تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 23

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

لبخندی زد و با عشق گفت:قربونت برم الهی یه دونه پسر که بیشتر ندارم!
نمیدونم چرا حس میکردم محبتاش یه کم زیاد تر از حد معمول شده ولی گذاشتم به پای دلتنگیش!
گلی خانوم با یه سینی چای و کیک شکلاتی که مطمئنا خودش پخته بود از اشپزخونه خارج شد . بعد از این که چاییا رو گذاشت رفت.
داشتم چایی میخوردم زیر چشمی به بابا نگاه کردم با همون قیافه عبوث زل زده بود به تلوزیون!
رو کردم به مامان و گفتم:مثه این که بد موقع اومدم!
چشم غره ای به بابا رفت و گفت:ولش کن!
من:اخه میخوام با هر دوتاتون صحبت کنم!
این جمله رو بلند گفتم که بابا هم بشنوه!
مامان سرشو تکون داد و گفت:ما هر دوتنامون سرو پا گوشیم!
بعد خطاب به بابا گفت:مگه نه آقا!
آقا رو چنان با حرص گفت که حس کردم دلش میخواد با مشت بکوبه توصورت بابا!
بابا با اکراه نگاهشو از تلوزیون گرفت و به من خیره شد!
صاف نشستم و گفتم:میشه تلوزیونو خاموش کنین؟
پوفی کرد و کاری که خواستمو انجام داد.
به هر دوشون نیم نگاهی انداختم و گفتم:موضوعی که میخوام دربارش حرف بزنم خیلی مهمه فقط میخوام خوب به حرفام گوش کنید و بدون هیچ قضاوت غلطی نظرتونو بگین!
رو کردم به مامان و گفتم:لطفا از رو احساسات هم عکس العمل نشنون ندین!

 

  •  

هر دو نگاه منتظرشونو به من دوختن!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:من میخوام ازدواج کنم!
بابا هنوز بدون هیچ حرفی فقط نگاهم میکرد.اما مامان همین که خواست با نفسی که گرفت شروع کنه به حرف زدن جلوشو گرفتم و گفتم:ولی نه با نادیا!
انگار یه پارچ اب یخ خالی کرده باشن رو سر مامان با صدای نسبتا بلندی گفت:پس باکی!
نگاهش کردم و گفتم:با دختری که خودم میخوام!
زیر چشمی بابا رو نگاه کردم برای اولین بار خیلی جالب بود که میدیدم در برابرم موضع نگرفت.
مامان:اخه یعنی چی؟!مگه نادیا چی کم داره!
پوفی کردم و گفتم:مادر من کسی نگفت نادیا چیزی کم داره ولی من اونو چندین ساله میشناسم فکر کنم با این سن بتونم تشخیص بدم کی به دردم نمیخوره و کی نمیخوره!
بابا پوزخند زد. خیالم راحت شد فکر میکردم کسی که رو به روم نشسته بابای خودم نیست!
مامان نفسشو با حرص بیرون داد و گفت:حالا ببینم این دختری که میگی کی هست؟!
من:شما نمیشناسیدن!
مامان سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:یعنی به ادم غریبه بیشتر از دختر خالت اعتماد میکنی؟!
همون موقع بابا گفت:خانوم! بذار حرفشو بزنه!
با تعجب به بابا نگاه کردم.سرشو تکون داد و گفت:خب؟
مردد نگاهش کردم و گفتم:بهتره بگم منشیه مطبمه!
مامان دستشو محکم زد تو صورتش! چشم غره ای که بابا بهش رفت مجبورش کرد ساکت بمونه!
گفتم:طبقه ی بالای خونه رو هم بهش اجاره دادم. متاسفانه خونوادشو از دست داده ولی نمیخوام به خاطر این فکرای بد دربارش بکنین چون من از همه نظر بهش اعتماد دارم!فقط یه مشکل داره اونم اینه که 18 سالشه!
بابا ابروهاشو داد بالا ولی همچنان با حوصله داشت به حرفام گوش میداد مامان که دیگه طاقتش تموم شده بود گفت:ببین چه دوره زمونه ای شده! دختر به دختره 18 ساله هم نمیشه اعتماد کرد...
برگشتم و نگاهش کردم.
اخمی کرد و گفت:چیه؟مگه دروغ میگم خدا میدونه چطوری واست دلبری کرده که اینجوری خامت کرده!
بابا از جاش بلند شد و گفت:پاشو بیا بیرون!
سرمو بردم بالا و گفتم:با منی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و به مامان گفت:شما بهتره کمک گلی خانوم میز شامو بچینی!
مامان چشماشو ریزکرد با غیض نگاهشو از بابا گرفت.
رفتار مامان کاملا عادی بود ولی اصلا انتظار نداشتم بابا چنین عکس العملی نشون بده.برای همین متعجب از کاراش از جام بلند شدم و راه افتادم دنبالش!


از پله ها بالا رفتیم و وارد سالن طبقه ی بالا شدیم بابا با خونسردی نشست روی مبل و گفت:خب حالا دقیق و کامل برام بگو این دختره کیه!
دستامو کردم تو جیبم و گفتم:الان دو سه ماهی هست که میشناسمش.و باید بگم که دوستش هم دارم!
سرشو کج کرد و گفت:همون دخترس؟
من:کدوم!
_: همونی که تو بیمارستان بود.
نمیخواستم این موضوعو مطرح کنم.گفتم:اره!
منتظر یه عکس العمل تند بودم که گفت:که این طور!
این خونسردی بیش از حدش خیلی اعصابمو خورد میکرد نشستم رو به روشو گفتم:من تصمیمم رو گرفتم!
نفس عمیقی کشید و گفت:خب چرا میخوای باهاش ازدواج کنی؟!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مشکلی با این قضیه ندارین؟
پوزخندی زد و گفت:مگه نگفتی دوسش داری!
داشتم از تعجب شاخ در می اوردم!
من:چرا گفتم!
سرشو اورد بالا و گفت:خب پس حرفی نمیمونه.
من:یعنی قبول کردین؟
ابروهاشو داد بالا و گفت:مگه همینو نمیخواستی!
دهنم باز مونده بود واقعا نمیدونستم چی بگم!فقط سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
فقط بهش بگو باید ببینمش!
من:منم همینو میخواستم! میخوام باهام بیاین خواستگاری!
لبخند کجی زد و گفت:خواستگاری؟
من:اره میخوام رسما ازش خواستگاری کنم!
_: خوبه! اما باید بدونی رضایت من دلیلی نمیشه واسه رضایت مادرت! اگه بتونی اونو راضی کنی خواستگاری هم میریم!اما قبل از اون میخوام تنها با این دختره حرف بزنم!
من:اهان پس نقشتون اینه!
با حالت جدی تو صورتم نگاه کرد و گفت:داری اشتباه میکنی!من هیچ نقشه ای ندارم مطمئن باش اگه میخواستم مخالفت کنم اول تو روی خودت میگفتم و بعد اقدام میکردم!
من:انتظار داری بعد از اون ماجراها حرفاتونو باور کنم؟!
_: تو میخوای خودت واسه زندگی خودت تصمیم بگیری مگه نه؟!منم میخوام این فرصتو بهت بدم! انشگت اشارشو گرفت بالا و گفت:اما پشیمونیش پای خودت!
من:مطمئنم که پشیمون نمیشم!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:پس حرفی باقی نمیمونه!فقط بهش بگو یه روز باید ببینمش! هر موقع هم که بخواین من وقت دارم!
لبامو رو هم فشردم و بعد از چند ثانیه گفتم:باشه!فقط این که شما مامانو بیارین خواستگاری نمیخوام راضی بشه فقط میخوام حضور داشته باشه!
تو چشمام خیره شد و گفت:باشه!
من:بهتره هیچ نقشه ای تو کار نباشه چون من با آوا ازدواج میکنم!به هر قیمتی که شده!
پاشو انداخت روی اون یکی پاش و گفت:از طرف من هیچ مشکلی نیست!
سرموتکون دادم و گفتم:باشه!
ولی همچنان مشکوک بودم!
از جاش بلند شد و گفت:خب دیگه بهتره بریم پایین!
بعد از جاش بلند شد و رفت سمت راه پله!
من:بابا!
برگشت سمتم!از حرفی که میخواستم بزنم منصرف شدم این رضایت هر چند ساختی به نفع من بود نمیخواستم همین شانسی هم که به این راحتی به دست اورده بودم رو از دست بدم!
سرمو تکون دادم و گفتم:هیچی! بهتره بریم!
بعد از پله ها پایین رفتیم!


وارد اشپزخونه شدیم مامان که نشسته بود پشت میز سرشو اورد بالا و مردد به هر دوی ما نگاه کرد بابا چیزی نگفت و نشست سر میز!
مامان غر غر کنان گفت:خوبه والا میان منشی پسر مردم میشن بعدشم خودشونو میبندن به طرف! چه ادمای بی چشم و رویی پیدا شده!
قاشق رو تو دستم محکم فشار دادم. حقش بود هر چی درباره نادیا میدونستم همون جا بگم که دیگه این حرفا رو نزنه!
_: باز خوبه این بابات بود جلوتونو بگیره! تو که انگار خیلی جدی شده بودی که اومدی به ما هم خبر بدی!
همون موقع بابا گفت:قرار خواستگاری رو بذار واسه اخر این هفته!
مامان با تعجب گفت:چی؟
بدون توجه به مامان گفتم:باشه!
مامان با تعجب گفت:خواستگاری کی؟بگو ببینم!
بابا با خونسردی گفت:خواستگاری همین دختره!
مامان صورتشو چنگ انداخت و گفت:کدوم دختره؟!
بابا پوفی کرد و گفت:میشه اینقد جیغ نزنی؟
_:چی داری میگی؟یعنی تو قبول کردی؟
من:مامان!
با حرص برگشت سمتم و گفت:مامان و کوفت مامان و زهر مار بچه بزرگ کردم بدم دست یه غربیه بی کس و کار؟!
دیگه طاقتم تموم شد از جام بلند شدم و گفتم:لابد نادیا مناسب منه!
بابا اینبار منو خطاب قرارا داد:بس کن!
مامان که باز فاز گریه برداشته بود گفت:یعنی تو میگی دختر معصوم خواهر من کمتر از یه دختر بی کس و کاره؟!یعنی دختر مردمو به کسی که میشناسیش ترجیح میدی؟دستمم درد نکنه با این تربیت کردنم!
سرمو به دوطرف تکون دادم و گفتم:محض اطلاعت مادر من مطمئن باش چون خیلی خوب نادیا رو میشناسم حاضر نیستم حتی بهش نزدیک بشم چه برسه به این که باهاش زندگی کنم!من نمیخوام فردا پس فردا بچه هام گله کنن که چرا یه مادر نا نجیب دارن....
دیگه به حرفام ادامه ندادم میدونستم اگه چیزی بگم مامان همشو انگار میکنه و در اخر هم یه دردسر برای خودم درست میشه!
رفتم سمت پذیرایی و درحالی که کتم رو بر میداشتم گفتم:خداحافظ .
و بدون این که منتظر جواب کسی باشم از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و تکیه دادم به صندلی دستم کشیدم تو موهامو یه نفس عمیق کشیدم حد اقل جای شکرش باقی بود که حالا فقط با یه نفر طرفم! ولی هنوز هم موافقت بابا برام عجیب بود مطمئن بودم یه کاسه ای زیر نیم کاسس!
گوشی قدیمیم زنگ خوزد.
از تو داشبورد درش اوردم
من:الو؟
_ مهران خان!
من چی شد؟
_:همون طور که خواستی مجبورش کردم شب بمونه!
من:الان پیششی؟
_:اره!
من:از کجا داری زنگ میزنی؟
_:نگران نباش رفته دارو خونه تا بیاد وقت داریم حرف بزنیم!
من:خوبه ببین میخوام حواست به خودت باشه نمیخوام مشکلی واست درست بشه یه جوری رفتار کن که خودش ازت بخواد دیگه نری پیشش خب؟!
_: نگران نباش من کارمو خوب بلدم!
من:خونتو چی کار کردی گذاشتی برای فروش؟
_:امروز دوتا مشتری اومدن ولی هنوز کسی برای خرید نیومده!
من:باشه به محض این که خونتو فروختی به من خبر بده! یادت باشه اگه امیر چیزی بفهمه برای خودت بد میشه من نمیخوام تو هم گیر بیفتی!
_: میدونم!
صداشو اورد پایین و گفت:مثه این که اومد ! من باید قطع کنم!
من:باشه خداحظ!
گوشی رو قطع کردمو ماشینو به حرکت در اوردم. دوباره دم یه کیوسک تلفن ایستادم و شماره اون زنو گرفتم.
_:الو؟
بدون هیچ مقدمه چینی گفتم:میدونی الان شوهرت کجاست؟ _:تو همونی که صبح زنگ زدی؟تو کی هستی؟چی از جون من میخوای؟
من:خانوم محترم من فقط میخوام کمکتون کنم! مطمئن باشید نه هیچ پدر کشتگی با شما دارم نه با شوهرت!اون الان خونه نیست درسته؟!
_: اقای محترم شوهر من الان شیفته کاریشه!
من:اوه! شیفت کاری پیش یه دختر جوون !!
_: منظورت از این حرفا چیه؟
من:منظوری ندارم خانوم! میتونی زنگ بزنی سر کار شوهرت ببینی واقعا سر کاره یا نه!شب خوبی رو داشته باشید!
اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم! *********
آوا
در حالی که چشمم به تلوزیون بود داشتم ناخونامو میجویدم! اصلا حواسم به فیلم نبود میترسیدم بعد از حرف زدن مهران با خونوادش باباش بخواد بلایی سرم بیاره!
همون طور تو فکر بودم که صدای زنگ موبایلم منو از جا پروند!

 

 

شماره ناشناس بود .
من:بله؟
کسی جوابمو نداد .
من:الو؟!
بازم کسی حرف نزد!
با حرص گفتم:مرض داری؟!
.....
گوشی رو قطع کردم و موبایلمو انداختم کنار دستم روی مبل.
پاهامو جمع کردم و دستمو دورش حقله کردم.
میترسدم ولی دقیقا نمیدونستم از چی!؟
تلوزیون رو خاموش کردم همون موقع صدای بسته شدن در رو شنیدم!
رفتم دم پنجره مهران بود که داشت در ماشینشو قفل میکرد.انتظار داشتم بیاد بالا ولی نیومد!
منم به ناچار رفتم که بخوابم!
فردا ظهر وقتی رسیدم مطب دیدم گلسا نشسته تو اشپزخونه نمیدونستم چرا اینقدر زود اومده. قبل از این که برم سر کارم گفتم !
نگاهی سر تا پای من کرد و با بی تفاوتی سرشو به علامت مثبت تکون داد!
شونه هامو انداختم بالا و رفتم سر میزم!
داشتم لیست بیمارا رو مینوشتم که حس کردم یکی داره نگاهم میکنه!
سرمو گرفتم بالا دیدم گلسا ایستاده روبه روم و دستاشو تکیه داده به میز!
با تعجب نگاهش کردم گفت نکرده بودم چپ دستی!
به دستم یه نگاه انداختم و گفتم:اره چپ دستم!
_: حلقه قشنگیه!
زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:ممنون!
_: مگه تو و مهرا با هم نبودین؟!
من:چرا بودیم!
پوزخندی زد و گفت:نگو که هم میخوای ازدواج کنی هم با یه نفر رابطه داشته باشی!
نگاهش کردم و گفتم:اگه هر دوتاشون یه نفر باشن فکر نکنم مشکلی باشه!
چشماش گرد شد! یعنی فکر میکرد این از طرف کس دیگه ایه؟!
با اکراه نگاهی به من کرد و گفت:یعنی میخوای بگی قراره با مهران ازدواج کنی؟!
من:نکنه باید از تو اجازه میگرفتیم؟!
پوزخندی زد و گفت:اوه میبینم زبونم در اوردی!
پوزخندی زدم و گفتم:خوشم میاد پر رویی!
دستشو زد به کمرشو گفت:من پر روام یا تو؟هیچکس غیر از من نتونسته مهرانو به دست بیاره از این به بعدم نمیتونه! محض اطلاعت بگم من اولین دوست دخترش بودم .
پوزخندی زدم و گفتم:محض اطلاعت منم اخریش بودم .بعدم باید اینو بدونی اگه به دستش می اوردی الان وضعت این نبود! لازمم نبود با اون پسره احمق واسش برنامه بریزی همه این کارات نشون میده چقد ازت بدش می اومده که تو هم از حرصت مجبور شدی این کارا رو بکنی پس حرف زیادی نزن!
_: تو یه الف بچه میخوای رقیب من بشی!
من:انگار درست متوجه نشدی؟!
انگشتمو اوردم بالا و گفتم:ما قراره ازدواج کنیم!
پوزخندی زد و گفت:اخه با توی جوجه؟!
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:نه با یه پیر دختر!
اینو که گفتم جوش اورد . با حرص گفت:داری گنده تر از دهنت حرف میزنی!

از جام بلند شدم و چشم تو چشمش ایستادم و گفتم:حقیقت تلخه عزیزم!

به چشمام نگاه کرد انگار داشت به یه چیزی فکر میکرد. بعد سریع یه پوزخند نشوند رو لباش و گفت:ترجیح میدم پیر دختر باشم تا یکی مثله تو!
یه تای ابرومو دادم بالا!لبخندی کجی روی صورتش نشست و گفت:حداقل کسی از روی ترحم باهام ازدواج نمیکنه!
نگاهشو ازم گرفت و در حالی که میرفت سمت اتاقش گفت:من نه بی کس و کارم نه بی سواد و بی پول.
تکیه داد به در و ادامه داد:بهتره به این ازدواج زیاد دل نبندی! اینجور ازدواجا اغلب زود از هم میپاشه!
چشمامو تو حدقه تکون دادم و گفتم:حسودی از سر و روت میباره!
خنده ریزی کرد و گفت:به هم میرسیم!فعلا خوشحال باش کوچولو!
چشمامو ریز کردم و بینیمو جمع کردم!
سرشو تکون داد و رفت تو اتاق!

 

آب دهنمو قورت دادم و نشستم سر جام.
نباید به حرفاش توجه میکردم قصدش فقط عصبی کردن من بود
مشغول نوشتن شدم ولی فکرمو بدجور مشغول کرده بود.
یعنی مهران هم دلش برام سوخته بود؟یعنی هیچ حس دیگه ای نداشت؟!اگه مهران از ازدواج با من پشیمون میشد چی؟!نه ! باید کاری میکردم که اینجوری نشه!مشکل اینبا بود که اصلا نمیدونستم وظیفم تو یه زندگی مشترک چیه چه برسه به این که بخوام به بهترین شکل انجامش بدم!
خودکارو به حالت عصبی بین دستام تکون میدادم ترسم دو برابر شده بود!
سرمو گذاشتم روی میز اگه باهاش ازدواج میکردم و سرم هوو میاورد؟!
اهی کشیدمو گفتم:نه اگه دوسم نداشت که.... همون موقع صدای مهرانو نشیدم.
_: باشه... ساعت 9!
_: کاری نداری؟
_: خب پس فعلا!
سرمو اوردم بالا داشت با گوشی حرف میزد!
دستشو گذاشت رو سینش و یه کم خم شد! با بی حوصلگی گفتم: سلام!
باز خودکارو گرفتم دستم و تند تند تکونش دادم!
_: هنوز کسی نیومده؟
سرم رو به دو طرف تکون دادم!
اومد جلو و خودکارو از دستم گرفت و گفت:خوبی؟!
بدون این که نگاهش کنم گفتم:اره!
بعد دستمو بردم جلو تا خودکارو ازش بگیرم
دستشو کشید عقب و گفت:معلومه!
من:اینا رو ننوشتم!
باز دستمو دراز کردم!
دستشو تا اونجا که میتونست عقب برد.از جام بلند شدم و گفتم:نکن!
دستشو گرفت بالا رو پنجه بلند شدم تا بگیرمش ولی من کجا و اون کجا!همون موقع دستمو گرفت و فاصلشو با من کم کرد.
با تعجب نگاهش کردم!
دستشو اورد پایین خودکارو داد تو دستم و دستمو گرفت و گفت:حالا بگو چته!
گفتم:هیچی!
خواستم بشینم که دستشو دور کمرم حلقه کرد!
من:نکن!
_: بگو چته تا ولت کنم!
لبمو گزیدم و گفتم:یکی میبینه!
حلقه دستشو تنگ تر کرد و گفت:واسم مهم نیست!
با درموندگی گفتم:به خدا هیچی نیست!
همون موقع گلسا از اتاقش اومد بیرون!
نگاه متعجبش رو ما ثابت موند!
ولی بدون این که خودشو ببازه با حرص گفت:اینجا مطبه!
دستمو گذاشتم رو دست مهران تا ولم کنه ولی چنین قصدی نداشت. بدون توجه به حرف گلسا گفت:میگی یا میخوای تا وقتی مریضا میان همینجوری باشی؟
گلسا که دید وجودش اصلا مهم نیست ایشی گفت و رفت تو اشپزخونه!
سرمو گرفتم پایین و گفتم:ابرومون رفت!
مهران خندید و گفت:بحثو عوض نکن!
من:اخه اینجا جای این کاراس؟!
منو کشوند سمت اتاق!
من:چی کار میکنی؟
منو کشید تو اتاقو در رو بست!
تکیه دادم به در با ترس گفتم:چرا اینجوری شدی امروز؟!


دستشو تکیه داد به در و تو چشمام نگاه کرد و خنده گفت:نگو از من میترسی!
با لبای اویزون نگاهش کردم!
لپمو کشید و با خنده گفت:من که این همه صبر کردم یه ذره دیگه هم روش! هوم؟
فقط نگاهش کردم!
لبخندی زد و گفت:خب حالا بگو چی شده!
یه ذره حلش دادم عقب ولی هیچ حرکتی نکرد گفتم:اگه یه کم بری عقب میگم!
_: من جام راحته!
پوفی کردم و گفتم:هیچی نیست!
_:هیچی؟
من:هیچی!
منو بغل کرد و گفت:که هیچی!
داشتم له میشدم.من:مهران!؟
خندید و گفت:جانم؟!
از لحنش معلئوم بود قصدش فقط اذیت کردنه!
من:بذار برم سرکارم!
_: نه!
سرمو گرفتم بالا وبا تعجب گفتم:نه؟!الان دیگه مریضا میان!
_: کارت دارم! اینقد وول نخور!
اروم گرفتم ببینم چی میخواد بگه!
پیشونیشو چسبوند به پیشونی منو گفت:بابام موافقت کرد!
دهنم از تعجب باز شد!
با چشای گرد شدم نگاهش کردم!
خندید و گفت:دقیقا منم وقتی شنیدم مثه تو شدم!
من:یعنی.... یعنی..
ادامش تو دهنم نمیچرخید!
مهران:اره یعنی این که با خواستگاری هم موافقه!فقط یه چیزی!
این حرفش نگران ککنده بود! چشماشو بست و گفت:ازم خواسته تورو ببرم پیشش که باهاش حرف بزنی!
خودمو کشیدم عقب و گفتم:تنها؟!
سرشو به علامت مثبت تکون داد!
با نگرانی گفتم:چی کارم داره؟!
لبخندی زد و گفت:نترس من همون جا میمونم حواسم بهت هست!
من:اخه...
_: اخه نداره! فقط میخوام یه چیزی رو بهت بگم.اگه خواست حرفی بزنه که با درگیر کردن فکرت یا تهدید یا هر چیز دیگه که تورو منصرف کنه قول بده روت اثری نذاره!
مردد نگاهش کردم .
گفت:چیزی و.اسه پنهان کردن نیست! تو منو میشناسی مگه نه!
یاد اون دختری افتادم که تو خونش بود. یه دفعه قلبم فشرده شد.بغضمو قورت دادم و گفتم:باشه!

_: افرین دختر خوب!
چشمای نگرانمو دوختم بهش و گفتم:کی میخواد منو ببینه!
نشست روی صندلیشو گفت:همین امشب!
من:چی؟امشب؟
دستمو گرفت و گفت:اره!
من:اما من نمیتونم...
_: اما نداریم! گفتم که من باهات میام میشینم تو ماشین حرفاتون که تموم شد خودم میبرمت! هیچ خطری هم نیست قول میدم!
من:اما اگه یه نقشه ای کشیده باشه چی؟اون بابایی که من دیدم عمرا راضی بشه!
سرشو تکون داد و گفت:خب اره خودمم مشکوکم!
دلم ریخت . نمیخواستم دوباره پامو به کلانتری بکشونه!من:پس چرا میخوای منو بفرستی پیشش
_:چون گفته اول باید تورو ببینه و باهات حرف بزنه بعدا میاد خواستگاری
من:این یه کم عجیب نیست!
لبخندی زد و گفت:میدون»! راستش منم همچین انتظاری از بابا نداشتم ولی چاره دیگه ای نداریم! نمیخوام حالا که موافقت کرده حالا به ظاهر یا واقعیت زیاد طولش بدیم چون ممکنه همین رضایتی که فکر میکنیم الکیه هم به مخالفت تبدیل بشه. اینجوری کارمون سخت میشه!اونوقت تو هم که منو بدون خواستگاری قبول نداری دیگه هیچی

سرمو انداختم پایین و گفتم:این چه حرفیه؟من قبولت دارم!
لبخندی زد و گفت:پس مطمئن باش هیچی نمیشه! فقط کافیه بری باهاش حرف بزنی. هر چیزی گفت تو مصمم باش خب؟!
ابروهامو دادم بالا و نگاهش کردم و گفتم:نکنه واقعا یه چیزی هست؟
اخم شیرینی کرد و گفت ت درد نکنه!
من:شوخی کردم!
لبخند زد و گفت:خب پس حله!
فکر حرف زدن با باباش خیلی برام وحشتناک بود ! اخرین چیزی که ازش دیدم نشون میداد خیلی ادم بی منطقیه!
لبامو جمع کردم و به مهران نگاه کردم.
_: باز چیه؟
نگرانی که بابت حرفای گلسا داشتم با خبری که مهران بهم داده بود چند برابر شده بود.
اهی کشید و گفتم:من میترسم!
_: از چی؟
شونه هامو انداختم بالا و تکیه دادم به میز.
دستمو کشید و گذاشت رو قلبش و گفت:این چیه؟
من:چی؟
_:همینی که دستت روشه!
متوجه منظورش نشدم!
لبخند مهربونی زد و گفت:میبینی چطور میزنه؟
تازه فهمیدم منظورش قلبشه!
_: تا وقتی قلب یه مرد اینجوری واسه یه دختر میتپه اون دختر نه باید از چیزی بترسه نه نگران باشه! چون اون مرد عاشق همه جوره هواشو داره!
خودمم حس میکردم که لپام گل انداخت!
لبمو به دندون گرفتم و گفتم:مطمئنی؟
_:از چی؟
مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم:این که دوستم داری!
از جاش بلند شد دستمو رو سینش فشرد و با حالت عجیبی که تا به حال ندیده بودم گفت:تو چی؟دوسم داری؟
همین که خواستم لب باز کنم منو کشید تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام!
خشکم زده بود! اصلا انتظار نداشتم چنین کاری بکنه! لباش بی هیچ حرکتی روی لبام ثابت مونده بود