تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 12

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

من:خب میرم خونه خودم!
سرشو تکون داد مچ دستمو محکم گرفت و گفت:فکر کردی بابام اینقد خنگه؟بهت میگم باید بریم یعنی این که باید بریم!
خواست منو بکشه دنبال خودش که گفتم:اینجوری که نمیشه بیام!
_: باشه اماده شو! فقط زود بابام داره میاد اینجا من بهش گفتم دیشب رفتم پس الان نه باید نزدیکای خونه باشم نه تو خونه!
اینو گفت و با لباسام از خونه رفت بیرون!
یه مانتو تنم کردم یه شالم انداختم رو سرم سریع چیزایی که لازم داشتمو برداشتم ریختم تو کولمو راه افتادم!
بدو بدو از پله ها اومدم پایین و سوار ماشین مهران شدم.
مهران ماشینو روشن کرد و گفتبرو پایین دیده نشی هر وقت گفتم بیا بالا!
نشستم پایین ماشین خودمو جمع کردم قشنگ جا شدم!
مهران نگاهی به من کرد سرمو اوردم بالا خندید و از خونه اومدیم بیرون!
همون طور که پایین نشسته بودم سرمو تکیه دادم به صندلی و گفتم:میخوای بری کجا؟
_:ویلام تو رامسر!
من:چقد باید بمونیم؟
_:تا ابا از اسیاب بیفته!
من:لازمه منو قایم کنی؟
_:به خاطر خودته! دیدی که بابام دفعه پیش چی کار کرد؟من که پسرشم کاری نمیتونه بکنه واسه تو درد سر درست میکنه. امیر رو هم میشناسم ادم فوضولیه تا نفهمه دختری که همسایه من شده کیه دست بر نمیداره تازه وقتی تعهد ناممونو دید دیگه بیشتر کنجکاوی میکنه.
خندیدم و گفتم:راستی انداختیش دور؟
با جدیت گفت:نه گذاشتم هر وقت وکیلمو دیدم بدم بهش!
با رضایت لبخند زدم.سرعتشو بیشتر کرد.
من:حالا به کشتنمون ندی!
_: میخوام زود برسیم به اتوبان.
من:یعنی الان داریم میریم شمال به خاطر منه؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد!
با قدر دانی نگاهش کردم و گفتم:ولی تو مسئول مشکلات من نیستی! لازم نیست خودتو تو دردسر بندازی .
لبخندی زد و گفت:من رفیق نیمه راه نیستم . خودم اوردمت تو این خونه خودمم باید مواظبت باشم!یه نگاه به اطراف کرد و گفت گه از خونه دور شدیم بیا بالا!
نشستم سر جام بیخیال لباسای خاکیم شدم و گفتم:خوش به حال بچه هات!
خندید و گفت:چرا؟
تکیه دادم به صندلی و گفتم:خب خیالشون راحته که خیلی مواظبشونی!
لبخندی زد و گفت:نه بابا بیچاره ها به بابای بی مسئولیت گیرشون میاد!
من:اگه بی مسئولیت بودی الان با من تو ماشین نبودی!
زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت:همون قدر که رک بودنت گاهی وقتا عذاب اوره بعضی وقتا هم خیلی دل نشینه!
من:خب حالا هول برت نداره!منظورم این نبود که ازت خوشم میاد.
سرشو تکون داد و گفت:مطمئنی؟
اخمی کردم و گفتم:معلومه!
رومو کردم به سمت شیشه و گفتم:من زیاده خواه نیستم به غیر ممکن ها هم دل نمیبندم!
دیگه مهران چیزی نگفت. منم ساکت شدم.

 

همون طور که بیرونو نگاه میکردم لبخند زدم.اگه منم یکی بودم مثله گلسا میتونستم به علاقه داشتن به مهران فکر کنم. اما من با اونا فرق داشتم. من اصلا نباید به دوست داشتن مردی فکر میکردم. هیچ پسری و هیچ خونواده ای دلشون نمیخواست یه عروس بی کس و کار داشته باشن.از پدر بزرگم متنفر بودم اون مسئول زندگی غیر معمولی من بود. اون بود که حق یه زندگی عادی رو از من گرفته بود.حق دوست داشتن حق دوست داشته شدن حق احترام وپذیرفته شدن.شاید اون تنها کسی بود که هیچوقت نمیبخشیدمش حتی به بخشیدنش فکر هم نمیکردم .

 

تمام مدت با ذوق و شوق به جاده خیره شده بودم.تمام جایی که من دیده بودم روستای خودمون بود و شهر تهران ولی حالا اون همه زیبایی یک جا جلوی دید من بود!
بارون داشت به شدت می بارید. دخترا هر کدوم یه رنگ بودن بعضیا سبز بعضیا زرد بعضیا هم بدون برگ.
منظره کوها عین نقاشی بود.
دیگه طاقتم تموم شده بود شیشه ماشینو دادم پایین و سرمو بردم بیرون سرمای هوا هم برام دلنشین بود. انگار اومده بودم وسط بهشت. بارون داشت صورتمو خیس میکرد. معران غرید :سرده شیشه رو بده بالا!
چشمامو بستم و گفتم:چه اکسیژنی!بعد یه نفس عمیق کشیدم دیدم شیشه داره میاد بالا سرمو دزدیدم و گفتم:هوا که خوبه!
به در اشاره کرد و گفت:همه جا خیس شد!
بخار شیشه رو به رومو با استینم پاک کردم و گفتم:اینجا عالیه!
_: مگه تا حالا نیومدی؟
من:با کی می اومدم؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:پس تا حالا دریا رو هم ندیدی!
دستامو محکم زدم به همون و گفتم:شنیدم خیلی قشنگه!
لبخندی زد و گفت:وقتی دیدی خودت میتونی نظر بدی.
با ذوق گفتم:کی میرسیم؟
_:چیزی نمونده!
یادم افتاد به خونه با نگرانی گفتم:اگه بیان خونه رو بگردن چی؟
_:خب بگردن!
من:خب میفهمن یکی اون بالاس!
خندید و گفت:چطوری میفهمن؟
من:غذام مونده بود رو زمین!تازه چطور یه خونه چیده شده مشکوک نیست؟!
لبخندی به من زد و گفت:لباسات همه اینجان مگه نه؟
یادم به کمد خالیم افتاد اخرین چیزی که توش مونده بود شالو و مانتوبیی بود که مهران برام گذاشت و لباسای قدیمیم.برگشتم پشت ماشینو نگاه کردم هر چی داشتم و نداشتم رو اورده بود یه نگاه به لباسای زیرم انداختم که پخش و پلا شده بود وسطشون!سریع خودمو کشیدم پشت ماشین و همه رو جا دادم بین مانتو هام!
بعد با خجالت برگشتم سمتش و گفتم:اره ولی...
ابروهاشو داد بالا و گفت:ولی بی ولی!میدونی چی رو اپن گذاشته بودی؟
نگاهش کردم. با رضایت لبخندی زد و گفت:اون یکی شناسنامتو!
نیشم باز شد.
خندید و گفت:منو دست کم گرفتی؟
با مشت زدم به بازوشو گفتم:خیلی بد جنسی!
صورتش جمع شد بازوشو گرفت و گفت:میدونی دستت خیلی سنگینه؟!
خندیدم.
گوشیش رو در اورد و گفت:حالا بگو میخوام چی کار کنم!
با تعجب نگاهش کردم یه شماره گرفت و گوشیشو گذاشت رو بلند گو و چند دقیقه بعد صدای پسری پیچید تو ماشین:جانم؟
_سلام علی جون خودم!
_: به به به! اقا مهران راه گم کردی!
_: راهو که دارم درست میرم شمارتم درست گرفتم زنگ زدم حالتو بپرسم!
_: غلط کردی! کی تا حالا حال من واست مهم شده.
رو کرد به من بی صدا خندیدم.
گفت:بیا یه بار خواستی حالتو بپرسیم خودت نمیذاری
_:حرف مفت نزن بنال ببینم چه مرگته!
_: ببین میخوام برام یه کاری بکنی هستی یا نه؟
_: اها این شد حرف حساب! چی میخوای؟
_ د برو مطب از اقا حسن کلیدامو بگیر برو خونه من!
_: که چی بشه؟مگه دیدی این حسن خان دفعه قبل چطوری حالمو گرفت؟
_: نگران نباش بهش گفتم هر وقت تو رفتی کیلیدا رو بهت بده! ببین برو بالا طبقه دوم اگه کسی اومد اونجا تو اسمت ارمان کریمیه الان یه هفتس اون بالا رو خریدی گرفتی؟
_:حالا کی هست این ارمان خان که من باید جاش نقش بازی کنم.
یه نگاه به من کرد و گفت:برمیگردم برات توضیح میدم.فردا هم برو مطب گلسا رو خر کن یه جوری حالیش کن که باید یادش بره که امروز منو با یه دختر تو مطب دیده.
_: ای بابا موضوع داره بیخ پیدا میکنه ها!
_: رومو زمین ننداز دیگه!
_: خرج داره واست!
_: باشه تو کارتو درست انجام بده من از خجالتت در میام! جلو بابام هم وا نمیدیا!
_: کی حرف پول زد شما حق اب و گل داری داداش. موضوع خونوادگیه؟
نیم نگاهی به من کرد و گفت:موضوعش همه گیره تو فقط حواستو جمع کن!صبر کن تا ساعت 4و 5 بعدا برو خونه باشه؟یه چند وقتی خونه من باش تا وقتی خبرت کنم خب؟
_:ای به روی چشم . خیالت راحت تا منو داری غم نداری.
_: خب دیگه خدافظ! خبری شد منو در جریان بذار.
_: باشه خدافظ
_: به سلامت!
گوشی رو قطع کرد .
مو لای درز نقشش نمیرفت.سرمو تکون دادم و گفتم:تو شیطونم درس میدی!
خندید و گفت:ما اینیم دیگه! اینو گفت بعد به یه جایی اشاره کرد و گفت:رسیدیم. نگاهمو کشیدم سمت جایی که انگشتشو گرفته بود یه ویلای سفید رنگ بزرگ روی یه تپه بود .همین طور که داشتم نگاه میکردم چشمم خورد به ابی که خیابون بهش منتهی میشد با هیجان گفتم:اونجا رو! خم شدم سمت شیشه دستامو گذاشتم رو داشبورد ماشین و گفتم:همش ابه! مهران که از عکس العمن من خندش گرفته بود گفت:از ویلا راحت میرسیم به ساحل! بعد پیچید تو یه کوچه خالی!یه کم سربالایی رفتیم. مهران پارک کرد رو به روی در سیاه رنگ ویلاش و از ماشین پیاده شد. تنها ویلای رو تپه مال اون بود اون طرف کوچه هم دوباره کوه بود و درخت. منم از ماشین پیاده شدم مهران داشت درو باز میکرد رو به من کرد و گفت:برو تو ماشین!همون طور که به اطراف نگاه کیردم گفتم:مثه خواب میمونه! با خنده درو باز کرد و گفت:بفرمایید! داخلو نگاه کردم. از تو حیاط میشد از بالا کامل دریا رو دید. دویدم تو بالای پله ها ایستادم مهران رفت سمت ماشین تا سوار شد.از هیجان سرمو گرفتم بالا و با صدای بلندی جیغ زدم. مهران که ماشینو اورده بود داخل با تعجب پیاده شد و گفت:چی شد؟ همون طور با صدای بلند گفتم:این خیلی عالیه! محشره ... بدون توجه به صورت بهت زده مهران یه نگاه به ساختمون ویلا که چند تا پله بالا تر از حیاط بود انداختمیه ساختمون یه طبقه اما خیلی بزرگ بود دوتا رو به رو یه شیشه بزرگ بود اما داخلو معلوم نبود.از پله ها رفتم بالا جلوی خونه یه استخر بود یه نگاه بهش کردم و منتظر شدم تا مهران هم بیاد همون طور که سرش تو صندوق عقب بود گفت:بیا حداقل لباساتو بردار! یاد لباسایی افتادم که زیر مانتوم قایم کرده بودم بدون بدون برگشتم پایین چند تا شونو انداختم دور گردنم و رو شونم بقیه رو هم جمع کردم دو تو دستم دیگه نمیشد جلومو ببینم. به مهران نگاه کردم خیلی شیک و باکلاس یه چمدون کوچیک از صندوق عقب در اورد به من نگاهی کرد و گفت:میتونی؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم و با احتیاط در حالی که از گوشه لباسام جلو رو نگاه میکردم دنبال مهران راه افتادم. ایستاده بودم تا مهران در ورودی رو باز کنه تازه داشتم سرما رو حس میکردم.خودمو جمع کردم تو لباسا و گفتم:اگه بابات بیاد اینجا؟ درو باز کرد و گفت:اون از اینجا اصلا خبر نداره! قبل از این که تعارف کنه رفت تو.منم دنبالش رفتم درو بست .

 

  •  

گفتم:یعنی نمیدونه همچین ویلایی داری؟ سرشو به علامت منفی تکون داد به راهروی سمت چپ اشاره کرد و گفت:سومین در اتاق مهمانه برو وسایلتو بذار اونجا! رفتم سمت اتاقا!درو با پام باز کردم همین که وارد اتاق شدم لباسا رو ریختم رو زمین! یه نگاه بهشون کردم و گفتم:اخیش! دستمو زدم به کمرم به اتاق نگاه کردم یه تخت خواب وسط اتاق بود کنارش یه کمد تو دیوار زده بوده رو به روم هم پنجره بود. لباسا رو با پا شوت کردم سمت تخت و از اتاق رفتم بیرون. همین که از راهرو خارج شدم تازه چشمم خورد به فضای داخل ویلا! یه اشپز خونه تماما چوبی رو به روم بود وسط هال هم یه دست مبل مخمل زرشکی رنگ چیده بودن یه فرش همرنگشون هم رو زمین پهن بود.رو به روش یه تلوزیون دو برابر چیزی که مهران تو خونش داشت بود. مهرانو دیدم که نشسته بود رو به روی شومینه سنگی و داشت روشنتش میکرد بیشتره فضا خالی بود ولی زمین کاملا فرش شده بود. از سقف بلندش هم چهار تا لوستر اویزون بود. دستامو زدم به کمرم و رفتم سمت اشپز خونه چند تا بتری عجیب غریب که روش خارجی نوشته بودن گوشه اپن اشپزخونه بود. رفتم سمتشونو گفتم:اینا چیه؟ بعد یکیشو برداشتم. مهران همون طور که مشغول شومینه بود گفت:اینا واسه تو خوب نیس دست نزن! بدون توجه به حرفش در بطری که دستم بود باز کردم و سرمو بردم جلو بوی تند الکل زد تو دماغم! سریع سرمو بردم عقب و گفتم:اه این چیه؟ مهران اومد سمتم بطری رو ازم گرفت و گفت:مگه نمیگم دست نزن؟اینا مشروبه به درد تو نمیخوره! با کنجکاوی گفتم:اینی که میگن مشروب مشروب اینه؟
بطری رو ازش گرفتم و گفتم:امید میگفت خیلی خوشمزس! خواستم ازش بخورم که بطری رو با شتاب کشید و گفت:اون غلط کرد با تو! مگه تو نماز نمیخونی؟نمیدونی حرامه نمازات باطل میشه؟ اینقدر دربارش تو رستوران شنیده بودم که یادم رفته بود یه روزی تو احکام خونده بودم خوردنش حرامه. لبامو جمع کردم در بطری رو دادم دستش چشم غره ای به من رفت و بعد از بستن درش گذاشتش سر جاش . گفتم:خودت چرا میخوری؟ دستمو کشید و منو از اشپزخونه بیرون اورد و گفت:من فرق دارم تازه من همیشه نمیخورم فقط تو مهمونی اونم کم! من:مگه کم و زیاد داره؟ دستمو ول کرد و با جدیت گفت:اینقد سوال نکن. شونه هامو انداختم بالا رو رفتم سمت پنجره.

مهران نشسته بودم رو مبل شماره گلسا رو گرفتم بعد از چند تا زنگ برداشت _:جانم؟ پوزخند زدم. فکر میکرد با یه جونم و عزیزم باز خر میشدم؟ گفتم

گلسا من تا یه هفته نیستم منشیم هم نمیاد! _:منشیتم نمیاد؟ من:نه نمیاد! _:پس کارای من چی؟ من تا وقتی من نباشم اونم کارشو شروع نمیکنه! به اقا حسن بگو بیاد کمکت! _: اونوقت چرا؟ من:چراش به خودم مربوطه! هفته دیگه با هم میایم _:نترس نمیخورمش! من:از تو بعید نیست از حسودی اونم بخوری! _:اخه من به چیه اون دختره حسودی کنم اونم یکیه مثه بقیه کسایی که اوردی. من:مطمئن باش این یکی خیلی فرق داره. با حرص گفت:خب ؟همین؟ من:نکنه میخواستی زنگ بزنم بگم دوست دارم؟ میتونستم قرمزی صورتشو کاملا تصور کنم. گفت:خداحافظ بدون این که جوابشو بدم قطع کردم. یه نگاه به آوا انداختم.رو به روی تلوزیون روی مبل سه نفره نشسته بود پاهاشو جمع کرده بود تو بغلش و سرشو گذاشته بود روشون و با دقت به فیلم ترسناکی که داشت از ماهواره پخش میشد نگاه میکرد. انگار تو جاش خشکش زده بود . رفتم کنارش نشستم تکیه داده به مبل و دستمو از پشت سرش گذاشتم رو مبل! اصلا متوجه من نشد.سرمو نزدیک بردم و گفتم:نمیترسی؟ یه دفعه از جا پرید. خندم گرفت. کوسنو برداشت اروم زد تو سرم و گفت:تو کی نشستی اینجا؟ من:اینقد ترسیده بودی که منو ندیدی. چشم غره ای به من رفت و باز به تلوزیون خیره شد همون طور که فیلمو نگاه میکرد گفت:فیلمش به اندازه تنها خوابیدن تو بیابون رو به روی یه سری ساختمون متروکه نیمه ساخته ترسناک نیست. همون لحظه سر یکی از دخترایی که تو فیلم بود متلاشی شد.صورتشو به حالت چندش جمع کرد.

من:مطمئنی میخوای ببینیش؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد. دوباره محو فیلم شد. نگاهش کردم عادت نداشتم کنار دختری بشینم و اینقدر نسبت بهم بی تفاوت باشه هر چند اوا برعکس همه دخترایی که دورو برم بودن کاملا به من بی تفاوت بود ولی اون لحظه دلم میخواست اذیتش کنم. دستمو بردم جلو گوششو کشیدم. عکس العملی نشون نداد.. خودمو کشیدم طرفش همچنان غرق فیلم بود. یه نگاه به نیمرخش کردم. نمیدونم چرا از نیمرخ اینقدر جذاب میشد؟!همون طور بهش خیره شدم چشمم از روی موهاش پایین رفت نور تلوزیون تو چشماش افتاده بود انگار یه چراغ قوه رو تو تاریکی روشن کرده باشن . به گونش نگاه کردم گونه کوچیکش رو صورتش استخونیش واقعا بهش می اومد. بعدم به لبهاش نگاه کردم که از نیمرخ قلوه ای تر بودن. به کل یادم رفت میخواستم چی کار کنم.

پشت انگشت اشاره و وسطیمو بردم سمت صورتش و نرم کشیدم رو گونش. غرید :نکن! بدون توجه به حرفش اروم دستمو از رو گونم کشیدم سمت لباش!دستمو پس زد و گفت:اذیت نکن! مسیر دستمو عوض کردم انگشتامو فرو بردم تو موهای بالای گوششو اون یه نیمچه مویی که داشت دادم عقب و باز بهش خیره شدم صورتش انگار داشت میدرخشید.انگشتمو کشیدم پشت گوشش. برگشت سمتم و با حرص گفت:چرا نمیذاری فیلممو.... تن صداش رفته رفته پایین اومد و قطع شد.یه ذره تو چشمای من که بهش خیره شده بودم نگاه کرد اب دهنمو قورت دادم و به لباش خیره شدم.با ترس نگاهم کرد و گفت:چته؟ دوباره به خودم اومدم.دستمو با کلافگی کشیدم رو صورتمو گفتم:هیچی! یه ذره ازم فاصله گرفت و گفت:واسه هیچی اینجوری زل زدی به من؟ نگاهمو ازش گرفتم کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو خاموش کردم و گفتم:خوشم نمیاد همسفرم بشینه فقط فیلم نگاه کنه!

لباشو جمع کرد و ابروهاشو داد بالا و گفت:خب چی کار کنم پس؟

 

از جام بلند شدم نگاهمو کامل ازش گرفتم و گفتم:چه میدونم! تو خونه هم فقط میشینی جلوی تلوزیون؟من جای تو حوصلم سر رفت! پوفی کرد و گفت:اخه تفریحات تو به من نمیخوره! بعد با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:تا حالا با یه دختر اینقدر عادی مسافرت نیومدی نه؟ چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:محض اطلاعت من با هیچ دختری مسافرت نرفتم! شونه هاشو انداخت بالا. گفتم:اینم یادت باشه من هر کاری دلم بخواد انجام میدماگه تا حالا کاری به کارت نداشتم بدون که از این به بعدم ندارم! رفتم سمت راهرو وگفتم:من میرم واسه شام یه چیزی بخرم!

 

دوباره صدای تلوزیون بلند شد. گفت:باشه یه چیزی بخر واسه فردا بشه غذا درست کرد. جوابشو ندادم رفتم تو اتاق و درو بستم! رفتم سمت کمد و نفسمو با حرص بیرون دادم. دیگه بد جور داشت میرفت رو اعصابم. چرا باید به یه دختر بچه جذب بشم و بعد بذارم اینجوری تحقیرم کنه؟منی که با یه اشاره هر کسی که میخواستم به دست می اوردم.اصلا اگه بهش نزدیک شم چی؟چی کار میخواست بکنه؟در برابر من بی دفاع بود. بعد از اونم کسی رو نداشت که بخواد باعث دردسرم بشه. اصلا میتونستم تا هر وقت بخوام باهاش باشم اونم نمیتونست اعتراضی بکنه...

دوباره از اتاق بیرون اومدم.نگاهش کردم هنوز نشسته بود روی مبل نفسمو فوت کردم و رفتم سمتش

 

درست بالای سرش قرار گرفته بودم همین طور که داشتم فکر میکردم چطوری باید ارومش کنم بهش خیره شدم. سرشو اورد بالا و گفت:باز میخوای اذیت کنی؟

 

به چشمای معصومش نگاه کردم. لبخند تصنعی زدم و گفتم:نه اومدم بپرسم چی میخوری؟

 

سرشو تکیه داد به پشت مبل و همون طور که منو نگاه میکرد گفت:فرقی نداره.

 

من:باشه!

 

اینو گفتم و خودممو به سرعت ازش دور کردم.

 

ایستادم تو حیاط. مشتمو کوبیدم رو ماشین .فکر تجاوز به سرم نزده بود که حالا زد.

 

سوار ماشین شدم و راه افتادم .

 

باید جلوی خودمو میگرفتم نه به خاطر اون به خاطر خودمم که شده باید دور آوا رو خط میکشیدم . این چند وقت اونقد به رابطه داشتن با دخترا عادت کرده بودم که دیگه نمیتونستم عادی برخورد کنم!

 

حوصله نداشتم برم رستوران دم اولین فست فودی که دیدم استادم و دوتا پیتزا خریدم.

 

و بعد هم یه ذره خرت و پرت برای غذای فردا.

 

یه کم معتلش کردم تا حالم خوب بشه و بعد برگردم.

 

وارد خونه شدم همون موقع بود که فیلم تموم شد. محکم درو بستم دوباره از ترس از جاش پرید! دستشو گرفت رو قلبش و گفت:چرا اینجوری میکنی؟

 

خندیدم و رفتم سمت شومینه به پیتزا هایی که تو دستم بود نگاه کرد و گفت:چی خریدی؟

 

خریدامو گذاشتم تو اشپز خونه و با جعبه های پیتزا و نوشابه نشستم رو به روی شومینه و گفتم:پیتزا!

 

دستمو گرفتم جلوی اتیش و گفتم:بیرون خیلی سرده!

 

پاشد اومد نشست رو به روی من سریع یکی از جعبه ها رو کشید سمت خودش. سرشو به دو طرف تکون داد و گفت:به به به!اخرین باری که پیتزا خوردم دوسال پیش بود اونم نه کامل یه قاچ!

 

در جعبه رو باز کرد همون طور که با لذت به پیتزا ها خیره شده بود گفت:چه بویی داره!

 

خندیدم و گفتم:یه جوری حرف میزنی ادم فکر میکنه داره چی هست حالا!

 

از جاش بلند شد و گفت:این یکی عکس گرفتن داره!

 

دستشو کشیدم دوباره نشست گفتم:من گوشی دارم!بشین راحت غذاتو بخور