تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم2

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

یه نگاه کرد به در که داشت بسته میشد لبخندی زد و اومد سمت ماشین و گفت:موتورم چی؟
من:سوار شو میدم برات میارنش!
رو صندلی جلو نشست!
گفت:ماشینت چیه؟
من:هیوندا کوپه!
ـ:هیوندا چی چی؟
من:همون هیوندا!
ـ:هان! میگما!
من:چی میگی؟
یه نگاه به ماشین کرد و گفت:میگم خوشگله!
خندیدم و گفتم:ادرستو بده!
داشت ادرس میداد کم کم از شهر دور شدیم! دروغ چرا ترسیده بودم اگه بیرون شهر یه گله بشن بریزن رو سرم چی؟
همون طور با احتیاط هر جایی میگفت میرفتم بالاخره پشت یه سری ساختمون مسکونی که در حال ساخت بود گفت:همینجاس!
یه نگاه به دورو بر کردم جز منطقه ای که ساخت و ساز میکردن بقیش زمین خاکی بود!
گفتم:خونت اینجاس؟
به تپه خاکی که سمت چپ بود اشاره کرد و گفت اونجاس!
من:بیام باهات؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:میخوای بیای بیا!
هر دوتامون از ماشین پیاده شدیم!
اون جلو میرفت منم اروم اروم پشتش یه نگاه به کارگرایی که تو ساختمونا بودن کردم! اگه بخواد بلایی سرم بیاره داد میزنم میان کمکم!
جلو رفتیم پشت تپه ایستاد و گفت:رسیدیم! به لونه موش من خوش امدید!
همچین با غرور میگفت که خندم گرفت!رفتم جلو تر چیزی که میدیدمو باور نمیکردم!
با یه اتاقک اهنی کوچیک رو به روم بود دورشو با پلاستیکو چوب پوشونده بودن! رفت جلو یه گوشه پلاستیکو داد بالا و گفت:ببخشید دیگه با خونه شما خیلی فرق داره!
یه سرک کشیدم توش رو زمین هم با پلاستیک فرش شده بود یه حصیر درب و داغون هم رو زمین بود یه طرف یه تشک و پتوی قدیمی گذاشته بود و یه پیکنیک کوچیک ظرفاشو چیده بود کنار پیکنیکش اون طرفشم یه سبد لباس بود!
اتاقکه به اندازش به زور به سه در چهار میرسید! یه نگاه بهش کردم ایستاده بود وسط اتاق و لبخند میزد!
ناخوداگاه اشک تو چشمام جمع شد. انتظار چنین چیزی رو نداشتم!بدون هیچ حرفی با عصبانیت رفتم بیرون و به سمت ماشینم رفتم! همون طور که پشت سرم می اومد گفت:به خدا همه چی اینجا تمیزه!
دلم میخواست همون وسط زار بزنم!جوابشو ندادم!
ایستاد و گفت:باشه هر جور خودت راحتی!ممنون بابت پانسمان!

منتظر بود جوابشو بدم!ولی من هیچی نگفتم یه کلمه حرف میزدم به هق هق می افتادم!سوار ماشین شدم و دوباره نگاهش کردم یه دستشو تو بغل گرفته بودو با لبخند برام دست تکون میداد! دلم میخواست هر چه زود تر از اونجا دور شدم ماشینو روشن کردمو با اخرین سرعتم حرکت کردم.

 

از اونجا یه راست رفتم بیمارستان تمام روز کلافه بودم خدا رو شکر زیاد مریض نداشتم!فکرم مشغول دختره بود. یعنی واقعا اونجا زندگی میکرد؟اصلا اونجا میشد زندگی کرد؟اگه زخمش عفونت کنه چی؟راهش از شهر دور بود اون طرفا هم کسی نبود!باید به یه بهونه ای میرفتم اونجا!تا شب تو مطب ارومو قرار نداشتم تا ساعت 9 و نیم مریض داشتم قرارای بعد از ساعت 8 رو کنسل کردم و به سمت خونه راه افتادم رسیدم خونه مش رحیمو صدا زدم و گفتم موتورو بیاره تا سر اتوبانی که داشتن ساختمون سازی میکردن . خودمم رفتم دو پرس جلو کباب گرفتم تا برم اونجا!
نزدیک تپه ای که صبح نشونم داده بود پارک کردم رفتم از مش رحیم موتورو گرفتم و بهش پول دادم تا برگرده! موتورو بردم بالا .یه نور ضعیفی از تو اتاقک سوسو میزد!
اروم رفتم دمش و پلاستیک کلفت رو کنار زدم صدای دختره رو بدون این که ببینمش شنیدنم !
سرمو بردم تو تشکشو پهن کرده بود و نشسته بود روش پتوشو انداخته بود رو پاهاش و داشت بافتنی میکرد با دیدنش لبخندی زدم و گفتم !
خواست از جاش بلند شه سریع رفتم بالا سرشو گفتم:زخمت چطوره؟
چشم از بافنتیش برداشت و گفت درد که نمیکنه!
زانو زدم کنارشو گفتم:ببینم!
پتوشو زد کنار یه پلیور بافت خیلی گشاد مردونه تنش کرده بود به زخمش یه نگاهی انداختمو و گفتم:خوب میشه!پنج شیش روز دیگه میام بخیه هاشو میکشم!
سرشو تکون داد و گفت:صبر کن چایی بریزم!
دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم:نمیخواد حالت خوب نیس!
خندید و گفت:جایی که نمیخوام برم همین بغل دستمه! به پیک نیکش که گوشه اتاقک بود اشاره کرد یه کتری و قوری کوچیک روش بود!
بهم نگاه کرد و گفت:نمیخوای؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:شام داری؟
دستشو کشید پشت گردنشو با شرمندگی گفت:با این حالم نشد برم بیرون موتورمم که پیش تو بود!اگه گرسنته نون و پنیر دارم!
من:نه! شام گرفتم!
ـ:شام گرفتی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم! پتوشو جمع کرد و گفت:تورو خدا دیگه این کارو نکن!
با تعجب گفتم: چرا؟
با نگرانی گفت:نمیتونم پولشو پس بدم!
خندیدم و گفتم:پولشو نخواستم این چه حرفیه!به عنوان یه پزشک باید حواسم به مریضم باشه!
یه ذره خیره نگاهم کرد یعنی خر خودتی کدوم دکتری واسه مریضش غذا میگیره!بعد گفت:رخشو اوردی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم!
خندید و گفت:خب امروز که منو از کار بیکار کردی ولی عوضش وقت کردم اینو ببافم!
بعد از توی ساکش یه شال گردن توسی و مشکی در اورد و گرفت سمتم؟
من:این چیه؟
صورتشو جمع کرد و گفت:شیشه نوشابس!بگیرش دیگه
من:مال منه؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:یه جوری باید جبران میشد که مدیون نباشم! من همین از دستم میاد!
شال گردنو گرفتمو گفتم:ممنون!
لبخندی زد و گفت:نری بندازیش دور!
به شال گردن نگاه کردم همیشه وقتی مدرسه میرفتم دلم میخواست مامانم برام شال گردن ببافه همه دوستام لباس و شال و کلاهای بافتی مامانا و مامان بزرگاشونو میپوشیدن ولی مامان من از این عرضه ها نداشت یاد گرفته بود فقط خانومی کنه!گفتم :ممنون
لبخندی زد و گفت:اومدی بقیه سوالاتو بپرسی؟
نگاهش کردم!چی میگفتم؟اره تو سرم پر از سوال شده بود با دیدن زندگیش یه روزه منو به هم ریخته بود.
سرشو تکون داد و گفت:فهمیدم!شامتو بیار بخوریم تا برات تعریف کنم!
بلند شدم رفتم از تو ماشین غذاها رو اوردم تا برگردم دیدم یه سفره کوچولو انداخته و توش قاشق و اب گذاشته!
خندیدم و گفتم:خوب فرزی!
خندید و گفت:بیا بشین هوا سرده!
نشستم رو تشک پتو رو داد دستمو گفت بنداز دورت!
من:خودت چی؟
ـ:این هوا واسه من خوبه عادت دارم!
غذا ها رو گذاشتم تو سفره یه نگاهی کرد و گفت:اخ اخ اخ خیلی وقت بود دلم کباب میخواست!
خیلی وقت بود؟من هر شب داشتم همینا رو میخوردم دیگه از دیدنشون حالم به هم میخورد!
به قاشق و لیوانی که جلوم بود اشاره کرد و گفت:ببین همه این چیزایی که میبینی تمیزه تمیزه با اب گرم و مایع شستمش خیالت راحت باشه!
از کجا فهمیده بود یه کم وسواس دارم؟
به هر حال به روی خودم نیاوردم اون با ولع شروع کرد به خوردن غذاش!من ساکت بودم فقط زیر چشمی نگاهش میکردم!همون طور که لقمه تو دهنش بود گفت:راستی تو اسمت چیه؟
من:مهران!
دستشو سمتم دراز کرد و گفت:منم آوا ام!البته صدام میکنن ارمان!دستشو فشردم و گفتم:خوشبختم!
سرشو تکون داد و گفت:منم همین طور!
لقمه ها رو دهنشو میذاشت و قورت قورت اب میخورد!
خندم گرفته بود من هنوز نصفه غذامنو نخورده بودم که گفت:اخیش تموم شد! دستی کشید رو شکمش و گفت ت درد نکنه مهران خان واقعا که اقایی!
لبخندی تحویلش دادم و گفتم:نوش جان!
با دست زد تو صورتش و گفت:ای وای ببخشید جلو مهمون نباید تند تند غذا خورد!تورو خدا تعارف نکنیا راحت غذاتو بخور !
سرمو تکون دادم .پاهاشو تو بغلش جمع کرد و بهم خیره شد و با ذوق گفت:برای من هیچوقت مهمون نمیاد!
زیر چشمی نگاهش کردمو و گفتم:من اولیم؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد!
خندیدم و گفتم:تو چند سالته؟
ـ:18!
خندیدم و گفتم:معلومه!
سرشو تکون داد و گفت: من عقیده دارم تو هر سنی که هستی باید سرخوش و شاد باشی و اگر نه امورات زندگیت سخت میگذره!راستی تو چند سالته؟
من:بهم چند میاد!
یه ذره نگاهم کرد و گفت:اوووممم! 27-28
من:30 سالمه!
ـ:اوهوم بهت میاد خوب ادم جا افتاده و اقایی هستی!پسرا قبل از 30 سالگی هنوز نمیشه بهشون مرد گفت از بس که بچن.
خندیدم و گفتم:خب خوبه پس من جزو اقا ها حساب میشم!
سرشو گذاشت رو زانوشو گفت:اره میشی!یه ذره به غذا خوردنم نگاه کرد و گفت:زن داری؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم با دلخوری گفت: چرا؟
من:ندارم دیگه موقعیتش پیش نیومده!
چشاشو ریز کرد و گفت: دنبال عشقو حالی نه؟
من:منظور؟
بدون این که خجالت بکشه صداشو صاف کرد و گفت:هر شب با یه دختری!
با این حرفش غذا پرید تو گلوم!

 

یه لیوان اب داد دستمو گفت:من باید هول کنم و بترسم تو چته؟
ابو خوردمو گفتم:از چی بترسی؟
خندید و گفت:خب از تو!
من:میترسی؟
زل زد تو چشمامو و گفت:کسی که این سوالو میپرسه یعنی انصاف حالیشه اهلشو از نااهلش میشناسه پس نباید ازش ترسید!
لبخند زدم و گفتم:من دیگه نمیخورم!
ـ:جمع کنم؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم!
یه دختر فهمیده با اخلاق بچگونه این اولین توصیفی بود که واسش تو ذهنم می اومد .سفره رو با ظرافت جمع کرد و گفت:بعدا ظرفاشو میشورم!چایی میخوای؟
من:نه!
با دلخوری گفت:لیوانام تمیزه!
من:من کی گفتم کثیفه؟!
ـ:اخه انگار اینجا معذبی گفتم شاید فکر میکنی اینجا کثیفه به خدا من هر روز اینجا رو پاک میکنم خودمم هفته ای سه بار حموم میرم لباسامم همیشه میشورم!
با این حرفش خندیم و به دیوار تکیه دادم! یه پشتی گذاشت پشتم . گفتم:من نگفتم تو کثیفی خانوم! راستی کجا میری حمام؟
خندید و گفت:میرم حموم عمومی!
من:کجاس؟
ـ:از اینجا دوره دو ساعتی با موتور راهه!
من:اب چی؟اب از کجا میاری؟
ـ:این نزدیکیا یه شیر اب هست قابل خوردنه از اونجا میارم!
نگاهش کردمو گفتم شویی چی؟
خندید و گفت:چی کار به این چیزا داری؟نکنه میخوای بری دستشویی؟اونا مقدمه چینی بود؟
من:نه بابا فقط سوال بود!
ـ:همین جا هست همون جایی که دارن خونه میسازن!
یه نگاهی اطرافم کردمو و گفتم:چند وقته اینجایی!
یه ذره فکر کرد و گفت:حدودا 4-5 سالی میشه!
خدای من 4-5 ساله اینجا زندگی میکنه؟اخه این چه زندگیه؟
گفتم:خونوادت چی شدن!
خنده ای کرد و گفت:اها بریم سر اصل کاری!خلاصش میکنم که سرت دردنیاد !
سرمو تکون دادم!
ـ:میوه هم هست اگه میخوری؟
من:نه هیچی نمیخوام الان شام خوردیم!
یه نگاه به ظرف غذای من کرد و گفت:غذا رو اینجوری حیف و میل نکن گناهه!
من:من منتظرم!
اومد نشست کنارمو و گفت:خب داداش جونم برات بگه که یه روزی روزگاری توی یه روستای قشنگ تو کویر تو یه خونواده از کدخدای ده پنجمین دختر خونواده به دنیا اومد!از اونجایی که این بچه پنجمین دختر بود و با اومدنش هم بد قدمی اورده بود و همون روز تولدش باباشو ماشین زیر گرفته بود. قرار بر این شد که هیچ جا فاش نشه که این بچه دختره همه گفتن اینجوری کل دخترای فامیل بد نام میشن میگن کل خونواده اینا نحسی دارن! بله قرار بر این شد که این دختر بچه اسمش توشناسنامه آوا باشه و تو خونه ارمان خان صداش کنن!
یه ذره نگاهم کرد وقتی دید دارم گوش میدم ادامه داد:این ارمان خان بزرگ شد به عنوان یه پسر بزرگ شد با اسم پسرونه با لباسای پسرونه با تفریحات پسرونه! با این که دلش لک میزد واسه عروسک بازی دستش یه توپ میدادن و میفرستادنش تو کوچه جای این که مقعه سرش کنه مانتوی رنگی بپوشه و بره مدرسه لباسای پسرای فامیلو واسش کوچیک میکردن و بهش میدادن. از طرفی هم هیچکس دوسش نداشت همه ازش دوری میکردن ازش میترسیدن .میترسیدن اگه بهش دست بزنن بمیرن مامانشو ازش جدا کردن تا بالا سر چهار تا دختر دیگش باشه یه وقت نحسی این یکی نگیرتش و بکشتش! کم کم این دختر پسر نما بزرگ شد دیگه کم کم ظاهرش داشت نشون میداد دختره اگه اهل روستا میفهمیدن ابروی کل خاندان میرفت!باید یه جوری از دستش راحت میشدن این بود که یه روز با دایی جونش پاشد و اومد تهران وسط یکی از خیابونای شهر دایی جون یه ساک داد دست اوا خانوم و چند دقیقه بعد تو جمعیت غیبش زد!اوا هر چی اینطرف و گشت اون طرفو گشت خبری از دایی جون نشد!ناچار گریون راه افتاد تو خیابون! از یه دختر 13 ساله تو یه شهر غریب و بزرگ چیزی بر نمی اومد!
به اینجا که رسید با بغض گفت:یه دختر کوچیکو ول کردن و رفتن! نگفتن میمیره یا زنده میمونه ؟! چه بلایی قراره سرش بیاد. دختر کوچیک ما دنبال یه سر پناه گشت وگشت وگشت تا رسیدن به بچه های دیگه ای که تو خیابون گل و ادامس میفروختن! یه مدت واسه صاحب کارشون کار کردم به عنوان یه پسر تقریبا یه سال وقتی فهمید که من دخترم میخواست منو بفروشه منم از خونه و سر پناهی که بهم داده بود فرار کردم بعد یه سال دوباره اواره خیابون شدم!چند شبی رو تو پارک گذروندم که یه روز یه خانومی اومد تو پارک نشست کنارمو وشروع کرد ازم دلجویی کردن منم که تنها بودم سفره دلمو واسش باز کردم و همه چیزو مثله الانی که دارم واسه تو میگم واسه اونم گفتم!بهم گفت برام جا جور میکنه زندگی خوبی واسم میسازه فقط گفت باید خودم کار کنم و خرجمو در بیارم منو برد تو یه خونه پر از دخترای هم سن و بزرگتر و حتی کوچیک تر از من با یه نفر اونجا چشممو باز کرد بهم خبر داد چه بلایی قراره سرم بیاد منم رفتمو و گفتم:نمیخوام اینجا بمونم! اونم با کمال میل منو از اونجا پرت کرد بیرون و تهدیدم کرد اگه دربارش چیزی به کسی بگم تنمو تیکه تیکه میکنه و میندازه جلوی سگا!بهم گفت روزی رو میبینه که برمیگردمو التماسش میکنم ولی اون دیگه منو نمیخواد ولی هیچوقت برنگشتم حتی به اون راه فکرم نکردم
اشکاشو که سرازیر شده بودن با تمام قدرت پاک کرد و گفت:
اون موقع تازه فهمیدم دختر بودن اونم تو این شهر اصلا کار عاقلانه ای نیست برای همین به پسر بودنم ادامه دادم! دروغ چرا یه مدت دزدی کردم تا نون شبمو گیر بیارم که زنده بمونم و نمیرم!بعد کم کم رفتم دنبال کار نمیخواستم پا بذارم تو کار خلاف تا این که بالاخره یه دست مهربون از یه جایی کمکم کرد یه زن پیر بود که میرفتم و براش بافتنی هاشو تو شهر میفروختم سود کاراشو نصف نصف تقسیم میکردیم به یه سال نکشیده پولامو جمع کردمو یه موتور خریدم چون جای خوابم تو پارک بود واسه پیدا کردن یه جا شروع کردم به گشتن تو شهر از شهر که نا امید شدم اومدم این طرفا!اینجا رو پیدا کردم از اون موقع اینجا خونم شد دیگه با موتور میرفتم کار مسافر کشی میکردم بار جا به جا میکردم!حالا هم شدم پیک موتوری روزا هم مسافر کشی میکنم زندگیمم میگذرونم گله و شکایتی هم ندارم.خودم تنهام ولی خدامو دارم راضیه راضیم نه به فساد کشیده شدم نه به گناه صدقه هر چقد دزدی هم که کرده بودم دادم خدا کنه صاحباشون منو ببخشن!
نگاهم کرد و در حالی که میون اشکاش میخندید گفت:سرتو درداوردم؟
زل زده بودم بهش زبونم بند اومده بود خدایا چی میشنیدم. چیو میخوای بهم ثابت کنی؟این دختر کیه؟چطور سر راه من سبز شد؟چطوری تا حالا دووم اورده؟عجب صبری داره!
بی اختیار اشکام سرخورد رو گونه هام من کسی نبودم که جلوی کسی حتی بی تابی کنم چه برسه به گریه ولی جلوی اون من ضعیف بودم خیلی ضعیف بودم. وقتی دید دارم گریه میکنم دستپاچه شد و گفت:چی شد؟
زبونم تو دهنم نمیچرخید فقط زل زده بودم بهش داشتم فکر میکردم به زندگیش! اصلا میشه اسم اینو زندگی گذاشت؟بیچاره چی کشیده؟!
یه دستمال گرفت سمتمو گفت:ببخشید تورو خدا ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم! دیدم داره اذیت میشه سریع اشکامو پاک کردم و گفتم:هیچی نشد!
ـ:چرا شد!
من:نشد دختر خوب نشد !
با بغض گفتم:چایی داری؟
لبخندی زد و گفت:میخوری؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم انگار نه انگار داشت عین ابر بهاری گریه میکرد سریع دوتا چایی ریخت و گذاشت جلوی منو گفت:خب حالا کنجکاویت ارضا شد؟
چایی رو برداشتم و گفتم:اینجا شبا نمیترسی؟
در حالی که داشت چاییشو فوت میکرد گفت:از چی بترسم؟
من

گرگی روباهی ماری....
خندید و گفت:این حیوونای وحشی شرف دارن به خیلی ادما ترجیح میدم بین اینا باشم تا بین اون ادما!
یه ساعتی اونجا بودم اون همین طور زبون میریخت گاهی وقتا اصلا نمیشنیدم چی میگه حرفاش تموم ذهنمو درگیر کرده بود به طوری که اونشب اصلا خوابم نبرد ساعت دو و نیم بود که زنگ زدم به مهسا چند تا زنگ خورد بالاخره جوابمو داد:هاااان؟
من:پاشو بیا اینجا!
ـ:شما؟
من:مهسا منم مهران پاشو بیا اینجا!
ـ:اه ول کن بابا میدونی ساعت چنده؟
من:میای یا بیام دنبالت!
ـ:ایش باشه بابا تا نیم ساعت دیگه اونجام!

 

چشمامو باز کردم مهسا تو بغلم خوابیده بود دست بردم روی میز کنار تخت و گوشیمو برداشتم. ساعت 9 و نیم بود عین برق گرفته ها از جام پریدم در حالی که سعی میکردم مهسا رو جا به جا کنم گفتم:بلند شو مهسا!پاشو دیروم شد!
با همون حالت خواب الود گفت:اه بابا بذا بخوابیم دو دقیقه!
من:بذار من برم بعد بگیر هر چقد خواستی بخواب!
دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد و گفت:صبح جمعه ای کجا میخوای بری! تو هم بخواب!
من:مگه امروز جمعس؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد!
با شیطنت گفتم:خب ولی بازم وقت خواب نیست!
کشیدمش بالاتر با بی حوصلگی گفت:به خدا خستم!
اینو که گفت از کوره در رفتم هلش دادم اون طرف و گفتمی 600 تومن از من میگیری که خسته باشی؟
گیج و منگ سرشو اورد بالا و گفت شب تا حالا خسته نشدی؟
با حرص گفتم:پاشو برو گمشو بیرون!
نشست سر جاش و گفت:چته حالا؟باشه بابا نمیخوابم!
بازوشو گرفتمو و از رو تخت بلندش کردمو و گفتم:نه دیگه راس میگی من خسته شدم دیگه نمیخوام اون روی نحستو ببینم گمشو بیرون از این خونه!
در حالی که سعی میکرد خودشو بهم نزدیک کنه گفت:چرا اینقد زود ناراحت میشی؟
یه سیلی جانانه نثار گوشش کردمو و گفتم:مگه با تو نیستم؟
لباهاشو جمع کرد و گفت:باشه شب میبینمت!
پشتمو کردم بهش و گفتم:بیخود دیگه منو نمیبینی!
با ناراحتی گفت:چی میگی؟
منگه پول مفت ندارم بهت برم برو رو سر یکی دیگه خراب شو!
ـ:اینقد پول پول نکن تمام این 6 ماه من احساسمو واست گذاشتم!
برگشتم سمتش پوزخندی زدم و گفتم:تو خیلی بی جا کردی!
از جوابم جا خورد در حالی که واسش خط و خشون میکشیدم گفتم:نکنه فکر کردی قراره زنم بشی؟
قیافه ناراحتی به خودش گرفت و گفت:ولی من دوست دارم!
پوفی کردمو و گفتم:مشکل توئه من یه زن خیابونی رو خانوم خونم نمیکنم! حالا هم هری!دیگه نبینمت!
با غیض گفت:حرف اخرته؟
خندیدم و گفتم:نه پس میخوای همین الان ازت خواستگاری کنم!
با حرص گفت:هوسباز! منی که میبینی واسه این این کارا رو میکنم که خرج زندگیمو در بیارم اما تو چی؟تسلیم جسمت شدی خیلی بد بختی!
مثلا میخواست منو عصبی کنه با خونسردی گفتم:به تو ربطی نداره من چه جور ادمیم! یه کارمند بودی که حالا اخراج شدی!با پوزخند ادامه دادم:این از بی عرضگیته که به این روز افتادی!
لباساشو پوشید و گفت:یه روز پشیمون میشی؟
من:هه نکنه به خاطر از دست دادن تو؟
با حرص نگاهم کرد واقعا که بعضیا چقد رو دارن!
کیفشو برداشت و گفت:خدافظ!
من گه این طرفا افتابی نمیشیا و اگر نه واست گرون تموم میشه!خدا رو شکر کسی رو هم نداری اگه مردی بفهمن!
با این حرفم رنگش پرید اهل کشتن کسی نبودم ولی این جور دخترا تو کارشون از این چیزا زیاد دیده بودن همین واسه ترسوندنش کافی بود!
بود حتی یه کلمه دیگه از خونه بیرون رفت!
حولمو برداشتم و رفتم سمت حمام باید یه دختر دیگه واسه خودم جور میکردم!