تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 22

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

اوا
وارد خونه شدم. دستامو که از روز هیجان به لرزاه افتاده بود مشت کردم و رفتم تو اتاق و نشستم روی تخت.نفسمو فوت کردم و گفتم:چطور با این همه تجربه اینجوری از من خواستگاری میکنه؟انتظار داشت به خاطر یه تولد جواب مثبت بهش بدم؟یا شایدم اینا همش یه بازی بود؟!
نمیدونستم عصبی باشم یا خوشحال در عین حال که از طرز بیانش خوشم نیومده بود دلم داشت ضعف میرفت !اصلا فکر نمیکردم که اون بخواد حتی به من اهمیت بده چه برسه به این که دوستم داشته باشه!
نمیدونستم باید چی کار کنم؟!
بلند شدم و گوشیمو از تو کمد برداشتم و براش پیام دادم:میشه یه هفته مرخصی بگیرم؟
جوابمو نداد .
باز نشستم روی تخت. باید برای مطمئن شدم از نیتش یه فکری میکردم.
به گوشیم نگاه کردم منتظر بودم تا جوابمو بده وهمون طور با پام ضرب گرفته بودم!
پنج دقیقه زل زده بودم به گوشی ولی جوئاب نداد!
گوشی رو انداختم یه گوشه تخت و گفتم:جواب نده! خودم نمیام!
از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه .داشتم اب میخوردم که نگاهم افتاد به کیک و شمعایی که گوشه خونه بود!
لبخند محزونی زدم و رفتم سمتشون.
چهار زانو نشستم و کیکو از رو زمین برداشتم.زل زدم بهش و گفتم:هیچ فکرشو میکردی یه نفر دوستت داشته باشه آوا؟!
یکی یکی شمعا رو از توش در اوردم و گفتم:چرا ازش میترسی؟
خودم جواب خودمو دادم:چون از همه میترسم اونم یکی مثل بقیه!
_: اگه مثل بقیه بود پس تو اینجا چی کار میکنی؟! ببین واست چی کار کرده یه نگاه به این خونه بنداز.
_: واسه اون اینجا چیزی نیست!
_: پس واسه چی عادتاشو گذاشت کنار این چند وقت دیدی کسی رو بیاره خونش؟!میتونست بگه به تو ربطی نداره.
شمعا رو تو دستم جمع کردم و از جام بلند شدم همون موقع صدای گوشیمو بلند شد.
هر چی تو دستم بود گذاشتم رو میز و رفتم تو اتاق.
پیامی که فرستاده بود رو باز کردم
_:اگه بعد از یه هفته جوابمو میدی اره!
یه نفس عمیق کشیدم و گوشی و تو دستم فشردم.
تو یه هفته ای که گذشت اصلا مهرانو ندیدم خدا رو شکر خوب فهمیده بود که نمیخوام باهاش رو به رو بشم ولی حالا هفت روز گذشته بود.
ساعت هشت بود داشتم تو اشپزخونه شام درست میکردم که در زدن میدونستم مهرانه!
ضربان قلبم تند شد و کفگیر از دستم افتاد.به در نگاه کردم دوباره صداش بلند شدم.
با دستم صورتمو باد زدم و گفتم:اروم باش آوا... اورم.. فقط کافیه درو باز کنی و باهاش حرف بزنی.
رفتم سمت در و بازش کردم سرش پایین بود همین که خواست دوباره دستشو به در بکوبه گفتم !
سرشو اورد بالا و با لبخندی که رو لباش بود گفت !
همون طور سرجامو ایستاده بودیم و هیچی نمیگفتیم .مهران داشت به صورتم نگاه میکرد موهامو بردم پشت گوشمو و گفتم:بیا تو!
سرشو تکون داد و وارد شد.
یه نفس عمیق کشید و گفت:چه بویی میاد!
من:کوکو درست کردم!
نشست روی مبل و گفت:ایشالا قسمتون شه هر روز از این غذاها بخوریم!
هیچی نگفتم سرمو انداختم پایین و نشستم رو به روش!
زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت:قسمت میشه؟
از حرف زدنش خندم میگرفت انگار یه بچه 15 ساله بود.
سرمو اوردم بالا و گفتم:هنوز سر حرفت هستی؟
تکیه داد به مبل و گفت:شک نکن!
انگشتای دستمو تو هم قفل کردم و گفتم:بهم گفتی من یه دختر قوی و محکمم مگه نه؟!
سرشو به علامت مثبت تکون داد . گفتم:تو منو به عنوان یه دختر عادی تو جامعه قبول داری؟!
از حرفام سر در نیاورده بود لبشو گزید و گفت:عادی که نه!
یه تای ابرومو دادم بالا . ادامه داد:از خیلیا بهتری!
لبخند محوی رو صورتم نشست. گفتم:من خیل بهش فکر کردم راستش منم یه جورایی ...
ادامه حرفمو نزدم دستای یخ زدم رو گذاشتم رو گونه های داغم .
مهران سرشو به سمت چپ کج کرد و گفت:یه جورایی چی؟
لبمو گزیدم و گفتم:چه جوری بگم یعنی یه حسایی دارم!
خندید و گفت:حس خوب یا بد!
نگاهمو ازش دزدیدم و گفتم:خب..خب ...نمیدونم!
خندید و گفت:قشنگ خجالت میکشی!
دستامو فرو کردم بین زانوهامو محکم زانوهامو به هم فشار دادم!
مهران به لحن مهربونی گفت:قبول میکنی؟
اب دهنمو قورت دادم و سرمو گرفتم بالا .
بهم لبخند زد و گفت:پس قبوله!
خواست بیاد بشینه کنارم که گفتم:به یه شرط!
هیچی نگفت فقط نگاهم کرد.
من:ببین شاید من کسی رو نداشته باشم ... شاید تنها باشم و برای هیچ کسی اهمیت نداشته باشم.اما دوست دارم اگه میخوام ازدواج کنم مثه یه دختر عادی باهام رفتار شه.
مهران:مطمئن باش هیچکس سرزنشت نمیکنه!تنها بودن تو انتخاب تو نبوده تقصیر خونوادته!
من:واقعا همین فکرو میکنی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد.
با نگرانی گفتم:پس میشه یه چیزی ازت بخوام؟!
لبخندی زد و گفت:تو جون بخواه!

 

  •  

سعی کردم استرسمو کنترل کنم . چشمامو بستم و گفتم:میشه با خونوادت بیای خواستگاری؟


با تعجب نگاهم کرد و گفت:چی؟
من:میخوام مثه دخترای دیگه ازم خواستگاری بشه! میدونم خواسته زیادیه اما....
پرید وسط حرفمو گفت:اگه این کارو بکنم جواب مثبت میدی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
اخماش تو هم بود. یه ذره فکر کرد و گفت:باشه!
من:چی؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:تا چند روز دیگه میایم خواستگاری!ولی تو از الان جوابتمو به من دادی مگه نه؟!
این جوابش کافی بود تا خیال من راحت بشه دیگه مطمئن بودم میتونم با خیال راحت و بدون هیچ ترسی دوستش داشته باشم.
_: پس این حلقه رو دیگه باید ازم بگیری!
من:اما...
اومد نشست کنارم و گفت گه اما نداریم!من قبول کردم تو هم قبول کردی!
مردد نگاهش کردم دستمو گرفت و حلقه رو کرد تو انگشتم.
پشت دستمو بوسید و گفت:از حالا دیگه مال منی!
با خجالت دستمو کشیدم عقب.
خندید و دستشو دور شونم حلقه کرد و گفت:تو که خجالتی نبودی!
خودمو جمع کردم و گفتم:اصلا بیا بیخیال بشیم!
با تعجب نگاهم کرد با نگرانی گفتم:من بلد نیستم عاشق بشم.
حلقه دستشو دور شونم تنگ تر کرد و گفت:خودم یادت میدم!
من:اگه نتونم چی؟
نگاهم کرد گفتم:من حتی بلد نیستم مثه دخترا رفتار کنم اونوقت......
انگشتشو گذاشت رو لبامو گفت:این دختری که الان اینجا نشسته اون پسری نیست که اون شب چاقو خورده بود.
دستشو کشید تو موهام که حالا تا روی گوشم بلند شده بودن و گفت گه خبری از ارمان نیست!نه تنها ظاهرت بلکه کل وجودت داره آوا میشه!
با بغض گفتم:من میترسم!
سرمو گذاشت رو سینش و گفت:لازم نیست بترسی!من پیشتم!
خودمو ازش جدا کردم و گفتم:اگه خونوادت مخالفت کنن چی؟
_:مگه میتونن؟
شونه هامو انداختم بالا . گفت:وقتی اومدن اینجا واسه خواستگاری باورت میشه!
من:اگه پشیمون شدی چی؟
_:میشه اینقد ایه یاس نخونی دختر؟!
من:اما من میترسم!
منو محکم فشار داد و گفت:نترس نترس نترس.....
داشتم تو بغلش له میشدمحلش دادم عقب و گفتم:چی کار میکنی؟ولی همچنان داشت منو فشار میداد. یه دفعه گفت:این بوی چیه؟
از جام پریدم و گفتم:سوخت!

دویدم تو اشپزخونه و زیر گازو خاموش کردم زیر کوکو ها شبیه زغال شده بود و روش مزه سوختگی گرغته بود!
مهران اومد تو اشپزخونه دستشو زد به کمرشو گفت:نچ .. نچ... نچ.. نچ..سوزوندی!
استینمو کشیدم پایین و باهاش ماهیتابه رو از روی گاز برداشتم و گفتم:همش تقصیر توئه!
ماهیتابه رو گذاشتم تو سینک.
مهران تکیه داد به کابینت و گفت:حالا چی بخوریم!
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:نون و ماست!
_:چی؟
دستمو کشیدم رو شکمم و گفتم:وای دلم لک زده واسش!از وقتی اومدم اینجا نخوردم!
ابروهاشو داد بالا و گفت:یکی ندونه میگه بریونیه اینجوری واسش ضعف میری!
من:تو میتونی بری هر چی دلت خواست بخوری!
رفتم سمت یخچال و گفتم:اتفاقا هم نون دارم هم ماست. نعنا و خیارم دارم!
یه ذره فکر کرد و گفت:پس برای منم درست کن!
برگشتم سمتش و گفتم:مطمئنی میخوای؟
دستاشو زد به همو گفت:فوقش سیر نمیشیم یه چیزی هم میخریم دیگه!
من:هر طور خودت راحتی!
سفره رو پهن کردم رو زمین و هر چی کا لازم بود رو بردم!
مهران نشسته بود سر سفره و به کاسه های که توش ماست ریخته بودم نگاه میکرد.
نشستم رو به روشو گفتم:خب نظرت چیه؟
یه تیکه نون برداشت و گفت:اخرین باری که خوردم حدود 20 سال پیش بود!
با تعجب گفتم:واقعا؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:پیش به سوی دنیای کودکی و خونه مادربزرگ!
بعد شروع کرد به خوردن!

 

  •  

مهران
تو جام غلط زدم . دل دردم اجازه نمیداد بخوابم از جام بلند شدم و در حالی که به سمت دستشویی میرفتم گفتم:یکی نیست بگه وقتی میدونی ماست و خیار بهت نمیسازه مجبوری اینقد بخوری؟!
تاصبح خوابم نبرد ولی خدا رو شکر حالم خوب شد و تو بیمارستان هم کار انچنانی نداشتم که مشکلی واسم درست بشه!
ساعت دو و نیم بود که از بیمارستان زدم بیرون چند تا خیابون اون طرف تر کنار یه کیوسک تلفن پارک کردم.
پیاد شدم و رفتم سمت تلفن و شماره ای که شیده بهم داده بود رو گرفتم.
_:بله؟
من !
_ بفرمایید؟!
من:شما باید همسر اقا بهراد باشین درسته!
_: بله! امرتون!
من:ببخشید خانوم شوهرتون خونس؟
_:نه!چرا به گوشی خودشون زنگ نمیزنین!
من:میخواستم با خودتون صحبت کنم!
_: با من؟!
من:بله با شما!ببخشید شما میدونستین که شوهرتون تو یه خونه فساد رفت و امد داره؟!
_: چی داری میگی اقا؟
من:ببینید من دارم واقعیتو میگم خواستم خبرتون کنم که مراقب خودتون باشید مردایی که پاشون چنین جاهایی باز میشه ممکنه هر بیماری داشته باشن!
_:شما؟
من:مهم نیست من کیم! فقط خواستم خبر بدم.خداحافظتون!
_: الو...الو...
گوشی رو یه کم گرفتم عقب!
_: اقا یه لحظه! قطع نکنید لطفا!
کارتو کشیدم بیرون! واسه شروع همین کافی بود!
برگشتم و سوار ماشین شدم . همون موقع تلفنم زنگ خورد.
من:بله؟
_ اقای دکتر!
من:به به سلام اقای حیدری!خوب هستین؟
_:خیلی ممنون به لطف شما دیگه خوب شدم!
من:خدا رو شکر!
_: میخواستم درباره خانوم کریمی ازتون سوال کنم!
من:بفرمایید!
_: اگه مدارکشونو اماده کنن مشکل سوابقشون حله!
من:واقعا؟
_:بله! اگه خدا بخواد میتونن خرداد بیان و امتحاناشونو بدن!
من:باشه! من مدارکشونو اماده میکنم و میارم خدمتتون!
_: باشه پس من منتظرم!
من:خیلی لطف کردین
_:خواهش میکنم کار دیگه ای هم اگه از دستم بیاد خوشحال میشم کمکتون کنم!
من:شما لطف دارین تا همینجا هم خیلی ازتون ممنونم!
_: اختیار دارین اقای دکتر من زندگیمو مدیون شمام!
من:وظیفه بوده اقا.
_: شما بزرگی! خب من دیگه مزاحمتون نمیشم
من تون درد نکنه من همین فردا همه مدارکو میارم خدممتون!
_: باشه!
من:پس فعلا!
_: خدانگهدارتون!

گوشی رو قطع کردم و گفتم:خب اینم از این!


بعد از این که ناهارمو خرودم به سمت مطب راه افتادم.
وارد مطب شدم آوا طبق معمول مشغول بررسی برگه ها بود.
من !
سرشو گرفت بالا و گفت !
یه نگاه به حلقه ای که تو دستش بود انداختم و گفتم:خوبی؟
لبخندی زد و گفت:ممنون!خسته نباشی!
پلکامو اروم رو هم گذاشتم و بازشون کردم و گفتم . سلامت باشی!
لبخند زد.به اتاق گلسا اشاره کردم و گفتم:هنوز نیومده؟!
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:نه!
بعد به ساعتی که رو دیوار بود نگاه کرد و گفت:تو هم زود اومدی!
رفتم جلو و تکیه دادم به میز و گفتم:اوهوم!کارم زود تموم شد.
به صورتش نگاه کردم و گفتم:خانوم من چطوره؟
دوباره لپاش گل انداخت ولی این دفعه به جای این که سرشو بندازه پایین با مشت کوبید تو بازومو گفت:به من نگو خانوم من!
بازومو گرفتم و گفتم:اره با این دست سنگینی که تو داری باید بگم آقای من!
بینیشو جمع کرد و گفت:پاشو برو من از لوس بازی خوشم نمیاد!
لپشو کشیدم و گفتم د عادت کنی!
بعد از جام بلند شدم که برم تو اتاق!همون موقع یه نفر وارد شد.برگشتم گلسا رو دیدم که تو چهار چوب در ایستاده بود.
از رنگ پریدش معلوم بود که ترسیده!
دستمو تکیه دادم به میز آوا و رو کردم به گلسا و گفتم: به به سلام! خانوم دکتر مشتاق دیدار!
با دستپاچگی گفت !
پوزخندی زدم و گفتم:چند روزه بی صدا میرین و میاین! مشکلی پیش اومده؟!
خودشو نباخت صاف ایستاد و گفت:نه خیر فقط سرم شلوغ بود!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:اهان که اینطور!
بعد رو کردم به آوا و گفتم:عزیزم من میرم تو اتاق لطفا برام چایی و بیسکوییت بیار!
آوا سرشو تکون داد و گفت:حتما!
بعد رفتم سمت اتاقم و درو بستم!
دیدن حقله ای که تو دست آوا بود براش بهترین تنبیه بود با شرایطی هم که پیدا کرده بود مطمئن بودم که به همین زودی دمشو میذاره رو گولش و از اینجا میره!
رفتم نشستم پشت میز میدونستم فعلا مریض ندارم.
گوشیمو در اوردم و شماره خونه رو گرفتم.
_:بله؟
من:به به ببین کی گوشی رو برداشته!
_: مهران تویی؟
من:مامان دستت درد نکنه دیگه پسر خودتم نمیشناسی؟خوبه چند روز پیش منو دیدی؟
_:مگه میشه نشناسم پسر؟!اخه تو هیچوقت این وقت روز زنگ نمیزدی؟!
من:خب ناراحتی قطع کنم!
_: نه پسر این چه حرفیه؟! حالت خوبه؟کجایی؟
من خوبم ! الان مطبم!
_: ناهار خوردی؟
با خنده گفتم:بله!
_: اینقد کار نکن پسر مگه تو چند ساله! خسته میشی !
با خنده گفتم:اگه به حرف شما باشه که من باید بشینم تو خونه یکی برام بشوره و پزره و بیاره و جمع کنه پول دربیاره!
_: من پسر به دنیا نیاوردم بزرگ کنم که همه این کارا رو خودش بکنه!
با خنده گفتم:ای بنازم به این مامان که اینقد هوامو داره!
_: الهی من فدای تو!
من:خدا نکنه!خب حالا بریم سر اصل مطلب
_:چیزی شده؟
من:نه نترس چیزی نیست! من امشب میام خونه مهمون دعوت نکنی!
_: میای اینجا؟
من:مامان چقد تعجب میکنی تو امروز!
_: خب داری حرف تعجب بر انگیز میزنی! راستشو بگوببینم اتفاقی افتاده؟من طاقتشو دارم!
با خنده گفتم:هیچی نشده مامان مطمئن باش خیره!
_: خب الهی شکر. بگو ببینم چیه که اینقد خیر شده میخوای بیای خونه!
من:نه دیگه مامان من! صبر داشته باشین من شب میام همه چیزو واستون میگم!
_: اخرش منو دق میدی پسر
من: خدا نکنه.
همون موقع در باز شد و آوا با سینی چای اومد داخل!
من:خب دیگه مامان شب میبینمت!کاری نداری؟
_:نه پسرم! منتظرتم!
من:باشه خدافظ
_:خدافظ!
گوشی رو قطع کردم آوا سینی رو گذاشت رو میز . گفتم:امشب میرم که خبرو بهشون بدم!
نفس عمیقی کشید و گفت:خدا به خیر کنه!
من:با شروع کردی؟
با نگرانی گفت:بابات باز نیاد سراغم!
من:برو اینقد هم واسه خودت فکر و خیال نکن! تا من هستم از هیچی نترس!
اهی کشید و گفت:باشه!
لبخندی زدم و گفتم:ممنون اقای من!
چشم غره ای به من رفت و گفت:قابلی نداشت خانومم!
خندیدم!
سرشو خم کرد و گفت:من دیگه میرم به کارام برسم!
من:باشه!
لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت تکیه دادم به صندلی و لبخند زدم. واقعا از انتخابم راضی بودم.


عصر بعد از رسوندن اوا . رفتم خونه مامان و بابا.
وارد خونه شدم مامانم خودشو انداخت تو بغل منو و گفت:الهی قربونت برم پسرم!
دستمو گذاشتم رو کمرش گونه و پیشونیم رو بوسید و گفت:الهی خدا خیرش بده باعث و بانیشو!
من:باعث بانی چیو؟
لبخند مهربونی زد و گفت:باعث و بانی چیزی که تورو کشونده اینجا دیگه!
خندیدم و گفتم:الهی آمین!
دستمو گرفت و گفت:بیا پسر بیا بریم داخل!
همون طور که راهرو رو طی میکردیم گفت:شام خوردی؟
من:نه!
_: خب خوبه خدا رو شکر گفتم ی خانوم برات غذای مورد علاقتو بپزه!
ابروهامو دادم بالا و گفتم:به به از سبزی پلو با ماهی که نمیشه گذشت تازه اگه دستپخت گلی خانومم باشه!
وارد پذیرایی شدیم بابا اخماشو کشیده بود رو همون و با کنترلی که تو دستش بود شبکه ها رو اینور و اونور میکرد.
مامان دستشو گذاشت پشت شونمو و گفت:ببین کی اومده!
بابا زیر چشمی نگاهم کرد. من !
سرشو تکون داد.
جای این که من توپم پر باشه اون اعصابش به هم ریخته بود.
با مامان نشستیم روی مبل!
مامان بلند گفت ی خانوم! بی زحمت یه چایی بیار!
صداش از اشپز خونه اومد:باشه خانوم!
مامان دستمو بین دستاش گرفت و گفت:خب ببینم خوبی؟تو مهمونی زیاد نشد ببینمت.نمیدونی چقد دلم واست تنگ شده بود!
با خنده گفتم:مامان داری لوسم میکنی