندید و گفت:اره! من:مهری هم اسم خوبیه! با خنده اخم کردو گفت:اسم من مهرانه! من:حالا هر چی! _: خب حالا قبول؟ به اندازه کافی خجالت کشیده بود. منم همینو میخواستم که روش تو روم باز نشه اگه از خودم ضعف نشون میدادم پر رو میشد ولی حالا اون ضعف نشون داده بود و خودشم میخواست قایمش کنه!
گفتم:چی قبول؟

_:موضوع صبح دیگه! من:کدوم موضوع؟ زیر چشمی نگاهم کرد بعد سریع لپمو کشید. من:آی آی...دیگه از این کارا نداشتیما! _:برادرانه بود. تکیه دادم به صندلی و گفتم:وقتی این حرفو میزنی یعنی برادرانه نبود! _:میشه اینقدر کارا و رفتار منو تحلیل نکنی؟ شونه هامو انداختم بالا و گفتم:خب مواظب باش چی کار میکنی! سرشو کج کرد و گفت ببخشید خانوم!

بهش لبخند زدم. برعکس چیزی که نشون میداد ادم مهربونی بود شاید تمام کارای بذی که میکرد یه اشتباه ساده بود چیزی که بهش عادت کرده بود نه چیزی که واقعا میخواست.

 

از فکر خودم خندم گرفت من کی تا حالا ادم شناس شده بودم؟

 

رسیدیم خونه.مهران رو کرد به منو و گفت:شناسنامتو بیار تا فرم استخدامتو برات پر کنم!

 

من:باشه همین الان برات میارمش!

 

از مهران خداحافظی کردم و رفتم بالا! وارد اتاق شدم در کمد رو باز کردم و یه نگاهی به خودم انداختم.یاد گلسا افتادم. لباسایی که پوشیده بود طوری که شالشو سرش کرده بود کاملا با من فرق داشت. رنگای یه شکل و مدلایی که به هم می اومدن. درست برعکس من یه شال زرشکی سرم کرده بودم با مانتوی مشکی و کاپشن بنفش با شلوار لی. اونم از وضعیت شالم که به هم ریخته بود و دور گردنم محکم شده بود. چون نمیتونستم درست نگهش دارم ولی نمیدونم دختره چقد مو داشت که اینقد زیر شالش بالا رفته بود؟!صورتمم برعکس اون یه ذره ارایش هم نداشت از سرما هم نوک بینی و گونه هام قرمز شده بود.

 

کمدو زیر و رو کردم یه پلیور اجری با یه شلوار قهوه ای از تو لباسا بیرون کشیدم و پوشیدم.موهامو کج رو صورتم شونه کردم و یه نگاهی به خودم انداختم.دستم زدم به کمرم و گفتم:حالا شد!

 

رفتم سراغ کولم! گذاشتمش رو تخت شناسنامه هامو از توش بیرون کشیدم.

 

من دوتا شناسنامه داشتم یکی به اسم خودم یکی به اسم آرمان نمیدونم چطور همچین کاری کرده بودن ولی به هر حال اگه تو این موقعیت هر کدوم از اینا رو نداشتم برام یه مشکل بزرگ بود.

 

دوتاشو برداشتم و کیفمو گذاشتم سر جاش!

 

رفتم سر یخچال با پولی که داشتم چیز زیادی نتونسته بودم بخرم ولی به هر حال باید واسه ناهار یه فکری برای خودم میکردم.

 

تن یه تن ماهی اوردم بیرون و گذاشتم تو اب و بعدم گذاشتم روی گازو زیرشو روشن کردم بعد از خونه اومدم بیرون!

 

هوا ابری شده بود. یه نفس عمیق تو اون سرما کشیدم و رفتم پایین.

 

پشت در ایستادم و زنگ درو زدم.

 

چند ثانیه بعد مهران اومد دم در! شانسنامه هامو گرفتم بالا!

 

از دستم گرفتشونو گفت:چرا دوتاس؟

 

من:چون دوتا دارم!

 

_: مگه میشه؟

 

من:حالا که شده!

 

یکیشو باز کرد و نگاه کرد لبخند رو لبش نشست و گفت:ارمان کریمی!

 

بهم پسش داد و گفت:این به درد نمیخوره!بیا تنو!

 

از جلوی در رفت کنار . منم وارد خونه شدم.

 

نشست روی مبل و اون یکی رو باز کرد. با دقت نگاهش کرد:آوا کریمی!متولد 72.12.1 ... رو کرد به منو و گفت:دو ماه دیگه تولدته!

 

سرمو به علامت مثبت تکون دادم.

 

لبخند محوی زد و گفت:منم اردیبهشتیم!

 

باز دقیق شد تو شناسنامم و گفت:استان یزد! شهرستان مهر ریز..

 

ادامه دادم:بهادران ... روستای علی اباد .

 

اهی کشیدم و ادامه دادم:بالا ده خونه ی حاج علی اکبر کریمی

 

بازم اون خاطرات مسخره! بغضمو خوردم ولی اشک تو چشمام جمع شده بود. مهران که دید ساکت شدم سرشو گرفت بالا و گفت:چطور تو مال یزدی و لهجه...

 

ادامه حرفشو خورد نگاهی به من کرد و گفت:چیزی شده؟

 

سرمو به علامت منفی تکون دادم.

 

شاسنامه رو بست یکی از پاهاشو رو اون یکی انداخت و گفت:مطمئنی؟

 

سرمو به علامت مثبت تکون دادم!

 

نمیتونستم حرف بزنم یه کلمه میگفتم اشکام میریخت پایین.

 

_: زبونتو موش خورده؟

 

سرمو به علامت مثبت تکون دادم. نیم خیز شد طرفمو و گفت:چرا تو چشمات اشک جمع شده؟

 

سرمو انداختم پایین و از جام بلند شدمو در حالی که سعی میکردم صدام نلرزه گفتم:من دیگه میرم!

 

از جاش بلند شد و گفت:نمیخواستم....

 

لبخند زدم و گفتم:میدونم!

 

از جام بلند شدم و رفتم سمت در قبل از این که چیزی بگه درو باز کردم و گفتم:خدافظ! بعد درو پشت سرم بستم!

 

یه نفس عمیق کشیدم و اجازه دادم اشکام سرازیر شه!

 

اهل هق هق گردن و یه گوشه نشستن و گریه کردن نبودم. همیشه بی صدا فقط اشک میریختم چون میدونستم کسی نیست که جواب گریمو بده دست محبت بکشه رو سرمو ازم بخواد اروم باشم. رفتم تو اشپز خونه شیر ابو باز کردم یه کم اب زدم به صورتم بعد رفتم سرمو گرفتم بالای بخاری و چشمامو بستم تا صورتم خشک بشه. خیلی این کارو دوست داشتم برام یه جور ریلکسیشن بود. با خودم فکر کردم چرا باید گریه کنم؟با خودم گفتم:به این خونه نگاه کن! داری پیشرفت میکنی یه کار خوب داری دیگه لازم نیست بترسی دیگه لازم نیست خودتو قایم کنی دیگه لازم نیست تظاهر کنی.. داری پیشرفت میکنی آوا به کوری چشم همه اونایی که ندیدنت پست زدن و تنهات گذاشتن بدون کمک اونا رو پای خودت ایستادی... وقتی خدا بهت رو کرده چه فرقی داره که بنده هاش بهت پشت کنن؟!

 

با رضایت چشمامو باز کردم دستمو گذاشتم روی صورتم که داغ شده بود و رفتم سمت اتاق بالشتمو برداشتم و انداختم وسط خونه کنترل تلوزیون رو برداشتم و دراز کشیدم روی زمین و تلوزیون رو روشن کردم. بدون هیچ دردی بدون هیچ ناراحتی... خدایا ازت ممنونم

 

 

 

داشتم ناهارمو که نون و تن ماهی بود میخوردم که یکی محکم زد به در همون طور که لقمه رو تو دهنم جا میدادم رفتم سمت در میدونستم هیچکس غیر از مهران نیست که بخواد در خونه منو بزنه!
درو باز کردم چون لقمه تو دهنم بود گفتمن ؟
نگاه مضطربشو دوخت به منو و گفت:لباساتو بپوش!
با تعجب نگاهش کردم!
منو زد کنار و اومد تو خونه یه نگاه به غذام کرد سرشو تکون داد و رفت سمت اتاقم!
لقمه رو به زور قورت دادم دنبالش راه افتادم و گفتم:چی کار میکنی؟دیدم رفته سراغ کمدم داره لباسامو جمع میکنه!
رفتم جلو لباسا رو از دستش کشیدم و گفتم:چی کار میکنی؟
پوفی کرد و گفت:ثمین به امیر خبر داده تو اینجایی امیر به دختر خالم دختر خالم به خالم خالم به مامانم مامانمم به بابام! حالا اگه نمیخوای درد سر درست شه وسایلتو جمع کن بریم!
من:کجا بریم؟
_:شمال
من:چی؟
_ د از تو ویلا زنگ بزنم بهشون که فکر کنن حرفای اونا دروغ بوده!
من:خب تو برو!من چرا باید بیام؟
لباسامو گرفت تو بغلشو گفت:خب عاشق! میان اینجا میفهمن! الانم بابام تو راهه
من:خب میمونم تو خونه برقا رو هم خاموش میکنم!
_: ببین با یکی دو نفر که طرف نیستی الان همشون میخوان بفهمن تو کی هستی! میپرن تو خونه پیدات میکنن خدا میدونه دست کدومشون بیفتی