تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 15

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

من:اگه نبود تو رو ول نمیکرد و بیاد با من!


با سیلی که زد تو گوشم یه طرف صورتم داغ شد.
با عصبانیت نگاهش کردم یقشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم از زورم تعجب کرده بود زل زدم تو چشماشو گفتم گه نبینم از این غلطا بکنی!
با تمام زورم هلش دادم سمت در!
از شدت ضربه افتاد رو زمین پامو گذاشتم رو کفشش و محکم فشار دادم و از مطب رفتم بیرون همون طور که میرفتم سمت اسانسور فریاد زد:دختره وحشی مطمئن باش جواب این کارتو میدم.

 

خندیدم و سوار اسانسور شدم.

 

تو اینه اسانسور صورتمو نگاه کردم. عوضی یه جوری زد که جاش بمونه.
رفتم تو پارکینگ و سوار ماشین مهران شدم و درو محکم بستم. مهران با تعجب برگشت سمت من و گفت:دره ها!
من:باشه ببخشید.
_: اوهو چه عصبی!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:نگفته بودی این دختره وحشیه!
ماشینو از پارک در اورد و گفت:کی؟
من سا!
رو کردم بهش و گفتم:ببین سر صورت نازنینم چه بلایی اورده!
نگاهم کرد و با تعجب گفت:زد تو صورتت؟
من:البته منم از خجالتش در اومدم ولی قرار نبود دیگه به خاطرت کتک بخورم!
_: نمیدونستم...
حرفشو قطع کردم و گفتم: اگه اینقد دوست داره خب چرا تو پسش میزنی؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:فکر میکنی دوسم داره؟
من:اگه نداشت منو میزد؟
خندید و گفت:تو هم زدیش یعنی دوسم داری؟
مشت زدم تو بازوشو گفتم:نه خیرم منظورم این نبود.
تو اینه خودشو نگاه کرد و گفت:چرا؟من که خیلی خوشتیپم! خوش اخلاقم! پولدارم! دکترم.
من:ببین زیر بغلت بیشتر از دوتا هندونه جا نمیشه ها!
لبخندی زد و گفت:فردا حسابشو میرسم!
من:خودم رسیدم.
_: میدونم یه بارم من میرسم!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:خود دانی!
_: راستی واسه روز اول کارت عالی بود! چقدرم که این حسن اقا تعریفتو کرد چی کار کردی؟
خندیدم و گفتم:هیچی فقط جواب سلامشو دادم.
_: خب خیلیا اینقد بی فرهنگن که همین کارو هم نمیکنم! مراجعه کننده ها هم راضی بودن در کل که اگه اینجوری پیش بری حقوقتو زیاد میکنم!
دستامو زدم به همو گفتم:راست میگی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:یه منشی داشتم فوق لیسانس داشت ولی اصلا بلد نبود با مراجعه کننده ها درست حرف بزنه همه از دستش شاکی بودن برعکس امروز هر کی می اومد تو اتاق اول میگفت اقای مجد این منشی جدیدتون خیلی بهتر از قبلیه خوب شد عوضش کردین.
با رضایت لبخند زدم.
ادامه داد:به نظرم این نشون میده هوشت خوبه!راستی تو چرا درستو ادامه نمیدی؟
خندیدم و گفتم:چطوری ادامه میدادم؟ من همین که نون شبمو در بیارم باید کلاهمو سه متر بندازم بالا!
_: حالا که کار داری خونه هم داری روزا هم که بیکاری. میخوای کمکت کنم؟
خندیدم و گفتم:انگار تو بیشتر از من مشتاقی!
_: چرا که نه! به نظرم تو حیفی!
من:اینقد ازم تعریف نکن من بی جنبم!
خندیدو گفت:باشه! ولی بهش فکر کن!
من:نمیشه!
_: چرا نمیشه؟
من:چون من با شناسنامه دومم مدرسه رفتم!
با تعجب گفت:یعنی به اسم ارمان؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:یعنی همین یه ذره سوادمم هیچ جا حساب نیست.
_: شاید بشه یه کاریش کرد!
من:من تو فکرش نیستم!
_: خودم واست یه فکری میکنم.
من:گیر دادیا!
_: حوصله نداری؟
من:نوچ! _:میخوای من درست بدم؟ ابروهامو دادم بالا و گفتم:الان مثلا میخوای خرم کنی؟موردی بهتر از خودت نبود؟ بادی به غب غبش داد و گفت:کی از من بهتر؟ من:نه نمیخوام! _:من منشی بی سواد نمیخوام! خیلی بهم برخورد با حرص گفتم:خب اگه میخوای میرم! _:نه خیر تا خسارت منو ندادی هیچ جا نمیری! دوباره داشت بد جنس میشد . با غیض گفتم:مرده شور اون خسارتو ببرن! شونه هاشو بالا انداخت و گفت:فردا میرم ببینم میشه کاری کرد واست یا نه! من:عجب گیری کردیما!
_: انگار یادت رفته ازت قول گرفتم هر کاری خواستم انجام بدی؟! من:باشه باشه بسه دیگه خوشت میاد اذیت کنی؟به هر حال من مطمئنم نمیتونم از سوابق تحصیلیم استفاده کنم. چشمکی زد و گفت:اون با من! صورتمو جمع کردمو گفتم:برو بابا! لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:وقتی اخم میکنی ادم دلش میخواد قورتت بده! دستمو گذاشتم رو صورتم و گفتم:خب دیگه صورتمو نمیبینی! میخندم جذابم گریه کنم جذابم اخم کنم بازم جذابم!

 

 

نیم نگاهی به من کرد و گفت:اگر در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی. من:وای جونم لابد تو مجنونی و من لیلی!
جدی شد و گفت:چرا که نه؟من یه پسرم این عادیه که به یه دختر علاقه من بشم؟ من:اخه به من؟امکان نداره! _:چرا نداره؟به نظرم تو واقعا جذابی! اب دهنمو قورت دادم. اگه واقعا از من خوشش می اومد چی؟کارم زار بود مطمئنا که منو واسه زندگی نمیخواست! یعنی میخواست منو بازی بده؟اگه یه شب که من خوابم می اومد تو خونم چی؟اگه باز به زور میبردم تو خونش؟! با نگرانی گفتم:جدی که نمیگی نه؟ با این حرفم غش غش زد زیر خنده!هنوز با نگرانی نگاهش میکردم. گونمو با دوتا انگشتش کشید و گفت:همه دخترا از چنین حرفی خوشحال میشن تو چرا میترسی؟نترس بابا شوخی کردم تو همون دوستمی یه ذره فکر کرد و گفت:به قول خودت رفیق! با بغض گفتم:اونایی که خوشحال میشن یه حامی دارن که اگه اذیت شدن بهشون پناه ببرن!دیگه از این شوخیا با من نکن!

 

وقتی دید واقعا ناراحتم گفت:باشه ببخشید اشتباه کردم!
اهی کشیدم و گفتم گه تمومش کن!
رومو کردم سمت شیشه و از قصد طوری که بشنوه گفتم:اول باید به خاطرش کتک بخورم بعدم باید بشینم اقا مسخرم کنه!
_: شنیدم چی گفتی؟
زبونمو واسش در اوردم و گفتم:شنیدی که شنیدی!
خندید و گفت:میخوای جای سیلیشو بوس کنم خوب شی!
دیگه جوش اوردم .
دستمو به حالت تهدید بالا اوردم و گفتم:جرات داری یه بار دیگه از این حرفا به من بزن!
نیشخند زد بعد لباشو غنچه کرد و گفت:بوس بوس بوس!
دندونامو رو هم فشردم و انگشتمو فرو کردم تو پهلوش! ولی زیاد عمیق نشد چون میترسیدم کنترل ماشین از دستش در بره!
_: دارم رانندگی میکنم!
دست به سینه نشستم و گفتم:تقصیر خودته!
_: حالا یه سوال جدی میپرسم واقعا به ازدواج فکر میکنی؟
من:بس کن تو رو جون خودت !
_: نه جدی میگم!
من:نه خیر فکر نمیکنم!
_:چرا؟
من:دلیلشو یه بار گفتم:متاسفانه یه خوشبختانه زندگیم اجازه چنین کاری رو بهم نمیده!
_: ولی تو حق داری که....
من: ببین این بحث مسخره رو ادامه نده لطفا!
رومو کردم اون طرف مهران هم ساکت شد.
چرا این سوالا رو ازم میپرسید؟چرا میخواست ذهنمو درگیر خودش کنه؟یعنی این ادم وجدان نداشت؟من شده بودم وسیله سرگرمیش؟
چشمامو بستم یه لحظه فکر این به سرم خطور کرد که منو مهران با هم ازدواج کنیم ولی خیلی سریع این فکرو از ذهنم پاک کردم.
زیر چشمی نگاهش کردم. پسره پر رو! الهی بمیری!عمرا اگه من با این کارا خر بشم!
**********
مهران سرش رو به شیشه بود همون طور که رانندگی میکردم زیر چشمی میپاییدمش. وقتی اینجوری درباره خودش حرف میزد دلم میگرفت! میخواستم یه کاری براش بکنم ولی چه کاری از دستم بر می اومد؟! نمیتونستم خونوادشو بهش بدم. کاش باهاش شوخی نمیکردم. یه لحظه با خودم فکر کردم شوخی چرا؟اگه جدی میشد چی؟من نسبت به اون یه حسایی داشتم اونم که تنها بود شاید اصلا به خاطر این سر راهم سبز شد که بتونم کمکش کنم و همراهش باشم اگه باهاش ازدواج میکردم.... از فکر خودم خندم گرفت اخه مگه ازدواج الکیه؟اصلا مگه امکان داره؟حمایت کردن ازش یه بحث جدا بود. شاید میشد قیمش بشم این فکر از قبلی هم احمقانه تر بود.اعصابم ریخته بود به هم چطوری باید کمکش میکردم؟ گفتم:آوا؟ نگاهم نکرد . من:اوا خانوم! بازم سکوت! من:آوا کوچولو!
برگشت سمتم و گفت:کوچولو خودتی! من:من کجا با این سن و هیکل کوچولو ام؟ _:به سن نیست به عقله! خندیدم.
نفسشو با حرص داد بیرون. من:ببخشید دیگه! رسیدیم به خونه. هنوز هیچی نگفته بود گفتم:بخشیدی؟ رو کرد سمت منو گفت:چرا اذیتم میکنی؟ اونقدر مظلوم این حرفو زد که دلم سوخت. گفتم:منظوری نداشتم. گفت:اگه منم مثه دخترای دیگه بهت پا بدم اونوقت باحالم نه؟ با جدیت گفتم:نه اصلا!اگه مثه اونا بودی نمی اوردمت تو خونم! یه ذره نگاهم کرد بعد گفت:باشه! بعد در ماشینو باز کرد و رفت پایین! بازم حرف بدی زدم؟نه اون زیادی حساس بود و اگر نه این حرفی که زدم بد نبود! از قدمایی که رو پله ها برمیداشت معلوم بود عصبیه.
واسه این که از دلش در بیارم از ماشین پیاده شدم و گفتم:آوا؟ دستاشو مشت کرد و ایستاد. من:شام بیا پایین! _:خودم شام دارم! من:پس من میام! پوفی کرد و گفت:هر کار دوست داری بکن!

 

خندیدم و زیر لب گفتم:آی قربون این قلب کوچولوی مهربونت.


از این حرف خودم خندم گرفت با خنده وارد خونه شدم.ساعت هشت و نیم بود از جام بلند شدم تا برم بالا نمیدونستم کار درستیه یا نه ولی خب بهتر از هیچی بود.پله ها رو یکی یکی طی کردم و رسیدم دم خونش!طبق معمول پرده ها رو کشیده بود و داخل خونه معلوم نبود.تقه ای به در زدم و گفتم:همسایه؟چند ثانیه بعد درو برام باز کرد .لبخندی زدم و گفتم !هنوز اخماش تو هم بود سرشو تکون داد و از کنار در عقب رفت.یه نگاه داخل خونه انداختم برعکس خونه من از تمیزی برق میزد.تازه یادم افتاد به مش رحیم زنگ نزدم.نشستم روی مبل رفت برام چایی اورد و باز رفت تو اشپزخونه.چای رو برداشتم و گفتم:الان یعنی چشم دیدن منو نداری دیگه؟اهی کشید و هیچی نگفت از روی مبل بلند شدم داشت واسه خودش ظرف اماده میکرد.گفتم:دختر تو چقد کینه ای ببخشید دیگه!رو کرد به منو گفت:به نظرت اگه میخواستم نبخشم الان اینجا بودی؟من:خب نه!سرشو تکون داد و گفت:خب پس اینقد رو اعصاب نباش!بعد یه سفره کوچیک از تو کشو در اورد و از اشپزخونه اومد بیرون!یه نگاه به من کرد و گفت دازم رو میز یا زمین؟من:رو زمین!لبخندی زد و سرشو تکون داد.کبابا ای که درست کرده بود با نون و ماست و اب اورد و گذاشت تو سفره.خودش نشست و گفت:سرورم اگه میشه افتخار بدین بیاین بخورین!رفتم نشستم رو به روش و گفتم:قیافش که خوبه!چشماشو تو حدقه چرخوند و گفت پخت خوبم قبلا بهت ثابت شده!من:البته!بعد یه کباب برداشتم.اونم شروع به خوردن کرد و گفت:میشه درباره گلسا بهم بگی؟سرمو تکون دادم و گفتم:چی بگم؟_:از این که چه جوری با هم اشنا شدین. اخه بهش گفتم همه چیزو راجع بهتون میدونم میترسم یه سوالی بپرسه ضایع بشم!لبخندی زد و گفت:باشه بهت میگم!بعد صدامو صاف کردم و شروع کردم:با گلسا تو بیمارستان اشنا شدم. اون اولین دختری بود که باهاش دوست شدم یا بهتره بگم وارد زندگیم شد.حدود شش ماه با هم دوست بودیم حتی تصمیم داشتیم با خونواده هامونم موضوعو در میون بذاریم. تا این که یه شب اومد خونم و اون شب با هم بودیم همون موقع فهمیدم گلسا دختر نیست... برام بهونه اورد که ناخواسته بوده و بهش تجاوز شده و منم باور کردم .من واقعا دوستش داشتم برام مهم نبود که چه اتفاقی واسش افتاده اتفاقا اینجوری خودمو موظف میدونستم که بیشتر بهش توجه کنم و هواشو داشته باشم.اما یه روز شنیدم که تلفنی داشت با یه پسر درباره منو پولم حرف میزد و بهش میگفت هر وقت بتونه ازم پول میگیره تا بده به اون طوری گفت انگار تمام این مدت بودنش با من یه نقشه بوده.به روی خودم نیاوردم ولی زیر نظر گرفتمش با کمک همین دوستم علی فهمیدم که طرف دوست پشر قبلیشه موقعی که با هم بودن ازش فیلم گرفته و حالا ازش باج میخواد. گلسا واسه این که با من باشه با یه تیر دو نشون میزد هم ایندشو تامین میکرد و ازدواج موفقی داشت هم شر دوست پسرشو کم میکرد. میتونست از پدرش پول بگیره و بعدم عمل کنه ولی این که چرا این راهو انتخاب کرد هیچوقت نفهمیدم. موقعی که با هم دوست بودیم دو دونگ از مطبو به اسمش زدم بعد از این که بهش گفتم موضوعو میدونم کلبی برام بهونه اورد وقتی کل ماجرا رو گفتم دیگه نتونست اعتراض کنه ولی موند تو مطب میخواست لج به لج من بذاره با این که میدونست تقصیر خودش بوده ولی میخواست ازم انتقام بگیره برای همین ازم دور نمیشد. خیلی به هم ریخته بودم موضوعو به بابام گفتم ولی این اوضاعو بهتر که نکرد هیچ بدترم کرد مخصوصا وقتی به گوش خاله و دختر خالم رسید.میدونی مامانای ما سر خود از اول اسم ما رو رو هم گذاشته بودن و این برای نادیا یه جور خیانت محسوب میشد.همون موقع بود که من خونمو از خانوادم جدا کردم و تصمیم گرفتم مشکلمو خودم حل کنم. بی خیال گلسا شدم فقط برای اذیت کردنش نشون میدادم که با منشیام سر و سری دارم بعد از اون به یه ماه نمیکشید که منشیه با پای خودش میرفت. تو همون بحثا بودیم که با امیر اشنا شدم جون از گلسا رو دست خورده بودم پیشنهاد امیر رو برای امتحان کردن دخترای دیگه قبول کردم. راستش خیلی هم راضی بودم موقعی که با اونا بودم تمام نفرتمو از گلسا روی اونا خالی میکردم حس میکردم حقشون اینه. اما کم کم دیگه به خاطر نفرت نبود یه جور عادت شده بود برام.همین بعدشم که زندگی ادامه داشت و همچنان من با گلسا درگیرم. _:تو که یه بار رو دست خوردی چطور به من اعتماد کردی؟ دماغشو کشیدم و گفتم:تو فرق داری! ابروهاشو انداخت بالا و گفت:از کجا میدونی من فرق دارم!شاید منم خودمو قالب کردم کاری کردم بیاریم تو این خونه که بخوام خرت کنم و کاری کنم عاشقم شی بعدا پولتو بالا بکشم. هوم؟! سرمو کج کردم و گفتم:نه!اینجوری نیست! کسی که اعتراف میکنه یعنی این کاره نیست. چشماشو ریز کرد و خندید و گفت:نه خوشم اومد انگار مثه خودم ادم شناسی! من:اره یه جورایی گلسا مجبورم کرد ادم شناس بشم.دستاشو زد به همو گفت:خوبه پس دارم براش!

من:ببینم میتونی بیرونش کنی یا نه! اگه بتونی یه جایزه خوب پیش من داری. _:چی مثلا؟ من:وقتی این کارو کردی بهت میگم! شونه هاشو انداخت بالا و گفت:باشه ! یه لقمه دیگه خورد و گفت:اگه خونوادت درباره من چیزی بفهمن اونوقت چی؟برات دردسر میشه؟ من:خب موضوع تو با گلسا فرق داره ولی واسه اونا قابل درک نیست واسه همین از دست بابا فراریت دادم. _:سر من که بلایی نمیارن؟ خندیدم و گفتم:نترس مگه من مردم ؟ با قدر دانی نگاهم کرد و گفت:میدونی من تا حالا رفیقی به خوبی تو نداشتم. من:میدونی منم همین طور! از حرفم خوشحال شد و گفت:پس شامتو بخور رفیق گوشت بشه به تنت.

 

  •  

بعد از این که غذا خوردیم رفتم پایین شماره مش رحیمو گرفتم کسی جواب نداد. شماره خونشونو گرفتم بعد از کلی معطلی بالاخره جوابمو دادن :بله؟من منزل اقای فرهمند؟_:بله بفرمایید. طرف یه خانوم بود صداش خیلی گرفته بود گفتم:من با مش رحیم کار داشتم!با گریه گفت:مش رحیم فوت کردن!از چیزی که شنیدم هنگ کردم . با تعجب گفتم:چی؟کی؟چطور؟یه نفس عمیق کشید و گفت:دو شب پیش تو خونه گاز گرفتشون!من:گرفتشون؟_:خودشو همسرش!ببخشید اقا شما؟من:مش رحیم برای من کار میکردن!_:اه اقای دکتر شمایید ببخشید نشناختم!فردا مراسم سومشونه.من:چطور به من خبر ندادین؟_:اینقدر اتفاقی بود که گیج شده بودیم. بیچاره دخترش عروسی بهش زهر شد.من:میشه بهم ادرس بدین؟ادرسو بهم داد باید حتما میرفتم . بعد از این که تسلیت گفتم گوشی رو قطع کردم برای رسیدن به سمنان باید زودتر حرکت میکردم. لباسای مشکیمو پوشیدم و یه مقدار پول با خودم برداشتم .از خونه اومدم بیرون باز رفتم بالا و در زدم. اوا اومد دم در .من:من باید برم جایی ممکنه تا فردا شب نیام. میتونی تنها تو خونه بمونی؟با تعجب نگاهی سر تا پای من انداخت گفت:چیزی شده؟سرمو با تاسف تکون دادم و گفتم:مش رحیم مرده!_:کی؟من:مش رحیم سرایدار خونه!با ناراحتی گفت:کی اینجوری شده؟چطوری؟من میگن دو روز پیش خودشو زنشو گاز گرفته!آوا دستشو گذاشت رو صورتش و گفت:واقعا؟من:اره!_:اخی! خدا بیامرزتش.من:انشا ا...._:این وقت شب کجا میری؟من باید برم سمنان به خونوادش سر بزنم شاید کمکی پولی چیزی لازم داشته باشن.یه نگاهی به من کرد و بعد با رضایت لبخند زد و گفت:باشه برو به سلامت!بعد دستشو زد پشت شونم.من:نمیترسی تنهایی؟خندید و گفت:چی میگی؟اینجا زیادی واسه من امنه! برو من حواسم به خونه هست.اینو که گفت کلیدای پایینو بهش دادم و گفتم:اگه چیزی خواستی برو پایین!سرشو تکون داد و گفت:باشه!من:من دیگه میرم خداحافظ!رفتم سمت پله ها که گفت:مهران!برگشتم سمتش چشماشو سریع بست و باز کرد یه لبخند زد و گفت:مراقب خودت باش!خندیدم وگفتم:تو هم همین طور!واقعا با این حرفش حس خوبی بهم دست داد.خیلی وقت بود کسی بهم این حرفو نزده بود. وقتی از یه نفر میشنوی که ازت میخواد مراقب خودت باشی احساس مهم بودن میکنی.
به تعبیرات بچگونه خودم خندیدم و رفتم سوار ماشین شدم.
آوا :

با رفتن مهران منم رفتم تو خونه! تلوزیون رو روشن کردم و نشستم پای فیلم سینمایی .نفهمیدم کی جلوی تلوزیون خوابم برده بود با صدای در از جا پریدم.به ساعت نگاه کردم 12 و نیم بود. غیر از مهران کسی نمیتونست باشه. رفتم دم در تا درو باز کردم .خشکم زد.امیر با خنده گفت:میدونستم یه دختر اینجاست. بعد یه نگاه سر تا پای من کرد و خندید. گفتم:تو اینجا چی کار میکنی؟ جوابمو نداد.خواست بیاد جلو مانعش شدم پوزخندی زد و گفت:تو آوایی مگه نه! نباید ازش میترسیدم .من قبلا هم با پسرا درگیر شده بودم پس اگه میخواست کاری کنه از پسش بر می اومدم. جستش هم زیاد بزرگ نبود .سرمو گرفتم بالا و زل زدم تو چشماشو گفتم:گیریم که باشم خب که چی؟ یه ذره تو صورتم دقیق شد و گفت:چهرات خیلی اشناس! من:فکر نکنم تو زندگیم با بی سرو پاهایی مثله تو سر کار داشتم! _:اوهو انگار تو منو خیلی خوب میشناسی. من:چشمامو ریز کردم و گفتم:خیلی خوب! خندید و گفت:حالا یادم اون پسره پیک موتوریه. عجب حافظه ای داشت زد زیر خنده و گفت:گفتم واسه یه پسر زیادی ظریفی! باز هیکلمو بر انداز کرد. با حرص گفتم:چشات در نیاد! خندید و گفت:زیادی زبون داری کوچولو خواست بیاد جلو خودمو کشیدم عقب! خندید و گفت:اخی! میترسی! پوزخندی زدم و گفتم:هه حتما از تو؟! یه قدم اومد جلو و گفت:من یه کم ترسناکم!صاف ایستادم سر جام نباید میذاشتم بیاد تو خونه گفتم:اره خب اول با گوریل اشتباهت گرفتم.با حرص گفت:خودم زبونتو واست کوتاه میکنم!من:عددی نیستی!به سمتم حمله ور شددرو محکم کوبیدم تو صورتش صدای خورد شدن شیشه های در رو شنیدم!شیشه ها رو کنار زد و اومد تو از پیشونیش خون می اومد اومد جلو و گفت:چه غلطی کردی؟من:غلط کردن کار توئه!خیز برداشت سمتم ولی عقب نرفتم رفتارم بدتر عصبیش میکرد اگه اعصابش خورد میشد کمتر رو حرکاتش تمرکز داشت.گفت:دختره سرتق یه کار نکن همینجا کارتو یه سره کنم!من:مواظب باش کار خودت یه سره نشه! با یه حرکت اومد جلو تا به خودم به جنبم دستاشو قفل کرد دورم صورتش باهام هیچ فاصله ای نداشت خندید و گفت:فکر میکردم سخت تر از اینا باید گیرت بندازم! با حرص گفتم:فکر نکن خیلی موفق بودی! دستمو کشیدم بالا و با تمام توانم زدم تو چونش! ولم کرد و چند قدم رفت عقب! این دفعه من بودم که به سمتش حمله ور شدم با مشت چند بار زدم تو شکمش. زورش زیاد نبود حداقل اندازه مهران نبود از پسش بر می اومدم همین حس بهم اعتماد به نفس میداد! خواستم یکی دیگه بزنمش که منو گرفت و با زانوش زد تو شکمم و گفت:گربه کوچولوی وحشی خودم رامت میکنم! در حالی که دلمو گرفته بودم گفتم:اتفاقا تخصص منم تو رام کردن سگای هاره! خواست بیاد جلو یه دفعه بلند شدم و باز با مشت زدم تو فکش!مچ دستم درد گرفت خون از صورتش پاشید هولش دادم سمت در و گفتم:گورتو گم کن! _:تا حساب تورو نرسم هیچ جا نمیرم!خواست دوباره بگیرتم که ایندفعه زدم وسط پاش! دیگه جونش داشت در می اومد بعدی میدونستم کل زندگیش از یه دختری اینجوری کتک خورده باشه. در حالی که خون صورتشو پاک میکرد گفت:کارم باهات تموم نشده.هولش دادم سمت شیشه ها سکندری خورد ولی خودشو نگه داشت ایستادم تا از خونه رفت بیرون. خوشحال از این که تونستم از پس خودم بر بیام کلیدای خونه مهرانو برداشتم و رفتم تو خونش اونجا جام امن تر بود حداقل از حیاط راهی به توی خونه نبود

درو چند تا قفل زدم و چراغای خونه رو روشن کردم.عجب جمعه بازاری شده بود. روی میز پر از پوشت تخمه بود تو اشپزخونه هم پز از ظرف رو زمین هم ریخت و پاش بود.بیخیال خونه شدم باید به مهران زنگ میدم و موضوعو میگفتم. رفتم سراغ تلفن و شماره مهرانو گرفتم._:الو؟من !_ اوا تویی؟من:اره !_:خونه منی؟من:اوهوم!تو کجایی؟_:من گرمسارم!هوا زیاد خوب نیست نمی تونم تند برم.من:اها!حالا اصلا گرمسار کجا بود؟موضوع مهمی نبود که بخوام بپرسم _:چی شده این وقت شب زنگ زدی؟دلت برام تنگ شده خندیدم گفتم:نچایی یه وقت!_:نه لباس گرم پوشیدم حالا بگو چی شده؟من:ببین نمیخوام نگرانت کنم اما امیر اومده بود اینجا!_:چی؟امیر؟تورو دید؟من:اره دید!_:چطور دیدت؟رفتیم دم در؟من:اومده بود بالا نمیدونم چطوری اومده بود تو حیاط!حالا کجاس؟تو خوبی؟اذیتت که نکرد.من:من از پس خودم بر میام نگران نباش . حداقل تا وقتی فکش خوب شه این طرفا نمیاد . زنگ زدم بهت که بدونی یه وقت دوباره چیزی به بابات نگه؟! من حریف بابت نمیشم._:میدونست من خونه نیستم؟من ولی اگه نمیدونست که نمی اومد بالا!_:اونم تورو زد؟خندیدم و گفتم:نه فقط ایستاد تماشا کرد چه جوری میزنمش!_:خوبی؟من:وای گفتم که خوبم!الانم اومدم پایین چون شیشه بالا شکست._:باشه تو خونه بمون. کسی اگه حتی تو حیاط هم اومد درو باز نکن. من الان من میگردم. من:نه...حرفمو قطع کرد و گفت:تو امیرو نمیشناسی! حتما خیلی هم عصبیش کردی.تازه اگه الان حقشو کف دستش نذارم پر رو میشه.من:پس مش رحیم؟_:اون بیچاره دیگه مرده با رفتن من زنده نمیشه فوقش برای خونوادش پول میفرستم!الانم برو دزد گیر خونمو روشن کن.من:بلد نیستم که!_:برو تو راهروی ورودی!کاری که گفت کردم گفتم:خب؟اونجا یه جعبه سیاه رنگه!دیدمش کنار جا کیلیدی بود