تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 27

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

خوابم نمی اومد. رفتم سراغ گوشیم دیدم شیده اس ام اس داده که کار امیر تموم شد. خوشحال شدم واسه به بازی گرفتن من تقاص سنگینی باید پس میداد!
دستگاه سی دی رو روشن کردم صدای اهنگ لایت مورد علاقم تو فضا پخش شد. این نهایت ارامش بود فقط یه شیشه مشروب کم داشتم. خواستم برم سراغ قفسه مشروبام که یادم افتاد چیزی توش نیست!
یادم افتاد که یکی تو اتاقم دارم!
راه افتادم سمت اتاق!آوا متوجه این نمیشد یه شب که به جایی نمیرسید.هیجانات من باید یه جوری خالی میشد چه موقع خوشحالی چه ناراحتی. حالا که اوا نمیتونست کنارم باشه مشروب بهترین گزینه واسم بود.

 

 

شیشه مشروب رو از کمد بیرون اوردم. همین که درشو باز کردم تلفن شروع به زنگ خوردن کرد.
به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه به یک بود معلوم نبود کدوم خروس بی محلی حوس زنگ زدن کرده بود. نمیتونستم از مشروب بگذرم یه قلپ ازش خوردم و رفتم سراغ تلفن و جواب دادم
من:بله؟!
_کجایی تو پسر؟
صدای نسبتا بلند مامان مجبورم کرد گوشی رو چند سانت عقب بگیرم.
_: چرا جواب تلفن نمیدی؟نمیگی ما نگران میشیم؟
من:فکر نمیکنم با شما حرفی داشته باشم که بخوام جوابتونو بدم!
_: یعنی چی ؟
من:مامان لطفا خودتو نزن به اون راه!
_: اها واسه اون دختره ناراحتی؟!
من:اون دختره قراره زن من بشه چه شما خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد. مامانش هم از یزد اوردم دیگه برای عقد هم مشکلی نداریم.اگه دوست دارین تشریف بیارین اگه نه هم ناراحت نمیشیم!
_:چی؟چی داری میگی مهران؟
من:همینی که شنیدی مادر من تصمیم ما قطعیه!
_: یعنی چی که تصمیمتون قطعیه یعنی میخوای بدون رضایت من زن بگیری؟
من:نکنه انتظار دارین بدون رضایت خودم و با رضایت شما برم با نادیا ازدواج کنم؟!
_: یه تار موی گندیده نادیا می ارزه به صد تا دختر خیابونی مثه اون!
صدامو بردم بالا و گفتم:آوا خیابونی نیست! گفتم که مامانشم اومده. دیگه اجازه نمیدم اینجوری باهاش حرف بزنین.تازه اون فرشته ای که دارین دربارش حرف میزنین بیشتر با دخترای خیابونی رفت و امد داره .
_: یعنی چی؟چرا بیخود واسه نادیا حرف در میاری؟
من:من اینا حرف نیست مادر من! اون دختر هر شب تو پارتیا تو بغل پسراس با یه ادمایی رفت و امد داره که...
_: بسه بسه حالا نمیخواد واسه خوب نشون دادن اون دختر این حرفا رو بزنی.
من:د اخه مادر من بذار حرفمو بزنم!اون نادیایی که دم از پاک بودنش میزنین یه جوری غیر مستقیم دخترا رو می فرستاد خونه من بس کن تورو خدا. هی هر چی من میخوام این حرفا رو نزنم خودت نمیذاری . حالا میخوای باور کن میخوای باور نکن به هر حال من آوا رو میخوام اینم حرف اول و اخرمه! حالام اگه اجازه بدین میخوام برم بخوابم!
قبل از این که بتونه حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم .
به شیشه ای که دستم بود یه نگاه کردم و با خودم گفتم:مرد باش و یه کاری کن بفهمن با کسی شوخی نداری. رفتم تو اشپزخونه یه سیب از یخچال برداشتم و در حالی که گازش میزدم شیشه رو تو سینک ظرف شویی خالی کردم!
چشمامو باز کردم تمام بدنم درد میکرد دیشب جلوی تلوزیون روی کاناپه خوابم برده بود تلوزیون رو خاموش کردم و از جام بلند شدم یه صبحونه سرپایی خوردم و اماده شدم که برم بیمارستان.
تو راه بودم که تلفنم زنگ خورد
من:بله؟
_سلام مهران! خوبی؟
من گلسا تویی؟
_:اره منم!میخواستم بگم که من یه هفته ای مطب نمیام!شماره ی آوا رو نداشتم که بهش خبر بدم لطفا بهش بگو قرارامو کنسل کنه!
لحن جدی و مضطربش برام عجیب بود گفتم:چیزی شده؟!
_: نه نه!
خنده عصبی کرد و ادامه داد:چی شده باشه؟!فقط نمیتونم بیام!
من:باشه!مشکلی نیست!
_: ممنون خدافظ!
گوشی رو قطع کردم و با رضایت گفتم:کاری میکنم دیگه نیای تو اون مطب! *********

 

  •  

کارم تو بیمارستان تموم شده بود لباسامو عوض کردم و نشستمئ پشت میزم گوشیمو از جیبم بیرون اوردم و شماره بابا رو گرفتم.
_:بله؟
من سلام بابا!
_سلام .
من:وقت دارین باهاتون حرف بزنم؟
_:اره!
من:خوبین؟
_:من بد نیستم ولی انگار مامانت اصلا حالت خوب نیست!
من:چطور؟دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشت.
من:زنگ زدم که درباره همین باهاتون حرف بزنم!
_: درباره این که میخواین عقد کنین؟
من:اون کارو که بالاخره انجام میدیم ولی میخوام شما رو با مادر آوا اشنا کنم!
_:مادرش؟
من:اوا گفت که خونواده داره منم یکی از اعضای خونوادشو اوردم تا باورتون بشه!
_: چطور مادرشو پیدا کردی؟
من:خب اونا گم نشده بودن. اوا دقیقا میدونست خونوادش کجا زندگی میکنن!
_: مطمئنی اون مادرشه؟
من:حاضرم ببرمشون ازمایش ژنتیک تا باورتون بشه!
یه کم فکر کرد و گفت:اگه حرفی که میزنی درست باشه....
پریدم وسط حرفشو گفتم:بابا من سی سالمه مطمئن باش کاری نمیکنم که ایندم خراب شه. حالا فقط میخوام اگه مشکلی نیست فردا با مامان بیاین و با مادر آوا اشنا بشین!
_: از نظر من مشکلی نیست!
من:باشه پس من یه رستوران رزرو میکنم واسه شام!
_: چرا رستوران؟خب میایم خونه آوا!
پوزخندی زدم و گفتم:بابا فکر میکنی بعد از اون رفتاری که مامان نشون داد صورت خوشی داره باز بیاین اونجا؟ترجیح میدم جایی بیرون از خونه همدیگه رو ببینیم حداقل مامان جلوی مردم حرفی نمیزنه!
_: به نظرم این راهش نیست باید یه جوری مامانتو راضی کنی!
من:اون راضی بشو نیست!مثله شما هم غیر قابل پیش بینی نیست پس نتیجه میگیریم همین راه بهترینه!
_: خود دانی!
من:پس قرارمون شد فردا شب! لطفا خودت به مامان خبر بده!
_: باشه!
من:پس فعلا خداحافظ!
_: خداحافظ!
گوشی رو قطع کردم.یه تای ابرومو دادم بالا و به گوشی نگاه کردم.
سرمو یه کم کج کردم و با خنده گفتم:از دو حالت بیشتر خارج نیست سر بابا جایی خورده یا یه کاسه ای زیر نیم کاسس!
گوشی رو تو دستم تکون دادم و گفتم:هر چی باشه من اوا رو از دست نمیدم!
از بیمارستان اومدم بیرون و رفتم سراغ کیوسک تلفن. باید برای اخرین بار به اون خانوم زنگ میزدم.
شمارشو گرفتم خیلی سریع جوابمو داد.
_:الو؟
من:الو؟سلام خانوم!
_سلام! خوبین؟
رفتارش نسبت به دفعه اول خیلی خوب شده بود. گفتم:چی شد؟
_:به لطف شما همه چیز حل شد.
من:خدا رو شکر خیالم راحت شد.
_: بله! وقتی پدرم با شوهرم حرف زد اول همه چیزو انکار کرد ولی وقتی ادرس و مشخصات امیر صادقی رو بهش دادیم به حرف اومد. پدرم مجبورش کرد علاوه بر طلاق توافقی از اون پسره هم شکایت کنه اونم قبول کرد . حالا هم پسره و دار و دستش تو زندانن.
من:میدونین دادگاهشون کیه؟
_:البته! شنبه هفته بعد!
من:میشه ادرسشو بهم بدین؟
ادرسو ازش گرفتم و باهاش خداحافظی کردم.دلم میخواست وقتی واسش حکم صادر میکنن اونجا باشم.
سوار ماشین شدم و به سمت مطب حرکت کردم.

 

  •  

آوا
وسایلمو از روی میز جمع کردم امروز قرار بود دوباره با خونواد مهران رو به رو بشم. خودمو برای هر چیزی اماده کرده بودم. چون میدونستم استقبال گرمی ازم نمیشه ولی اجازه نمیدادم مثله دفعه قبل تحقیرم کنن .اگه به خاطر مهران نبود حتی حاضر نمیشدم یه بار دیگه ببینمشون.
مهران هنوز تو اتاقش بود کیفمو از تو کمد برداشتم که دیدم صدای زنگ گوشیم بلند شد . گوشیمو از تو جیبم بیرون اوردم و یه نگاه به شماره انداختم برام اشنا بود ولی نه اونقدر که بدونم کیه . جواب دادم
من:بله؟
فقط صدای نفس کشیدن می شنیدم
من:الو
.......
من:چرا حرف نمیزنی؟
...
وقتی دیدم حرف نمیزنه گوشی رو قطع کردم.
تازه یادم اومد این شماره همون مزاحمی بود که چند وقت پیش هم بهم زنگ زده بود.من هیچوقت مزاحم نداشتم نمیدونستم این یکی از کجا پیداش شده بود.

*********


گوشی رو برگردوندم تو کیفم همون موقع مهران با اخرین بیمارش از اتاق اومدن بیرون!
وقتی اون مریض هم رفت. من از جام بلند شدم. مهران کتشو تو دستش جا به جا کرد و گفت:بریم؟
اینبار برعکس دفعه قبل سعی کردم همه استرسمو دور بریزم باید جلوی مادرش محکم ظاهر میشدم.
لبخندی زدم و گفتم:بریم!
بعد از این که رفتیم خونه و مامان رو سوار کردیم به سمت رستوران رفتیم همین که وارد شدیم چشمم به اولین میز سمت راست افتاد که کنار پنجره بود همون جا مامان و بابای مهران هم نشسته بودن.
مهران دست منو گرفت و با هم رفتیم جلو مامان هم پشت سرمون بود.
به میز که رسیدیم مهران گفتسلام!
هر دو سرشونو به سمت ما گردوندن. نگاه مامانش روی دستای ما ثابت موند با صدای ارومی گفتمسلام!
باباش سرشو تکون داد بعد ازجاش بلند شد رو به مامانم کرد و گفتسلام خانوم کریمی!
مامان چادرشو روی سرش صاف کرد وگفتسلام!
خوب هستین!
باباش سرشو خم کرد و گفت:خیلی ممنون. بفرمایید!
بعد به صندلی های خالی اشاره کرد.
به مامان مهران نگاه کردم با اکراه چشمشو از دست منو مهران گرفت و رو کرد به مامان و با بی میلی دستشو سمتش درازکرد و گفت سلام!
مامانم باهاش دست داد از لحن خشکش یه کم متعجب شده بود زیر لب سلامی کرد و همه نشستیم.نگاه سنگین مامان مهران همچنان روی من بود ولی اصلا به روی خودم نمی اوردم وقتی دیدم عصبی میشه بیشتر خودمو به مهران نزدیک میکردم.
بعد از سفارش دادن غذا بابای مهران خطاب به مامان گفت:خب خانوم کریمی خوشحالم که ملاقاتتون کردم!
مامان که به نظر خجالت زده می اومد سرشو پایین انداخت و گفت:ممنون!لطف دارین برای منم افتخاره که شما و همسرتونو ملاقات کردم.
مامان مهران دست به سینه تکیه داد به صندلیشو گفت:شما واقعا مادر آوا هستین؟!
مامان با تعجب نگاهش کرد و گفت:بله!شما شک دارین؟
مامانش ناز گفت:خب اینجور به نظر میرسید که دخترتون کسی رو ندارن!
لحنش نیست دار بود. با ناراحتی به مامان نگاه کردم اگه اون یه مادر واقعی بود هیچکس به خودش جرات نمیداد اینجوری درباره من حرف بزنه!
مهران گفت:مامان!
مامانش ابروشو بالا انداخت و گفت:نکنه حق سوال کردن هم ندارم!
بابای مهران ساکت بود. نمیدونم چرا حس میکردم با این که میخواد نشون بده راضی به این ازدواجه متنظر یه فرصته تا همه چیز به هم بریزه.
بر خلاف انتظارم مامان با خونسردی لبخندی زد و گفت:خانوم مجد دختر من هم مادر داره هم خونواده اتفاقا خونواده ما یه خونواده بزرگه آوا چهار تا خواهر دیگه هم داره فقط به دلیل مشکلاتی که منم ازشون بی خبر بودم آوا یه مدت از ما دور افتاده بود.

 

 

بعد با عشق نگاهی به مهران کرد و گفت:ولی به لطف پسر شما دوباره دخترم رو دیدم!
با تعجب به مامان نگاه کردم فکر نمیکردم بتونه اینطوری بحثو جمع و جور کنه ولی این باغث نمیشد حسم بهش بهتر بشه حسم بهش فقط تحسین بود.اون تازه داشت یه قسمت خیلی کوچیک از وضیفه ای که 18 سال پشت گوش انداخته بود رو انجام میداد پس کار شاقی نکرده بود!
مامان مهران هم مثله من از اون جواب جا خورده بود سرشو به یه سمت کج کرد و گفت:اها!یعنی شما میدونین که دختروتون این چند وقت کجا بوده درسته؟!
مامان نگاهی به من کرد و گفت:نه متاسفانه اگه میدونستم زودتر دنبالش می اومدم راستش من فکر میکردم دخترم مرده!
مامان مهران دستشو زیر چونش گذاشت و گفت:عجب ماجرای جالبی!
بعد زیر چشمی به من نگاه کرد دوباره داشت داستان اون روزو تکرار میکرد ولی دیگه بهش اجازه این کارو نمیدادم لبخندی زدم و گفتم:پیدا کردن مامانمو مدیون شمام مادر جون!
مامانش با تعجب نگاهم کرد انتظار نداشت اینجوری صداش کنم ولی من یاد گرفته بودم ببا بقیه به روش خودشون رفتار کنم شاید ظریف کاری های زنونه کار من نبود ولی با تقلید کردن از رفتار اون راحت میتونستم از خودم یه دختر از خود راضی و موزی بسازم!
مامانش پوزخندی زد و با حرص گفت:خواهش میکنم عزیزم!
مهران اروم زد به بازوم نگاهش کردم یه لبخند کج تحویلم داد بابای مهران که تا اون موقع هیچ دخالتی تو بحث نکرده بود رو کرد به مامانم و گفت:حالا با اومدن شما راحت میتونیم درباره اینده این دوتا جوون حرف بزنیم!
مامان مهران با حالت عصبی گفت:به نظرتون برای این حرفا یه کم زود نیست؟
مهران گفت:نه مامان منو اوا خیلی وقته تصمیمون رو گرفتیم اتفاقا هر چی زودتر تکلیف ما روشن بشه بهتره
!مامان گفت:به نظر منم همین طوره وجهه خوبی نداره که یه دختر و پسر نامحرم تو یه خونه زندگی کنن و با هم برن و بیان!
مامان مهران پوزخند زد ولی خدا رو شکر دیگه حرفی نزد بابای مهران هم موافقت خودشو اعلام کرد. با رضایت منو مهران و بابای مهران دیگه جایی برای مخالفت مامانش نبود ناچار اونم شکستو قبول کرد و این شد که بابای مهران خیلی سریع بحث عقد رو وسط کشید.برای این که زیاد با حرف مامان مهران مخالفت نشده باشه بنابر صلاح دید اون قرار شد منو مهران یه عقد محضری داشته باشیم و بعد از یه مدت عروسی بگیریم.


دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانوم آوا کریمی برای سومین بار میپرسم ایا وکیلم با مهریه معلومه شما رو به عقد دائمی اقای مهران مجد در اورم؟
قلبم داشت از هیجان تو دهنم می اومد یه نگاه به مامان و مادر و پدر مهران انداختم چند نفر دیگه هم تو اتاق بودن ولی نمیشناختمشون . همه منتظر جواب بودن مهران دستمو تو دستش فشرد ضربان قلبم تند تر شده بود یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: با اجازه بزرگترا بله!
همه دست زدن .
دستمو گذاشتم روی سینم و دوباره یه نفس عمیق کشیدم. حاج اقا لبخندی زد و گفت مبارکه انشا الله!
بعد از امضا کردن دفتری که جلومون بود مامان اومد سمتمو منو بغل کرد . حداقل اون روز نمیخواستم کاری کنم که اون یا خودم ناراحت بشم. اروم دم گوشم گفت:مبارک باشه عزیزم!
من:ممنون!
_: خوشحالم که منم تو این مراسم هستم!
هیچی نگفتم! منو از خودش جدا کرد و پیشونیمو بوسید.
مادر مهران جلو اومد و بدون هیچ حرفی فقط دستمو گرفت.
بهش لبخند زدم ولی همچنان حرفی نمیزد.
همون موقع پدر مهران جلو اومد و گفت:تبریک میگم دخترم!
سرمو تکون دادم و گفتم:ممنون!
مهران جلو اومد و دستشو دور شونه من حلقه کرد . باباش لبخندی زد و گفت مبارکه پسرم!
مهران سرشو تکون داد و گفت:ممنون!
ولی مامانش همچنان عصبی بود اخر سر با اکراه یه تبریک خشک و خالی کرد .
از ساختمون بیرون اومدیم مهران دست منو تو دستش محکم گرفته بود. از بین دوستان فقط علی رو میشناختم بعد از خدا حافظی کردن با اونا رفتیم سمت مامان که یه گوشه ایستاده بود.
مهران گفت:ممنون که اومدین!
مامان چادرشو مرتب کرد و گفت:خواهش میکنم پسرم وظیفم بود ایشالا که خوشبخت بشین!
_: ممنون!
همون موقع ماشین اژانس اومد. مامان نگاهی به تاکسی کرد و گفت:خب دیگه من کم کم زحمتو کم میکنم!
رو کرد به منو گفت:شرمنده نمیتونم زیاد بمونم تو عروسیت جبران میکنم دخترم!
سرمو تکون دادم.
بیشتر از این هم ازش انتظار نداشتم.دلم نمیخواست بمونه ولی همه این کاراش بهم نشون میداد ازش من برای اون به اندازه این بود که فقط شاهد عقدم باشه و بره و این خیلی ازارم میداد.
باهاش خداحافظی کردیم و اونم سوار ماشین شد و رفت.
با رفتنش انگار سبک شده بودم اون بغضی که این چند روز داشتم انگار تو گلوم اب شده بود.
به مهران نگاه کردم لبخندی زد و گفت:مامان و بابا هم رفتن!
به اطراف نگاه کردم و با تعجب گفتم:کی رفتن؟
مهران شونه هاشو بالا انداخت و گفت:تو حواست نبود!
من:نمیخواستم مامانت اینقد ناراحت باشه!
مهران لبخندی زد و گفت:شاید الان ناراحت باشه ولی کم کم میفهمه چه عروس خوبی نصیبش شده!
لبخند زدم. مهران به ماشین اشاره کرد و گفت:خب ما هم بریم دیگه!
با هم رفتیم سمت ماشین مهران درو برام باز کرد با خنده نگاهش کردم و سوار شدم.
ماشین تو پارکینگ متوقف شد.کیفمو برداشتم و پیاده شدم. همراه من مهران هم از ماشین پیاده شد.
یه نگاه به من کرد و گفت:خب دیگه رسیدیم!
لبخندی زدم و گفتم:خب دیگه من برم!
مهران یه تای ابروشو داد بالا و گفت:کجا بری؟
با تعجب به پله ها اشاره کردم و گفتم:برم بالا دیگه!
یه قدم به سمتم برداشت و گفت:بری بالا؟
من:خب اره دیگه!
بهم نزدیک شد و گفت:الان وقت بالا رفتنه؟!
هنوز نفهمیده بودم منظورش چیه . گفتم:خب اره دیگه! باید برم بالا لباسامو عوض کنم و ناهار درست کنم!
به صورت خندونش نگاه کردم و گفتم:خب اگه میخوای ناهار بیا بالا!
دستشو حلقه کرد دور کمرم و گفت:شوخیت گرفته؟!

با تعجب گفتم:شوخی؟
خندید و گفت:فکر کردی من میذارم دیگه بری اون بالا!
همون طور نگاهش کردم حلقه دستشو تنگ تر کرد و گفت:من تازه بهت رسیدم فکر کردی به این راحتیا ولت میکنم!
از حالت چشماش تازه فهمیدم منظورش چیه!با خجالت خودمو تو بغلش جمع کردم و گفتم:ما که هنوز عروسی نکردیم!
نفسشو با خنده بیرون داد و گفت:پس الان کجا بودیم؟
من:اخه...
نذاشت حرفمو ادامه بدم لباشو گذاشت رو لبام از یه طرف هیجان زده شده بدم از یه طرف هم خجالت میکشیدم.

 

 

خواستم خودمو عقب بکشم که منو از رو زمین بلند کرد. اغوشش هم مثه لباش گرمای خاصی داشت،حسی که باعث شد منم درگیر بشم دستمو اروم دور گردنش حلقه کردم . سرشو یه کم عقب همین که خواست یه چیزی بگه سرمو با خجالت انداختم پایین. منو به خودش فشرد و گفت:آی آی باز خجالتی شدی!
سرمو گذاشتم تو گودی گردنش و با صدای خفه ای گفتم:دوست دارم!
روشو کرد سمتم و گفت:من بیشتر!
گرمی نفساش نفس گیر بود.لبخندی زدم و چشمامو بستم اونم راه افتاد سمت خونه! *********
مهران
چشمامو باز کردم. اوا خودشو تو بغلم جمع کرده بود و خوابیده بود.هنوزم باورم نمیشد اون اینجا باشه. حسی که به اون داشتم هیچوقت تا به حال تجربه نکرده بودم . این عشق بود که ما رو اینجا کشونده بود نه هیچ چیز دیگه همین بود که حضور آوا رو کنارم منحصر به فرد میکرد.
موهاشو از رو صورتش کنار زدم هیچوقت فکر نمیکردم موی کوتاه به نظرم جذاب بیاد!
یه کم جابه جا شد ولی اجازه ندادم ازم جدا شه. پیشونیشو بوسیدم بلافاصله یه بوسه هم روی گونه هاش کاشتم.دستشو گذاشت روی گونش اینبار لباشو بوسیدم. چشماشو باز کرد به چشمای سیاهش خیره شدم این نگاه مخملی دیگه مال من بود.چیزی که از روز اول درگیرم کرده بود.
دستمو کشیدم روی گونش و گفتم:خوبی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و باز چشماشو بست.
دستشو گرفتم و انگشتامو تو انگشتاش قفل کردم و گفتم:خوابت میاد؟
همون طور که چشماش بسته بود دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
لبخند زدم کارای فی البداهه اون از هر حرکت حساب شده دیگه ای که از دخترا دیده بودم برام قشنگ تر بود.
خواستم جا به جا بشم ولی محکم منو گرفته بود.
با خنده گفتم:زورت زیاد شده!
با چشمای بسته لبخندی زد و سرشو تو سینم فشرد!
با خنده گفتم:ببینم میخوای یه کاری کنی دیگه ولت نکنم؟!
خنده ریزی کرد سرشو به علامت منفی تکون داد.
دستمو رو بازوش حرکت دادم و گفتم:نمیخوای چشماتو باز کنی؟
ابروهاشو انداخت بالا!
لبخندی زدم و گفتم:باشه!
دستمو انداختم دور کمرش و محکم بغلش کردم.
اول شروع کرد به خندیدن ولی کم کم ساکت شد.نگاهش کردم که ببینم دلیل ساکت شدنش چیه!داشت لباشو رو هم فشار میداد تا اونجا که میتونست حلقه دستشو تنگ کرد .
با خنده گفتم:باشه تو زورت از من بیشتره!
همون موقع یه قطره اشک از گوشه چشمش بیرون زد.
با تعجب گفتم:اوا
صورتشو رو بازوم قایم کرد.حس کردم کم کم بازوم داره خیس میشه . خواستم برش گردونم ولی انگار سرجاش میخکوب شده بود.
اصلا نمیفهمیدم چرا داره گریه میکنه .
با لحن ارومی گفتم:عزیزم چرا گریه میکنی!
سرشو به عقب تکون داد یعنی هیچی!
سرمو خم کردم موهاشو بوسیدم و گفتم:من اذیتت کردم؟
بازم سرشو به علامت منفی تکون داد.
من:ازدستم ناراحتی؟
یه نفس عمیق کشید و سرشو به دو طرف تکون داد.
به پهلو خم شدم و اروم کشیدمش بالا. چشماش پر اشک بود بهم نگاه نمیکرد.صورتشو پاک کردم و گفتم:پس واسه چی گریه میکنی؟
هیچی نگفت فقط اینبار دستشو دور گردنم حلقه کرد.
در حالی که انگشتمو زیر چشمش حرکت می دادم گفتم:از اتفاقی که افتاد ناراحتی؟آوا من دیگه شوهرتم هیچ مشکلی نیست!
سرشو به علامت منفی تکون داد و با صدای گرفته ای گفت:نه!
من:پس این اشکا واسه چیه؟!
سرشو گذاشت روی بالشت و دستاشو باز کرد و بدون این که نگاهم کنه گفت:میترسم..... میترسم تنهام بذاری!
سرشو فروکرد تو بالشت بندش شروع کرد به لرزیدن.بغضی که تو گلوم بود فرو دادم.من چقد خودخواه بودم باید ملایم تر از این رفتار میکردم احساس شکننده اون ازارم میداد.چرا باید این همه درد رو تحمل میکرد.ظرافتش زیر این همه سختی خورد میشد ولی دیگه نباید میذاشتم این اتفاق بیفته .
دستمو کشیدم زیر سرشو چروخوندمش سمت خودم. محکم بغلش کردم و گفتم:جای تو همیشه اینجاس!حتی اگه خودتم بخوای من نمیذارم از کنارم جم بخوری!
یه دفعه خندش گرفت.
لبخندی زدم و گفتم:حالا شد.دیگه نبینم گریه کنی!
اروم شد. بوسیدمش و گرفتم:من همیشه کنارتم پس نگران هیچی نباش.
با لبخند نگاهم کرد.
بینیمو رو بینیش تکون دادم و گفتم:هیچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه!یعنی من نمیذارم!
لبامو بوسید و گفت:خوشحالم که تو این دنیا فقط تورو دارم!
برای عوض کردن حال و هواش گفتم:من خودم یه عالمم!
خندید و گفت:ماشالا بزنم به تخته!
من:حالا تو بخواب من میرم حمام خب؟
خودشو بهم چسبوند و گفت:نه! نرو!
با شیطنت گفتم:میخوای با هم بریم!
هلم داد و گفت:پاشو...پاشو برو حمام!
خندیدم و از جام بلند شدم پتو رو کشیدم روی اوا و گفتم:بخواب!
پیشونیشو بوسیدم و از اتاق رفتم بیرون