تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 14

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

خب بدم میاد! من:خالی نبند هیچکس از این که دیگران ازش تعریف کنن بدش نمیاد! لبخندی زد و گفت:میدونی از حرف زدنت خوشم میاد! من:چرا؟ _:خب نه تنها هیچ دختری بلکه هیچ پسری رو هم ندیدم که اینقدر درباره هر مسئله ای رک و دقیق حرف بزنه! از همه مهم تر بدونه که چی میخواد بگه! شونه هامو انداختم بالا و گفتم:خب اینقدر بیکار بودم که بشینم به حرف زدن فکر کنم! لبخندی زد و گفت:بعضی وقتا خوبه با هم هم صحبت بشیم هوم؟ لبخندی زدم و گفتم:اگه خونت شومینه داشت از اون چایی های داغ با بیسکوییت هم داشتی هر شب می اومدم برات حرف میزدم! لبخندی زد و گفت:خونمم شومینه داره! من دمش ولی ازش استفاده نمیکنی! _:چرا ولی گاهی اوقات! رو کرد به منو گفت:با این که سنت به من نمیخوره اما رفتارت جوریه که فکر میکنم ما دوستای خوبی برای هم میشیم! لبخندی زدم و گفتم:رفقای خوبی! نیشخندی زد و گفت:یه چیزی بهت میگم البته رو منظور بد نگیریا! ولی تو اونقدر دختر قوی هستی که به خودم حتی اجازه نمیدم بهت نظر داشته باشم.

سرمو تکون دادم و گفتم:چرا منظور بد؟! تازه فکر کنم اینجوری حس بهتری بهت دارم!


لبخندی زد و ضبطو روشن کرد یه اهنگا یه ریتم اروم شروع شد و بعد خواننده شروع کرد به خارجی خوندن! با این که چیزی نمیفهمیدم ولی از اهنگ خوشم اومده بود سرمو تکیه دادم به صندلی و به بیرون خیره شدم با صدای اهنگ و تکونای ماشین و جای گرم و نرمم خیلی زود خوابم برد.

 

  •  

مهران

یه نگاه به اوا کردم . خوابش برده بود.وقتی میخوابید با نمک تر میشد همون طور که اهنگو گوش میدادمنفس عمیقی کشیدم و چشممو از آوا گرفتم و به جاده خیره شدم.

 

..........

Whenever I'm alone with you
هر وقت با تو تنهام

 

You make me feel like I am young again
باعث میشی حس کنم دوباره جوون شدم

 

Whenever I'm alone with you
هر وقت با تو تنهام

 

You make me feel like I am fun again
باعث میشی دوباره حس شادابی کنم

 

However far away I will always love you
هرچقدر ازت دور باشم بازم دوستت خواهم داشت

 

However long I stay I will always love you
تا هروقت زنده ام دوستت خواهم داشت

 

Whatever words I say I will always love you
با هر کلمه ای که میگم همیشه عاشقت میمونم

 

I will always love you
همیشه عاشقت میمونم

 

Whenever I'm alone with you
هر وقت با تو تنهام

 

You make me feel like I am free again
باعث میشی حس کنم دوباره آزاد شدم

 

Whenever I'm alone with you
هر وقت با تو تنهام

 

You make me feel like I am clean again
باعث میشی حس کنم دوباره پاکم
..............


(تکیه ای از اهنگAdele - love song)
ماشینو تو حیاط پارک کردم شونه آوا رو تکون دادم و گفتم: پاشو دیگه چقد میخوابی؟!
با چشمای نیمه باز گفت:ها؟
در ماشینو باز کردم و گفتم:رسیدیم!
سرمایی که از بیرون تو ماشین نفوذ کرد باعث شد چشماشو باز کنه!
از ماشین پیاده شدم و درو بستم علی ایستاده بود رو به روی من همون طور که با کنجکاوی به اوا نگاه میکرد گفت:پس اون دختر دردسازه اینه!
به اوا نگاه کردم داشت لباساشو مرتب میکرد.
علی ادامه داد:فکر نمیکردم ریزه پسند باشی!
دستمو گذاشتم پشت کمرشو گفتم:من باهاش کاری ندارم
خندید و گفت:بله نداری!
من:فقط دارم بهش کمک میکنم!
نیشخندی زد و گفت:لابد محض رضای خدا؟
من:این همه خلاف رضای خدا کار کردم گفتم یه بار محض رضاش باشم شاید یه گوشه بهشت جامون داد.
آوا از ماشین پیاده شد.چشمای خواب الودشو مالید و رو کرد به علی و گفت !
به علی نگاه کردم نگاهش رو استخون ترقوه آوا که از یقش معلوم بود خشک شده بود.
به آوا اشاره کردم و گفتم:شالت افتاده!
خیلی زود منظورمو گرفت یه نگاه به چشمای خیره علی کرد و شالشو پیچید دور یقه و سرش!
علی که دیگه جلوی دیدش گرفته بود به خودش اومد دستشو دراز کرد سمت آوا و گفت ! من علی ام.
آوا یه نگاه غضبناک به دستش انداخت و بدون این که دستشو بگیره گفت:منم اوام!
خوشم می اومد که با یه حرکت از طرف مقابل سریع میشناختش. علی که حسابی خورده بود تو حالش یه کم عقب کشید و گفت:خوشبختم!
آوا سرشو تکون داد و گفت:منم همین طور!
بعد رو کرد به منو گفت:میشه چمدونمو بدی؟میخوام برم بالا!دکمه صندوق عقبو زدم باز شد گفتم:برو بردار!
رفت عقب ماشین!
علی سری تکون داد و گفت:اووف چه بد اخلاق!
من:مگه تو ندید بدیدی زل زدی تو یقه دختره؟
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:حالا که کاری به کارش نداری اینه وقتی کاری به کارش داشته باشی چی میشه!
یه چشم غره غضبناک تحویلش دادم!
زد روس شونمو گفت:خب دیگه من میرم!
لبخندی زدم و گفتم:باشه فقط این چند روز بیا و برو ممکنه بابام هنوز مشکوک باشه!
_: باشه!

 

 

باهاش دست دادم و گفتم:خیلی لطف کردی. زیر چشمی نگاهی به اوا کرد و گفت:امیدوارم ارزششو داشته باشه!
اوا با چمدون اومد سمت ما علی بهش گفت:خداحافظ آوا خانوم!
اوا سرشو تکون داد و هیچی نگفت!
بعد با هم رفتیم سمت در باهاش خداحافظی کردم و درو بستم !اوا داشت میرفت بالا!یه نگاه بهش کردم و رفتم تا چمدون خودمو بردارم!
وارد خونه که شدم صدای زنگ تلفنم در اومد امیر بود جواب دادم !
_ ! رسیدی؟
من:اره رسیدم!چی شد میاریش؟
_:اره شب منتظرم باش! لبخند زدم پس بالاخره کارم شروع شد.گفتم:باشه ساعت 10 منتظرم!
_: باشه
من: خب دیگه من خستم میخوام برم استراحت کنم شب میبینمت!
_: اوکی خدافظ!

گوشی رو قطع کردم و رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردم و رفتم سمت تخت خوابم!


بالاخره از رخت خواب دل کندم و از جام بلند شدم یه نگاه به ساعت کردم هفت و نیم بود رفتم تو حموم و یه دوش اب گرم گرفتم و سریع بیرون اومدم.
باید به آوا میگفتم چراغای بالا رو خواموش کنه که امیر نخواد پا پیچ بشه که بالا رو ببینه. لباسامو پوشیدم از خونه اومدم بیرون همین که خواستم از پله ها بالا برم در خونه باز شد آوا و وارد حیاط شد.
با دیدن من لبخندی زد و گفت !
سه تا پله ای که بالا رفته بودم برگشتم و گفتم کجا بودی؟
خریداشو بالا گرفت و گفت:پی... نانی.... شاید..پی ابی... غذایی... خوردنیی
با خنده گفتم:سهرابی شدی واسه خودت!میخواستی بدی من برات میگرفتم خودت چرا رفتی؟
دست و پاشو کج کرد و گفت:مگه خودم اینجوریم؟
بعد اومد بالا و گفت:داشتی میرفتی بالا؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اومدم بگم شب چراغاتو روشن نکن یا حداقل چرا اتاقتو روشن کن که معلوم نباشه!
پلاستیکاشو تو دستش جا به جا کرد و گفت:چطور؟
من:امیر قراره بیاد نمیخوام بفهمه تو بالایی!
نفسشو فوت کرد و گفت:معظلی شده این دوستت!
من:یه مدت دیگه از دستش راحت میشم.
_: باشه خیالت راحت من غذامو که درست کردم چراغا رو میبندم.
من:شرمنده ها!
لبخندی زد و گفت:اختیار داری خونه خودته. تازه من به تاریکی عادت دارم. خریداش اشاره کرد و گفت:من دیگه برم ! من:باشه برو! بازم ممنون! سرشو تکون داد و رفت بالا. برگشتم تو خونه برای خودم ماکارانی درست کردم و بعدم خونه رو مرتب کردم . دو هفته مش رحیم تموم شده بود ولی هنوز برنگشته بود سرکارش باید باهاش تماس میگرفتم خونه رو گند داشت برمی داشت.
بالاخره ساعت 10 شد. خودمو با تلوزیون سرگرم کرده بودم که زنگ در به صدا در اومد. رفتم پشت ایفون امیر رو دیدم در رو باز کردم و رفتم سمت ورودی امیر وارد حیاط شد طبق چیزی که انتظار داشتم طبقه بالا رو نگاه کرد نمیدونم آوا چراغاشو خاموش کرده بود یا نه که امیر گفت:کسی بالا نیست؟ یه نگاه به پله ها کردم و گفتم:ارمان؟نمیدونم! سرشو تکون داد و گفت:من باید برم ! اینم از ترلان! همون موقع یه دختر از در وارد شد.یه نگاه سر تا پاش انداختم الحق که خوش هیکل بود. من:ازمایشاتو بیار بالا! امیر چند تا برگه داد دستش دختره اومد بالا!صورتشو نگاه کردم پوست گندمی و صافی داشت گونه هاشو کاشته بود ولی همونم بهش می اومد و چشماشم مشکی بود همون چیزی که قبلا از امیر خواسته بودم با این که چشماش خیلی درشت تر از آوا بود و مژه های فوقالعاده پر و فری داشت و یه خط چشم قشنگ هم چاشنیشون کرده بود ولی اصلا جذابیت چشمای اوا رو نداشت.بینیشم عمل کرده بود لباش نازک بود ولی با رژ و خط لب بزرگشون کرده بود. برگه ها رو از دستش گرفتم و گفتم برو تو. یه نگاه به امیر کردم داشت بالا رو نگاه میکرد گفتم:چرا واستادی؟ از حرفم تعجب کرد لابد نقشه کشیده بود من که رفتم تو بره بالا!رفتم پایین اونم رفت سمت در. دم دست ایتادم و گفتم:خدافظ! سرشو تکون داد و رفت درو خودم بستم که مطمئن بشم بسته شده بعد یه نگاه به بالا کردم انگار نه انگار کسی اونجاست. با خیال راحت رفتم تو خونه. به ازمایشا یه نگاه کردم و در رو بستم ترلان لم داده بود روی مبل و شالشو در اورده بود. با لحن خشکی گفتم:چند سالته؟ همون طور که دکمه های پالتوشو باز میکرد گفت:24! من:اتاقم اونجاست! بعد به راهرو اشاره کردم و گفتم:برو تا منم بیام! پشت چشکمی نازک کرد و گفت:باشه! منتظرم! برگه ها رو گذاشتم رو میز چند دقیقه صبر کردم و بعد وارد اتاق شدم. یه تاپ دکلته به رنگ صورتی کثیف با شلوار لی تنش بود جلوی اینه ایستاده بود و داشت موهاشو درست میکرد. با دیدن من تو اینه برگشت موهاشو از تو صورتش کنار زد و با لبخند گفت:فکر نمیکردم اینقد خوشتیپ باشی! بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم:امیر بهت نگفته من از رژ لب بدم میاد. انگشتشو کشید رو لبش و گفت:واقعا؟مشکلی نیست الان پاکش میکنم! بعد رفت سمت کیفش!گذاشتم هر کاری میخواد بکنه خودمم دراز کشیدم رو تخت. خودش اومد سمتم ! دستاشو گذاشت رو شونم و گفت:به نظرت من چطورم! نیشخندی زدم و گفتم:خیلی خوب! مستانه خندید.فقط لبخند زدم. صورتشو اورد جلو تا ببوسمش حالا وقت عملی کردن نقشه بود یه دستمو حلقه کردم دور کمرش تا بعدا نتونه فرار کنه بعد اروم دستمو کشیدم تو موهاش با ذوق لباشو رو لبام گذاشت اروم اروم دستمو بالا بردم یه تیکه از موهاشو گرفتم و کشیدم. دستاشو حلقه کرد دور گردنم انگار به انداز کافی محکم نبود با تمام توانم موهاشو کشیدم حس کردم تمام موهایی که تو دستم بود از سرش کنده شد. اخی گفت و خودشو عقب کشید و گفت:عزیزم میخوای کچلم کنی؟ یادم رفته بود اینا به خشونت عادت دارن! پهلوشو چنگ زدم یه تیکه دیگه از موهاشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم. دردش گرفته بود سرمو بردم سمت گوشش و با لحن تهدید امیزی گفتم:از امیر چقد پول گرفتی؟ از حرفم شکه شد. بالاخره ترسی که میخواستم تو چهرش دیدم. با تعجب گفت:چرا باید از اون پول بگیرم؟ دستمو کشیدم رو بازوش بعد با تمام توان به بازوش چند زدم ناله ای کرد و گفت:کدوم پول؟! با عصبانیت گفتم:همون پولی که بابت جاسوسی کردن گرفتی! با ترس گفت:من... من پولی نگرفتم! ناخونهمو فرو کردم تو پوستش و گفتم:یا راستشو میگی یا فردا زنده از این در بیرون نمیری. _ مو شکستی! فشار دستمو بیشتر کردم و گفتم:میگی یا نه؟ سرشو تکون داد و گفت:میگم میگم دستمو ول کن! بازوشو رها کردم خودشو عقب کشید و شروع کرد به مالیدن بازوش! موهاشو گرفتم و گفتم ال! اخی که گفت باعث شد موهاشو بیشتر بکشم! برش گردوندم افتار رو تخت رفتم بالا رش پاهاشو بین پاهام قفل کردم دستم و گذاشتم رو گلوش و گفتم:میگی یا.... با بغض گفت:میگم ... فشار دستمو رو گلوش زیاد کردم . سرخ شده بود. دست و پا میزد ولی بی فایده بود. بالاخره تسلیم شد . ولش کردم به صرفه افتاده بود گفتم:زود باش! درحالی که صداش میلرزید گفت:800 تومن بهم داد و گفت مراقبت باشم تلفناتو چک کنم و یه سری به طبقه دوم بزنم! من:دنبال چی؟ با ترس نگاهم کرد با فریاد گفتم:گفتم واسه چی بری بالا؟ اشک از چشماش جاری شد گفت:که ببینم دختری اون بالا هست یا نه! کشیدمش بالا و گفتم گه چی؟ زل زد تو چشمامو گفت گه هیچی به خدا! من:چرا بهت گفته این کارو بکنی؟ با گریه گفت ! فریاد زدم تو صورتش :به من دروغ نگو! همون طور که میلرزید گفت:به خدا راست میگم!
با تمام زورم هلش دادم رو تخت و با غضب نگاهش کردم.

 

همون طور که اشکاش سرایز بود گفت:به خدا من هیچ کارم!انگشتمو به نشونه تهدید بالا بردم و گفتم:فقط به یه شرط کاری به کارت ندارم!زل زد تو چشمامو گفتم:هر چی باشه قبوله!پوزخندی زدم و گفتم:من دوبرابر پولی که باید بدم رو بهت میدم در عوضش تو هم اون چیزایی رو به امیر میگی که من میخوام!فهمیدی؟ تند تند سرشو تکون داد. رفتم سمتش و گفتم:فقط اگه بفهمم امیر چیزی از این موضوع فهمیده زندت نمیذارم!دوباره سرشو تکون داد.نگاهی سرتا پاش انداختم و گفتم:حالا خوب گوش کنن ببین چی بهت میگم مو به موشو به امیر میگی!از اینجا هم بلند شو لازم نیست تا وقتی با منی باهام رابطه داشته باشی!از جاش بلند شد تاپشو صاف کرد و موهاشو بست و نشست!نشستم رو به روشو گفتم:فردا که میری گزارشتو به امیر بدی بهش میگی که دیشب یه پسر دیگه هم تو خونه بوده و اسمش ارمان بوده....همه چیزو براش گفتم و بعدم فرستادمش که تو حال بخوابه!باید اول موضوع آوا رو حل میکردم و بعد هم کاری میکردم که امیر فکر کنه به ترلان علاقه مند شدم تا ببینم عکس العملش چیه؟! صبح خودم ترلان رو رسوندم خونش و رفتم سر کار.********** آوا با رفتن مهران فهمیدم ازاد شدم.دیشب امیرو از پشت پنجره دیدم خیلی مطمئن بودم که منو تو تاریکی نمیبینه ولی نگاه خیرش به پنجره عصبیم میکرد. میدونستم باید از دستش فرار کنم چون اصلا ادم درستی نبود ولی این که چرا مهران میخواست منو از دست اون که دوستش هم بود قایم کنه برام عجیب بود چون در برابر علی زیاد حساسیت به خرج نداده بود. بعد از ناهار خونه رو جمع و جور کردم و اماده شدم تا برم مطب! کیلیدا رو برداشتم با تمام سلیقه ای که تونستم به خرج بدم یه پالتوی مشکی با شلوار کتون و شال زرشکی پوشیدم با موهامم که کاری نمیتونستم بکنم و از خونه اومدم بیرون! راهو همون دفعه یاد گرفته بودم با اتوبوس رفتم . وارد ساختمون شدم نگهبان با دیدن من سری تکون داد و گفت خانوم کریمی! تا حالا کسی اینقد تحویلم نگرفته بود. اصلا منو از کجا میشناخت. لبخندی زدم و گفتم آقا خسته نباشید. اونم انگار از من بیشتر کیف کرده بود با ذوق گفت:اینجا منو اقا حسن صدا میکنن ! اسمشو شنیده بودم مهران اون روز داشت دربارش با علی حرف میزد. رفتم جلو و گفتم:از اشناییتون خوشبختم. با مهربونی نگاهم کرد و گفت:منم همین طور انگار این دفعه اقا مهران تو انتخاب منشی سنگ تموم گذاشته اگه میدونستم به حرفم گوش میکنه زود تر بهش میگفتم که یه دختر عاقل رو بیاره سر کار! ابروهامو دادم بالا. خندید و گفت:واقعا خانومی! ماشالا ماشالا! از لفظ خانومی که به کار برد واقعا خوشحال شدم پس داشتم کارمو درست انجام میدادم.سرمو تکون دادم و گفتم:ممنون شما لطف دارین. _:برو دخترم برو به کارت برس مزاحمت نمیشم. چشمی گفتم و سوار اسانسور شدم.درو باز کردم هنوز کسی نیومده بود. نشستم پشت میز دستامو تو هم قفل کردم و کشیدم جلو صدای تق تق انگشتام در اومد چون کسی نبود از فرصت استفاده کردم و اون شال اعصاب خورد کن رو از سرم در اوردم بعد سر رسیدا رو بیرون کشیدم و همون طور که مهران بهم گفته بود لیست بیمارا رو نوشتم. کارم تموم شده بود یه نگاه به ساعت کردم تازه سه و ربع بود یه کم زود راه افتاده بودم برای همین نیم ساعت پیش رسیده بودم مطب. کیفمو گذاشتم تو کمد خالی زیر میز بعد شروع کردم به کشستن توی کشو ها! چیزای زیادی نبود. یه ربع دیگه هم گذشت ولی نه خبری از گلسا شد نه مهران بی خیال صندلیمو کشیدم عقب و پاهامو گذاشتم رو میز و تکیه دادم به صندلی اون لحظه احساس میکردم مدیر یه شرکتم که پشت میزش با خیال راحت لم داده و بدن این که بخواد به خودش زحمت بده میلیون میلیون پول به حسابش واریز میشه.داشتم تو خیال میلیاردریم عشق میکردم که یهوو صدای باز شدن در اومد.قبل از این که ببینم کیه از هولم از رو صندلی افتادم. با خودم گفتم :اگنم شکست . بیخیال خالی شدنم شدم همون زیر شالمو سرم کردم و اومدم بالا دیدم مهران ایستاده و بهم میخنده. اخمی کردم و گفتم:خب بگو تویی! خندید و گفت:خوب خوش میگذرونیا! از جام بلند شدم پاتومو تکونم و در حالی که صندلیمو صاف میکردم گفتم:خب کارامو انجام دادم. نشستم سر جامو به برگه ها اشاره کردم.برگه ها رو برداشت سرشو تکون داد و گفت:خوبه افرین! نگاهش کردم و گفتم:همیشه دیر میای؟ لبخندی زد و گفت:نه امروز عمل داشتم ولی گلسا اغلب ساعت 4 میاد. مریض نیومد؟ من:نه ساعتا از 4 خورده. لبخندی زد و گفت:خوبه کارت درسته. من میرم اتاقم کاری داشتی خبرم کن! سرمو تکون دادم .اشاره کرد به سرمو گفت:شالتم سرت کن یادت باشه اینجا خونه نیست تو هم دیگه پسر نیستی!راستی شماره نگهبانی ستاره 777 بگیرش به حسن اقا بگو بیسکوییت بگیره! من:باشه! شالمو سرم کردم و نشستم مهرانم رفت تو اتاقش.

 

داشتم پوشه های بیمارا رو بیرون می اوردم که نخوام دنبالشون بگردم که صدای گلسا رو شنیدم:به به خانوم مشنی افتخار دادین مطبو مشرف کردین.
میدونستم توپش حسابی پره ولی از این که زیادی باهاش در بیفتم هم خوشم نمی اومد اگه اون احتراممو نگه میداشت منم کاری به کارش نداشتم.
رو کردم بهش و با لبخند گفتم ! ببخشید نیومدم دستور دکتر بود و اگر نه زودتر خدمت میرسیدم.
از عکس العمل من تعجب کرده بود
چینی به بینیش داد و گفت:چی؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم:هیچی من فقط سلام کردم.
سرشو تکون داد و گفت !
بعد پوزخندی زد و گفت:خوبه
من:چی؟
پوفی کرد و گفت:هیچی! به کارت برس. بعد رفت سمت اتاقش.
من خانوم دکتر چیزی لازم داشتین خبرم کنین.
رو پاشنه چرخید سمتم با چشمای کرد نگاهم کرد. خنده ای کرد و گفت:باشه!
بعد اروم شرشو کج کرد و با لبخند رفت سمت اتاقش.
خنده ای کردم و سرمو تکون دادم.
اخر ساعت بود .
داشتم وسایلمو جمع میکردم که گلسا و مهران هم زمان از اتاقاشون بیرون اومد مهران رو به من کرد و گفت:پایین منتظرم عزیزم.
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم.
وقتی مهران رفت منم کیفمو برداشتم و از جام بلند شدم گلسا ایستاد رو به رومو گفت:شماها واقعا با هم دوستین؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:چند وقته؟
من:یه ماه!
پوزخندی زد و گفت:میدونی قبلا هم دوست دختر داشته!
من:اره!
_: میدونی زیاد بودن؟
من:اره!
لباشو جمع کرد و گفت:میدونی باهاشون رابطه داشته؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
حرصش گرفته بود. گفت:میدونستی منم باهاش بودم؟
خندیدم در اصل من هیچی از مهران نمیدونستم ولی نمیشد به اون چیزی بگم. گفتم:من همه چیزو میدونم! حالا اگه میشه بذار برم!
راهمو سد کرد و گفت:تورو هم بازی میده گولشو نخور!
نگاهش کردم و گفتم:من واسش فرق دارم عزیزم.
پوزخندی زد و گفت:به همه اینو میگه!
نگاهش کردم و گفتم:ولی اون خودش اینو به من نگفته من اینو بهش گفتم.
پوفی کرد و گفت:چه از خود راضی! تو اصلا چند کلاس سواد داری؟!
خندیدم و گفتم:نمیخوام بهت بر بخوره ولی من فقط تا سوم راهنمایی درس خوندم دارمولی خیلی چیزا دارم که مهرانو واسم نگه میداره برعکس تو!
با غیض گفت:دختره بی سواد پس معلومه یکی از همون بی سر و پاهایی!بهتره بدونی من خیلی سر تر از توام تو هیچ چیزت بهتر از من نیست