تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 24

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

نبضمو حتی رو صورتم هم حس میکردم!نمیدونستم باید چی کار کنم! این دفعه مثل دفعه قبل نبود. واقعی تر بود.
به چند ثانیه نکشید که لباشو کشید عقب ولی همچنان صورتش نزدیک صورتم بود!
نفسمو که حبس کرده بودم با هیجان بیرون دادم!
اروم گفت:من خیلی دوست دارم! شک نکن!
چشماش روی من بود ولی من خجالت میکشیدم نگاهش کنم!
تمام بدنم به وضوح میلرزید!
زبونم بند اومده بود!
دستشو بالا اورد و گذاشت روی گونم و از همون جا کشید تا زیر شالم و گفت:حالا تو چشمام نگاه کن و بگو تو هم دوسم داری!
لبمو گزیدم!
سرشو نزدیک گوشم کرد و گفت:خیلی خیلی زیاد دوست دارم!
چشمامو بستم . اینبار من بودم که اونو با بوسه غافل گیر کردم و اونم با کمال میل همراهیم کرد.

دیگه برام مهم نبود که کی چی میخواد درباره ما بگه یا این که چه قضاوتی درباره این احساسات بشه. من هیچوقت شانس دوست داشته شدن رو نداشتم. حالا که مهران بود میخواستم با تمام وجودم این حسو لمس کنم هر چند هم کوتاه و همراه با ترحم بود این حسو دوست داشم!


تو همون حس و حال بودیم که یه دفعه در باز شد.
_ آقای.....
صدای مرد ناشناسی که تو چار چوب در بهت زده به ما نگاه میکرد اروم اروم کم شد.
یه دفعه خودمو از مهران جدا کردم!
مهران هم با تعجب داشت اونو نگاه میکرد.
مرده با شرمندگی سرشو پایین انداخت و گفت:ببخشید خانوم دکتر گفتن امروز منشی نیومده.
پشتمو کرده بودم به طرف اصلا نمیخواستم باهاش رو به رو بشم!
مهران نیم نگاهی به من کرد و گفت:شما بفرمایید صداتون میکنم!
بدون هیچ حرفی درو بست و رفت!
دستامو مشت کرده بودم.زیر لب گفتم سا...
بعد چشمامو رو هم فشار دادم.
مهران :میخواست کارمونو خراب کنه بیشتر درستش کرد!
متوجه منظورش نشدم. ولی از خجالت نمیتونستم نگاهش کنم!فقط به باز کردن چشمام اکتفا کردم!
مهران اومد جلو تلمو در اورد و در حالی که دوباره تو موهام میکشیدش گفت:حالا همه میفهمن قراره ازدواج کنیم!
سعی میکردم چشمام با چشماش تماس مستقیم نداشته باشه گفتم:حالا چطوری برم بیرون؟
شالمو مرتب کرد و گفت:از در دیگه!
اخم کردم و مشتمو اروم کوبیدم رو سینش و گفتم:من روم نمیشه برم بیرون!
_: مگه جرم کردی؟!
هیچی نگفتم!
سرشو اورد جلو و گفت:این کارا رو از کجا یاد گرفتی؟!
هلش دادم و با خجالت گفتم:برو اونور!
خندید و گفت تام فرق داره!
لبامو جمع کردم
لبخندی زد و گفت:برو به کارت برس اصلا هم به کسی توجه نکن!
سرمو تکون دادم .
و رفتم سمت در اتاق اخرین لحظه گفت:اوا؟
برگشتم سمتش!
لبخندی زد و گفت:دوست دارم!
لبخندی زدم و اومدم بیرون!
به مردی که به در خیره شده بود نگاه کردم ازش خجالت میکشیدم تمام مسیر در تا پشت میز رو با چشماش دنبالم کرد جوری نشستم که حلقم رو تو دستم ببینه!بون این که نگاهش کنم خطاب بهش گفتم:اقای رفیعی؟!
_: بله ... بله!
من:بفرمایید داخل لطفا!
شانس اوردم به جز اون کسی نیومده بود!
بعد از رفتن اون با خیال راحت به کارم ادامه دادم. ساعت هشت بود گلسا نیم ساعت پیش بدون این که حتی خداحافظی کنه از اتاقش بیرون اومد و رفت.
پوشه ها رو سر جاشون گذاشتم!مهران از اتاقش اومد بیرون و گفت:خب دیگه پیش به سوی بابا!
با نگرانی نگاهش کردم.
لبخندی زد و گفت:میخوایم بریم پیش بابام پیش عزائیل که نمیخوایم بریم!
نفسمو بیرون دادم و گفتم:بریم!
کیفمو برداشتم و از مطب خارج شدیم.همین که سوار اسانسور شدیم مهران دستشو حلقه کرد دور شونم!
من:مهران نکن یکی میبینه!
خندید و گفت:تقصیر خودته!
من:تقصیر من؟!
سرشو تکون داد و با لحن بچگونه ای گفت:اوهوم! من بوس میخوام!
دستشو باز کردم و با فاصله ازش ایستادم . این باعث شد به خنده بیفته!
در اسانسور باز شد هر دو رفتیم و سوار ماشین شدیم.
نیم ساعت بعد مهران رو به روی یه رستوران توقف کرد . یه نگاه به ساعتش کرد و گفت:هنوز نه نشده!
دستامو که میلرزید مشت کردم و روی پام فشار دادم.
مهران نیم نگاهی به من کرد و گفت:من همینجا دم درم خب؟!
سرمو تکون دادم!
ماشینو خاموش کرد و گفت پایین!
از ماشین پیاده شدم!

 

یه نگاه به سر و وضعم انداختم میخواستم خیلی خبو به نظر برستم مانتو و شالمو صاف کردم و دنبال مهران راه افتادم!
وارد رستوران شدیم
مهران به مردی که پشت میز نشسته بود گفت:میز رزرو اقای مجد!
اون مرد به یکی از میزا که دورش صندلیایی به حالت مبل چیده شده بود اشاره کرد و گفت:میز 87
مهران سرشو تکون داد و دست منو گرفت . با هم رفتیم سمت میر و رو به روی هم نشستیم!
دستامو گذاشتم رو میز و تو هم قفلشون کردم و گفتم:کاش زودتر می اومد!
دستمو تو دستاش گرفت و گفت:اینقد استرس نداشته باش!
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:تو نمیدونی اون روز تو کلانتری چیا بهم گفتن!مجبورم کردن برم واسه معاینه!
بغضمو قورت دادم و گفتم:نمیخوام دیگه واسم اتفاق بیفته!
دستشو اروم زد رو دستام و گفت:هیچوقت نمی افته!
دستمو از زیر دستش کشیدم بیرون.
با تعجب نگاهم کرد گفتمن:ممکنه بابات بیاد و ببینه!
لبخندی زد و گفت:باشه!
همون موقع پیشخدمت اومد و گفت:چی میل دارین؟
مهران سرشو برد بالا و گفت کسی هستیم!
اونم سرشو تکون داد و رفت!
هنوز ده دقیقه مشده بود که بابای مهران وارد رستوران شد . من که از اول نگاهم به در بود با دیدن باباش رو کردم به مهران و گفتم:اومد!
مهران برگشت سمت ورودی!
باباش داشت می اومد سمت ما. هر دومون از جا بلند شدیم
مهران گفت !
اون فقط سرشو تکون داد و به من نگاه کرد!دستپاچه شده بودم. من منی کردم و گفتم .. اقای مجد!
نگاهی سر تا پای من انداخت باز سرشو تکون داد!
مهران با دست اشاره ای به من کرد و به باباش گفت:خب من تنهاتون میذارم!
باباش نشست پشت میز و گفت:باشه!
مهران به من نگاهی کرد و گفت:فعلا!
با نگرانی نگاهش کردم.لبخند اطمینان بخشی زد و رفت سمت در!
هنوز سر جام ایستاده بودم. باباش نیم نگاهی به من کرد و گفت:میخوای همینطور وایسی دختر؟!
من:نه نه... ببخشید!
بعد سریع نشستم سر جام!
نگاه خیرش اضطرابمو بیشتر میکرد. سعی میکردم به صورتش نگاه کنم . هر دو ساکت بودیم. که یه دفعه گفت:از دفعه پیش که دیدمت خیلی تغییر کردی!
حرفی نزدم!
پوزخندی زد و گفت:اینطور که یادمه ادم ساکتی نبودی!
در جوابش فقط یه نفس عمیق کشیدم!
اینبار تا تحکم بیشتری گفت:میخوای همینطور ساکت بشینی؟!
سرمو اوردم بالا و بهش نگاه کردم عصبی به نظر نمیرسید کاملا خونسرد بود البته این حالمو که بهتر نمیکرد هیچ بدترم میکرد!
سعی کردم به خودم مسلط بشم شمرده شمرده گفتم:خب من نمیدونم چی باید بگم؟!
ابروهاشو داد بالا و گفت خیالم راحت شد فکر کردم مهران یه دختر لال واسه ازدواج انتخاب کرده!
نباید خودمو می باختم میدونستم تو مدتی که روبه روش نشستم چقد سعی میکنه با حرفاش اعصابمو به هم بریزه ولی نباید میذاشتم . باید میفهمید من همون دختریم که حقیقتایی که هیچکس تو زندگیش براش روشن نکرده بود رو با جرات به زبون اوردم .گفتم:حتی اگه لال بودم شما به انتخاب پسرتون که یه مرد بالغ و عاقله شک دارین؟!
با تعجب نگاهم کرد میدونستم انتظار چنین حرفی رو نداره!
خیلی سریع به حالت جدی خودش بزگشت و گفت:میدونی زبونت خیلی نیش داره؟!
من:شاید واسه این زبونم نیش دار به نظر میاد که بلد نیستم چاپلوسی کنم!
خنده ای کرد و گفت:تو 18 سالته درسته؟!
سرمو به علامت مثبت تکون دادم!
یه ذره نگاهم کرد و گفت:جالبه!
منتظر بودم که بگه چی براش جالبه ولی به جاش گفت:بهتره از این بحث بگذریم و بریم سر موضوعی که الان به خاطرش اینجاییم!

 

  •  

صدامو صاف کردم و گفتم:میشنوم!
دستاشو گذاشت روی میز و گفت:اینجور که معلومه تصمیمتون جدیه!
با قاطعیت گفتم:بله!
_: میدونم برات عجیبه ولی من نه امروز نیومدم اینجا که باهاتون مخالفت کنم!
با تعجب گفتم:پس چی؟
دستشو رو چونه و گونش کشید و گفت:من پسرمو خوب میشناسم نمیخوام با ابرو ریزی ازدواج کنه برای همین چه موافق باشم چه مخالف مجبورم بگم به این ازدواج راضیم! خوش ندارم پشت سر پسرم بگن با یه دختر بی کس و کار یواشکی ازدواج کرد و رفت!
بی کس و کار! این لقبی بود که هر کسی از راه میرسید بهم میداد حتی وقتی داشتم نقش یه پسرو تو زندگی بازی میکردم.دیگه برام عادی شده بود من کسی رو نداشتم اره ولی اجازه نمیدادم این شخصیتمو زیر سوال ببره!
گفتم:شاید بی کس و کار باشم ولی...
حرفمو قطع کرد و گفت:منم دنبال همین ولی اینجا اومدم! میخواقانعم کنی که برای پسرم مناسبی!بهم بگو به عنوان یه عروس چی داری که بهش افتخار کنم!
پس قصدش این بود! میخواست منو به دست خودم تحقیر کنه!میدونستم چیز زیادی ندارم که به خاطرش به خودم ببالم ولی حداقلش این بود که من یه ادم معمولیم
من:من میدونم که پسر شما خیلی از من بهتره . من واقعا هیچی ندارم که بخوام به خاطرش شما رو مجاب کنم که کیس مناسبی واسه پسرتونم .
_: پس چرا تصمیم گرفتی باهاش ازدواج کنی؟فکر نمیکنی پسر من لیاقت بهترینا رو داره؟!
راه بدی رو واسه بحث کردن پیدا کرده بود. میترسیدم جلوش کم بیارم ولی نباید خودمو میباختم.
گفتم:تا تعریف شما از بهترینا چی باشه!
اخمی کرد و گفت:چطور؟
من:بهترین از دید شما چیه؟دختری که یه خونواده عالی داره!تحصیلات انچنانی داره؟
پوزخندی زد و گفت:حتما تعریف تو اینه که یه خونه باعشق واسه پسرم بسازی هر روز واسش ناهار بپزی و با عشق بهش شام بدی و خونشو واسش تمیز کنی؟
من:اگه این طرز فکر شماست باید بگم براتون متاسفم!
با تعجب نگاهم کرد .
من:من نمیخوام بگم یه ادم کاملم سر کسی هم منت نمیذارمک ولی من تو این مدت کم چیزایی از زندگی پسر شما فهمیدم که شما تمام مدتی که پدرش بودین نتونستین درک کنین! زندگی همش تجملات نیست تحصیل و پول هم نیست! نمیگم اینا مهم نیست اتفاقا خیلی هم مهمه من خودم تو فقر کامل زندگی کردم میدونم بدون پول ادم نه اعتبار داره نه احترام. بدون تحصیل هیچکس حتی ادمم حسابت نمیکنه! واسه همینه که دارم سعی میکنم خودمو بالا بکشم درس خوندنو از سر گرفتم و با تمام توانم کار میکنم!اما چیزای مهمتری هم هست اقای مجد همونقدر که پسر شما برای من یه تکیه گاهه بدون خجالت و با افتخار میگم من با این بچگیم و با این بی تجربگیم تونستم براش یه الگو باشم و کاری کنم عادتای بدشو کنار بذاره!
خندید و گفت:واقعا به نظرت ادم یه دفعه میتونه تمام عادتای زندگیشو بذاره کنار؟
من:هر کسی بخواد میتونه راه زندگیشو تغییر بده!
لبخندی زد و گفت:خب حداقل میتونم خوشحال باشم که با یه دختر صاف و ساده طرفم نه یکی از اون مادرای فولاد زره!
نگاهش کردم سرشو تکون داد و گفت:میدونم با خودت فکر میکنی پرتجربه ی عالمی ولی چه بخوای چه نخوای من چند تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم دختر جون!اگه تصمیمت اینه که با پسر زندگی کنی این انتخاب خودته ولی پشیمونیش با خودت!نه این که بگم از پسر خودم مطمئن نیستم ولی دنیای شما دوتا متفاوته!
من:خب یکیش میکنیم!
_: باشه! حرفی نیست ولی بدون تو روبه رو شدن با مادرش یا هر کس دیگه هیچ کمکی از طرف من نمیشه! اگه فردا روزی خدایی نکرده تو زندگیتون اتفاقی افتاد سراغ من نمیای انتظاری هم از کسی نداشته باش و از همه مهم تر....
ساکت شد و به چشمام نگاه کرد بعد ادامه داد: بذار رک و روراست بهت بگم این ازدواج نه بی سر و صداست نه جمع و جور خودتو واسه یه موج بزرگ از تحقیر و تمسخر اماده کن چون کسایی که از این به بعد میبینی هیچکدوم تورو به عنوان یه عوض واقی نمیپذیرن.
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:واسم مهم نیست!ما همدیگه رو دوست داریم!
سرشو تکون داد و گفت:باشه !ولی من بهت گفتم زندگیت سخت تر از اون چیزی میشه که فکرشو میکنی!
من:نه! زندگی من خیلی سخت تر از اون چیزی بوده که شما فکر میکردین!
نگاهم کرد و گفت:خودت معنی حرفمو خیلی زود میفهمی!
نگاهش کردم و هیچی نگفتم من از پس همه اونا بر می اومدم مطمئن بودم! مهران ارزششو داشت.
دستشو گذاشت روی میز و گفت:خب حرفام تموم شد!بهتره بهشون فکر کنی! تو یه دختر جوونی 18 سال چیزی نیست فکر نکن با ازدواج با مهران تمام مشکلاتت حل میشه میتونم اطمینان بدم با ادمایی رو به رو میشی که تو عمرت ندیدی!
من:من نمیخوام با مهران مشکلاتمو حل کنم اقای مجد!
سرشو تکون داد و گفت:ولی اینطور به نظر میرسه! راستی از منم انتظار محبت نداشته باش شاید به این ازدواج رضایت داده باشم اما منم طرف اونام!
یه جورایی داشت اعلام جنگ میکرد ولی این تهدیدا به من سازگار نبود.
سرمو تکون دادم از جاش بلند شد و با تمسخر گفت:اخر این هفته خدمت میرسیم خانوم!

 

مهران
منتظر نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. از تو داشبرد درش اوردم و گفتم !
_ مهران خان خوبین؟
من:ممنون!شما خوبی؟
_ !زنگ زدم بگم از فردا من دیگه باهاش کار نمیکنم!
من:خوبه! مطمئنی که بازم همون جا میره؟
_:اره! با قبلی هم همینجا بوده!
من:باشه !فقط کافیه خودتو از امیر دور کنی!
_: همین کارو میکنم.خونه جدیدم رو هم خریدم!
من:محض احتیاط یه چند وقت با دوستایی که اونجا داری هم رابطتو قطع کن!
_: باشه!
من:کارتو خوب انجام دادی بعد از تموم شدن کار بقیه پولت امادس!
_ !
من گه با هم کاری نداریم !اگه چیزی بود خودم بهت زنگ میزنم خب؟!
_: باشه!
من:پس فعلا خداخافظ!
گوشی رو قطع کردم داشتم میذاشتمش تو داشبرد که یه نفر زد به شیشه!
سرمو بلند کردم بابا بود! شیشه رو پایین کشیدم!
سرشو با تاسف تکون داد و گفت:حرفمون تموم شد!
یه نگاه به ساعت انداختم هنوزیه ربع هم نشده بود.
_: من دارم میرم!
من:باشه.
خواست بره اما یه لحظه منصرف شد برگشت سمت منو گفت:مهران؟
با تعجب گفتم:بله؟
_:نمیخوام بگم کاملا مورد پسند واقع شده ولی اگه تصمیمت واسه ازدواج قطعیه سعی کن یه شوهر نمونه باشی!
با تعجب نگاهش کردم.
دیگه حرفی نزد و رفت. این یعنی همه چی خوب پیش رفته بود؟!
از ماشین پیاده شدم و رفتم تو رستوران. آوا به یه نقطه خیره شده بود انگار داشت فکر میکرد وقتی نشستم رو به روش تازه متوجه حضور من شد!
لبخندی زدم و گفتم:چه زود قانعش کردی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:قانع کردن لازم نداشت!
با تعجب گفتم:یعنی هیچ مخالفتی نکرد؟
پوزخندی زد و گفت:بابات قانع نشدنیه!
من:یعنی قبول نکرد!
نگاهم کرد و گفت:چرا قبول کرد!
من:پس چی؟!
_: انتظار داشت من کنار بکشم!
لبخندی زدم و گفتم:ولی ما بردیم مگه نه!
سرشو چرخوند یه طرف و لبخند گفت:تقریبا!
دستامو زدم به همو گفتم:خب پس به افتخار خودمون باید یه جشن بگیریم!
بعد پیشخدمتو صدا زدم و غذامونو سفارش دادم!
چیزی به اومدن بابا و مامان نمونده بود. کت و شلوار نوک مدادیمو همراه با یه پیراهن توسی پوشیده بودم تا رسمی به نظر بیام!
زنگ در به صدا در اومد! یه نگاه به دسته گل و شیرینی که روی میز بود انداختم و رفتم سمت ایفون!
قیافه عبوس مامانو رو صفحه دیدم.
درو باز کردم قبل از این که بیان بالا از خونه بیرون اومدم.
مامان نگاهی به من کرد و گفت:ماشالا !
بلندی زدم و گفتم !
اهی کشید و گفت:اخه حیف تو نیست؟!
من:مامان!
رو کرد به بابا و گفت:تو یه چیزی بهش بگو!
بابا سرشو تکون داد و گفت:مگه قرار نشد این بحثو تموم کنیم؟!
مامان اهی کشید و هیچی نگفت!
شیرینیا رو دادم دستش و گفتم:بهتره دیگه بریم بالا!
همون طور که از پله ها بالا میرفتیم صدای مامانو میشنیدم که زیر لب غر غر میکرد!
برگشتم سمتش و گفتم:مامان جلوی اوا انتظار تعریف ندارم فقط حرف نزنین لطفا!
بهش برخورد با حرص گفت:میخوام ببینم این دختره جادوگر کیه که تو به خاطرش توروی مامانتم می ایستی!
حرف زدن باهاش بی فایده بود پوفی کردم و به راه ادامه دادم!
دم در ایستادم کتمو صاف کردم و در زدم .
به چند ثانیه نکشید که در باز شد و اوا تو چهرا چوب در ظاهر شد!

 

  •  

یه تونیک چهار خونه زرشکی رنگ تنش کرده بود با یه شلوار دم پای مشکی و شال سفید. تا به حال این لباسا رو ندیده بودم احتمال میدادم تازه خریده باشه ارایش ملایمش چهرشو ملیح تر کرده بود
سرشو تکون داد و گفت ! خوش اومدین!
بابا جلو اومد و گفت !
از جلوی در کنار رفت و گفت:بفرمایید!
صبرکردم تا مامان و بابا زود تر برن!
مامان با اکراه به آوا نگاه کرد . بدون این که چیزی بگه شیرینی ها رو داد دستش!
آوا به من نگاه کرد و ابروهاشو داد بالا!
دسته گل رو گرفتم سمتش و گفتم گه همه چیز تمومه!
لبخندی زد و گفت:کت و شلوار خیلی بهت میاد!
خواستم لپشو بکشم اما دیدم جاش نیست وارد خونه شدم!
اوا شیرینی و گلا رو گذاشت تو اشپزخونه و به مبلا اشاره کرد و گفت:بفرمایید!
مامان و بابا همون طور که به اطراف نگاه میکردن نشستن! یه نگاه به آوا کردم داشت چایی میریخت. مامان سرشو تکون داد و اروم گفت:اگه کسی بفهمه اومدم خواستگاری یه دختر بی پدر و مادر ابروم میره!
با حرص به مامان نگاه کردم.
میدونستم که اومده تا مراسمو خراب کنه اما من این اجازه رو بهش نمیدادم.

سرمو بلند کردم و گفتم:آوا لازم نیست زحمت بکشی ما اومدیم خودتو ببینیم!


همزمان با چشم غره مامان و تعجب بابا آوا هم با چشمای گرد شده برگشت سمتم!
فقط من بودم که به اشپزخونه دید داشتم اوا لبشو گزید انگشتشو به نشونه ساکت گذاشت رو بینیش!
همون موقع بابا گفت وقت برای پذیرایی زیاده!
خوشحال بودم بابا حداقل مثل مامان لجبازی نمیکنه!
آوا با سینی چایی اومد سمتمونو گفت:شرمنده اگه طول کشید!
بعد سینی چای رو گرفت سمت بابا. اونم چایی رو بدراشت و تشکر کرد. حالا نوبت مامان بود.
مامان چایی رو برداشت یه نگاه به چایی انداخت و سرشو تکون داد و گفت:ممنون !
اوا لبخندی زد و برگشت سمت من!
چایی رو برداشتم و لبخند زدم.
اروم گفت:چرا اون حرفو زدی؟
چشمکی زدم و گفتم:لازم بود!
چایی خودشو هم برداشت و نشست رو به روی ما به ظرف شیرینی که روی میز گذاشته بود اشاره کرد و گفت:میدونم قابل دار نیست ولی بفرمایین دهنتونو شیرین کنین!
بابا یه شیرینی برداشت و به مبل تکیه داد و یه ذره به اطراف نگاه کرد و گفت:واقعا با سلیقه اید!
اوا چاییشو مزه مزه کرد و گفت:شما لطف دارین!
مامان رو کرد به منو گفت:مهران این مبلا خیلی شبیه اوناییه که تو خونه خودت بود!
آوا سرشو انداخت پایین به مامان نگاه کردم .
ابروهاشو داد بالا و با رضایت تکیه داد سر جاش!
گفتم:اره شبیه!سلیقه هامونم به هم نزدیکه!
بعد لبخند رضایت بخشی به مامان زدم! اما اوا همچنان سرش پایین بود!
بابا پای راستشو انداخت روی پای چپش و برای عوض کردن جو خطاب به آوا گفت:اینو میدونیم که تو و مهران تصمیمتونو گرفتینپس بحث رو بیشتر میذاریم روی شناخت ما از شما آوا خانوم!
اوا چاییشو پایین گذاشت و گفت:بفرمایید!؟
بابا نیم نگاهی به اوا انداخت و گفت:میشه درباره خونوادت بگی؟!
من:بابا!
بابا رو کرد به منو با جدیت گفت:تو چیزی در این باره به ما نگفتی فکر نمیکنی ما حق داریم بدونیم عروسمون از کجا اومده؟!
آوا با خونسردی گفت:بله اقای مجد شما درست میفرمایید من با کمال میل به همه سوالاتون جواب میدم که جای ابهام واستون نمونه!
همون موقع مامان پوزخند زد! بابا که انگار انتظار نداشت اوا چنین جوابی بده یه تای ابروشو داد بالا و گفت:میشنویم!
اوا صاف نشست سر جاش و صداشو صاف کرد و گفت:من اهل یزدم!خونواده هم دارم اونم یه خونواده بزرگ ولی 4 سال پیش از خونوادم ترد شدم!
بابا با جدیت گفت:میشه دلیلشو بدونم؟
اوا اهی کشید و گفت:به خاطر این که پسر نبودم!
بابا با تعجب گفت:یعنی چی؟
اوا:اونا پسر میخواستن!من بعد از خواهرام یه جورایی جای تو اون خونه نداشتم برای همین یه روز منو گذاشتن تو خیابونای تهران و رفتن!
مامان با خنده گفت:عجب داستان جالبی!
اوا خیلی جدی برگشت سمتش و گفت:خانوم مجد من داستان نمیگم اینا واقعیته!
مامان با حرص برگشت سمتش و گفت:افرین!خوب بلدی جواب بدی!
اوا لبشو گزید بابا با اعتراض گفت:خانوم!
مامان گفت:بس کنم؟!
بعد رو کرد به اوا و گفت:جراتشو نداری بگی یکی از اون دخترایی که از خونه فرار کردن مگه نه؟!
اوا بهت زده بهش نگاه کرد!
مامان از جاش بلند شد و گفت:از کارش پشیمون که نیست هیچ راست راست تو چشمای مردم نگاه میکنه و دروغ میگه!
اوا در حالی که سعی میکرد بغضشو کنترل کنه گفت:من هنوز حرفم تموم نشده!
_: ولی من حرفم تموم شده من عروس خیابونی نمیخوام!
دیگه جوش اوردم از جام بلند شدم و گفتم:مامان! همین الان از اینجا برو بیرون!
با تعجب نگاهم کرد . بابا گفت:مهران این چه طرز حرف زدن با مادرته؟!
با صدای نسبتا بلندی گفتم:میدونین چیه خوب نقشه ای کشیدین ولی این جواب نمیده!
اوا با تحکم گفت:اینجا خونه منه مهران تو حق نداری مادرتو از اینجا بیرون کنی!
با تعجب برگشتم سمتش اوا از جاش بلند شد و گفت:خانوم مجد من شما رو درک میکنم!هر کس دیگه ای هم بود عکس العمل شما رو نشون میداد! ولی بهتر نیست منطقی باشید؟!من حتی حاضرم شما رو ببرم و خونوادمو نشونتون بدم تا باورتون بشه من بی کس و کار نیستم!
مامان با غیض گفت:خفه شو! دختره پر رو!
رو کرد به بابا و گفت:من میرم! تو اگه میخوای اینجا بمون!
بعد رفت سمت در!
بابا از جاش بلند شد و با تاسف سری تکون داد و گفت:خرابش کردین!
بعد دنبال مامان راه افتاد!
آوا که دیگه تحمل نداشت نشست روی مبل و زد زیر گریه!
رفتم سمتش با گریه گفت:برو مهران!
من:آوا من نمیدونستم...
سرشو تکون داد و گفت:خواهش میکنم!تنهام بذار!
یه قدم رفتم عقب. سرشو تکیه داد به دسته صندلی و گریش به هق هق تبدیل شد!
نه این چیزی نبود که من میخواستم! نباید میذاشتم این اتفاق بیفته!
دستشو گرفتم و گفتم:بلند شو!
اونقدر محکم دستشو کشیدم که از روی مبل کنده شد! با چشمای خیسش که از تعجب گرد شده بود بهم نگاه کرد! نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم:راه بیفت بریم!
گنگ نگاهم کرد.
دستشو کشیدم و گفتم:این عذاب باید تموم شه!
همون طور که از خونه بیرون میکشیدمش گفت:کجا داری میری؟
از پله ها پایین رفتم و کشیدمش سمت ماشین و گفتم:میفهمی!
سوار ماشین شدیم!
ماشینو روشن کردم.
اوا با تعجب گفت:کجا میری مهران؟!
من:ساکت باش! بشین! میفهمی!
اشکاشو پاک کرد و گفت:یعنی چی؟!نباید بدونم کجا داری منو میبری؟اونم با این عجله؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم.
دستشو گذاشت رو داشبرد و چرخید سمتمو گفت:یعنی چی؟!
سرعتمو زیاد کردم و گفتم:اگه بدونی میخوام کجا برم دنبالم نمیای