تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 17

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

آوا حسابی رفته بود تو حس رقص الان بهترین فرصت بود حقله دستمو محکم تر کردم تا بیشتر سمتم کشیده بشه!سرشو اورد بالا و گفت:فکر میکردم خیلی سخت باشه!تازه متوجه فاصله کمش با من شد. خواست خودشو عقب بکشه که گفتم باید اینجوری باشه!_:اخه من....من:بابا جون مدل رقصش اینجوریه!اولش یه کم معذب بود ولی کم کم براش عادی شد اهنگ دوباره از اول پلی شد سرمو بردم پایین و دم گوشش گفتم:خوب یاد گرفتیا!سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفتیادگه بسه!من:یه دور دیگه هم برقصیم!هیچی نگفت فقط همراهیم کرد. درستمو رو کمرش حرکت دادم سرشو گذاشت رو سینم و اروم گفت:مهران؟نا خود اگاه گفتم:جانم؟_:هیچوقت هیچ حسی به جز دلسوزی بهم نداشته باش!منظورشو نفهمیدم گفتم:واسه چی؟این دفعه با بغض گفت:اخه اونجوری ازت میترسم!من:به من نگاه کن!سرشو اورد بالا گفتم:من ترس دارم؟سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:هیچ وقت سعی نکن بازیم بدی!اینبار دستمو دور شونه هاش حلقه کردم و گفتم:این کارو نمیکنم مطمئن باش!_:اما حس میکنم تو میخوای.....زل زدم تو چشماشو گفتم:ببین یه چیزی بهت میگم میخوام همیشه یادت باشه!نمیدونم تو چطور اومدی تو زندگیم ولی از همون لحظه اولی که دیدمت با همه دخترایی که تا حالا دیدم فرق داشتی و داری پس مطمئن باش هیچوقت نه مثله اونا باهات رفتار میکنم نه حسی که به اونا داشتم به تو دارم...هر چی باشه واقعیه!از این حرفم خجالت کشید اولین بار بود که سرخ شدن گونه هاشو میدیدم! اروم خودشو از من جدا کرد و گفت:بسه دیگه!و طرف شونه هاشو گرفتم و گفتم:و یه چیز دیگه!سرش پایین بود!با دستم چونشو گرفتم و سرشو اوردم بالا و گفتم:تا وقتی پیش منی از هیچکس و هیچ چیز نترس چون من پشتتم!تازه برات هیچ خطری هم ندارم خب؟مثه دختر بچه ها سرشو تند تند تکون داد!لبخندی زدم و سرمو بهش نزدیک کردم یه بوس از پیشونین کردم تمام سعیمو کردم که پدرانه باشه تا بهش اطمینان بده. بعد از خودم جداش کردم.برای عوض کردم جو گفتم :خب نمیخوای از اولین رقصت و اولین دامنت عکس بگیری؟اونم با خوشحالی پیشنهادمو قبول کرد این دفعه رفتم دوربینمو اوردم . گذاشتمش روی پایش و تنظیمش کردم بعد با آوا نشستیم روی مبل دستمو انداختم دور شونش . بر خلاف انتظارم سرشو گذاشت رو شونم وقت برای هیچ عکس العملی نبود رو کردم به دوربین و عکس گرفته شد.آوا رو کرد به منو گفت:بیار ببینیمش!از جام بلند شدم دوربینو برداشتم و دوباره نشستم پیش اوا!اوا با ذوق گفت:وای چقد لباسامون به هم میان!لبخندی زدم و گفتم:اره خودمونم به هم میایم!آوا با تعجب برگشت سمتم!تازه فهمیدم چه گندی زدم. باید یه جوری جمع و جورش میکردم دوربینو ازش گرفتم و گفتم:اینجوری هیچکس تو مهمونی بهمون شک نمیکنه!آوا که خیالش راحت شده بود گفت:اره!دوربینو خاموش کردم و گفتم:خب دیگه بهتره شاممونو بخوریم!با هم غذامونو خوردیم تمام مدت حواسم به آوا بود دوباره حسی که شمال پیدا کرده بودم تو وجودم زنده شده بود. اگه آوا یه دختر معمولی بود مطئنا باهاش دوست میشدم.شایدم یه چیزی بیشتر از دوستی!آوا داشت لقمه های اخر تو ظرفشو میخورد در حالی که من هنوز به نصفه هم نرسیده بودم سرشو بلند کرد نگاهش تو نگاه خیره من قفل شد.چند ثانیه به هم خیره شدیم حرکاتم دیگه دست خودم نبود اروم سرمو جلو بردم اونم هیچ حرکتی نمیکرد . لبخندی زدم و نزدیک تر رفتم نمیدونم از تعجب بود یا چیز دیگه به هر حال انگار سر جاش خشکش زده بود قاشق پرش هم هنوز دستش بود . صورتامون کمنر از 20 سانت فاصله داشت . نگاهمو از چشماش مشکیش گرفتم و به لباش خیره شدم خواستم برام جلو که یه دفعه خودشو عقب کشید با دست پاچگی از جاش بلند شد و گفت:بهتره من دیگه برم!اینو که گفت منم به خودم اومدم . خواستم یه چیزی بگم که دیدم از جلوی چشمم غیب شد . فقط صداشو شنیدم که گفت:خدافظ! بعد در بسته شد.دستمو کشیدم تو صورتم همین چند دقیقه پیش داشتم بهش اطمینان میدادم که خطری از جانب من براش نیست حالا داشتم چی کار میکردم!بلند شدم و رفتم تو اتاق خواستم حولمو بردارم که دیدم کیف و لباساش هنوز تو اتاقن!لبخند زدم و جمعشون کردم کلیدش حتما تو کیفش بود. همون موقع دوباره درو زد با وسایلشو رفتم دم در بدون این که نگاهم کنه گفت:کیفمو...از حرکاتش کاملا معلوم بود دستپاچس.وسایلشو گرفتم سمتش و گفتم:یادت رفت ببری!بدون این که بهم نگاه کنه اونا رو از دستم گرفت و گفت:ممنون! بعد با شتاب از پله ها بالا رفت.وقتی تو پیچ پله تا پدید شد لبخندی زدم و رفتم تو خونه!

 

آوا: در خونه رو قفل کردم و تکیه دادم بهش چند تا نفس عمیق کشیدم تا ظربان قلبم منظم بشه! خدایا اون چش شده بود؟حالا اون به کنار من چرا هول کردم؟!چرا نتونستم همون اول از جام بلند شم؟ دستامو مشت کردم و چند باز اروم زدم به سرم!نمیدونستم اینقد بی جنبه شدم.اون پسر بود کنترل بعضی چیزا دست خودش نبود ولی من چی؟راستی راستی داشتم جلوش وا میدادم. یه نگاه به اطرافم کردم کاش اینجا نمی اومدم همون خونه خودم بهتر بود. اینجوری هیچوقت مهرانو نمیدیدم. اهی کشیدم و گفتم:حالا چطور دیگه تو چشماش نگاه کنم؟ رفتم سمت اتاق خواب لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت تکیه دادم به بالشت و پاهامو تو بغلم جمع کردم.دیگه نمیخواستم باهاش برقصم هیچوقت دیگه نباید بغلم میکرد ارامشی که هیچوقت نداشتم تو اغوش اون بود نباید بهش عادت میکردم اینجوری زندگیم خراب میشد. پوزخندی زدم. زندگی؟چه زندگی؟اصلا مگه من چیزی به اسم زندگی داشتم؟این که صبح تا شب کار کنی تا با شکم گرسنه سرتو رو بالشت نذاری که فردا بتونی باز کار کنی اسمش زندگی بود؟ سرمو بالا گرفتم و گفتم:خدایا قبل از این که اتفاقی بینمون بیفته منو بکش.اون نمیتونه جلوی خودشو بگیره میدونم داره تمام سعیشو میکنه ولی به هر حال اون مرده یه کاری کن من بهش عادت نکنم.اصلا چرا باید نجاتم میداد چرا منو اورد تو خونش چرا اینقدر باهام مهربونه؟!اهی کشیدم و گفتم:خدایا دیگه بس نیست؟ همون لحظه یادم اومد که نمازمو نخوندم. از جام بلند شدم وضو گرفتم و چادرمو سرم کردم و رفتم سراغ سجادم.اصلا نفهمیدم چی دارم میخونم همش گریه کردم.دلم خیلی شور میزد یا به خاطر هیچ جوابی واسه رفتار خودم پیدا نکردم!همون حال و هوای نماز و گریه بهم ارامش داد! از جام بلند شدم و دراز کشیدم رو تخت . باید رفتارمو عوض میکردم این تقصیر خودم بود که بهش اجازه دادم اینقدر بهم نزدیک بشه.حالا فهمیده بودم نه تنها اون بلکه خودمم جنبه ندارم که کسی حریم تنهاییمو زیر پا بذاره. من تنها بودم تا اخر عمرم باید تنها میموندم اون فقط یه نفر بود که میاد و میره عادت کردن بهش حماقت محض بود. من برای اون یه تفریح بودم نباید میذاشتم مثه یه اسباب بازی باهام رفتار کنه .با صدای تق تقی که به شیشه میخورد از خواب بیدار شدم رفتم سمت پنجره همون لحظه یاکریمی که پشت شیشه بود پرواز کرد و رفت.رفتم تو اشپز خونه.برای خودم چایی گذاشتم و نون و کره برداشتم و رفتم نشستم کنار بخاری!غذامو خوردم و از جام بلند شدم رفتم سر یخچال یه ذره ار برنجی که از قبل تو یخچال بود رو برداشتم و رفتم سمت در . در خونه رو که باز کردم دیدم یه یادداشت چسبیده به در روش نوشته بود:زودتر برو مطب قرارا رو از ساعت شیش و نیم به بعد کنسل کن.کاغذو کندم و تا کردم گذاشتم تو جیب شلوارم و برنجایی که تو دستم بود پاشیدم پای پنجره تا پرنده ها بخورن و برگشتم توخونه نشستم روی مبل کاغذو باز کردم یه ذره نگاهش کردم چرا در نزده بود؟یه نگاه به نوشته ها کردم و دست خط افتضاح دکتریش.لبخند زدم هیچ مردی تا به حال اینقد برام دوست داشتنی نبوده چرا به اون یه حس دیگه داشتم من بین مردات بزرگ شده بودم نباید اینجوری میشد. ورقی که تو دستم بود مچاله کردم و انداختم رو به روم.ظهر شده بود ناهارمو خوردم و لباسامو پوشیدم و رفتم مطب تا کارامو انجام بدم مهرانم اومد. میخواستم عادی رفتار کنم .سر خودمو گرم کردم به کاغذا مهران اومد بالا سرمو گفت !بدون این که سرمو بیارم بالا گفتم !قرارا رو کنسل کردم ...همون طور سر جاش ایستاده بود گفت:خوبه باید زود بزیم خونه که اماده بشیم!تو همون حالت موندم و گفتم:باشه!_:اووم میگم آوا؟اینبار سرمو بردم بالا و گفتم:بله؟لبخندی زد و گفت:هیچی من میرم تو اتاقم برام قهوه بیار اگه میشه!من:باشه میارم!لبخند دیگه ای بهم زد و رفت تو اتاقش!از جام بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه قهوشو اماده کردم و رفتم تو اتاق داشت روپوششو میپوشید . بدون هیچ حرفی رفتم جلو و قهوشو گذاشتم رو میز خواستم برم بیرون که گفت:چیزی شده؟من:نه!یه ذره به صورتم نگاه کرد و گفت:ولی یه جوری شدی!لبامو جمع کردم و گفتم:نه نشدم!سرشو تکون داد و گفت:بابت دیشب.....حرفشو قطع کردم و گفتم:بیا دربارش حرف نزنیم! لبخندی زد و گفت:باشه!دیگه چیزی نگفتم از اتاق اومدم بیرون!تا وقتی کار تموم شد دیگه ندیدمش داشتم میزو جمع میکردم که اخرین بیمارشم از اتاقش رفت بیرون!چند دقیقه بعد مهرانم اومد بیرون!_:خب اگه کارت تموم شد بریم دیگه!کیفمو برداشتم و گفتم:تموم شد!تا خونه با هم هیچ حرفی نزدیم از اون جو سنگین بدم می اومد ولی ترجیح میدادم حرفی زده نشه!مهران ماشینو دم در پارک کرد و گفت گه نمیارمش داخل!من:باشه!درو باز کردم خواستم برم پایین که یه چیزی یادم اومد رو کردم به مهران و گفتم:من ارایش کردن بلند نیستم!لبخندی زد و گفت:اماده میشم میام بالا یه کاریش میکنیم!سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.رفتم خونه بلوزمو پوشیدم و روشم پالتومو تنم کردم شلوار کتون مشکیمم پوشیدم کفشای عروسکی که روزی که ارایشگاه رفته بودم رو هم برداشتم و دامنمو گاشتم تو کیف!همون موقع مهران در زد درو براش باز کردم اومد داخل لباسای دیشبشو به اظافه یه کت مشکی پوشیده بود موهاشو هم داده بود بالا.الحق که خوشتیپ بود.یه نگاه به من کرد و گفت:اماده ای!به صورتم اشاره کردم و گفتم:نه!نشست روی مبل و گفت:لوازم ارایشتو بیار ببینم!بالاخره با کمک همدیگه و مطالبی که تو لپ تاپش از اینترنت در اورد بعد از نیم ساعت یه خط چشم درست و حسابی پشت چشمم کشیدیم! از بس پاکش کرده بودم پلکم میسوخت!یه کم ریمل و رژ و کرم هم زدم بعد هم مهران موهامو با ژل حالت داد و یه تل پاپیون دار سورمه ای که دیشب خریده بودیم هم زد تو موهام!به همین بسنده کردیم و بعد از بستن گردنبند و ساعت و شالم راه افتادیم. مهران بیرون شهر رو به روی یه باغ ماشینو پارک کرد همه جا تاریک بود از ماشین پیاده شدم و کیف کادو پیچ شده گلسا رو تو بغلم فشردم! منتظر شدم تا مهران پیاده شه بعد با هم رفتیم سمت در! ایستادیم مهران در زد چند ثانیه بعد در باز شد. پشت در یه دنیای دیگه بود جمعیت زیادی ته باغ بودن تو هر ثانیه تو نوری که فلش میزد گم میشدن و دوباره پیداشون میشد صدای اهنگ زیاد نبود بیشتر صدای همهمه می اومد!حس بدی داشتم مهران داشت با پسری که درو برامون باز کرده بود خوشو بش میکرد رفتم ایستادم کنارش!بالاخره حرفش تموم شد پسره رو کرد به منو گفت:خوشبختم اوا خانوم! سرمو تکون دادم ولی حرفی نزدم. مهران متوجه استرس من شده بود دستموگرفت حقله کرد دور بازوشو منو کشید سمت جمعیت! اون وسط بعضیا با مهران سلام علیک میکردن مهران هم منو یکی یکی بهشو معرفی میکرد ولی من بیشتر حواسم به دختر و پسرایی بود که داشتن جیک تو جیک هم میرقصیدن. رقصشون اصلا شبیه چیزی که دیشب مهران بهم یاد داده بود نبود اغلب دخترا پشتشونو کرده بودن به پسراو از پشت در حالی که به هم چسبیده بودن و سرشون تو هم بود میرقصیدن!بعضیا هم که اصلا تو حال خودشون نبودن فقط چند نفر بینشون بودن که داشتن مثه ادم میرقصیدن. با صدای مهران به خودم اومدم!تولدت مبارک گلسا جون! نگاهمو از بقیه گرفتم و توجهمو دادم به گلسا یه لباس عین همونی که مهران ازم خواسه بود بخرم پوشیده بود فقط همون دوتا بند بالا رو هم نداشت موهاشو یه جوری عجیب و غریب بالا برده بود طوری که زا هر طرف سیخ شده بود بیرون عین این که یه دسته گل از کاه درست کرده باشی. یه جفت کفش پاشنه بلند هم پاش کرده بود طوری که با اون قدش و اون پاشنه هایی که بیشتر شبیه میخ بودن تا پاشنه باید تو اسمون دنبالش میگشتی!ارایشش هم که کامل کامل بود عین یه عروس تمام و کمال! لبخندی بهش زدم و گفتم:تولدت مبارک! برعکس استقبال گرمش از مهران با اکراه نگاهی سر تا پای من کرد و گفت:ممنون! کادومو گرفتم سمتش و گفتم:ناقابله! لبخند تصنعی زد و گفت:لطف کردی!مهران به من اشاره کرد و گفت:آوا میخواد لباسشو عوض کنه!گلسا به یکی از دخترایی که کنارش بود گفت:ارام!بیا ایشونو ببر لباساشو عوض کنه!دختره اومد سمت من و گفت:بیا عزیزم!به مهران نگاه کردم و گفتم:تو نمیای؟این حرفم گلسا رو به خنده وا داشت!گفت:نترس نمیدزدنش!مهران لبخندی زد و گفت:چرا دنبالت میام!خندیدم . گلسا که حسابی ضایع شده بود از نزدیک ما کنار رفت.دنبال دختره راه افتادیم ما رو برد تو خونه کوچیکی که تو باغ بود و گفت:میتونی بری تو بقیه دخترا هم دارن لباس عوض میکنن!مهران رو کرد به منو گفت:من همین جا منتظرم!سریع رفتم تو چند نفر دیگه هم داخل بودن بدون توجه به اونا سریع لباسامو عوض کردم و اومدم بیرون.مهران لباسا و کیفمو گرفت بعد با هم رفتیم سمت صندلیایی که گوشه باغ چیده بودن!

 

همین كه خواستیم بشینیم یه نفر مهرانو صدا زد!هر دو برگشتیم سمت صدا. پسری كه داشت به ما نزدیك میشد گفت:به به درود بر پزشك بزرگ!
مهران با خنده گفت:درود بر پزشك كوچك !تو كجا اینجا كجا?
پسره با مهران دست داد و گفت:تولد نوه عممه!تو چی?
مهران گفت سا و من تو یه مطب كار میكنیم!
اهانی گفت بعد به من اشاره كرد و گفت:معرفی نمیكنی?
مهران سرشو تكون داد دستشو انداخت دور شونمو گفت:ایشون عزیز من اواست!
بعد به پسره اشاره كرد و به من گفت:حسین تو بیمارستان كاراموزه بعد از این دوره پزشكی عمومی میگیره!
سرمو تكون دادم و گفتم :خوشبختم!
تعظیمی كرد و گفت:همچنین بانو!
خندیدم مهران سرشو كج كرد و اروم تو گوشم گفت:این یه كم دیوونس!
بعد رو كرد به حسین و گفت:خب بهتر نیست بشینیم?
حسین یه نگاهی به من كرد و گفت:اخه نمیخوام مزاحم بشم!
مهران گفت:نه بابا این چه حرفیه؟
بعد به من نگاه كرد منم موافقتمو با یه لبخند اعلام كردم.
همگی دور میز نشستیم حسین نگاهی به من كرد و به مهران گفت:نمیدونستم دوست دختر داری!
مهران دست منو تو دستش گرفت و هر دو رو گذاشت روی میز و گفت:خب حالا میدونی!از اون گذشته منو اوا حدودا یه ماهه كه با هم اشنا شدیم!
حسین روم زد رو میز و گفت :ولی ماشالا خوب به هم میاین!
لبخندی زدم و گفتم :ممنون شما لطف دارین.
حسین سرشو تكون داد بعد از شربتی كه سر میز بود یه لیوان نصفه ریخت اول گرفت سمت من و گفت:بفرمایید!
قبل از این كه من چیزی بگم مهران گفت:آوا مشروب نمیخوره!
با تعجب گفتم:اینا مشروبه؟
مهران سرشو به علامت مثبت تكون داد
گفتم:چه جالب!سر همه میزا هست?
_: اره.
حسین گفت:اولین باره میای چنین تولدی!
من:بله!
سرشو تكون داد و گفت:البته تولد كه نه یه پا عروسیه واسه خودش!دختر بیچاره عقده ای شده تو این سن هیچكی واسش عروسی نگرفته خودش دست به كار شده!
مهران با خنده گفت:نه بابا همیشه همین جوری بوده!
حسین:قبلا ما رو دعوت نمیكرد ولی الان هر كسی رو تونسته خبر كرده!
مهران شونه هاشو انداخت بالا!
همون موقع گلسا اومد طرفمون
با حسین سلام و علیك كرد بعد گفت:مهران چرا نشستی؟نمیخوای یه كم واسه ما برقصی یا شاید آوا اجازه نمیده؟
مهران گفت:ما تازه رسیدیم واسه همین نشستیم.
گلسا دستشو به سمت مهران دراز كرد و گفت:حالا افتخار نمیدی یه دور با صاحب مجلس برقصی?
اینو كه گفت نفسمو با حرص دادم بیرون دختره پر رو .اصلا دلم نمیخواست با مهران برقصه هر چند ربطی به من نداشت كه مهران چی كار میكنه ولی فعلا این من بودم كه به عنوان همراه مهران اومده بودم!
قبل از این كه مهران چیزی بگه حسین كه متوجه عصبانیت من شده بود رو كرد به گلسا وگفت:نه دیگه گلسا جون اونایی كه جفتی اومدن باید با هم برقصن ما بی جفتا هم با هم.
قبل از این كه اجازه اظهار نظر به گلسا بده از جاش بلند شد و گفت:حالا پرنسس به ما افتخار رقص میده؟
گلسا با اكراه دست تو دست حسین گذاشت و گفت:چرا كه نه!
بعد رو كرد به مهران و گفت:ولی یه دورم باید با هم برقصیما!فكر نكنم آوا جون ناراحت بشه!
بعد بدون این كه منتظر جواب باشه پشت چشمی نازك كرد و رفت!
مهران خندید و گفت:خوبه حسین اینجا بود !
لبخند زدم یعنی اگه اون نبود باهاش میرقصید?سرمو تكون دادم اصلا به من چه چرا دارم به این چیزا فكر می كنم؟!
مهران زد به بازومو گفت: میخوای برقصیم؟
من:میشه نریم؟
_:چرا؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: همینجوری!
یه ذره نگاهم كرد و گفت:تو از ظهر یه جوری شدی!چیزی شده؟اگه كه مشكلی داری بهم بگو!
من:نه چیزی نیست!
_: اگه راست میگی پاشو بریم برقصیم!
پوفی كردم و از جام بلند شدم مهران لبخندی زد و دستمو گرفت و كشید وسط جمعیت در حال رقص.

 

 

خودش دستامو گذاشت رو شونش و دستشو حلقه كرد دور كمرم!
یه نگاه به دختر و پسرایی كردم گ كه دورو برمون بودن !هر كسی سرش به كار خودش گرم بود .
مهران سرشو اورد پایین و گفت:حسابی حرص گلسا رو در اوردیما!
من:كو?
_: پشت سرته!
خواستم برگردم كه مهران گفت:برنگرد !
من:چرا؟میخوام ببینمش.
لبخندی زد و گفت:این كار درست نیست.
پوفی كردم و گفتم: ای بابا!
مهران با خنده گفت : الان میچرخیم نگاهش كن!
من :باشه!
تاب خوردیم جای منو مهران عوض شد.قدم به شونش نمیرسید كه از اونجا نگاه كنم سرمو بردم سمت بازوش و سرمو كج كردم و از گوشه بازوی مهران گلسا رو دیدم كه با خشم به ما خیره شده بود.همون طور كه ریز ریز میخندیدم یه دفعه مهران گفت:این اینجا چی كار میكنه?
سرمو گرفتم بالا و گفتم:كی?
دیدم كه اخماش تو هم رفته و به رو به رو خیره شده!
بیخیال درست و نادرستیش شدم سرمو برگردوندم و مسیر نگاه مهرانو دنبال كردم و رسیدم به دختر و پسری كه تو بغل هم داشتند میرقصیدن البته رقص كه چه عرض كنم .دختره با تمام وجود خودشو به پسره چسبونده بود پسره هم یه دستش تو یقه دختره بود و یه دستشم دور كمرش حلقه كرده بود!همین كه یه كم جا به جا شدن دیدم كه پسره كسی نیست به جز امیر.
مهران خواست بره سمتش كه من مانع شدم.
مهران با حرص گفت: منتظر بودم یه جایی گیرش بیارم ولی فكر نمیكردم اینجا پیداش كنم.
من:اینجا كه جاش نیست!
مهران خنده عصبی كرد و گفت:اره شب حسابشو میرسم!
بعد منو فشار داد تو بغلش.
اروم گفتم:چی كار میكنی؟
_:داره نگاه میكنه!
خندیدم و گفتم:از هر دو طرف محاصره شدیم!
مهران به چشمام نگاه كرد و لبخندی زد و گفت:اینقد میرقصیم تا چشمشون در بیاد.
خندیدم!
منو به خودش فشار داد و گفت:واسه من كه خوب شد!
من:چی؟
نفسشو فوت كرد و گفت:هیچی .
********
اینو فعلا داشته باشید تا ببینم میتونم بذارم یا نه?!
ولی خداییش من دارم با سختی و با گوشی واستون مینویسم نظر یادتون نره البته لینك نقدو نمیتونم بذارم از رو پستای قبلی برین

همون موقع اهنگ یه دفعه قطع شد و چراغا هم خاموش شد هم زمان با خروج یكی از دخترا با كیك پر از شمع از خونه دورو بریا شروع كردن به خوندن شعر تولد!
مهران دستمو كشید با هم رفتیم كنار بقیه ایستادیم برقا یكی یكی روشن شد و گلسا با شوق رفت سمت دوستاش كیكو گذاشتن رو میز گذاشتن و گلسا هم نشست روی مبل بزرگ پشت میز و شمعا رو فوت كرد با این كارش همه شروع كردن به دست زدن.
تمام این صحنه ها رو با حسرت نگاه میكردم من هیچوقت تا به حال جشن تولدی نداشتم درواقع روز تولد برام هیچ معنی خاصی نداشت.
بعد از این كه كیك تقسیم شد نوبت كادوها رسید تمام مدت حواسم به گلسا بود طوری كه اصلا نفهمیدم مهران كی از كنارم رفت درست وقتی كه داشت كادوی مهرانو باز میكرد رو كردم سمت مهران ولی سر جاش نبود!یه كم اطرافو نگاه كردم ولی پیداش نكردم.راه افتادم دنبالش نمیخواستم تو اون جو تنها باشم ولی بین جمعیت پیداش نكردم داشتم میرفتم اون طرف باغ كه صدایی از پشت سرم شنیدم.
_: كجا خوشگله? تنها نرو بیا با هم بریم ته باغ اونجا به اندازه كافی خلوته!
از لحن كش دارش معلوم بود كه مسته برگشتم سمتش!خنده بلندی سر داد و گفت:ای جونم!واسه من واستادی؟اومدم!
بعد در حالی كه تلو تلو میخورد اومد سمتم!
با حرص گفتم :گمشو اشغال!
هر لحظه بهم نزدیك تر میشد با خنده گفت:ناز نكن خوشگله تو مال منی!
قبل از این كه بهم نزدیك شه با یه مشت تو دماغش پرتش كردم رو زمین قبل از این كه از جاش بلند شه پا گذاشتم به فرار از پشت سر صدای داد و فریادش رو میشنیدم ولی خیالم راحت بود كه دیگه دنبالم نمیاد!داشتم میدویدم كنن صدای داد و فریاد شنیدم رفتم جلو با تعجب دیدم كه امیر و مهران دارن دعوا میكنن البته این فقط امیر بود كه داشت كتك میخورد!
مهران امیرو گوشه دیوار خفت كرده بود و داشت سرش داد میكشید رفتم جلو صداش كردم ولی اصلا حواسش به من نبود با صدای بلند داشت از امیر میخواست به یه چیزی اعتراف كنه.
رفتم جلوتر همون لحظه مهران امیرو كوبید به دیوار !امیر هیچ حركتی نمیكرد رفتم جلو و گفتم:كشتیش!
مهران با صدای بلندی گفت:برو كنار!
بعد تو صورت امیر داد زد: میگی یا هنوز كافیت نیست?
امیر با صدای گرفته ای گفت:اون دوتا...نادیا و گلسا...
مهران:اونا چی؟
نای حرف زدن نداشت .مهران گفت :گفتم چی؟
خواست دوباره بزنتش كه این بار من مانع شدم مهرانو كشیدم اون طرف خودشم یه كم اروم شد بعد گفت:اون فقط به درد مردن میخوره!دستامو گذاشتم رو سینش و هلش دادم زورم بهس نمیرسید ولی خودشو نگه داشت مچ دستامو گرفت و گفت:باشه!
امیر سر جاش نشسته بود و نفس نفس میزد .
مهران با غیض گفت:میگی یا بكشمت?
خواست سمتش حمله ور بشه كه بازوهاشو گرفتم امیر گفت:من همون دوست پسر گلسام!

 

 

پوزخندی زد و ادامه داد :وقتی نقشمون لو رفت گلسا بهم پیشنهاد داد كه بیارمت تو كار خودم از اونجایی كه میدونستم پولداری فهمیدم كه به دردم میخوری تو هم خیلی زودتر از اونی كه فكر میكردم پیشنهادمو قبول كردی ولی فقط برام حكم یه مشتری خوبو داشتی تا این كه نادیا نمیدونم از كجا ولی منو پیدا كرد اول با پول ازم خواست بیخیالت شم ولی تو برام بیشتر از اون پول صرف میكردی بعد رویه خودشو عوض كرد ازم خواست كاری كنم كه با دختری دوست نشی و رابطه احساسی نداشته باشی درعوض خبرایی كه بهش میدادم ومراقبت بودم بهم پول میداد.
به من نگاه كرد و گفت:ولی این یكی از دستم در رفت