تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 20

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

سرشو تکیه داد به صندلی و با حالت خاصی گفت:مهران؟!
من:بله؟
_:هیچی ولش کن!
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:حرفتو نصفه نیمه نزن!
لباشو جمع کرد و گفت:هیچی خب!
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه!
رسیدیم خونه آوا هیچی از حرفی که میخواست بزنه نگفت. با هم خداحافظی کردیم و اونم رفت خونش! این چند وقت زیاد باهام حرف نمیزد احتمال میدادم به خاطر اتفاقی بود که اونشب بینمون افتاد!
هنوز وارد خونه نشده بودم که تلفن زنگ خورد.
درو بستم و رفتم سراغ تلفن و جواب دادم!
من:بله؟
_ پسرم!
لبخند زدم و گفتم مامان!حالت خوبه؟بهتری؟
_:خوبم مهران جان! تو که هیچ خبری از ما نمیگیری پسر .
من:گرفتارم مامان!
اهی کشید و گفت:یعنی یه ساعتم وقت نداری بیای مادرتو ببینی؟به خدا این فیروزه خانوم که پسرش رفته خارج از کشور بیشتر از تو به مامانش سر میزنه!
من:اخه مامان من فیروزه خانوم به پسر گیر نمیده بگه زن بگیر!
_: من واسه خودت میگم به هر حال فعلا این بحثا رو بذار کنار!
من:حتما اتفاق مهمی افتاده که دیگه دنبال این بحثا نیستی!
_: یه جورایی اره! فقط نه نباید تو کارت بیاریا!
من:تا چی باشه مامان!
_: از دست تو! اول باید قبول کنی بعدا میگم!
من:مادر من این چه حرفیه یهو شما گفتی بیا برو تو چاه!
_: نترس من پسر خودمو نمیندازم تو چاه!
نفسمو فوت کردم و گفتم:خب باشه! حالا بگو!
_: فردا شب اقا جون و مامان جونت واسه سالگرد ازدواجشون جشن گرفتن.
با خنده گفتم :چی؟بابا اینا سنی ازشون گذشته این کارا چیه؟
مامانم هم خندید و گفت:چه میدونم والا!قصد این بوده همه رو دور هم جمع کنن
من:خب حالا منم حتما باید باشم؟
_:پسر تو چرا از همه فراری؟
من:از همه فراری نیستم مادر من خودت میدونی واسه چی نمیام!
_: من موندم چه پدر کشتگی با اون دختر داری؟
من:مامان باز شروع نکن!
_: من به تو چی بگم اخه؟باشه تو بیا چی کار به کار اون داری؟
پوفی کردم و گفتم:من کاری به اون ندارم اون به من کار داره!
_: به خدا اگه نیای زشته.
میدونستم موقعیت خوبیه که حال نادیا رو بگیرم! گفتم:باشه میام!
مامان با خوشحالی گفت:واقعا؟
من:میخوای منصرفم کنی؟
_:نه نه!پس فردا ساعت 7 بیا خونه مادر جون!
من:هفت نمیشه تو مطبم هشت میام!
_: باشه مادر تو بیا هر وقت خواستی بیا!
من:باشه میام!دیگه کاری نداری.
_: نه مراقب خودت باش تو خونه تنهایی!
با خنده گفتم !
_: یه چیزی هم بخور جون بگیری!
من:مادر من یکی دو روز نیست که تنها زندگی میکنم!
_: اخه تو بیمارستان اب رفته بودی!
با خنده گفتم گه؟
_ گه هیچی !فردا میبینمت عزیزم! منتظرما!
من باش میام!
_: باشه!
من:خب دیگه خداحافظتون مامانم!

گوشی رو قطع کردم.حالا نوبت نادیا بود باید یه فکری واسه اون میکردم.

از فکر کردن به نادیا و امیر خسته شدم بلند شدم رفتم سر یخچال هیچ چیز به درد بخوری توش نبود!ظرفای تو خونه هم همه کثیف شده بود برای همین نمیتونستم برای خودم غذا درست کنم!
زنگ زدم رستوران تا برام غذا بیارن!
بعد رفتم سمت اتاقم نمیدونم چرا اینقد بی حوصله شده بودم دراز کشیدم رو تخت و دستامو گذاشتم زیر سرم! به کنار دستم نگاه کردم. حس کردم اگه یه نفر اینجا بود خیلی خوب میشد.
بعد از اون روزی آوا منو تو خونه دید دیگه طرف کسی نرفتم سرکوب کردن احساسام تو این چند وقت اعصابمو به هم ریخته بود.اگه فایده ای داشت دلم نمیسوخت ولی آوا به هیچ صراطی مستقیم نمیشد.چشمامو دوختم به سقف اگه اون اینجا نبود هر کاری دلم میخواست میکردم.
دستمو گذاشتم رو پیشونیم و به خودم گفتم:دردسر کوچولو!اگه نبودی اصلا نمیفهمیدم چه نقشه ای واسم کشیدن.
از جام بلند شدم و به گوشه خالی تخت لبخند زدم ارامشی که حرف زدن با آوا بهم میداد تو بغل هیچ دختری پیدا نمیشد.
سرمو تکون دادم و گفتم:همه اینا به بودن آوا می ارزه!
گوشیمو در اوردم به عکس اوا که روی صفحه بود نگاه کردم و گفتم:به قول مامانم فکر کنم جادوم کرده باشی!
تو عکس داشت بهم لبخند میزد.
گفتم:اصلا مگه من میتونم به دختر دیگه ای فکر کنم؟
به چشماش خیره شدم و گفتم:اونی که باید اینجا پیش من باشه تویی!اونم نه یه ساعت و دوساعت باید همیشه اینجا باشی!
اهی کشیدم و از جام بلند شدم و گفتم:تو عشقی یا هوسی؟

 

 

آوا
نماز مغربمو تموم کردم که دیدم دارن در میزنن!
از جام بلند شدم و رفتم درو باز کردم مهران در حالی که دستاشو کرده بود تو جیبش بهم لبخند میزد!
همزمان با بالا بردن ابروهام لبخندی زدم و گفتم !
به حال اشاره کرد و گفت:بیام تو؟
از جلوی در رفتم عقب!
وارد خونه شد و گفت:نماز میخوندی؟
درو بستم و گفتم:اره! چند دقیقه اگه صبر کنی تموم میشه میام!
سرشو تکون داد و گفت:باشه!
رفتم تو اتاق . یعنی واسه چی اومده بود بالا؟!
نمازم تموم شد.
سرمو برگردوندم دیدم مهران تکیه داده به دیوار و لبخند میزنه . گفت:قبول باشه!
سرمو کج کردم و گفتم:ممنون!
_: این چادر نمازو از کجا اوردی؟
چادرمو جمع کردم و گفتم:خریدم!
سرشو تکون داد و گفت:بهت میاد!
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:ممنون!
لباشو جمع کرد و گفت:یه چیزی بگم قبول میکنی؟
نشستم رو تخت و گفتم:چی؟
_:هر وقت میخوای نماز بخونی منو صدا کن!
از این حرفش خندم گرفت . گفتم:نکنه اومدی بالا نماز خوندن منو تماشا کنی؟
دست به سینه ایستاد و. گفت:الان که نه فقط حوصلم سر رفته بود ولی از این به بعد صدام کن!
چشمامو ریز کردم و گفتم:ارامش بخشه؟
_:چی؟
در حالی که سرمو به دو طرف تکون میدادم گفتم:تماشا کردن نماز خوندن من!
اغرار کردن واسش سخت بود بالاخره بعد از چند لحظه کلجار رفتن با خودش سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:حالا صدا میکنی؟
ابروهامو بالا دادم و گفتم:نوچ!
اخم کرد و گفت:وا!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:والا!مگه فیلم سینماییه بیای تماشا کنی؟
بینیشو جمع کرد و گفت:بخیل!
با شیطنت گفتم:به یه شرط!
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:چه شرطی؟!
با هیجان یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:به شرطی که خودم بخونی؟
با تعجب نگاهم کرد.
من:باور کن وقتی خودت بخونی حسش چند برابره!
خودشو از دیوار جدا کرد و در حالی که میرفت سمت حال گفت:برو بابا!
از جام بلند شدم و رفتم دنبالش و گفتم:چرا؟باور کن خیلی خوبه انگار رفتی متیدیشن!
با خنده گفت:اولا متیدیشن نه و مدیتیشن دوما اگه بخوام ریلکس بشم خودم مدیتیشن بلدم!
رفتم جلو راهشو صد کردم و با قیافه مظلومی زل زدم تو چشماش انگشت اشاره و شستم رو گذاشتم رو همو گفتم:یه کوچولو بخون!
لپمو کشید و گفت:کوچولو نمیخواد منو امر به معروف و نهی از منکر کنی! لب پایینمو اویزون کرد و گفتم:خودت گفتی خوشت میاد!
_: من گفتم از نماز خوندن تو خوشم میاد!
با این که بلد نبودم خودمو لوس کنم ولی با تمام توانم سعی کردم لحن لوسی به خودم بگیرم و گفتم:خب منم از نماز خوندن تو خوشم میاد!
چشماش از تعجب داشت چهار تا میشد.خندم گرفته بود بیچاره حالا چه فکرایی که با خودش نمیکرد.با خودم گفتم:خدایا همش به خاطر توئه ها!میدونی من نمیخوام عشوه بیام واسش که خودمو تو دلش جا کنم!
همون طور که با تعجب بهم خیره شده بود گفت:که خوشت میاد؟
لب پایینمو گزیدم و گفتم:اوهوم!
با شیطنت زل زد تو چشمامو گفت گه از چی خوشت میاد؟
انگشتمو گذاشتم رو لبم و گفتم:اووممم!از این که بیای با هم نماز بخونیم.
با لحن تهدید امیزی گفت:میاما!
یه قدم رفتم عقب و گفتم:خب بیا!بچه میترسونی!
راهشو کج کرد و رفت سمت دستشویی!
من:چی شد؟
_:میرم وضو بگیرم!
نیشخندی زدم و تو دلم گفتم:اگه میدونستم اینجوری قانع میشی زودتر بهت میگفتم.
خیلی طول نکشید که از دستشویی اومد بیرون و رفت تو اتاق سجادمو پهن کرد و ایستاد رو به قبله! باورم نمیشد واقعا بخواد نماز بخونه؟!
گفتم:بلدی؟
رو کرد به منو با اخم گفت تماشا کن!
این بار من تکیه دادم به در اونم کارشو شروع کرد.با صدای نسبتا بلند شروع کرد به خوندن حمد و سوره!
این کاملا یه روی دیگه مهران بود که داشتم رو به روم میدیدم انچان با طمانینه نمازشو میخوند که حس میکردم تمام نمازای عمرمو اشتباه خودم!
همچنان محو تماشای مهران شده بودم که نفهمیدم کی کارش تموم شد و ایستاد رو به روم.
اروم دستشو جلوی چشمای خیره من تکون داد و گفت:خوابیدی؟
رو کردم بهش و گفتم:هان؟
خندید و گفت:خب مورد قبول واقع شد؟
لبامو تر کردم و گفتم:بهت حسودیم شد!
خندید و گفت:برو بچه!خدا اگه چند تا پیغمر مثه تو میفرستاد رو زمین دیگه هیچکس گناه نمیکرد.
ابروهامو دادم بالا چیزی نداشتم که بگم فقط لبخند زدم.
_: میترسم تا نماز عشا تموم بشه منو بخوری!
اخم کردم و گفتم:نه خیرم تو گوشتت تلخه!
بعد رفتم سمت در سرشو تکون داد و گفت:بداخلاق!
بعد دوباره رفت سمت سجاده!
رفتم تو حال یه نفس عمیق کشیدم نمیدونم چرا اینقد هیجان زنده شده بودم!
یه نگاه به میز انداختم گوشیشو گذاشته بود اونجا به سرم زد که برم ازش عکس بگیرم! گوشی رو برداشتم به محض این که صفحه رو باز کردم با عکسمون که شب قبل از تولد انداخته بودیم مواجه شدم.
چند ثانیه مات موندم رو صفحه! اینو چرا گذاشته بود؟!یعنی به خاطر من؟
یه نگاه به قیافه خودش انداختم سرمو تکون دادم و با پشت انگشتم زدم رو صورتش و گفتم:اخرش با این خیال پردازیا کار دست خودم میدم خب معلومه که از خود شیفتگی اینو گذاشته!
طبق اون چیزی که این چند باز ازش دیده بودم دکمه کنار گوشیش رو فشار دادم صفحه عکس خودش باز شد رفتم یه گوشه طوری که حواسشو پرت نکنم چند تا عکس ازش گرفتم!


نمازش داشت تموم میشد من همچنان داشتم جامو تنظیم میکردم که یه عکس دیگه ازش بگیرم. یه دفعه از جاش بلند شد و خیز برداشت سمتم تا اومدم به خودم بجنبم دیدم بازوش دور گردنم پیچیده!
گوشی رو با اون دستش ازم گرفت و گذاشت تو جیبش دستمو گذاشته بودم رو کمرش و به جلو هولش میدادم تا ولم کنه ولی حلقه دستشو محکم تر کرد حس میکردم درم خفه میشم!
با دستش موهامو ریخت به همو گفت:دختر مگه من اثار باستانیم!هی چیک چیک ازم عکس میندازی؟
سرمو کج کردم و گفتم:ولم کن!
_: اگه نکنم؟
مچ دستشو گرفتم تا دستشو باز کنم فایده نداشت. بدون توجه به حرفی که من زدم گفت:تو کی عکس گرفتن با گوشی منو یاد گرفتی؟!
همون طور که مچ دستش کلنجار میرفتم گفتم:خب دیدم یاد گرفتم!
باز دست کشید تو موهامو گفت:ای کلک!
_: خفم کردی!
موهامو که بین انگشتاش بود کشید و گفت د تنبیه بشی!
من:آی آی آی موهامو کندی!
_: نه جنسش خوبه به این راحتیا نمیکنه!
حرصم گرفته بود یه فکری به سرم زد دوتا انگشت اشارمو صاف کردم یه دفعه فشار دادم رو پهلوش!
عین برق گرفته ها سه متر پرید اون طرف!
من که سرم ازاد شده بود در حالی که گردنمو با دستم ماساژ میدادم لبخند پیروز مندانه ای نثارش کردم.
دوباره خیز برداشت سمتم انگشتاتمو بالا اوردم و گفتم:بیای جلو با اینا طرفی!
بدون توجه به حرفم اومد سمتم منم بی هوا شروع کردم به قلقلک دادنش .
تا به حال ندیده بودم مردی اینقد قلقلکی باشه!

 

دیگه داشت به غلط کردن می افتاد که یه دفعه چشماش برق زد یه نگاهی به من کرد باعث شد یه قدم برم عقب این که تو ذهنش چی داشت میگذشت رو فقط خدا میدونست.
خندید شکمشو سفت کرد دیگه برخورد انگشتام روش اثر نداشت همین که خواستم از دستش در برم پام از عقب لیز خورد تنها چیزی که اون لحظه دستم بهش بند میشد یقه مهران بود. همزامان با گرفتن یقش دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش!
چشمامو بستم با خیال راحت یه نفس عمیق کشیدم.اگه منو نمیگرفت صد در صد ضربه مغزی میشدم.
دستمامو گذاشتم رو سینش و گفتم:ممنون!
خواستم برم عقب ولم نکرد!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مهران! ممنون!
چشماشو بسته بود.
با دستام هلش دادم عقب ولی دستش از دور کمرم باز نمیشد. گفتم:من حالم خوبه میتونی دیگه دستاتو باز کنی!
حلقه دستشو محکم تر کرد و در حالی که چشماش بسته بود با جدیت گفت:یه دقیقه ساکت شو!
اب دهنمو قورت دادم میترسیدم باز اتفاق اونشب تکرار بشه فقط با این تفاوت که دیگه نمیتونستم از دستش در برم .
سرمو گرفت و فشار داد رو سینش قلبش تند تند میزد طوری که منم به هیجام اورد موهامو بوسید بعد اروم دستشو باز کرد و گفت:اگه چیزیت میشد چی؟!
دستش باز شده بود ولی من همون طور مات و مبهوت داشتم نگاهش میکردم.
چند ثانیه به پشمام خیره شد بعد با کلافگی دستش به صورتش کشید و در حالی که عقب عقب می رفت و گفت:من دیگه میرم!
از در رفت بیرون من همچنان سر جام خشکم زده بود.
بی دلیل بغض کرده بودم سرمو سمت در بسته چرخوندم. اشکام سرازیر شد . یه نفس عمیق کشیدم تا گریم بند بیاد ولی بهتر که نشد هیچ بدترم شد.
خودمو انداختم رو تخت و هیجانمو با چنگ زدم به پتو خالی کردم با صدای خفه ای گفتم:چرا وانمود میکنی واست مهمم! چرا لعنتی؟چی از جونم میخوای؟


مهران
از اتاقم اومدم بیرون آوا داشت وسایلشو جمع میکرد .
من سا رفت؟
_ ن این که بهم نگاه کنه سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:نیم ساعت پیش!
سرمو تکون دادم .از ظهر که آوا رو دیده بودم خیلی باهام سر و سنگین شده بود میدونستم به خاطر کاریه که دیشب کردم.
گفتم:میتونی خودت بری خونه؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد ولی همچنان نگاهم نمیکرد!
من:پول داری؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:امروز 27 بهمنه من چهار روز پیش حقوقمو گرفتم!
من:خب باشه!
لباسمو مرتب کردم و گفتم:ممکنه شب دیر بیام! درو رو کسی باز نکن.
لبشو گزید و گفت:من خودم میتونم مراقب خودم باشم!
پس حدسم درست بود .نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اینو که میدونم .به هر حال گفتم که حواست باشه کسی در خونتو زد من نیستم!
سرشو تکون داد.
گفتم:خدافظ!
بالاخره سرشو گرفت بالا و گفت:به سلامت!
حالا با خیال راحت میتونستم برم!
رسیدم دم خونه مادر جون کتمو صاف کردم و دسته گلی که براشون خریده بودم رو برداشتم و راه افتادم.
زنگ درو فشار داد بدون این که کسی جواب بده در باز شد.
وارد حیاط شدم و درو بستم مامان از خونه اومد بیرون دم ایون ایستاد و گفت:اومدی؟
به ساعتم نگاه کردم هنوز هشت نشده بود. حیاطو طی کردم و رسیدم به مامانم و گفتم !
دستشو گذاشت پشت کمرم و گفت:به روی ماهت پسرم! بیا بریم تو!
من:همه اومدن؟
مامان سرشو تکون داد و گفت:تقریبا!
وارد خونه شدیم صر و صدا از سالن می اومد.
مادر جون از اشپزخونه بیرون اومد بادیدن من با خوشحالی اومد سمتم!
_: به به سلام! شازده پسر!
دستشو گرفتم و پشت دستشو بوسیدم و گفتم مادر جون!
پیشونیمو بوسید و گفت:چشممون به جمالت روشن شد پسر!
خندیدم و گفتم:شما لطف داری!
دست گل رو دادم دستش و گفتم:مبارکا باشه هزار سال دیگه کنار هم باشین مادر جون!
گلا رو گرفت دستش و گفت:قربونت برم پسر تو خودت تاج گلی!
چشمکی زدم و گفتم:شادومادمون کو؟
مامان ضربه ای به بازوم زد مادر جون خندید و گفت:دوماد نشسته بین مهمونا!
با خنده سرمو تکون دادم و گفتم:پس من برم واسه تبریکات!
مامان لبشو گزید و گفت:جلو اقا جون این حرفا رو نزنیا!
مادر جون همون طور که میخندید گفت:اتفاقا خیلی خوشش میاد!
رو کرد به مامان و گفت:تو که باباتو میشناسی دختر!
اونا رو تنها گذاشتم و وارد سالن شدم همه بزرگترا بودن ولی خبری از دختر و پسرای فامیل نبود!
بابا نشسته بود و با دایی حرف میزد وارد سالن که شدم سلام بلندی کردم همه جوابمو دادن به بابا نگاه کردم روشو کرده بود اون طرف و خودشو زده بود به اون راه!
رفتم سمت اقاجون که بین جمعیت نشسته بود. عصاشو برداشت و ازجاش بلند شدو گفت:به به ببین کی اومده!
جلو رفتم و گفتم اقاجون!
با لبخند گفت اقای دکتر!
بعد از سلام و احوال پرسی اقاجون گفت:جوونا رفتن بالا بابا جون تو هم اگه میخوای برو!
از بزرگترا کسب اجازه کردم و رفتم سمت پله ها!
تو راه پله صدای گیتار می اومد فهمیدم دوباره بهنود معرکه راه انداخته!
همون طور که با ریتم اهنگ شروع به خوندن کردم از پله ها بالا رفتم.
........ اگه می خوای فراموشم کنی تو بذار دوباره من ببینمت
واسه ی آخرین بار توی آغوش بذار بگیرمت
اگه هنوزم می شنوی تو این صدا رو
بیا بر گرد و ببین این قلب ما رو
که دیگه غبار غم رو دل نشسته
بیا پاک کن این همه گرد و غبارو
کوچه بی تو بی عبوره کوچه چه سوتو کوره
کوچه بی تو بی عبوره این کوچه چه سوتو کوره
........ همه برگشتن سمتم بهنود دست از گیتار زدن برداشت با غیض گفت:خیلی صدات خوبه؟اهنگو خراب میکنی؟
من:بهت افتخار دادم خوندم زیادی پر رو شدیا
فرنود گفت:یه صدایی داره همچین که میخونه پنجره ها میلزره
رز برگشت سمتش و گفت:چی کار دارین پسرعممو؟به کنار دستش که خالی بود اشاره کرد و گفت:بیا پسر عمه بیا بشین کنار خودم اینا همشون صداهاشون دخترونس چش ندارن ببین یکی مردونه بخونه!
لبخندی زدم و رفتم سمتش رزا 17 سالش بودولی سن زبونش دوبرابر سن خودش بود .تنها دختری بود که میشد دو کلام عادی باهاش حرف زد.
نشستم کنارش و گفتم:رو کردم به بهنود و با ریتم اهنگ گفتم:خب حالا تو بزن شاد بزن تو هم میتونی!
همون موقع نادیا با ناز گفت:انگار کبکت خروس میخونه مهران!
میدونستم موضوع آوا تا حالا به گوشش رسیده. پوزخندی زدم و گفتم:چرا نباید بخونه؟همه چی ارومه منم خیلی خوشحالم!
یه دفعه همه با هم گفتن:آوووو !
بهنود چشمکی زد و گفت:انگار خوشی زده زیر دلت!
ابروهامو دادم بالا در حالی که زیر چشمی به نادیا نگاه میکرد که ببینم چه عکس العملی نشون میده گفتم:خب به افتخار خوشی من یه اهنگ شاد بزن!
انگار همه منتظر بودن با این حرفم شروع کردن به دست زدن .
نادیا دست به سینه نشست و صورتشو واسم کج کرد .
بهنود هم شروع کرد به زدن همه با هم خوندن:
میدونم ٬ میدونم
میدونم خاطرمو خیلی میخوای
٬ میدونی خاطرتو خیلی میخوام خاطرتو خیلی میخوام
چشم حسودا کور بشه ٬
هرچی بلاست به دور بشه
بساط عشق منو تو ایشالا جفت و جور بشه
نقل و نبات و شیرینی
٬ مگه میشه تو دل نشینی؟
از اون دو تا چشم سیات الهی که خیر ببینی
الهی که خیر ببینی.....
عجب اهنگ به جایی!دلم میخواست آوا هم اینجا بود .
با رضایت به چشمای نادیا نگاه کردم ایشی گفت و با ناز صورتشو برگردوند.پوزخندی زدم و حواسمو دادم به اهنگ