تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 19

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

امیر تو حرفاش چند باز اشاره کرد که دخالت تو زندگی تو براش اسون بوده!
من:خب که چی؟
تک سرفه ای کرد و گفت:یعنی این خودت بودی که راحت افسار زندگیتو دادی دست اون!نمیخوام زیاد وارد این مسائل بشم ولی تو یه چیزو گذاشتی اساس زندگیتو داری باهاش زندگیتو خراب میکنی اونم هیچی نیست به جز یه لذت اونم از نوع مصنوعیش! شانس اوردی که همه این اتفاقا فقط به خاطر این بوده که دوتا دختر میخواستن به دستت بیارن! میدونی با این کارا چطور راحت میشه با ابروی یه خاندان بازی کرد؟میدونی حتی ممکن بود نقشه قتلتو بکشن و یکی از همون دخترایی که واست میفرستاد میکشتت؟این یه نقشه ساده واسه پول گرفتن از تو بود برو خدا رو شکر کن مغز امیر اونقدرا کار نمیکنه و اگر نه میتونست ازت فیلم بگیره و راحت صد برابر پولی که ازت میگیره رو اخاذی کن!
با تعجب نگاهش کردم این همه مدت هیچوقت این چیزا به فکرمم خطور نکرده بود.با این حال خودمو نباختم و گفتم:من حواسم بود!
ابروهاشو داد بالا و گفت:چطوری حواست بود؟
بازم اون دختره پر رو خودشو نشون داد وقتی اینجوری حرف میزد حس میکردم داره تحقیرم میکنه!گفتم:لازم نیست منو درباره زندگیم نصیحت کنی من 30 سالمه عقلم بیشتر از یه دختر 18 ساله میرسه!

لباشو جمع کرد و با ناراحتی گفت:من نمیخواستم.....
از جام بلند شدم و گفتم:خواسته یا نا خواسته لطفا تو کارای من دخالت نکن!
حالام بهتره بخوابی من برم یه فکری واسه ناهار بکنم!
بعد از اتاق اومدم بیرون.
نفسمو فوت کردم نمیدونم چرا هر وقت یه نفر اشتباهاتمو نشونم میداد از کوره در میرفتم. دلم نمیخواست جلوی هیچکس یه ادم ناقص به نظر بیام.
نشستم روی مبل و به در اتاق نگاه کردم.نمیفهمیدم چرا اینقدر دوست داشت راه درست زندگی رو به من یاد بده اونم با نیش و کنایه.
سرمو تکیه دادم به مبل هر چی بود زیادی تند رفته بودم نباید اینجوری رفتار میکردم. حتما ناراحت شده بود.


از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه غذای خاصی بلند نبودم درست کنم ولی نمیخواستم با این حال آوا غذای بیرون به خوردش بدم.
از تو کابینت ماکارونی برداشتم هون طور که داشتم قابلمه رو پر از اب میکردم به حرفای آوا فکر کردم حرفش درست بود نمیتونستم انگارش کنم با این حال اشتباهی که کرده بودم برام از این که آوا چه فکری دربارم میکنه کم اهمیت تر بود.
حالا فهمیده بودم تمام جوانب هر کاری رو در نظر میگیره برای همین باید در برابرش محتاط تر عمل میکردم .
نمیخواستم به خاطر یه ندونم کاری از دستش بدم مخصوصا حالا که فهمیده بودم برعکس من که دوستش دارم فقط داره به رفتن از اینجا و زندگیش بعد از اون فکر میکنه.تنها چیزی که اون میخواست اعتماد بود باید کاری میکردم بهم اعتماد کنه اونوقت برای همیشه اینجا نگهش میداشتم.
از این خودخواهی خودم خندم گرفته بود!
سرمو تکون دادم و زیر قابلمه رو روشن کردم و زیر لب گفتم:از خداشم باشه! کی از من بهتر؟
برگشتم سمت در اتاق و با صدای ارومی گفتم:تقصیر خودته میخواستی اینقدر دوست داشنتی نباشی!حالا که پیدات کردم عمرا اگه از دستت بدم.

 

  •  

آوا
چشمام از تعجب گرد شده بود مگه من چی بهش گفتم که اینقد جوش اورد.به در که چند لحظه پیش مهران ازش بیرون رفته بود نگاه کردم و زبونمو در اوردم و گفتم:حقیقت تلخه آقا!
دوباره عطسه کردم بینیمو بالا کشیدم و خزیدم زیر پتو و گفتم:پسره بی فکر حالا اینقد با دخترا بودن برات مهمه که نمیتونی درست فکر کنی؟
یاد دیشب افتادم و اون لحظه ای که حس کردم واقعا دوسش دارم!برای خودم دهن کجی کردم و گفتم:دوستش داشته باشم؟
پوفی کردم و گفتم:عمرا!یارو عین یه خروس که می افته بین مرغا بی جنبس!
سرمو از زیر پتو بیرون اوردم و با صدایی که به گوش خودمم نمیرسید گفتم:بیچاره زنت!
همون لحظه زدم زیر خنده حالا این همه حرص و جوشم واسه چی بود؟انتظار داشتم بشینه کنارم و بگه اره تو راست میگی دیگه از این غلطا نمیکنم؟زهی خیال باطل این یارو واسه من تره هم خورد نمیکنه اگه شعورش به اینم نمیرسید که باعث و بانی این تب من خودشه عمرا اگه بهم سر میزد چه برسه به این که بخواد بیارتم اینجا و تبمو بیاره پایین بهم سوپ بده و برام دارو بخره!با خودم گفتم:اصلا چیز دیگه هم به جز هیکل دخترا میبینه یا نه؟!
یه نگاه به خودم کردم خدا رو شکر به هیکلمم مثه زندگیم زیاد دخترونه نبود از اون گذشته اونقدر لاغر مردنی بودم که اگرم چیزی باشه به چشم نیاد.
خوابم نمی اومد از زیر پتو اومدم بیرون و نشستم سر جام!یه نگاه به تخت کردم اینجا جایی بود که دخترا رو می اورد؟یه لحظه از این که اونجا خوابیدم چندشم شدپتو رو زدم کنار و لشستم لبه تخت چند بار پشت سر هم عطسه کردم چشمام پر از اشک شد همیشه همین بود وقتی سرما میخوردم تا یه مدت انگار داشتم از پشت یه لیوان اب به دنیا نگاه میکردم!
با استینم اشکامو پاک کردم و از روی تخت بلند شدم!
سرم علی رقم دردی که داشت گیج هم میرفت یه کم تکیه دادم به دیوار تا حالم خوب شه.
با حس بدی به تخت نگاه کردم و با حرص گفتم:گندت بزنن!
از اتاق رفتم بیرون تو راهرو مهرانو دیدم که تو اشپزخونه داره کار میکنه.
با فکرایی که دربارش به سرم زده بود حتی نمیخواستم نگاهش کنم.مکیدونستم اونم با اون عصبانیتی که نشون داد صد در صد چشم دیدنمو نداشت!
خواستم برم سمت مبل که خودش برگشت.بر عکس انتظارم لبخندی زد و گفت:اینه استراحتت؟
بدون این که نگاهش کنم نشستم رو کاناپه و گفتم: هوای اتاقت گرفتس!
در حالی که کفگیرشو محکم به ماهیتابه میکوبید گفت:کجای هوای اون اتاق گرفتس؟
چی بهش میگفتم؟میگفتم خوشم نمیاد رو تختی بخوابم که هر شب هزار تا کثافت کاری روش انجام میشه؟
گفتم:خوشم نمیاد همش بخوابم!
_: چیزی نمیخوای برات بیارم؟
ریز چشمی با حرص نگاهش کردم انگار نه انگار چند دقیقه پیش اونجوری برگشت و جوابمو داد.گفتم:نه!


_: ببخشید اونجوری جوابتو دادم!
برگشتم سمتش و یه تای ابرومو دادم بالا! شونه هاشو انداخت بالا و گفت:چیه؟
شونه هامو انداختم بالا و اشکی که باز جلوی دیدمو گرفته بود پاک کردم و گفتم:نه تقصیر من بود اگه میدونستم جنبه نداری چیزی نگفتم!
بد جور با این حرفم نیشش زدم. کفگیرو به نشونه تحدید بالا گرفت و گفت:ببین خودت جنبه معذرت خواهی نداری!
بینیمو بالا کشیدم و گفتم:باشه!منم معذرت!
سرشو تکون داد
گفتم:من دیگه حالم خوبه میتونم برم بالا؟
روشو کرد طرفمو گفت:با این صورت قرمز و چشمای پر از اشک و لب کبود حتما حالت خوبه!
پوفی کردم و گفتم:من خودم میتونم از پس خودم بر بیام!
از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:چیزی شده؟
گفتم:نه مگه قرار بود چیزی بشه؟
_ !تو اتاق اتفاقی افتاد؟
با تعجب نگاهش کردم
گفت:پس چرا اعصابت ریخت به هم!
چشمامو تو حدقه گردوندم و گفتم:نه چیزی نشده!
نشست کنارم و گفت:پس بگیر بشین منم میرم لباساتو میارم پایین تا وقتی هم که حالت خوب شه همین جا میمونی!
لب پایینمو به نشونه ناراحتی اویزون کردم و گفتم:من بالا راحت ترم!
با خنده اخم کرد گفت:ادم پیش رفیقش احساس ناراحتی میکنه؟
هه رفیق؟کدوم رفیقی رو دیدی شبونه مست کنه به قصد تجاوز بیاد تو خونت بعدشم از بوسیدنش لذت ببری!
گوشه لبمو گاز گزفتم انگار فکرمو خوند گفت:اون فقط یه اتفاق بود دیگه تکرار نمیشه قول میدم!
مردد نگاهش کردم چه تضمینی بود که دیگه اینکارو نکنه؟!ادمایی که عادت به این کارا داشتن نمیتونستن یه شبه بذارنش کنار و این یعنی هنوز خطری بود.
زل زد تو چشمامو گفت:بهم اعتماد نداری؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم! اهی کشید وگفت:چی کار کنم بهم اعتماد کنی؟!
یعنی اعتماد من اینقد براش مهم بود؟!یه دفعه گفت مدیگه اون دخترا رو نیار خونت!
لبامو محکم رو هم فشار دادم این چه حرفی بود که زدم؟اصلا به من چه اون کیو میاره خونش؟!منتظر بودم باز بتوپه بهم که گفت:اینجوری خیالت راحت میشه؟
قبول کرد؟با استرس تک خنده ای کردم وگفتم:اره!
لبخند محوی زد و گفت:باشه!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:میتونی؟
چینی به بینیش داد و گفت:اینقدم سست عنصر نیستم!تازه اگه این باعث میشه دیگه حس بدی بهم نداشته باشی راحت میتونم باهاش کنار بیام.
با خجالت لبخندی زدم و گفتم:ولی تو....
انگشت اشارشو گذاشت رو لبم بی اختیار چشمامو لوچ کردم!
این باعث شد خنده جاشو بده به حرفی که میخواست بزنه! خودمم خندم گرفت.
سرمو بردم عقب اشکای تو چشممو پاک کردم و گفتم:مشروباتم بریز دور!

 

زل زد تو چشمامو با مهربونی گفت گه؟!
چه مهربون شده بود؟! دلم داشت ضعف میرفت هر لحظه ممکنه بود بپرم بغلش برای همین چنگ زدم به مبل! چشمامو ریز گردم و گفتم:حالا همینا رو انجام بده!
دستمو گرفت و گفت:پاشو؟
همراهش بلند شدم و گفتم:کجا؟
بدون هیچ حرفی منو کشید اون سمت سالن پشت مبلای سلطنتیش یه قفسه بود درشو باز کرد حدود 10-15 تا شیشه اونجا چیده بود!
همشو اورد بیرون و گفت:این کل محموله منه!
یه نگاه به شیشه ها کردم و گفتم:ماشالا! با همینا دیگه میخوای نخوری؟!
نیشخندی زد و گفت:بیا یه کار باحال بکنیم!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:لابد همشونو بخوریم که تموم شه!
با شیطنت نگاهم کرد و گفت:که لابد بازم باهم دعوا کنیم و لب بالاییتم کبود شه!
لبمو گاز گرفتم یعنی فهمیده بود خالی بستم؟!دستمو کشیدم زیر لبم .
لبخند کجی زد و گفت:برشون دار و دنبالم بیا!
هر چندتاشو میتونست تو بغل گرفت بقیه رو هم من برداشتم و راه افتادم دنبالش رفت سمت حمام! دوباره اتفاقات دیشب به ذهنم هجوم اورد ! به خودم گفتم:این بار هوشیاره بلایی سرت نمیاره!
پشت سرش وارد حمام شدم رفت سراغ دستشویی فرنگی و درشو باز کرد!تکیه دادم به در که ببینم میخواد چی کار کنه! شیشه ها رو گذاشت زمین و شروع کرد به باز کردن دراشون!
با کنجکاوی گفتم چی کار میکنی؟
یکی از شیشه ها رو گرفت بالا و گفت:میخوایم مسابقه بدیم!
من:یعنی چی؟
اومد شیشه ها رو ازم گرفت و گفت:هر کی شیشه بیشتری خالی کرد برندس!
یه طرف لپمو باد گردم و نگاهش کردم واقعا میخواست بریزتشون دور؟اونم به خاطر من؟سرموتکون دادم و با خودم گفتم:خب احمق اگه اینقد داشته بازم میتونه گیر بیاره!
نفسمو دادم بیرون بیخیال خودمو و اون آوای منفی باف درونم شدم و گفتم:قبوله!
بعد هر دو با هم شروع کردیم به خالی کردن شیشه ها!


اخرین شیشه رو از دستم قاپید و گفت:من بردم!
در حالی که سرفه میکردم گفتم:تو جر زدی!
دهنشو کج کرد و گفت:کی گفت جر زدن مجاز نیست!
زبونمو واسش در اوردم و گفتم:خب اصلا بردی که بردی!
لپمو کشید و گفت:بریم ناهار؟!
شونه هاموانداختم بالا!
دستمو گرفت و گفت:بریم!
نشستیم سر میز! نگاهی به ماکارونی که دوست کرده بود انداختم و گفتم:نه بابا! افرین!
یه بشقاب برام کشید و گفت:ببین خوبه!
چنگالو برداشتم و گفتم:اگه به خوبی سوپت باشه که عالیه.
لبخندی زد و مشغول خوردن غذاش شد.

 

مهران
بعد از ناهار هر چقدر بهش اصرار کردم نموند و رفت بالا!
در خونه رو بستم و رفتم سمت مبل!
حالا باید یه فکری به حال اون سه تا میکردم!
سرمو تکیه دادم به مبل فکر کردن به نقشه ای که برام کشیده بودن هم ازارم میداد!از همه بیشتر به خاطر این اذیت میشدم که همشون منو خر فرض کرده بودن.
گوشیمو از روی میز برداشتم از بین شماره ها شماره یکی از دخترایی که از یه سال پیش میشناختمش رو گرفتم!
چند تا زنگ خورد بعد برداشت:جانم؟
من گلنوش!
_ ؟!
از لحنش معلوم بود که نشناخته!شاید تنها دختری که این چند وقت میشناختم و هیچوقت تظاهر به قدیسه بودن نکرده بود همین گلنوش بود . گفتم:من مهرانم!
_: شرمنده ولی کدوم مهران؟
من:اسفند پارسال! یادت نمیاد؟
یه ذره سکوت کرد بعد گفت:اهااااان! شرمنده نشناختمت!
قبل از این که چیزی بگم گفت:ولی من دیگه دور این کارا رو خط کشیدم! شرمنده.
هم خوشحال شدم هم ناراحت از این که نمیدونستم دیگه میتونه کمکم کنه با این حال گفتم:یعنی دیگه با امیر و اکیپشم نیستی؟
_:راستش نه!پرستار یه پیر زن شدم بهم جا و پول دادن دیگه مشکلی ندارم که بخوام از این کارا بکنم!
من:خیلی خوبه خوشحالم برات!
خنده ای کرد و گفت:خیلی ممنون!به هر حال شرمنده!
من:راستش من برای یه چیز دیگه بهت زنگ زدم!
_:چی؟
من:دوستی نداری که با امیر کار کنه؟میخوام قابل اعتماد باشه!
_:چطور؟چیزی شده؟
گفتم:شرمنده نمیتونم چیزی بهت بگم!فقط میخوام اگه کسی رو میشناسیس بهم معرفیش کنی نمیخوام امیر چیزی بفهمه بگو در قبال کاری که میکنه واسم پول خوبی بهش میدم!
_: میخوای حالشو بگیری؟
من:یه جورایی!
_: پایتم شدید!
من:چطور؟
_:اون نامرد زندگی منو سیاه کرد نمیدونی چه به روزم اورد تازه بعد از این که بهش گفتم دیگه واسش کار نمیکنم به زور کلی پول ازم گرفت یه سری رو هم اجیر کرد بیفتن دنبالم میترسید به پلیس خبرشو بدم!خیلی دلم میخواد کاراشو تلافی کنم!
من:خب پس اون یه نفرو واسم پیدا کن تا بتونیم تلافی کنیم چطوره؟
_:اتفاقا یکی از دخترا هست باهاش دوست بودم یادمه باباش فروخته بودش به امیر ناخواسته وارد این کار شده بود تا سرحد مرگ از امیر بدش می اومد ولی اونم چون بی کس و کار بود مجبور بود امیرو تحمل کنه و حرفاشو گوش بده!فکر کنم بشه بهش اعتماد کرد.
من:خوبه! شمارشو میتونی بهم بدی؟
_:میشه بگی میخوای چی کار کنی؟
من:اول باید ببینم دختره عرضشو داره یا نه!
_: باشه من بهش خبر میدم بعدم شمارشو برات میفرستم.
من:خیلی هم خوب من منتظرم!
_:باشه.پس فعلا خدافظ!
من:خدافظ خانومی مراقب خودت باش واقعا خوشحال شدم که زندگیت داره سر و سامون میگیره!
_ ! دعا کن همین جوری بمونه! بای!
گوشی رو قطع کردم گوشی رو گذاشتم کنار دستم . با رضایت گفتم:یه اشی برات بپزم امیر فقط روغن توش ببینی!


چشمامو بستم و با خیال راحت یه نفس عمیق کشیدم بعد کنترل رو برداشتم و تلوزیون رو روشن کردم.
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که برام پیام اومدگلنوش شماره دختری که اسمش شیده بود رو برام فرستاد فکر نمیکردم اینقدر زود جوابمو بده! از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق از توی کشو گوشی قدیمیمو برداشتم و شماره شیده رو گرفتم.
_:الو؟
من !
_ . بفرمایید؟!
من:شیده خانوم؟
_:خودمم!شما؟
من:من مهرانم!فکر کنم گلنوش باهاتون دربارم حرف زده!
_: اها بله! فکر نمیکردم اینقد زود زنگ بزنین!
من:من تو کارم یه ذره عجله دارم!
_ نوش زیاد بهم توضیح نداد!
من:بله میدونم! الان میتونین حرف بزنین؟
_:بله الان تنهام بفرمایید!
من:چند وقته واسه امیر کار میکنی؟
_:حدودا دو سال!
من:اگه بخوام یه کاری علیهش برام انجام بدی میتونی؟
_:چه کاری؟
من:ببین اگه کاری که میخوام واسم درست و حسابی انجام بدی پنج میلیون نقد بهت میدم ولی ممکنه یه کم برات درد سر باشه همین الان سریع فکراتو بکن بهم خبر بده!
_: اخه من نمیدونم چی کار قراره بکنم!
من:تو تصمیمتو بگیر میفهمی!
چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت:خطرش در چه حده؟
من:نترس نه قراره بمیری نه گیر بیفتی!
_: باشه قبول!
من:مطمئنی؟
_:اره این پول درامد 10 ماه کارمه.
من:اگه بفهمم داری بهم رو دست میزنی....
_: نترس امیر اونقدر واسم ارزش نداره که بخوام واسش از خود گذشتگی کنم یا بخوام پیشش خود شیرینی کنم من یاد گرفتم فقط فکر منافع خودم باشم!
من:نه نه نشد! تا وقتی واسه من کار میکنی منافع منو در نظر میگیری و اگر نه زندگیت جهنم تر از اینی که هست میشه . گرفتی ؟
_:اوومم باشه.بگو چی میخوای؟!
من:میخوام یه مردی که زن داره و با دختراس رو برام پیدا کنی!یه چند وقت باهاش باشی و بعد کل مشخصاتشو بهم بدی!فقط حواست باشه امیر نباید هیچی از این موضوع بفهمه.
_: واسه چی میخوای
من: تو کاریت نباشه میتونی واسم پیدا کنی؟
_: اره کار راحتیه از این جور ادما اونجا زیادن!
من:خوبه!تا کی میتونی این کارو واسم انجام بدی؟
_:اول باید یکی رو پیدا کنم!بعدا بهت خبرشو میدم
من:خوبه بعد از پیدا کردنش یه قسمت از پولتو میگیری اگه تمام کارایی که بهت میگم درست انجام بدی اونوقت همه پولو میگیری!
_: باشه پس منتظر باش خبرشو بهت میدم!
من:فقط یادت باشه!اگه امیر چیزی بفهمه....
حرفمو قطع کرد و گفت ت تخت.قبول کردم یعنی نگران نباش دیگه!فعلا خدافظ
گوشی رو قطع کردم.حالا تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که صبر کنم.

 

طی هفته ای که گذشت حال آوا هم بهتر شد. با گلسا زیاد برخورد نداشتم میدونستم اگه جلوی چشمم افتابی بشه نمیتونم خودمو کنترل کنم.
با آوا تو ماشین بودیم که اون یکی گوشیم که اینم چند وقت همه جا دنبال خودم میبردمش زنگ خوزد میدونستم کسی جز شیده نمیتونه باشه گوشیمو که در اوردم آوا با تعجب نگاهم کرد.جواب دادم:بله؟
_ مهران خان!
من !
_: کارت راه افتاد یکی رو پیدا کردم.
من:خب خبر خوبیه!طرف کیه؟
_:فعلا چیزی ازش نمیدونم قراره امروز ببینمش فقط اینو میدونم که 27 سالشه اسمشم بهراده!
من:از کجا میدونی متاهله؟
_:از اونجا که قبلا با یکی دیگه از بچه ها بوده مثه این که چهار سالی هست ازدواج کرده نمیدونم با خانومش چه مشکلی داره ولی دختره میگفت وقتایی که میرفته پیشش خانومش مدام زنگ میزده و چکش میکرده!
نیشخند زدم پس خیلی به کار من می اومد گفتم:خوبه هر چقد میتونی ازش اطلاعات جمع کن فعلا عجله ای ندارم ولی میخوام شماره خانومشو هم اگه تونستی واسم پیدا کنی!
_: شماره زنشو میخوای چی کار؟
من:تو کاریت نباشه فقط چیزی که میگم انجام بده! ادرس جایی که میری رو هم حفظ کن و بهم بگو!
_: باشه.
من:بعد از این یه جایی قرار بذار ببینمت!
_: باشه حتما!
من:خب دیگه چیزی نیست؟
_:نه!
من:پس خداحافظ!
گوشی رو قطع کردم.
آوا زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت:دوتا گوشی داری؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:این واسه اینه که شناخته نشم!
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:چطور؟
لبخند کجی زدم و گفتم:واسه امیر برنامه دارم!
_: چه برنامه ای!
چشمکی زدم و گفتم:برنامه های خوب!
کج نشست رو صندلی و گفت:کار خطر ناک نکنی!
با خنده گفتم:نه حواسم هست!
با نگرانی گفت:دردسر نشه واست!
نیشخندی زدم و گفتم:نگرانی؟
ابروهاشو داد بالا و گفت:خب اره!
لبخندی زدم و گفتم:نگران نباش!
نگاهم کرد و گفت:خب؟
من:خب چی؟
_:خب چی نداره! بگو میخوای چی کار کنی؟
با خنده گفتم:بسوزه پدر فضولی!
براش توضیح دادم که میخوام چی کار کنم.
_: اگه دختره هم گیر بیفته چی؟
من:اون دیگه از بی عرضگی خودشه من بهش میگم که مراقب باشه!
_: خب اونوقت به امیر میگه!
با خنده گفتم:وقتی کار از کار گذشت به هر کی میخواد بگه. بگه!
_: اونوقت ممکنه به یه نفر بگه بیاد سراغت!
دماغشو کشیدم و گفتم:من فکر همه اینجاها رو کردم!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:لابد دیگه