تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 21

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

بچه ها داشتن میخوندن که صدای اقاجون همه رو ساکت کرد:ببین چه بساطی راه انداختن!
در حالی که عصاشو تو هوا تکون میداد گفت:مگه اینجا مطرب خونس؟!
فرنود از جاش بلند شد و بشکن زنان رفت سمت اقاجون و گفت:امشب شبه....عروسیه...همگی بگین مبارکه مبارکه!!
اقاجون با عصا کوبید تو پهلوی فرنود که این طرف و اون طرف میرفت.
فرنود بی اعتنا دستای اقاجونو گرفت و اوردش وسط سالن و در حالی که دست میزد گفت:دوماد باید برقصه!
همه شروع کردن به جو دادن اقاجونم کم نیاورد شروع کرد به رقصیدن!
تکیه دادم به مبل و پامو انداختم روی پام . همون موقع نادیا اومد نشست کنارم و تکیه داد به بازوم .
یه کم خودمو کشیدم عقب.
پشت چشمی واسم نازک کرد و گفت:مامانت میدونه؟
ابروهامو دادم بالا .
پوزخندی زد و گفت:قضیه اون جوجه هه که تو خونت جا بهش دادی!
چینی به ابروهام دادم و گفتم:من نگم یه کلاغ هست که این خبرا رو واسشون ببره!
سرشو تکون داد و گفت:من خبر چین نیستم!
پوزخندی زدم و گفتم:اوه بله!کاملا معلومه!
یه نگاه تحقیر امیز نثار اون تیپ جلفش کردم و گفتم:میدونی خوشم میاد از رو نمیری!
خودشو لوس کرد و گفت:عزیزم من هر کاری میکنم به خاطر توئه!
زل زدم تو چشمامو با خونسردی گفتم:ببین من یکی دارم که هم واسش عزیز باشم هم این که واسم هر کاری بکنه! بهتره بری تورتو واسه یکی دیگه پهن کنی دختر!
بعد از جام بلند شدم و الکی رفتم سمت دستشویی!
تو راهرو ایستادم خواستم گوشیمو از تو جیبم در بیارم که دیدم نیست! یادم افتاد رو میز جا گذاشتمش!
برگشتم تا سالن دیدم نادیا گوشیمو گرفته دستش!
سریع رفتم جلو و گوشی رو از دستش کشیدم.
با خنده گفت ؟
یه نگاه بهش کردم و گفتم:مثه این که باید رو گوشیم قفل بذارم!
دست به سینه تکیه داد به مبل و گفت:همچین تحفه ای هم نیست!
گوشی رو گذاشتم تو جیبم طوری که فقط خودش و خودم بشنوم گفتم:حداقل نه گوجه پای لپاش کاشته نه بینیشو عین دلقکا کرده نه لباشو عین بادکنک باد کرده !
ابرومو دادم بالا و گفتم ؟
با غیض از جاش بلند شد و گفت نداری خوشگلیای منو ببینی!
یه نگاه به هیکلش کردم و گفتم:اتفاقا چشمام خیلی خوب میبینه! تمام پرتزایی که رو بدنت انجام دادی رو کاملا میشه تشخیص داد!
دندوناشو رو هم فشرد و گفت:لیاقتت همونه!
با خیال راحت لم دادم رو مبل و گفتم:شک نکن که تو لیاقتمو نداری!
چشماشو ریز کرد و گفت:بپا رو دست نخوری اقا!
بعد از جلوی چشمم دور شد!

با خنده سرمو تکون دادم و گفتم:آوا تا اخر عمر واسه ضایع کردن این یکی مدیونتم!

آوا
چشمامو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم.
از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره! دستامو تا اونجایی که میشد بالا کشیدم و به اسمون نگاه کارم!یه نگاه به یاکریمایی که رو سکوی کنار دیوار لونه ساخته بودن کردم و گفتم همخونه ها!عجب صبح قشنگیه مگه نه؟!پنجره رو باز کردم! دیگه ازم نمیترسیدن همون جوری سرجاشون نشسته بودن!
با ذوق گفتم:میدونین امروز چه روزیه؟
رومو کردم به اسمونو گفتک:امروز تولدمه!
به جز نگاه کردن هیچ کاری از دستشون بر نمی اومد!
پنجره رو بستم .رفتم سمت دستشویی!
تو اینه به خودم نگاه کردم!
دستی توی موهام کشیدم . به خاطر این دوماهی که بهشون دست نزده بودم بلند شده بودن.
دیگه نمیتونستم رو صورتم تحملشون کنم برای همین مجبور بودم تل بزنم!
به خودم تو اینه گفتم:خب الان چه حسی داری؟19 سالگی چه حس و حالی داره؟
به چشمای خودم خیره شدم و گفتم:هیچ فکرشو میکردی روز تولدت رو تو چنین جای خوبی شروع کنی؟!تو یه خونه!یه جای گرم و نرم!یه زندگی خوب!
از دستشویی اومدم بیرون و رفتم نشستم رو مبل یه نگاه به اطراف کردم و گفتم:اگه این قرض تموم نشدندی بود منم میتونستم اینجا بمونم!
سرمو تکون دادم و گفتم:امروز روز خوبی واسه فکر کردن به بدبختیا نیست!
صبحونمو خوردم و لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.
رفتم تو سوپر سرکوچه! میخواستم واسه خودم کیک بخرم!
یه نگاه به کیک یزدیایی که هر سال یه دونشو واسه خودم میخریدم انداختم.سرمو با خنده تکون دادم و رفتم سمت قفسه ای که کیک صبحونه داشت. یه دونه بزرگش کاکائویشو برداشتم و رفتم حساب کردم بعد از اونم برای اولین بار به جای اون شمعای سفید یه بسته شمع کوچیک رنگی خریدم!
و برگشتم خونه!
کیکو شمعا رو گذاشتم تو اشپزخونه و شروع کردم به مرتب کردن خونه.
یه ناهار مفصل خوردم و اماده شدم تا برم مطب!
دلم میخواست اون روز عالی به نظر برسم.یه کم ارایش کردم و لباسامو ست پوشیدم و از خونه زدم بیرون!
وارد مطب شدم هنوز خبری از مهران و گلسا نبود.
تا کارامو انجام بدم گلسا سر رسید برای اولین بار به محض روردش از جام بلند شدم و با خوشرویی گفتم !
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:علیک!
لبخندی زدم و گفتم:خسته نباشی!
ابروهاشو داد بالا و گفت:ممنون!
نشستم سر جام!
همون طور که میرفت سمت اتاقش گفت:مثه این که خیلی خوشحالی؟
دستمو گذاشاتم زیر چونمو و گفتم:اوهوم!چرا نباشم!
پوزخندی زد گفت:خوبه!
سرمو تکون دادم رفت تو اتاقش! خیلی نگذشته بود که مهرانم اومد!
این چند روز خیلی کم باهاش حرف زده بودم ولی نیمخواستم اون روزو خراب کنم.
با ورودش یه نفس عمیق کشیدم و با ذوق گفتم !
لبخند کجی زد و گفت !
از جام بلند شدم درحالی که روی پنجه و پاشه جا به جا میشدم گفتم:خسته نباشی!
باخنده گفت ت باشی!
اومد جلو و گفت:خبریه؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم:نه چه خبری؟
زیر چشمی به اتاق گلسا نگاه کرد و گفت:پشت در ایستاده؟
با اخم گفتم:نه!
چطور میتونست فکر کنه من فقط به خاطر اون باید اینجوری رفتار کنم؟!با دلخوری گفتم:من حق ندارم یه روز خوشحال باشم؟!
یه تای ابروشو داد بالا و گفت:اخه چند روزه....
پریدم وسط حرفش و در حالی که مینشستم سر جام گفتم:میدونم!خودم میدونم!اگه اونجوری بهتره خب مشکلی نیست!
بعد سرمو انداختم پایین!
نشست لب میز و گفت:منظورم این نبود!
بدون این که نگاهش کنم شونه هام انداختم بالا و گفتم:مشکلی نیست. به هر حال درستشم همینه!
خندید و گفت:بابا من که چیزی نگفتم ناز میکنی!
سرمو گرفتم بالا و گفتم:محض اطلاعت من هیچوقت ناز نمیکنم!
دستشو گذاشت زیر چونمو گفت:ادم روز تولدش اینقد بد اخلاق میشه!
با تعجب نگاهش کردم. این از کجا یادش بود؟
یه دفعه تو دلم خالی شد هیچوقت کسی تولدمو بهم تبریک نگفته بود!
لبخند مهربونی زد و گفت:فکر کردی من تولد رفیقم یادم نمیمونه!
لبخند محوی زدم و گفتم:ممنون!
لپمو کشید و گفت:این یعنی اشتی دیگه؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم ولی نگاهش نمیکردم.
از جاش بلند شد و گفت:خب پس من میرم با خیال راحت به کارم برسم!
تمام وقت فکرم درگیر این بود که چطور یادش مونده!این که یه نفر تولدتو تبریک بگه واقعا حس خوبی داشت.برای اولین بار حس میکردم واقعا وجود دارم.
ساعت هفت و نیم بود . داشتم وسایلمو جمع میکردم که گسلا با عجله از مطب رفت بیرون میدونستم از ترس مهرانه که زود میره نمیخواست باهاش رو به رو بشه! البته منم اگه جای اون بودم همین کارو میکردم.
کیفمو برداشتم مهران هم از اتاقش اومد بیرون!
لبخندی زد و گفت:بریم؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و دنبالش راه افتادم!
ماشین تو حیاط متوقف شد.از ماشین پیاده شدم و گفتم:ممنون!شب به خیر!
خواستم برم بالا که گفت:آوا!
برگشتم سمتش! در ماشینو بست و گفت ببینم!
بعد اومد سمتم!
من:چیزی شده؟
دستمو گرفت و کشید سمت در خونش و گفت:یه دقیقه صبر کن!
منتظر شدم که درو باز کنه کلیدو چرخوند و درو کامل باز کرد هنوز داشتم خودشو نگاه میکردم!
به داخل اشاره کرد سرمو برگردوندم!تو راهرو پر از بادکنک بود!
ناباورانه به اطرافم نگاه کردم مهران گفت:تولدت مبارک!
برگشتم و نگاهش کردم!
یه جعبه کوچیک از تو جیبش بیرون اورد و گفت:اینم از اصل کاری!
سرجام خشکم زده بود حتی نمیتونستم حرف بزنم فقط به مهران نگاه کردم!
با خنده گفت:نمیخوای بگیریش!
دسته کیفمو رو شونم فشار دادم!
خودش اون یکی دستمو گرفت و جعبه رو گذاش توش هنوز ساکت بودم با لبخند سرشو اورد بالا ولی با دیدن چشمای خیره من نگرانی گفت:آوا!
اب دهنمو قورت دادم چشمام پر از اشک شده بود.
شونه هامو گرفت و گفت:گریه میکنی؟
چونم شروع کرد به لرزیدن!
لبخندی زد و گفت:ادم روز تولدش که گریه نمیکنه! دستمو گرفت و گفت تو !
خواست منو با خودش بکشه داخل ولی منم سرجام ثابت مونده بودم! همین که برگشت . کادویی که دستم بود فشار دادم رو سینش و کادوشو از تو دستم رها کردم . جعبه افتاد رو زمین منم دویدم سمت پله ها!

 

  •  

_: آوا!
اشکام سرازیر شده بود کنترل هیچ کدوم از کارایی که میکردم دست خودم نبود خودمو رسوندم تو خونه!قبل از این که مهران بهم برسه درو بستم و قفلش کردم!
رفتم تو اشپزخونه و نشستم رو زمین به هق هق افتاده بودم حتی نمیدونستم چرا دارم گریه میکنم!
مهران 10 دقیقه ای داشت در میزد خودمو چسبونده بودم به کابینت و همچنان گریه میکردم.
بالاخره صدای در قطع شد.
سرمو اوردم بالا چشمم خورد به کیک و شمعایی که خریده بودم!
اشکامو پاک کردم و از جام بلند شدم و کیک و شمعا رو برداشتم و رفتم و نشستم تو سه گوشه کنار دیوار هال! کیکو گذاشتم رو سرامیکا!و همون طور که اشکام بی صدا پایین میریخت شمعا رو فرو میکردم توش!
کبریتو روشن کردم در حالی که یکی یکی شمعا رو روشن میکردم با صدای
لرزون بین هق هقام با ریتم خوندم:تو...لد!تو... لد!تو...لُدت ... ت..با...رک!م..بارک... م. با..رک... تو...ل....دت..مبارک!...بیا... شمعا ..رو فوت کن!...تا صد سال زنده ...باشیــــی!
یه نفس عمیق کشیدم تا گریمو کنترل کنم!دراز کشیدم کنار کیکم شمعا مثه یه گوله اتیش بالای کیک روشن شده بودن....
لبمو گزیدم تا صدای گریم تو خونه نپیچه! با یه نفس شمعا رو فوت کردم و تو بغل خودم جمع شدم و چشمامو بستم...
دور حوض لی لی میکردم با جیغ و فریاد میگفتم:امروز تولد منه!
دستامو بردم بالا و در حالی که میپریدم با شادی برای خودم دست میزدم.
زن داییم نشسته بود لب حوض و داشت سر شیر میوه ها رو میشد با غیض گفت:بچه دو دقیقه ساکت شو!
همون موقع شهاب پسر خودش هم راه افتاد دنبالم.هر دو با هم حیاطو دور میزدیم و میگفتیم :تولده تولد!!!
شیرو بست و گفت:سرمو بردین!
کم کم ساکت شدم رفتم کنارش نشستم دستامو گذاشتم زیر چونمو و زانوهامو تکیه گاه بازوهام کردم داشت با حوله سیبا رو خشک میکرد گفتم:زن دایی!
بدون این که نگاهم کنه گفت:هان؟
موهامو از جلو صورتم کنار زدم و گفتم:مامانم امروز میاد؟!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:من چه میدونم!
با ناراحتی گفتم:اخه امروز تولدمه!
_: امروزم یه روزه مثه روزای دیگه! وقتی مامانت دوست نداره ببینتت چه فرقی داره تولدته یا نه!
لب ورچیدم از جام بلند شدم و در حالی که پامو زمین میکوبیدم گفتم:مامانم خیلیم منو دوست داره!
پوزخندی زد و با اون قیافه بدجنسش بهم نگاه کرد و گفت:نه نداره!هیچکی تورو دوست نداره!
اشک تو چشمام جمع شده بود عقب عقب رفتم و تکیه دادم به دیوار!یعنی مامانم منو واقعا دوست نداشت؟!از زن دایی متنفر بودم!
یه نگاه به شهاب کردم هنوز داشت دور حوض میدوید.
نگاهمو گردودنم سمت زن دایی حواسش به کار خودش بود.
یه دفعه خیز برداشتم سمت شهاب و هلش دادم تو حوض!
صدای جیغش با گریه من قاطی شد!
زن دایی افتاد دنبالم. داشتم از دستش فرار میکردم که خوردم به یکی همین که خواستم سرمو بلند کنم یه سیلی محکم برق از سرم پروند!
زن دایی فریاد میزد: دختره چش سفید.... ایشالا عذاتو بگیرن جای تولدت!
اقاجون رو کرد به زن دایی و گفت:تهمینه خانوم ساکت! میخوای همه بشنون؟
تهمینه با عصبانیت گفت:بشنون! داشت پسرمو میکشت!
بعد با نفرت به من نگاه کرد و گفت:حسابتو میذارم کف دستت!
ازش ترسیدم.
با این که اقاجون بدجوری زده بود تو صورتم میخواستم بهش پناه ببرم که بازومو گرفت و منو تو هوا بلند کرد.با صدای بلند داشتم گریه میکردم!
به شهاب نگاه کردم که تو بغل زن دایی داشت گریه میکرد.
اقاجون منو کشید سمت انباری با گریه گفتم:نه.... من از اونجا میترسم!
منو پرت کرد وسط انباری و گفت:همینجا میمونی تا ادم شی.فهمیدی!؟
تمام بدنم درد گرفته بود تا اومدم به خودم بجنبم رفت و در رو بست!با مشتام میکوبیدم به در و میگفتم:غلط کردم ... اقا جون...شهاب! شهاب بیا منو بنداز تو حوض! من میترسم!اقا جون!
هیچکس جوابمو نمیداد دست از در زدن برداشتم
یه نگاه به اطراف کردم همه جا تاریک بود.!همون طور که گریه میکردم هیکل کوچیکمو از رو زمین بلند کردم و از روی صندوقا بالا رفتم و نشستم زیر پنجره کوچیکی که به حیاط راه داشت.
هنوز داشتم گریه میکردم. از درد بندم میلرزیدم!
زن دایی داشت تو حیاط غر غر میکرد.یه دفعه سرشو برگردوند سمت انباری و گفت:کوفت!زهر مار! لال شی الهی!
دستمو گذاشتم تو دهنم از درد با دندونام به اون فشار می اوردم تا صدام دیگه بیرون نره!کم کم همون جا خوابم برد!
این اولین تولدی بود که به یاد می اوردم تولد 5 سالگیم!

 

چشمامو روی هم فشار دادم تا اشکام پایین بریزه!
بعد اروم بازشون کردم و به کیکو شمعای خاموش روش خیره شدم!
همون موقع در باز شد!
از جام بلند شدم مهران اومد داخل مطمئن بودم دروقفل کردم . همون موقع یه دسته کلید نو دستش دیدم!
یه ذره به اطراف نگاه کرد بالاخره منو کوشه خونه دید! اومد سمتم و گفت:حالت خوبه؟
اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم:مگه تو کیلید داری؟
بدون این که جوابمو بده نشست رو به رومو و گفت:ببینمت؟!خوبی؟!
دستش که داشت می اومد سمتمو پس زدم و گفتم:خوبم!
به صورتم نگاه کرد و گفت:این همه اشکو از کجا میاری؟
اهی کشیدم و گفتم:میشه تنهام بذاری؟!
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:که باز گریه کنی؟
من:خواهش میکنم!
دستمو گرفت و گفت:پاشو ببینم!
ملتمسانه گفتم:مهران!
دستشو گذاشت پشت کمرم و به زور بلندم کرد و گفت:من کلی غذا سفارش دادم و کیک گرفتم .
من:حوصله ندارم!
نگاهم کرد و گفت:میای یا به زور ببرمت؟!
از قیافش معلوم بود شوخی نداره!
دنبالش راه افتادم و رفتیم خونش!
دستامو بغل گرفته بودم و به خونه که تزئیین شده بود نگاه میکردم.این نهایت ارزویی بود که میتونستم برای روز تولدم داشته باشم!
مهران از من جدا شد و رفت سمت اشپز خونه من همون طور سر جام ایستاده بودم و به بادکنکایی که همه جای خونه میشد پیداشون کرد نگاه میکردم.
مهران با کیک بزرگی که روش پر از شمع روشن بود از اشپزخونه اومد بیرون!با خنده گفت:تولد تولد ....تولدت مبارک!
همون طور که اشکام میریخت پایین میخندیدم.
کیکو گرفت جلومو گفت:زود باش ارزو کن!
با تعجب گفتم:چی کار کنم؟
لبخندی زد و گفت:وقتی ادم کیک تولدشو فوت میکنه باید یه ارزو بکنه!حالا ارزوتو بکن و شمعا رو فوت کن که دارن اب میشن!
با استرس نگاهش کردم نمیدونستم چه ارزویی باید بکنم.اصلا بلند نبودم ارزو کنم!
با نگرانی گفتم:من نمیدونم!
خندید و گفت:من به جات ارزو کنم؟
مردد نگاهش کردم .
چشماشو بست و یه چیزی زیر لب گفت. من:چی گفتی؟
_:ارزو کردم!
من:خب چی؟
خندید و گفت:تو فقط شمعاتو فوت کن!
فوتشون کردم . همون موقع مهران دکمه کنترلی که دستش بود رو فشار داد . یه اهنگ خارجی پخش شد!مهران کیکو گذاش کنار و دستامو گرفت.
من:چی کار میکنی؟
بدون این که جواب بده منو با اهنگ این طرف و اون طرف میچرخوند!
خندم گرفته بود گفتم:نکن!
مهران لبخندی زد و گفت:تو که اینقد قشنگ میخندی واسه چی همیشه نمیخندی؟!
لحنش طوری بود که باعث میشد خجالت بکشم!
سرمو انداختم پایین مهران دستامو بیشتر تو دستاش فشرد.
اروم گفتم:چرا این کارا رو میکنی؟
هیچی نگفت سرمو گرفتم بالا! منو تو بغل گرفت و گفت:میفهمی!
من:خب بگو!
_: صبر داشته باش!
بعد از رقص به زود کیکا رو به خوردم داد و پیتزاهایی که سفارش داده بود رو هم اوردنو خوردیم!
غذاشو تموم کرده بود از جاش بلند شد و گفت:زود بخور بیا تو هال!
نگاه به چند تا تیکه باقیمونده کردم و گفتم گه نمیخوام!
سرشو تکون داد و از اشپزخونه رفت بیرون!
یه ذره از نوشابمو خوردم و از جام بلند شدم.
مهران با خونسردی نشسته بود رو مبل!رفتم و ایستادم رو به روش به کنارش اشاره کرد و گفت:بیا بشین!
ابروهامو دادم بالا!
_: بیا بشین دیگه اخرشو خراب نکن!
رفتم نشستم کنارش دستشو از روی مبل گذاشت پشت سرم و گفت:واسه چی گریه میکردی؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چون کسی تا به حال واسم تولد نگرفته بود!
سرشو تکون داد و زل زد تو چشمام و گفت:الان خوشحالی!؟
نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم!
با نا امیدی گفت:خوشت نیومد؟
من:نه ..نه... عالی بود!
لبخندی زدم و گفتم:ممنونم!
قیافه جدی به خودش گرفت و گفت:میخوای بازم از این تولدا داشته باشی؟!
متوجه منظورش نشدم. دست کرد تو جیبش همون جعبه کوچیکو باز بیرون اورد و بازش کرد دستشو برد داخل چند ثانیه بعد حلقه ای که تو دستش بود بالا اورد و گفت:با من ازدواج میکنی؟!

 

مهران
باز ماتش برده بود. میترسیدم باز بخواد بذاره و بره با اون یکی دستم مچ دستشو محکم گرفتم و گفتم:قبول میکنی؟
نگاهش بین حقله و چشمای من حرکت میکرد.
یه دفعه با حرص گفت:نه!
جا خوردم! انتظار نداشتم جواب رد بهم بده.
من:چی؟
اب دهنشو قورت داد و گفت:همه این کارا رو کردی که اخرش این مسخره بازیا رو در بیاری؟
با تعجب گفتم:چی داری میگی؟
دستمو حل داد پایی و گفت:تو چی داری میگی؟شوخیت گرفته؟
با اخم گفتم:به نظرت من دارم شوخی میکنم!
پوزخندی زد و گفت:مطمئنا زده به سرت!
من:اینی که الان میبینی دستمه نتیجه یه ماه فکر کردنه!
زل زد تو چشمام غمی که تو چشماش بود الان بیشتر خودشو نشون میداد . گفت:من شبیه یه شریک زندگیم؟!
من:یعنی چی؟
در حالی که صداش میلرزید گفت:این تصمیم خودته؟
من:معلومه!
_: یعنی خونوادت نمیدونن! نه؟!
سرمو به علامت منفی تکون دادم.
اهی کشید و گفت:فکر میکنی اونا قبول میکنن؟
پس نگران این بود؟!مطمئن بودم اگه قبول نمیکردن من بازم این درخواستو از آوا میکردم!گفتم:تو نگران اون نباش!
دوباره چشماش پر از اشک شد گفت:به این فکر کردی که دورو بریات چی دربارت فکر میکنن؟!
من:آوا مطمئن باش تو واسم از هر چیزی مهم تری!
همون طور که چونش میلرزید گفت:باشه...باشه گیریم من قبول کنم!فردا روزی اگه بچه هات ازت چیزی درباره من بپرسن چی بهشون میگی؟میگی مامانتونو از تو کوچه پیدا کردم؟میگی خونش تو یه دخمه بیرون شهر بود؟میخوای بگی مادرتون کسیه که حتی خونواده خودشم نخواستنش حتی واسشون مهم نبود میمیره یا زنده میمونه؟اره؟میخوای اینا رو بهشون بگی؟
اینا رو میگفت و اشکاش پایین میریخت .
دستمو کشیدم رو گونشو و گفتم:نه میخوام بهشون بگم مادرتون یه دختر قوی و محکمه یکی که تو این دنیا من فقط عاشق اون شدم اون دختریه که تو بدترین شرایطم خودشو نباخت بلند شد و رو پای خودش ایستاد تا بزنه تو دهن تمام اونایی که بهش پشت کردن.
پوزخندی زد و گفت:مهران الان داغی داری اینا رو میگی!یه ماه یه سال اصلا 10 سال میتونی منو تحمل کنی! کی از یکی مثه من خوشش میاد؟!
دیگه نمیخواستم به حرفاش ادامه بده گرفتمش تو بغلم و گفتم:من خوشم میاد!
در حالی که سعی میکرد خودشو از تو بغلم بیرون بکشه گفت:مهران خواهش میکنم!
من:خواهش میکنم قبول کن!میخوام خوشبختت کنم آوا
با بغض گفت:من حق ندارم خوشبخت بشم!ولم کن! میرم از اینجا میرم مثه وقتی که نبودم. تو هم برو زندگیتو بکن!نمیخوام بعدا از کارت پشیمون بشی!
من:بیخود !مگه من میذارم بری؟
هینی کرد و گفت:خواهش میکنم!
سرمو بردم کنار گوششو گفتم:زدی زدنگی منو ریز و رو کردی بعدم میخوای بری؟دیگه چی کار کنم که بفهمی دوست دارم؟!
اینو که گفتم اروم شد و سرشو گرفت بالا بهش لبخند زدم و گفتم:خیلی دوست دارم!
لباشو جمع کرد و گفت:نباید اینجوری بشه!
من:چرا نشه؟
دوباره خواست خودشو ازم جدا کنه ولی اجازه ندادم!
لبشو گزید و گفت:اخه تو حیفی!
از حرفش خندم گرفت.چونشو گرفتم بالا و نگاهش کردم و گفتم:اونی که حیفه تویی!
اهی کشید و گفت:پس بذار فکر کنم! الان موقع تصمیم گیری نیست!
من:چقد وقت میخوای؟
شونشو انداخت بالا و گفت !
من:باشه فکر کن تا هر وقت خواستی!
سرشو تکون داد و گفت:میشه دستتو باز کنی؟
دستامو باز کردم ولی صورتمو بردم جلو که ببوسمش!دستشو گذاشت رو لبم و گفت:خرابش نکن!
از جاش بلند شد و گفت:اون کادو هم بهتره پیش خودت بمونه تا بعد!
سرشو تکون داد و گفت:به خاطر همه چی ممنون! امشب واقعا عالی بود.من دیگه میرم.
بعد با سرعت رفت سمت در