تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 18

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

مهران با عصبانیت گفت:عوضی!
صورتش از شدت خشم سرخ شده بود.امیر گفت:تقصیر خودت بود اونقد بی اراده ای كه هر كسی بخواد راحت میتونه تو زندگیت سرك بكشه!
مهران دستاشو مشت كرد.
اروم گفتم :میخواد از عمد عصبیت كنه!
چشمای سرخشو دوخت به چشمای من واقعا ترسناك شده بود .سعی كردم خونسرد و اروم باشم چند ثانیه ای بهم خیره شد بعد نفسشو از بین دندونای قفل شدش داد بیرون دستامو كه دو طرف بازوش بود گرفت و گفت:بریم!
سرمو تكون دادم و گفتم :باشه.
مچ یه دستمو گرفت بعد رو كرد به امیر و گفت:دفعه بعد زنده نمیذارمت نه تورو نه اون دوتا دختر هرزه رو!
امیر فقط پوزخند زد .
دستم كه تو دستشبود كشیدم و گفتم:بیا بریم!
مهران راه افتاد و منم دنبال خودش كشید.
هیچی نمیگفت فقط نفس عمیق میكشید به وسط راه كه رسیدیم یه دفعه برگشت سمت منو بازوهامو گرفت.نگاهش ترسناك بود اب دهنمو قورت دادم و نگاهش كردم!
با صدای كه از خشم میلرزید گفت:تو اونجا چی كار میكردی?
با جدیت تمام بهم نگاه كرد .یعنی فكر كرده بود منم جزوی از نقشه اونام?
اروم ولی با عصبانیت گفت:ازت سوال پرسیدم اوا؟!
هر چقدرم من با اونا ارتباطی نداشتم امااون داشت یه فكر دیگه با خودش میكرد ترسیدم بخواد منو هم مثه امیر كتك بزنه البته اینجوری من بی گناه باید كتك میخوردم!
زل زد تو چشمامو با صدای بلدنی گفت:مگه كری؟
از ترس اشكام سرازیر شد با بغض گفتم:دیدم كنارم نیستی ترسیدم دنبالت گشتم وقتی پیدات نكردم اومدم این طرف باغ دیدم داری دعوا میكنی...
باز زل زد تو چشمام حسابی ترسیده بودم.

با همون عصبانیت گفت:نگفتی اونجا خطرناكه؟
ناباورانه نگاهش كردم !شونه هامو اروم تكون داد و گفت:میدونم از پس خودت بر میای ولی دیگه تنهایی تو شب هیچ جا راه نمی افتی!دوران زندگی پسرونت تموم شده اوا اگه چهار پنج نفری میریختن سرت میتونستی از خودت دفاع كنی؟هان؟میتونستی؟
هیچی نگفتم با چشمای خیسم نگاهش میكردم.چرا باید اینقد كمبود محبت داشته باشم كه یه گوشزد از سر نگرانی اینقد احساساتمو برانگیخته كنه!
اینبار با ارامش گفت:خب حالا چرا گریه میكنی؟
سرمو به دو طرف تكون دادم یعنی هیچی!
از جیبش یه دستمال كاغذی بیرون كشید و اشكامو پاك كرد و گفت:هر جا گیر كردی مخصوصا تو شب میری تو شلوغ ترین جای ممكن و بهم زنگ میزنی .
اهی كشیدم و سرمو به علامت مثبت تكون دادم .وقتی اینجوری باهام حرف میزد حس میكردم بابامه.
بابای منم اگه زنده بود همین قد مهربون میشد از خواهرام شنیده بودم كه با تمام نیش و كنایه هایی كه به خاطر پسر دار نشدن بهش میزدن با دختراش طوری رفتار میكرد كه انگار هر كدومشون یه شاهزاده خانومن...اگه اون نمرده بود منم شاهزاده خانوم بعدی بابام میشدم!از این فكرا دوباره گریم گرفت مهران با تعجب گفت:چی شد؟
هیچی نگفتم .
سرمو تو بغلش گرفت و گفت:نباید سرت داد میزدم!
سرمو به سینش چسبوندم و چند تا نفس عمیق كشیدم قلبش از عصبانیت تند تند میزد!
فشار دستشو بیشتر كرد داشتم خفه میشدم خودمو عقب كشیدم و گفتم:چی كار میكنی؟نفسمو گرفت!
دستشو باز كرد و گفت:حواسم نبود!
لبخندی زد و گفت :حالا بخشیدی?
نفس عمیقی كشیدم و گفتم :واسه اون گریه نكردم!
_: پس چی شد!
من:هیچی بیا بریم!
_: بریم خونه؟
لبخندی زدم و گفتم :مطمئنم اگه نریم یه بلایی سر گلسا میاری!
سرشو تكون داد و گفت:به وقتش حساب اونو هم میرسم!
رفتیم سراغ وسایلمون بی سر و صدا شلوارمو زیر دامنم پوشیدم و مانتومو تنم كردم و از یه گوشه بدون خدا حافظی از باغ زدیم بیرون!
هنوز خیلی از باغ دور نشده بودیم كه از پشت سر صدای اژیر پلیس اومد برگشتم و عقبو نگاه كردم دم باغ نگه داشتن مهران كه داشت از تو اینه عقبو نگاه میكرد گفت:به موقع بیرون اومدیما!
صاف نشستم سر جامو گفتم:بیچاره ها كارشون در اومد!
مهران یه نگاه به ساعتش كرد و گفت:شامم بهمون ندادن بریم یه جایی یه چیزی بخوریم؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم :اگه گرسنته بریم.
سرشو تكون داد .بیست دقیقه بعد جلوی یه رستوران پارك كرد .دامنمو از پام در اوردم و لباسامو مرتب كردم و همراه مهران از ماشین پیاده شدیم!
دم در نگهبان با دید مهران جلو اومد و گفت:خوش امدید اقای مجد!
مهران سرشو تكون داد و گفت:ممنون!میز خالی دارین؟
مرده یه نگاه به من كرد بعد به گوشی بزرگی كه دستش بود یه نگاه انداخت و گفت:البته!اتفاقا میز دو نفره تو لژ اختصاصی!
مهران نیم نگاهی به من كرد بعد با لبخند به مرده گفت:ممنون
بعد یه اسكناس ده تومنی گذاشت كف دستش و با هم رفتیم داخل!
همون جایی كه نگهبان بود رو گرفتیم یه پیشخدمت دنبالمون اومد راهروی وسط باغ رستورانو طی كردیم اطراف پر از الاچیق و میزا و ادم بود رسیدیم ته باغ پیشخدمت به یه اتاقك چوبی اشاره كرد و گفت:بفرمایید !پنج دقیقه دیگه برای سفارش میام خدمتتون

وارد اتاق شدیم یه میز گرد با دوتا صندلی رو به رومون بود اطراف روی طاقچه های كوچیك پر از شمع و سنگایی بود كه توش روشن شده بود روی میز هم یه فانوس بود كه البته توش لامپ كار گذاشته بودن!
با شوق گفتم:چه جالبه!ادمو یاد شبای شام غریبان روستا میندازه!
مهران با خنده گفت:خیلی دلم میخواست اینجا رو ببینم!
هر دو نشستیم سر میز .گفتم:مگه قبلا نیومدی؟نگهبان كه میشناختت.
منو رو برداشت و گفت:با اكیپ دوستام زیاد میام ولی این اتاقو ندیده بودم!
سرمو تكون دادم گفت:چی میخوری?
بعد منوی بازكرده رو گرفت سمتم یه ذره به اسمای عجیب غریب غذاها نگاه كردم تا رسیدم به دوستان اشنا یعنی كباب و جوجه.یكی یكی با دقت به محتویاتشون نگاه كردم تا رسیدم به یكی كه هم گوشت داشت هم جوجه دست گذاشتم روشو گفتم:از اینا!
مهران سرشو تكون داد.مهران یه نگاهی كرد و سرشو تكون داد پیشخدمت اومد مهران گفت:یه میكس و یه خوراك میگو با دوتا سالاد فصل و یه زیتون سیاه و دوتا نوشابه مشكی!

  •  

پیشخدمت سرشو تكون داد و بعد از ور رفتن با گوشی كه شبیه به همونی بود كه دست نگهبان دیدم رفت.
موقع خوردن غذا من محو مزه ی خوبش شده بودم اصلا نفهمیدم كه مهران تو فكره اخر سر هم یه ذره از غذاشو خورد و رفتیم!توی راه هم زیاد حرف نزدیم میدونستم با اون مشكلی كه پیدا كرده بود ذهنش خیلی مشغوله.
رسیدیم خونه خیلی كوتاه از هم خداحافظی كردیم و من رفتم بالا!
لباسامو عوض كردم و رفتم حمام!
كارم تموم شده بود لباسامو تو حمام عوض كردم و حولمو مثه شال انداختم رو سرم همین كه اومدم بیرون دیدم صدای در میاد رفتم سمت در از پشت پرده نگاه كردم مهران بود دستشو تكیه داده بود به دیوار و سرش پایین بود حس كردم حالش خوب نیست درو باز كردم هم چنان سرش پایین بود .با نگرانی گفتم :مهران خوبی?
ین دفعه خودشو پرت كرد تو بغلم تمام سعیمو كردم تا تعادلمو حفظ كنم .تمام سنگینی وزنش رو شونم افتاده بود خواستم بكشمش بالا كه دستاش دور كمرم حلقه شد!
من:چی كار میكنی؟
چسبید به من و گفت :آوا!
از لحنش فهمیدم مسته
با تمام توانم شونه هاشو دادم عقب و گفتم: چی كار كردی?
چشمای خمارشو دوخت به منو گفت:خوشگل شدی!
بعد نگاهشو كشید سمت لبام و حلقه دستشو محكم تر كرد دیگه وقت ترسیدن بود...

در حالی كه سعی میكردم دستاشو باز كنم گفتم:بهتره بری!
دستاشو باز كرد و با یه حركت سریع دوباره منو با دستام تو بغل گرفت و گفت:كجا برم؟من تازه اومدم!
در حالت عادی هم از پسش بر نمی اومدم چه برسه به حالا كه مست هم بود.سرمو گرفتم پایین و در حالی كه تقلا میكردم گفتم:چرا مست كردی?
منو از رو زمین بلند كرد و گفت:من مست نكردم ببین !
بعد نفس داغشو فوت كرد تو صورتم بد جوری بوی الكل میداد.
صورتمو كشیدم عقب و گفتم:منو بذار زمین!
خنده ای كرد و گفت:جات بده!؟دوست نداری بغلت كنم؟
زل زد تو چشمای وحشت زده منو ادامه داد:ولی من دوس دارم!
در حالی كه میرفت سمت اتاق خوابم گفت:ولی یه چیزی رو بیشتر دوس دارم!میدونی چی?
جوابشو ندادم داشتم با پاهام تو هوا لگد میزدم تا یه جوری خودمو ازاد كنم .یه دفعه منو محكم كوبید به دیوارو پاهاشو رو پاهام قفل كرد!
تمام زورشو به كار گرفته بود حلقه ی دستشو باز كرد اما همین كه خواستم از دستام استفاده كنم دوطرف بدنم ثابتشون كرد و تكیه داد بهم تا بتونه رو هوا نگهم داره!
زل زد تو چشمامو گفت :تو رو دوست دارم !از هر چیزی بیشتر...
نگاهش بین لبا و چشمام حركت میكرد سرشو اورد كنار گوشمو گفت:میخوام اعتراف كنم كه دوست دارم!
حسابی ترسیده بودم هیچ راهی نداشتم تقلا كردن هم فایده ای نداشت.باید فكرمو به كار مینداختم ولی انگار مغزم هنگ كرده بود.
لاله گوشمو بوسید و گفت:خیلی دوست دارم!
بغض گلومو گرفته بود با التماس گفتم:مهران!
لبشو چسبوند به گوشمو گفت:جونم؟بازم بگو !بازم اسممو صدا كن .وقتی میگی مهران قند تو دلم اب میشه.
با صدای لرزونی گفتم:بس كن!
_: از من میترسی؟
سرمو به علامت مثبت تكون دادم.
دوباره گوشمو بوسید و گفت:نترس عزیزم اخه من چطور میتونم به عشقم اسیب بزنم؟اذیتت نمیكنم قول میدم!
لباشو كشید سمت گونم.
همزمان كه سرمو عقب كشیدم سعی كردم دستامو از دستش بكشم بیرون .انچنان دستمو فشار داد كه حس كردم استخونام خورد شد.اروم گفت:دختر خوبی باش!
بعد رفت سمت گردنم.

 

به گریه افتاده بودم رومو كردم اون طرف فشار لبشو رو گردنم حس میكردم اگه تو همین وضعیت میموندم كارم تموم بود چشمم خورد به در حمام همون لحظه فكری به ذهنم رسید.یه نگاه به مهران كردم بعد سعی كردم اروم باشم سرمو برگردوندم سمتشو چسبوندم به سرش با این كارم سرشو اورد بالا یه لبخند تحویلش دادم.خندید و گفت:ای جونم!
اروم دستامو شل كردم این باعث شد فشار دستشو كم كنه اروم تو گوشش گفتم:بریم تو حمام؟
تمام سعیمو كردم كه لحنم با عشوه همراه باشه !خوشبختانه كار ساز هم بود .
مهران خندید و گفت:اره عشقم!میریم!
دستامو ول كرد منم حلقشون كردم دور گردنش خودش پاهامو پیچید دور كمرش.
بعد صورتمو گرفت تو دستاشو گفت:تو هم دوسم داری ؟
سرمو به علامت مثبت تكون دادم .
لبخندی زدو اروم گفت:قول میدم همیشه پیشت بمونم!
نگاهش كردم سرشو اورد جلو اگه عكس العمل اشتباهی انجام میدادم نقشم نمیگرفت.
لباشو گذاشت رو لبام.یه دفعه تمام تنم گر گرفت!
سریع صورتشو كشید عقب قلبم تند تند میزد.خندید و گفت:بوسیدنو هم بلد نیستی?
با تعجب نگاهش كردم.صورتمو كشید سمت خودش و دوباره لبامو بوسید .گرمم شده بود مهران منو بیشتر به دیوار فشار داد .نفسام به شمارش افتاده بود یه حس خاصی داشتم حسی كه تا به حال تجربش نكرده بودم .
لبامو به تقلید از اون به حركت در اوردم تو همون حالت لبخندی زد و به كارش ادامه داد .دیگه نمیفهمیدم چی كار میكنم اصلا یادم رفت كه داشتم به چی فكر میكردم از بوسیدنش خوشم اومده بود دلم میخواست ادامش بده.

چشمامو بستم مهرانم منو از دیوار جدا كرد.

دستش رفت زیر لباسم یه دفعه با ترس چشمامو باز كردم !تازه به خودم اومدم من داشتم چی كار میكردم?!این دیوونگی بود چطور داشتم تسلیمش میشدم?!مهران داشت با خشونت لبامو میبوسید اروم رفت منو گذاشت تو وان ولی هنوز بغلم كرده بود دستمو رو دستش گذاشتم كه بیشتر زیر لباسم بالا نره وقتی كاملا زیر دوش قرار گرفتیم دستمو بردم عقب و یه دفعه اب یخو باز كردم!
اینقدر سرد بود كه منم به لرزه افتادم .مهران منو ول كرد و با لرز فریاد كشید سریع از جام بلند شدم كه یه دفعه گفت م اب سرده!گرمش كن تو بخار بیشتر كیف میده!
بعد پامو گرفت.فكر میكردم با اب یخ مستی از سرش بپره!
خواست از جاش بلند شه دیگه راهی نداشتم دوشو از جاش برداشتم و گفتم:ببخشید !
بعد یه ضربه زدم به سرش!
افتاد جلوی پام .یه نفر یه بار بهم یاد داده بود كه كجای سر باید زد كه بدون این كه خطری باشه فقط طرفو بیهوش كنه!
ابو بستم دندونام از سرما به هم میخورد!نمیتونستم مهرانو اونجا ول كنم صد در صد تا صبح یخ میزد!
از وان بیرون اوردمش و كشون كشون بردمش تو حال كنار بخاری !
بخاری رو زیاد كردم بدنش یخ كرده بود بلوزش كه خیس شده بود رو در اوردم.رفتم پتو و رو تختی رو برداشتم و پیچیدم دورش!موهاشو با حوله خشك كردم بعد ولش كردم!
رفتم تو اتاق تازه یاد خودم افتادم لباسامو عوض كردم دستكش و جوراب و كلاهمم برداشتم نشستم گوشه اتاق و یكی از پالتوهام كه بلند بود رو انداختم روی خودم!
میترسیدم بخوابم و مهران دوباره بلند شه!
هنوز سردم بود.تكیه دادم به گوشه تخت و پاهاموتو بغلم جمع كردم
دستمو كشیدم رو لبم درد خفیفی زیر لب پایینم احساس كردم.
لبامو جمع كردم.
چرا بوسیدمش?چرا جلوشو نگرفتم!?چرا اینقدر بهم ارامش داد یعنی همه تو اولین بوسشون این حس پروازو تجربه میكردن!به بیرون اتاق نگاه كردم اصلا چرا وقت مستیش اومده بود سراغ من؟نمیتونست زنگ بزنه یكی از اون دخترا بیان پیشش؟یعنی واقعا منو دوست داشت كه كشیده شده بود سمتم؟!سرمو به دو طرف تكون دادم و زیر لب با حرص گفتم:احمق از یه ادم مست چه انتظاری داری?!نزدیكترین دختری كه در دسترسش بوده تو بودی اوا!بیخود خیال بافی نكن.
اینقدر غرق افكارم شدم كه خوابم برد

 

  •  

مهران
چشمامو باز كردم سرم تیر میكشید.از جام بلند شدم تازه فهمیدم تو خونه خودم نیستم!
پتو رو كنار زدم بلوزم چی شده بود?
از جام بلند شدم شلوارم هنوز تنم بود بلوزم هم بالای بخاری رو میله اویزون شده بود.
یه دفعه یاد شب قبل افتادم همه چیز یادم بود ولی در اوردن لباسمو نه.یه نگاه به اطراف كردم اوا نبود!اگه نفهمیده بودمو بلایی سرش اورده بودم چی?
بلند شدم بلوزمو تنم كردم. اوا رو صدا زدم ولی جوابمو نداد رفتم سمت اتاق كه دیدم افتاده كنار تخت!
رفتم سراغش داشت تو تب میسوخت موهای سرش از عرق خیس شده بود !
كشیدمش سمت خودمو گفتم:اوا?
جوابمو نداد.
چند بار اروم زدم تو گوشش ولی بازم فایده ای نداشت.
از جاش بلندش كردم و بردمش طبقه پایین خوابوندمش روی تخت گاهی یه ناله میكرد ولی حالش بد بود تبش هم رو ٣٩بود یعنی خطر تشنجش زیاد بود دستكش و جورابشو در اوردم كیسه اب سرد رو هم گذاشتم زیر پاش و رو پیشونیشم حوله سرد گذاشتم.
میترسیدم برم براش دارو بگیرم و موقعی كه تنهاش حالش بد بشه!
نشستم كنارش روی تخت یعنی به خاطر من به این روز افتاده بود?با حرص گفتم:تو كه جنبه مستی نداری غلط كردی مشروب میخوری!
صورتشو خشك كردم. لب پایینش كبود شده بود .
نگاهی به چشمای بستش كردم و گفتم:به خاطر دیشب متاسفم!
اروم لبامو گذاشتم رو لباش.
هیچ حركتی نكرد.داشت تو تب میسوخت و اینا همش به خاطر من بود !
مجبور شدم برای پایین اوردن دمای بدنش روی شكمش كیسه یخ بذارم!
كنارش دراز كشیدم هر چند ثانیه یه بار حوله روی سرشو عوض میكردم.
گاهی وقتا كلمات نامفهومی از دهنش بیرون می اومد ولی هم چنان بیهوش بود!
نیم ساعت گذشته بود .دستمو گذاشتم زیر سرم و برگشتم سمتش تبش پایین اومده بود
موهاشو دادم عقب گونه هاش از تب سرخ شده بود.
چطور من این دخترو دوست داشتم .اونقد سریع اتفاق افتاده بود كه اصلا نفهمیدم چطور اتفاق افتاد.
اما اون تو یه دنیای دیگه سیر میكرد مطمئن بودم اگه بهش میگفتم بهش علاقه دارم یه جور دیگه برداشت میكرد.
كم كم چشماشو باز كرد نشستم بالای سرش .
با صدای گرفته ای گفت:من كجام
دستشو گرفتم و گفتم:تو خونه منی!حالت خوبه?
اب دهنشو قورت دادو گفت:تشنمه!
از جام بلند شدم و رفتم كه براش اب بیارم وقتی برگشتم دیدم نیم خیز شده و داره گریه میكنه!
لیوانو گذاشتم رو میز عسلی كنار تخت و كنارش نشستم و گفتم:چیه?
با گریه گفت:سرم گیج میره!
خوابوندمش تو جاشو گفتم:این كه گریه نداره دختر خوب بخواب خوب میشی!
همون طور كه اشك میریخت گفت:خوبم میخوام برم بالا!
خواست بلند شه كه جلوشو گرفتم و گفتم:حالت اصلا هم خوب نیست!
لیوان ابو دادم بهشو گفتم:خوب كه شدی میبرمت بالا!
ابشو خورد و گفت:تو باید بری سر كار !
لبخندی زدم و گفتم:امروز تعطیله!
حالا بخواب .
با تردید نگاهم كرد گفتم:تا بر میگردم از جات تكون نمیخوری!
بعد از اتاق رفتم بیرون.
براش سوپ درست كردم و برگشتم .خوابیده بود سینی رو گذاشتم گوشه تخت و صداش كردم!
چشماشو باز كرد كمكش كردم بشینه .
قاشقو پر كردم و گرفتم سمتش !
دستشو اورد جلو و گفت:خودم میتونم.
قاشقو محكم دستم گرفتم و گفتم :نه نمیتونی!
با اكراه سرشو اورد جلو سوپو خورد.گفتم:خوشمزس؟
سرشو به علامت مثبت تكون داد و گفت:ممنون.
من:تو به خاطر من اینجوری شدی!
سرشو انداخت پایین.
یه قاشق دیگه سوپ گرفتم جلوش.
بعد از این كه خورد گفتم:دیشب چی كار كردم?
نگاهشو ازم گرفت.
گفتم:اگه اتفاقی افتاده من پاش می ایستم.
برگشت سمتم و با نگرانی گفت:نه نه چیزی نشد!
اب دهنشو قورت داد و با خجالت گفت:چیزی یادت نمیاد?
میدونستم اگه راستشو بگم معذب میشه گفتم:اصلا یادم نمیاد بالا اومده باشم فقط صبح كه بیدار شدم دیدم تو خونه توام بعدم كه تورو اینجوری پیدا كردم.دیشب چی شد?
سرشو تكون داد و گفت:هیچی!
برای این كه بحثو عوض كنه گفت:میشه بهم سوپ بدی?خیلی خوشمزس!
لبخندی زدم و بقیه سوپو بهش دادم.

سینی رو گذاشتم كنار و گفتم:خب استراحت كن تا من برم داروهاتو بگیرم!
همین كه از جام بلند شدم گفت:مهران؟
برگشتم سمتش.
_: چرا مست كردی؟
لپمو گزیدم و گفتم:یه كم عصبی بودم!
در حالی كه با انگشتاش بازی میكرد گفت :دیگه این كارو نكن.
برگشتم سمتش میدونستم كه چرا داره این حرفو میزنه ولی اون خبر نداشت كه من میدونم نشستم گوشه تخت و گفتم: اذیت شدی?
سرشو انداخت پایین.
چونشو گرفتم و صورتشو كشیدم بالا به لباش نگاه كردم و گفتم:این كار منه?
با تعجب نگاهم كرد .گفتم:كبودی لبت!
دستشو گذاشت رو لبش و با دستپاچگی گفت:چی?
من:متوجه نشدی?
من منی كرد و گفت:چرا...چرا دیشب باهات درگیر شدم و خوردم زمین !
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:با هم دعوا كردیم?!
لباشو جمع كرد و گفت :اوهوم!
دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:دیگه هیچوقت این اتفاق نمی افته !
سرشو تكون داد و گفت:ممنون!
لبخندی زدم و گفتم:هر اتفاقی كه افتاده معذرت میخوام.
لبخند زد.
خوابوندمش سر جاشو گفتم:هنوز تب داری بگیر بخواب تا من برگردم خب?
سرشو تكون داد و پتو رو كشید روی خودش. من هم رفتم بیرون!
قرصا و داروهاشو خریدم و برگشتم.
یه راست رفتم تو اتاق داشت اطرافشو نگاه میكرد با دیدن من لبخند زد!نشستم كنارش و پلاستیك قرصا رو گذاشتم كنارش و گفتم بهتری?
سرشو تكون داد همون موقع بی هوا عطسه كرد.
خندیدم و گفتم:به به تازه شروع شد.
اهی كشید و گفت:من بدمریض میشم خدا به دادم برسه.
من:مریضیت تقصیر من بوده پس پرستارتم خودمم.
لبخند تلخی زد و گفت:عادت ندارم. وقتی مریض میشم تو تخت استراحت كنم.
من:خب عادتت میدم.
با نگرانی زل زد بهمو گفت:نمیخوام عادت كنم.
در حالی كه با حالت عصبی با دستاش بازی میكرد گفت:وقتی از اینجا برم بازم تنها میشم نباید خودمو بدعادت كنم چون بعدا بهم سخت میگذره!
بره?یعنی اون به رفتن از پیش من فكر میكرد؟یه دفعه از دهنم پرید :تو قرار نیست از اینجا بری!
با تعجب نگاه كرد.
لبمو گزیدم و گفتم:یعنی اون قرض خیلی زیاده حالا حالاها اینجایی.
لبخند محوی زد و گفت:ولی بالاخره كه میرم.

تو دلم گفتم عمرا اگه بذارم ولی در ظاهر اخم كردم و گفتم:یعنی اینجا خیلی بهت بد میگذره كه اینقد به رفتن فكر میكنی?

_: نه نه منظورم این نبود اتفاقا اینجا تنها جاییه که بهم خوش میگذره ولی خب بالاخره که باید برم!
لبخند زدم . وقتی اینجوری اعتراف میکرد دلم میخواست لپاشو بگیرم تا جایی که میشه بکشمشون .گفتم:بیا یه کاری کنیم!
نگاهم کرد.
گفتم:فعلا به رفتن از اینجا فکر نکنیم و فکر خوب شدن تو باشیم! هوم؟
سرشو تکون داد و گفت :باشه!
بعد دوباره عطسه کرد.بعد گفت:با گلسا چی کار میکنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم !حالا که فهمیدم همشون با همن باید یه فکر اساسی واسشون بکنم!خیلی پیچیده شده فکر نمیکردم گلسا و دختر خالم با هم برام نقشه کشیدن!
خندید و گفت:اینا با هم دست به یکی کرده باشن اونوقت چطوری میخوان تورو بین خودشون تقسیم کنن؟!
ابروهامو دادم بالا و گفتم دستشون به من نمیرسه!
خندید و گفت:اوهوم!
من:ولی فکر کنم با هم برخورد نداشتن!
دستاشو زد به همون گفت:میگم یه ترتیبی بده اونا با هم درگیر شن اینجوری اصلا لازم نیست تو تلاشی بکنی!اونا خودشون دخل همدیگه رو میارن!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:بد فکری هم نیستا!
سرشو تکون داد و گفت:فکرای من حرف نداره!
فقط باید امیرو بکشی کنار چون اون با دوتاشون روابط خوبی داره.
دستمو کشیدم تو موهام اصلا نمیدونستم با امیر باید چی کار کنم؟! دلم میخواست با همین دستام خفش کنم.
با خنده گفت:داری به کشتنش فکر میکنی؟
نگاهش کردم و گفتم:کشتن کی؟
_:امیر!
با خنده سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:همون دیشب اگه سر نرسیده بودی الان زنده نبود!
ابروهاشو داد بالا و گفت:یه چیزی میگم عصبی نشو!
با تعجب نگاهش کردم گفت:این اتفاقایی که برات افتاده یه جورایی تقصیر خودتم بوده!
من:منظورت چیه؟