تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 26

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

خودمو با پوست کندن سیب مشغول کردم.
مهران گفت:شما میتونین با ما بیاین تهران خونه آوا تا من با خونواده خدمتتون برسیم؟
قبل از این که مامان چیزی بگه گفتم:لازم نیست!
مامان با ناراحتی گفت:اوا جان!
پوزخندی زدم و گفتم:هه!جان؟
مهران نیم نگاهی به من کرد بعد رو کرد به مامان و گفت:من میخوام یه تماس بگیرم میشه برم تو حیاط!
میدونستم میخواد ما رو تنها بذاره با این که اینو نمیخواستم ولی نمیتونستم اعتراضی بکنم.
مامان گفت:باشه پسرم!
مهران هم بلند شد و رفت سمت حیاط. تکیه دادم به پشتی و شروع کردم به بازی کردن با انگشتام!
دستشو جلو اورد و گذاشت روی دستام و گفت:خوشحالم که زنده ای!
دستمو از زیر دستش کشیدم و گفتم:مگه فرقی هم میکرد؟
دوباره خودشو بهم نزدیک کرد و گفت:من از هیچی خبر نداشتم!
سرمو اوردم بالا زل زدم تو چشماشو و گفتم:لازم نیست خودتو توجیح کنی!
_: نمیخوام توجیح کنم میخوام واست توضیح بدم!
من:چه فایده ای داره؟با توضیحات این 8 سال برمیگرده؟!
_: اونا نمیذاشتن ببینمت! پدر خودم منو از خونه بیرون کرد که نتونم ببینمت!
من:مگه من بچت نبودم؟چرا جلوشون وانستادی ؟! گذاشتی هر کاری میخوان با دخترت بکنن؟میدونی چه کتکایی که ازشون نخوردم؟چه حرفایی که نشنیدم. هر بار می اومدی اونجا هم به جای این که بغلم کنی و دلداریم بدی فقط از دور تماشام میکردی و به محض این که متوجهت میشدم و می اومدم سمتت ازم فرار میکردی.. چرا؟اگه منو نمیخواستی چرا منو به دنیا اوردی! چرا وقتی دیدی دخترم همون موقع منو نکشتی؟!
با بغض گفت:به خدا دست من نبود میترسیدم بهت نزدیک شم و بیشتر اذیتت کنن!
من گه میخواستن چی کارم کنن؟از هفت روز هفته 5ورزشو تو ابناری بودم وقت و بی وقت به خاطر هر چیزی تنبیه میشدم. موقع تفریح و خوشی که میشد میزدن تو سرم که تو پسری وقت کلفتی که میشد خوب واسشون باید عین یه دختر رفتار میکردم.حالیشون نبود من یه بچه 5 ساله باشم یا 11 ساله . هر چی میخواستن باید چشم میگفتم. هر چقدر میخواستن تحقیرم میکردن... دیگه میخواستن با یه دختر بچه چی کار کنن؟
صدام کم کم داشت بالا میرفت مامانم که چشماش پر از اشک شده بود گفت:من هر روز می اومدم و به اقاجون التماس میکردم تورو بهم بدن ولی نمیذاشتن. . هر بار دربارت حرف میزدم خبرش میرسید که بعدش چقدر اذیتت میکنن . نمیخواستم بیشتر از این زجر بکشی!
من :بس کن! نمیخواد از اینی که هست خراب ترش کنی. به خیال خودت فکر من بودی؟اره؟کجا بودی اون شبایی که تو تاریکی سرمو رو زانوهام میذاشتم و به حال خودم گریه میکردم؟!یا وقتی از درد کمر بندایی که به اسم تنبیه بهم زده بودن خواب به چشمام نمی اومد. من حتی حق نداشتم مریض بشم چون جای این که یه نفر باشه پرستاریمو بکنه مینداختنم یه گوشه تا مثه یه حیوون جون بدم...
اشکای رو صورتمو با حرص پاک کردم و گفتم:حتی حالا که دیگه بهتون احتیاجی ندارم بازم دست از سر زندگیم بر نمیدارین... به خاطر شماها چه حرفایی که نشنیدم ! خودم خودمو بالا کشیدم بدون نیاز به شما ولی میدونین جواب این همه مقاومت من چی بود؟این که برگردن و بهم بگن من یه هرزه خیابونی ام! میدونی چرا الان اینجام؟چون مادر مهران برگشت و بهم گفت:فراری!واسه چی؟چون خونوادم منو ول کرده بودن تو یه شهر غریب به امان خدا و وقتی خودمو از مرگ نجات دادم و با عفت زندگی کردم هم قبولم نکردن.
میدونی چرا؟چون کسی که واسه خونواده خودش بی ارزشه واسه کل دنیا بی ارزش میشه!
_: به خدا قسم من نمیدونستم اونا چه بلایی سرت اوردن داییت گفت تو راه تصادف کردی و مردی!
صدامو بردم بالا و گفتم:انتظار داری باور کنم؟نگفتی بچم کو؟یعنی نخواستی حتی جسدمو ببینی؟
با گریه گفت:داییت گفت مغزت متلاشی شده گفت طاقت دیدن ندارم!برای همین کسی چیزی نشونم نداد. خدا شاهده برات حتی مراسم گرفتن من از کجا میدونستم دارن دروغ میگن!
گریم شدت گرفت چه راحت از شرم خلاص شده بودن.
منو تو بغلش گرفت و گفت:تورو خدا گریه نکن! من پشیمونم ... حاضرم هر کاری بکنم که بفهمی پشیمونم! وقتی خبر مردنتو بهم دادن تازه فهمیدم چقد در حقت کوتاهی کردم.
اغوشش برام غریب بود.اون حس مادرانه ای که همیشه دنبالش بودم حالا داشت ازارم میداد.
یه نفس عمیق کشیدم و خودمو ازش جدا کردم از جام بلند شدم و رفتم سمت حیاط!
مهران داشت با موبایلش صحبت میکرد با دیدن من سریع گوشیش رو خاموش کرد و با نگرانی گفت:چرا گریه میکنی؟
دستشو گرفتم و گفتم:منو از اینجا ببر! نمیخوام اینجا باشم!

 

  •  

مهران که هنوز گیج بود گفت:چی شده!
دستشو کشیدم و گفتم !
همون موقع صدای مامان رو شنیدم که گفت:کجا میری اوا؟
مهران برگشت سمت اونو گفت:چی شده؟
بیخیال مهران شدم دستشو ول کردم و رفتم سمت در نمیخواستم مامانمو ببینم نمیخواستم دیگه هیچکدوم از اعضای اون خونواده رو ببینم!
تکیه دادم به ماشین نمیدونستم چرا مهران از خونه بیرون نمیاد. چشمامو با پشت دستم پاک کردم و یه نفس عمیق کشیدم.بالاخره مهران از خونه بیرون اومد. اومد جلو و گفت:خوبی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم صورتمو بین دوتا دستش گرفت و گفت:نیاوردمت اینجا که گریه کنی!
اهی کشیدم و گفتم:پس برای چی اوردیم؟
منو کشید تو بغلشو گفت:که بفهمن کیو از دست دادن!
لبخند محوی رو لبام نشست دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرمو فرو کردم تو سینش!ارامش واقعی من اینجا بود.
دستشو کشید رو کمرم و گفت:بریم این اطرافو نشونم بدی؟
من:میخوام برگردم!
_: ما باید با مامانت برگردیم!
سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم.
لبخندی زد و گفت:چیه؟
با ناراحتی گفتم:چرا باید بیاد؟
چشمکی زد و گفت:که مامان منو ساکت کنیم!
اهی کشیدم و گفتم:چقد دردسر داریم!
پیشونیمو بوسید و گفت:همش حل میشه!
بعد دستمو گرفت و با هم سوار ماشین شدیم.
بعد از این که یه کم اون دورو اطرافمو گشتیم و حالم بهتر شد دوباره به خونه مامانم برگشتیم.
نمیخواستم زیاد اونجا بمونم! حت یهم کلام شدن با مامانم برام سخت بود برای همین بعد این که استراحت کردیم و ناهار خوردیم راه افتادیم!
دو ساعتی میشد که تو جاده بودیم.
کت مهران رو تو دستم صاف کردم و گفتم:لباسات خراب شد!
لبخندی زد و گفت:فدای سرت!
نیم نگاهی به مامان که پشت ماشین خوابش برده بودانداختم. نمیخواستم بهش فکر کنم نه به اون نه به حرفایی که بینمون رد و بدل شده بود. من عادت کرده بودم که سریع حس و حال ناراحتیمو کنار بذارم. اگه غیر از این بود نمیتونستم زندگی کنم برای عوض کردن حال و هوای خودمم که شده رو کردم به مهران و گفتم:اخه خیلی بهت می اومد!
نیشش باز شد گفت:اوووم پس از این حرفا هم بلدی!
سرمو تکیه دادم به صندلی و گفتم:من که همیشه بهت گفتم خوشتیپی!
_: من خوشتیپم تو هم خوشگلی خیلی هم به هم میایم!
خیره شدم به نیمرخش و لبخند زدم. خدا رو شکر میکردم که حداقل اونو واسم فرستاد.نباید از دستش میدادم . مهران برزگترین داراییم بود. اون بهترین مردی بود که تو تموم زندگیم دیدم شایدم بهترین ادم.
یاد اون شبی افتادم که چاقو خوردم. تمام ناله و نفرینامو پس گرفتم باید به روح اون دو نفر دعا میکردم که باعث شدن من چنین نعمت بزرگی رو تو زندگیم داشته باشم.
همون طور که نگاهش به جاده بود گفت:چیه خوشگل ندیدی؟
نوچی گفتم و بازم بهش خیره شدم.
لپمو کشید و گفت:شیطون شدی!

با خنده لبمو گاز کردم و گفتم:نشدم!
مهران یه تای ابروشو داد بالا و گفت:نشدی؟!
سرمو به دو طرف تکون دادم!
سرشو کج کرد همون طور که نگاهش به جلو بود گفت:میخوای تا رسیدیم تهران بریم محضر؟
سرمو بردم عقب و با تعجب نگاهش کردم لبخندی زد و برگشت سر جاش!
تازه متوجه منظورش شدم. لبمو گزیدم و سعی کردم خجالتمو بروز ندم
نزدیکای تهران بودیم. مهران سر یکی از ایسگاه های سر راهی ایستاد و از ماشین پیاده شد
مامان بیدار شده بود با این حال اصلا بهش توجهی نمیکردم.
سرشو اورد جلو و گفت:آوا؟
چشمامو بستم که فکر کنه خوابیدم.
دستشو گذاشت روی شونم ولی چیزی نگفت.
سرمو اروم گردوندم سمت شیشه. یه کم چشمامو باز کردم . مهرانو دیدم که دم کیوسک تلفن ایستاده بود و داشت با تلفن حرف میزد.تعجب کردم اون که خودش موبایل داشت.
گوشی رو گذاشت و اومد سمت ماشین چشمامو بستم اگه میفهمید بیدارم باز میخواست یه بحثی وسط بکشه تا منو مامان با هم حرف بزنیم!

 

وارد ماشین شد پلاستیک خوردنیایی که خریده بود گذاشت رو پام وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم گفت:آوا چیپس و پفکر خریدم دوست نداری؟
مامان گفت:خوابش برده!
مهران:جدی؟این که همین الان بیدار بود!
بعد اروم دستشو گذاشت روی شونمو گفت:آوا؟
یه کم جا به جا شدم ولی انگار فهمید که بیدارم!
اروم تکونم داد و گفت:پاشو دختر!
مامان گفت:بذارین بخوابه!
مهران بدون توجه به حرف مامان بازم تکونم داد مجبور شدم چشمامو باز کنم. نگاهش کردم و در حالی که سعی میکردم صدام شبیه ادمای خوابالو باشه گفتم:چیه؟
مهران با لبخند شیطنت باری گفت:برات خوردنی خریدم! بعد به پلاستیک اشاره کرد.
پوفی کردم و گفتم:باشه بابا!
رانی که تو پلاستیک بود بیرون اوردم همون موقع مهران گفتن:مادر برای شما رانی با کیک گرفتم گفتم شاید از اون هله هوله ها خوشتون نیاد.
مامان گفت:ممنون ! لطف کردی!
یه نگاه به پلاستیک انداختم تنها رانی موجود اونی بود که تو دستم گرفته بودم به ناچار کیک رو در اوردم و بدون هیچ حرفی فقط گرفتم سمت مامان.سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم ولی نمیخواستم جا بزنم. نمیخواستم اینقدر زود تسلیم بشم. برای پشیمون شدن اون یه کم دیر شده بود.
تا رسیدن به خونه حرف زیادی بین هیچکدوم از ما رد و بدل نشد.مهران ماشینو تو حیاط پارک کرد از ماشین پیاده شدم تمام بدونم به خاطر نشستن تو ماشین درد گرفته بود.
کمرمو صاف کردم . مامان از ماشین پیاده شد.
مهران کش و قوسی به بدنش داد بعد یه نگاهی به من کرد و گفت:من میرم یه کم استراحت کنم!
یعنی میخواست منو مامانمو تنها بذاره؟!اصلا به این فکر نکرده بودم که قراراه پیش من بمونه.
لبمو جمع کردم و گفتم:برای شام میای بالا؟
سرشو تکون داد و گفت:نمیخواد چیزی درست کنی زنگ میزنم رستوران!
سرمو تکون دادم.
نیم نگاهی به مامانم کرد و گفت:من فعلا میرم!
بدون این که به مامان نگاه کنم گفتم:ما هم بریم دیگه!
بعد راه افتادم سمت پله ها مامانم دنبالم می اومد!
در خونه رو باز کردم و گفتم:بفرمایید!
مامان وارد خونه شد با دقت به اطراف نگاه کیرد چشمم خورد به شیرینی و چایی هایی که روی میز بود.
شالمو انداختم روی مبل و رفتم سراغشون مامان که انگار به هیجان اومده بود گفت:ماشالا!هزار ماشالا!
اهمیت ندادم شینی چایی رو گذاشتم تو سینک و گفتم:لباس راحتی اوردین؟!
سرشو تکون داد و کیف بزرگی که زیر چادرش بود بیرون کشید و گفت:اره دخترم!
چشمامو بستم و زیر لب گفتم:خواهش میکنم به من نگو دخترم!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:چیزی میخورین بیارم؟
_:نه عزیزم زحمت نکش!
به اتاق اشاره کردم و گفتم:اگه میخواین لباساتونو عوض کنین میتونین برین اونجا!
خودمم نمیدونستم دلیل این رسمی صحبت کردنم چیه!فقط یه حسی بود که بهم میگفت باید اینطوری باهاش حرف بزنم.

 

 

یه نگاه به اتاق کرد و گفت:اینجا در نداره؟
من:برین اون طرف از حال دید نداره!
کتری رو پر اب کردم و گذاشتم روی گاز و رفتم نشستم روی مبل. مامان از اتاق اومد بیرون یه دامن مشکلی با بلوز ساده کرم رنگ پوشیده بود. لبخندی زد و اومد کنارم نشست و گفت:خونت خیلی قشنگه!
سرمو تکون دادم و گفتم:اینجا خونه من نیست خونه مهرانه!
لبشو گزید و گفت:یعنی دوتاتون اینجا زندگی میکنین؟
لابد میخواست منو نصیحت کنه . یعنی فکر نمیکرد منی که این چند سال تنها بودم نیازی به این نگرانیا ندارم؟!
گفتم:نه اون طبقه پایینه ولی کل این خونه و وسایلش مال مهرانه من چیزی از خودم اینجا ندارم.
_: به نظر که پسر خوبی میاد! از وقتی اینجایی میشناسیش؟
نوبت سوال و جواب بود. لابد براش جالب بود بدونه دخترش تو این مدت چه سختیایی کشیده گفتم:نه! تازه سه ماهه که همو میشناسیم. من منشی مطبشم . چون جایی واسه موندن نداشتم اینجا رو بهم داد.
_: خیلی وقته میشناسیش؟با هم دوستین؟
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:فرقی هم میکنه؟
_:اخه شما هنوز به هم نامحرمین!
چشمامو تو حدقه گردوندم و گفتم:مهران از خیلیای دیگه بیشتر بهم بها داده برای کنار اون بودن نیازی به محرم شدن باهاش نداشتم.
میدونستم حرفم ایهام داره ولی اگه این اذیتش میکرد برام مهم نبود چی فکر میکنه.
سعی کرد خودشو بی تفاوت نشون بده و گفت:قبلش کجا بودی؟
اهی کشیدم و گفتم:بیرون شهر تو کوه یه اتاقک کوچیک داشتم!
با نگرانی گفت:تنها؟!
پوزخندی زدم و گفتم:من همیشه تنها بودم!
با ناراحتی نگاهم کرد وگفت:تورو خدا با من اینجوری حرف نزن. نمیدونی چقدر دلم میگیره!
نگاهش کردم و گفتم:دارم واقعیتا رو میگم! انتظار داشتین بگم همه چیز از اون اول خوب بود؟نه اینطور نبود من کلی سختی کشیدم.همون قد که خونه اقاجون سختی کشیدم
اهی کشید و گفت:به اتفاقات بد گذشته فکر نکن خودتو با اونا ناراحت نکن.
من:اتفاقای بد جزئی از زندگی منن!
سرشو انداخت پایین و گفت:چی کار کنم که منو ببخشی؟!
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. رو کردم بهش و گفتم:هیچی ! فقط مثله قبل تنهام بذارین!من بی کس بودنو ترجیح میدم!

 

مهران
از حمام بیرون اومدم و با حوله روی تخت دراز کشیدم تمام بدنم کوفته شده بود.
گوشی رو برداشتم و به شیده مسیج دادم که امشب قراره برن خونه امیر و بگیرنش ازش خواستم خودشو دور نگه داره.چون احتمال میدادم که ممکنه نتونه از پولی که امیر برای قرار هاش بهش میده بگذره!
امروز تیر خلاصو زده بودم وقتی ادرس خونه مخفی شوهر و ادرس خونه امیر رو بهش دادم مطمئن بودم که دیگه کار امیر تموم شده. با گیر افتادن امیر اولین نفر از لیست حذف میشد.با بسته شدن دهن مامان موقع دیدن مادر آوا هم کار نادیا ساخته بود.فکرم کشیده شد سمت اوا میدونستم این شرایط براش سخته ولی هر چقدرم که از دست اونا ناراحت بود ولی داشتن مادرش در کنار خودش میتونست اون خاطرات بدو از یاد ببره. هر چقدر سخت ولی بالاخره راضی میشد که همه چیزو فراموش کنه.
مامانش به نظر زن خوبی می اومد میدونستم میتونه پشتوانه احساسی خوبی واسه اوا باشه.
چشمامو بستم این که تا چند وقت دیگه آوا برای همیشه مال من میشد حس خوبی بهم میداد.کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
با صدای تلفن از خواب بیدار شدم .خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم تلفن همچنان زنگ میخورد.
گوشی رو برداشتم
من:بله؟
صدای اوا تو گوشم پیچید ده و نیمه شام یخ کرد نمیای؟
من:چی؟شام؟
_:اره بیا بالا یه چیزی درست کردم بخوریم!خواب بودی؟
به ساعت نگاه کردم کی ده و نیم شد؟! گفتم:مگه نگفتم چیزی درست نکن؟
_:خب حالا که درست کردم میخوای بریزم دور؟
من:الان میام!
_: باشه منتظریم! خدافظ!
ته تیشرت سرمه ای با شلوار مشکی تنم کردم و رفتم بالا!
وارد خونه شدم اوا پشت سرم درو بست سفره روی زمین پهن شده بود مادرش داشت با ظرافت خاصی بشقابا رو میچید گفتم !
دست از کار کشید و گفت پسرم!بفرما بشین.
نشستم رو به روش اوا هم کنارم نشست. هر دو ساکت بودن اوا برام برنج کشید و یه ظرف از قیمه هم گذاشت جلوم .
وقتی دیدم هیچ کدوم خیال حرف زدن ندارن .خطاب به مامان اوا گفتم:اینجا راحتین؟!
_: ممنون پسرم! فقط نگران بچه هام اخه به کسی خر ندادم دارم دنبالتون میام!
اوا پوزخند زد. مادرش سرشو پایین انداخت.
گفتم:خب بهشون زنگ بزنین!
اوا زیر لب گفت:زنگ بزنه بگه چی؟بگه اومدم خونه خواهر کوچیکتون؟!
مامانش با ناراحتی نگاهم کرد گفتم:آوا!
یه نفس عمیق کشید و گفت:حرف حق تلخه! لابد همه فکر میکنن رفتی خونه عاطفه .فکر نمیکنم حتی اسمم هم یادشون بیاد!
از جاش بلند شد و گفت:من گرسنه نیستم! با اجازه
قبل از این که کسی بتونه بهش اعتراض کنه از خونه رفت بیرون.
به مامانش نگاه کردم اشکی که گوشه چشمش بود پاک کرد . گفتم:نگران نباشید. طبیعیه که الان یه کم از دستتون عصبی باشه!
اهی کشید و گفت:وقتی نگاهش میکنم و میبینم چشماش چقدر غم داره میفهمم که چه مادر بدی بودم!من حتی نتونستم بزرگ شدنشو ببینم.اخرین باری که دیدمش نصف الانش هم قد نداشت. میترسم نتونه منوببخشه!
من:نگران نباشید. بهش وقت بدین.
نگاهی به من کرد و گفت:پسرم تو از هر کسی بهش نزدیک تری. خواهش میکنم تنهاش نذار. به حرف تو گوش میده ازش بخواه منو ببخشه. من تمام سعیمو میکنم که اون روزا رو براش جبران کنم.
لبخندی زدم و گفتم:مطمئن باشید خودش با اغوش باز میاد سمتتون!
_: خدا از دهنت بشنوه پسرم!
سرمو تکون دادم و گفتم:راستش ازتون یه چیزی میخوام!
_: بگو پسرم!
من:تو مراسم خواستگاری که اومدیم مادرم زیاد رفتار خوبی نداشت ولی میدونم با دیدن شما نظرش عوض میشه.وقتی بهتون گفتم شناسنامتونو بیارین واسه این بود که به مادر و پدرم ثابت کنم شما مادر واقعی اوا هستین. اگه ناراحت نمیشین میخوام اونا رو نشون پدرم بدم!
_: متوجهم! مشکلی نیست.
من:اگه میشه به اوا چیزی نگین میترسم این موضوع براش خوشایند نباشه!
سرشو تکون داد و گفت:باشه پسرم!

 

بعد از خوردن غذا و تعریف کردن ماجرای خونوادم واسه مامان آوا .ظرفشو برداشتم و از خونه رفتم بیرون!
دیدم نشسته روی دیوار کوتاهی که یه سمت حیاط بود نمیخواستم بترسونمش چون ممکن بود بیفته پایین. اروم رفتم جلو و گفتم:چرا نشستی اونجا؟!
سرشو برگردوند طرف من .نشستم روی سکو و گفتم:می افتی دختر!
یه نگاه به پایین کرد و گفت:نه!
دستشو کشیدم پاهاشو اورد این طرف دیوار.
من:چرا لج میکنی؟
لباشو جمع کرد و گفت:لج کجا بود؟!من فقط نشستم اینجا!
من:اخه دیوار جای نشستنه؟
از جاش بلند شد و گفت:اگه حواست باشه که چیزی نمیشه!
به جای خالی کنار دستم اشاره کردم و گفتم:ولی اینجا بهتره!
اومد نشست کنارم بشقابو گرفتم سمتش .گفت:نمیخوام!
من:چیزی از من به مامانت نگفتی؟!
بعد قاشقو رو پر کردم و گرفتم جلوش!
سرشو به علامت مفنی تکون داد بعد یه نگاه به قاشق کرد و گفت:نمیخوام!
با سماجت قاشق رو بردام جلو و گفتم منم رد میکنی؟!
نگاهم کرد و قاشق رو ازم گرفت و غذاشو خورد. همون طور با دهن پر گفت:لازم نبود بهش بگم!
بشقابو گذاشتم روی پاش و گفتم:اولا با دهن پر حرف نزن دوما مگه اون مادرت نیست! حداقل بهش میگفتی واسه چی اوردیش اینجا!
لقمشو قورت داد و گفت:من نیاوردمش تو اوردیش!
من:یعنی میخوای همین جوری ادامه بدی؟اون مامانته!
سرشو اورد بالا تو چشمام نگاه کرد و گفت:تو مامانتو دوست داری؟!
من:خب معلومه!
_: با همه مخالفتایی که باهات میکنه دوستش داری؟
من:اره .به هر حال اون مادرمه!
سرشو تکون داد و گفت:اوهوم مامانته!چرا بهش میگی مامان؟!
من:منظورتو نمیفهمم!
نگاهم کرد و گفت:سادس!اونو دوست داری چون مامانته! چون میدونی واسش عزیزی!چون تمام زندگیت نزدیک ترین کست اون بوده! اون تورو به دنیا اورده و بزرگت کرده . بهت زندگی یاد داده. تو شادیات شریک بوده تو ناراحتیات غصتو خورده تورو فرستاده مدرسه کنارت درس میخونده . هر وقت میترسیدی کنارت بوده. هر وقت کار اشتباهی میکردی تنبیهت میکرده!
چیزی که تو الان هستی دست رنج پدر و مادرته ولی من چی؟اون زنی که اونجا تو خونه نشسته فقط به اسم مادر منه هیچوقت واسم مادری نکرده!زن دایی من با تمام اون بدیاش حداقل یه غذایی درست میکرد بهم بده بخورم. کم کمش لباسامو واسم میشست ولی اون حتی این کارا رو هم واسم نکرد. حتی به خودش زحمت نداده بود ببینه اصلا چیزی که دارن به اسم من زیر خاک میکنن آدم هست یا نه!چطوری انتظار داری اونو مامان خودم بدونم؟!
بینیشو بالا کشید و گفت:نهایت لطفی که در حقم میکنه اینه که جلوی خونواده تو نقش مادرمو اجرا کنه! ولی اون فقط یه نقشه تو واقعیت تنها ربطی که منو اون به هم داریم اینه که خون اون تو رگای منه!
دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:تنها کسی که من دارم تویی!
لبخندی زدم و دستمو دور شونش حلقه کردم. با صدای لرزونی گفت:میترسم تو هم منو بذاری و بری!
دستمو کشیدم تو موهاشو گفتم:من همیشه پیشتم!
اهی کشیدهمون جوری ثابت موند.
موهاشو بوسیدم و گفتم:اولین باری که بغلم کردی فهمیدم چقد دوست دارم!
سرشو اورد بالا و گفت:چقد؟
لبخندی زدم و گفتم:خیلی!
سرشو تکیه داد به شونمو گفت:چرا دوسم داری؟
خندیدم و گفتم:انگار خیلی خوش به حالت شده؟!
حلقه دستشو تنگ کرد و گفت:بگو!
لبخندی زدم و گفتم:چون عاقلی!خوشگلی!شیرین زبونی!
اونم با لبخند جوابمو داد و گفت:ولی من نه بلدم ارایش کنم. نه بلدم ناز کنم نه بلدم ابراز احساسات کنم!
بعضی وقتا یه حرفایی میزد که حس می کردم سنش از من خیلی بیشتره بعضی وقتا هم عینه یه دختر کوچولوی 10 ساله میشد.
سرمو تکون دادم گفتم:یه مرد زنشو واسه ارایش کردناش نمیخواد!
ابروهاشو داد بالا و گفت:پس واسه چی میخواد؟!
من:واسه این میخواد که باهاش زندگی کنه!این که همدیگه رو بفهمن همدیگه رو دوست داشته باشن.مشکلاتشونو با هم حل کنن.درد و دلاشونو به هم بگن خلاصه با هم دیگه کامل بشن!
نگاهم کرد و گفت:امیدوارم بتونم!
تو بغلم فشردمش و گفتم:میتونی!
بعد اروم گفتم:ببینمت!
سرشو اورد لباشو بوسیدم و گفتم:بریم تو خونه؟!
از جاش بلند شد گفتم:موضوع تو و مامانت رو میسپرم به خودت ولی من که میدونم مهمون داریت تکه!
لبخندی زد و گفت:باشه!
بشقابشو برداشتم و گفتم:غذاتم بخور!
و با هم وارد خونه شدیم.
ساعت 12 و نیم بود که برگشتم خونه خودم