تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 28

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

ازحمام بیرون اومد و رفتم تو اتاق خبر از آوا نبود رو تختی هم ار روی تخت جمع شده بود.
یه شلوار گرم کن و رکابی پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون.
آوا تو اشپزخونه بود خدا میدونست با این حالش تو اشپز خونه چی کار میکرد لابد ضعف کرده بود. یکی از تیشرتای منم تنش کرده بود از این کارش خوشم اومده بود.
لبخندی زدم و اروم رفتم سمتش متوجه من نشده بود. از پشت بغلش کردم همین باعث شد که جیغ بکشه. از رو زمین بلندش کردم فهمیده بود منم ولی هنوز بین خنده هاش جیغ میزد!
من نزن بابا! منم!
_: بذارم زمین مهران الان می افتم!
یه دور تو هوا چرخوندمش چشماشو بست و جیغ زد . گذاشتمش پایین و گفتم:تو که اینقد ترسو نبودی!
یه نفس عمیق کشید و گفت:نه وقتی یکی مثه جن از پشتم ظاهر میشه.
همون طور که پشتش به من بود دوستامو دور بازوهاش حلقه کردم و گفتم دستت درد نکنه تا چند ساعت پیش عزیزت بودم حالا شدم جن؟!
خنده ریزی کرد و گفت:خب اون موقع یهویی ظاهر نمیشدی!
بازوهاشو محکم فشردم و گفتم:خوب شیطون شدی واسه من!
دستمواروم عقب کشید و گفت:استخونام خورد شد!
فشار دستمو کم کردم و گفتم:چی کار میکنی؟
به سیب زمینی که سدتش بود اشاره کرد و گفت:ناهار هیچی نخوردیم!
خندیدم و گفتم:ای شکمو گرسنته؟
سرشو کج کرد سمتم و گفت:تو گرسنت نیست؟
میدونستمن سادس ولی نه تا این حد . میتونست حداقل امروز هر چقدر میخواد خودشو واسم لوس کنه!
گونشو بوسیدم و گفتم:چرا هست منتها تو نباید غذا درست کنی!
سیب زمینی و کارد و از دستش کشیدم و خودشو کشیدم عقب با تعجب گفت:پس کی درست کنه؟
تلفن رو برداشتمو گفتم:رستوران واسه همین موقع هاست!
به ساعت نگاه کرد و گفت:الان جایی بازه؟
ساعت چهارو نیم بود سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اره!
نشست روی صندلی .
همون طور که شماره رو میگرفتم رفتم نشستم کنارش و اشاره کردم که بیاد بشینه رو پام. اونم همین کارو کرد.
بعد از سفارش غذا گوشی رو گذاشتم کنار و گفتم دیگه نبینم با حال بد کار کنی!
شونشو انداخت بالا و گفت:حالم خوبه!
من:اره! واسه همینه رنگت پریده؟!
لباشو جمع کرد و گفت:اونقدرا بد نیستم!
خندیدم و گفتم:اِ ؟
خندید و گفت:اره!
بینیشو کشیدم و گفتم:برو!
از جاش بلند شد. با تعجب گفتم:کجا؟
دستشو کشید پشت گردنش و گفت:گفتی برو!
دستشو کشیدم و گفتم:بگیر بشین دختر!
گونمو بوسید.
من:بعد از این که ناهار خوردیم میرم وسایلتو میارم پایین!
_: اشکالی نداره؟
من:چه اشکالی داشته باشه؟
_:میترسم مامانت اینا بفهمن!
لبخندی زدم و گفتم:ببینم به نظرت کسی میتونه به من بگه چرا با زنت تو یه خونه زندگی میکنی؟!
لبخندی گوشه لبش نشست.اروم گفت:نه!
من:خب پس حله!
نگاهم کرد و گفت:منم یه چیزی بگم؟
من:دوتا چیز بگو!
مشغول بازی با انگشتاش شد و گفت:اوم! میشه ازت یه چیزی بخوام؟
من:جون بخواه!
گوشه لباسم بین انگشتاش درگیر کرد و گفت:میشه تخت تو اتاقتو عوض کنی؟
میدونستم چرا این حرفو میزنه! بهش حق میدادم نخواد اونجا بخوابه. نمیخواستم گذشته من اذیتش کنه.به علاوه اون واسه من یه فرد متفاوت بود دلیل با من بودنش خیلی مهم تر از دلیلی بود که دخترای دیگه اینجا می اومدن. خودمم دلم میخواست این تفاوت ملموس تر باشه لبخندی زدم و گفتم:اتاقمون!
_:هان؟
من:تخت تو اتاقمون!
لبخندی زد. ادامه دادم:اصلا همه چیزو میزنیم به هم یه اتاق با سلیقه تو درست میکنیم خوبه؟
_:نه نه لازم نیست...
انگشتمو گذاشتم رو لبش و گفتم:تصویب شد!

*********


با اوردن وسایل آوا تو خونه و عوض کردن دکوراسیون اتاق همه چیز تکمیل شد.اوا دیگه رسما همسر من حساب میشد.
اون روز وقت دادگاه امیر بود میدونستم دادگاه عمومیه ساعت 10 از بیمارستان بیرون رفتم .
رو یکی از صندلی های ردیف اخر نشستم دادگاه خیلی شلوغ شده بود خبر دستگیری امیر خیلی ها رو خوشحال کرده بود.
چند دقیقه بعد قاضی هم اومد و همون موقع در باز شد امیر رو با دستای بسته همراه سه تا پسر دیگه اوردن تو سالن. به پسرا نگاه کردم یکیشون رو میشناختم میدونستم به جز من که خود امیر دخترا رو برام می اورد رانندشون اونه ولی دوتای دیگه رو تا به حال ندیده بودم ولی یکیشون قیافه خیلی اشنایی داشت.
امیر لاغر شده بود انگار فضای زندان بهش نساخته بود.با رضایت تکیه دادم به صندلی.
امیر رو بردن توی جایگاه علی رغم دفاع وکیلش امیر و پسرایی که دنبالش بودن مجرم شناخته شدن نمیدونستم ایقدر زود دادگاهشون تموم میشه فکر میکردم حداقل چند ماه طول بکشه . بعد از تموم شدن دادگاه وقتی میخواستم برم بیرون بین جمعیت گلسا رو دیدم رفت سمت همون پسری که اشنا بود تقریبا چند قدم بیشتر باهاشون فاصله داشتم گلسا دست پسره رو گرفت و گفت:نگران نباش بابا رو راضی میکنم بیاد از اینجا درت بیاره!
پسره با نا امیدی گفت دیگه تموم شد حکمو بریدن برو به بابا بگو دلش خنک شد که واسه پسرش ده سال زندان بریدن؟!
گلسا خواست چیزی بگه که سربازی که اون پسره رو گرفته بود گفت:خانوم نمیتونین با ایشون صحبت کنین بعد پسره رو از سالن بیرون برد.
گلسا با کلافگی دستشو رو پیشونیش کشید یعنی اون پسر برادرش بود؟صاف زده بودم به هدف! یه دفعه نگاهمون با هم تلاقی کرد . پوزخندی زدم و سرمو براش تکون دادم جلو اومد و گفت:تو این جا چی کار میکنی؟
لبخندی زدم و گفتم:دادگاه عمومی بود نمیدونستم باید از تو اجازه بگیرم!
همون موقع یه نفر بهش تنه زد این عصبانیتشو بیشتر کردبا خشم تو چشمام نگاه کرد.
دستامو کردم تو جیبم و گفتم:انگار کار تو هم خیلی گیره!
چشماشو زیر کرد و گفت:همه اینا زیر سر تو بود مگه نه؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم:امیر دشمن زیاد داشت منم یکیشون ولی این دادگاه ربطی به من نداره!
گلسا با حرص گفت:خب حالا منتظر چی هستی؟دادگاه تموم شد میتونی بری!
خندیدم و گفتم:برای امیر بیشتر ناراحتی یا برادرت؟!
مردد نگاهم کرد. مرموزانه خندیدم و گفتم:با این که امیر به دست من زندان نرفته ولی مطمئن باش اگه تو چند روز اینده مطبو خالی نکنی از تو شکایت میکنم .
پوزخندی زد و گفت:هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
دست به سینه رو به روش ایستادم و گفتم:واقعا؟امتحانش ضرر نداره !
اخمامو کشیدم تو همو گفتم:تا قبل از عید بهت وقت میدمخ از اونجا بری!
بعد بدون هیچ حرفی از سالن دادگاه بیرون رفتام.
میدونستم شکایت کردن به این سادگی نیست ولی گلسا الان داغ بود میدونستم که تهدیدم کار سازه.
نزدکی خونه بودم که تلفنم زنگ خورد علی بود .
من:الو؟
_:به به سلام اقا مهران این یکی فرق داره!
با خنده گفتم:علیک سلام!
_:خوبی؟باور کن اون روز از این فرق داره هیچی نفهمیدم خوب سورپرایزمون کردی!
همون طور که میخندیدم گفتم:حرفتو بزن!
_: میخواستم بگم که امسال عیالوار قرار عید کنسله دیگه؟!
من:نه پس میخوای دست زنمو بگیرم بگم بیا بریم شمال با دخترا اونجا قرار دارم!
_: پس ما از این به بعد باید بریم رو سر یکی دیگه خراب شیم؟
من:اگه همون زن بگیرین بازم قرارمون سر جاشه!
_: برو بابا دلت خوشه زن کجا بود؟حالا گیریم بود ما که مثه تو بچه مایه دار نیستیم کی به ما زن میده؟
من دیگه از من گفتن بود خود دانی!
خندید و گفت:باشه داداش خوش باشی با خانومت!
من:شک نکن خوشم!
_: بپا رو دل نکنی!
با خنده گفتم:کارت تموم شد؟
_:هنوز اعصاب مصاب نداریا! این دختره چطور تورو تحمل میکنه؟!
من:باز روتو زیاد کردیا!
_: اقا باشه باشه من تسلیم! پس به بچه ها خبر بدم کنسله؟
من:اره دستت درد نکنه!
_: باشه! دیگه کاری نداری؟
من:صبر کن !
_:چیه؟
من:بیا کلیدای ویلا رو ازم بگیرم واسه اخرین بار برین اونجا!
_: ایول! دست و دلباز شدی؟
من:به هم نریزین اونجا رو ها!
_: نه خیالت تخت از روز اولشم مرتب تر تحویلت میدیم!
با خنده گفتم:خاک بر سر اویزونتون کنن!
_: یه دوست مایه دار که بیشتر نداریم!
خندیدم.
_: پس عصر میام کلیدا رو ازت بگیرم
من: نه فردا صبح بیا بیمارستان عصر خونه نیستم!
_: باشه پس فردا میبینمت!
من:خدافظ!
گوشی رو قطع کردم و ماشینو جلوی در خونه متوقف کردم!
سالای قبل با علی و یه سری از دوستاش که میشد گفت دوستای منم حساب مشیدن با یه سری دختر که اصلا نمیدونستم از کجا پیداشون میکنن میرفتیم شمال.البته زیاده روی نمیکردیم جمعمون با دخترا دوستانه بود ولی امسال نمیتونستم اوا رو ببرم اونجا باید برای عید امسال یه برنامه خوب میچیدم!دلم برای اون دوران تنگ نمیشد الان بیشتر از اون روزای بی هدف احساس خوشبختی میکردم!

وارد خونه شدم. صدای عصبی اوا توجهمو جلب کرد.
_: مگه مرض داری زنگ میزنی حرف نمیزنی؟
...
_: یه بار دیگه زنک بزنی و صدات در نیاد من میدونم با تو! دیگه مزاحم نمیشی فهمیدی؟
جمله اخرو با صدای بلند گفت:از راهرو وارد حال شدم گوشیشو با حرص پرت کرد رو مبل و گفت:مردم ازار!
خواست برگرده منو دید.
ابروهاشو داد بالا و گفت سلام!
کتمو در اوردم و بهش اشاره کردم و گفتم سلام!
اومد سمتم و گفت:چقد زود اومدی!
من:بده؟
کتمو از دستم گرفت و بغلم کرد و گفت:نه خیلیم خوبه!
مونده بودم این دختر چطور با این که تمام عمرش مثه پسرا زندگی کرده اینقد خوب شوهر داری بلده!
موهاشو بوسیدمو گفتم:سر کی داشتی داد و بیداد میکردی؟
خودشو ازم جدا کرد و گفت:چه میدونم یه مزاحمه زنگ میزنه حرف نمیزنه!
اخم کردم. چشماشو گرد کرد و گفت:باور کن نمیدونم کیه!
خندیدم و گفتم:میدونم عزیزم!از اینجور مزاحما پیدا میشه جوابشو نده خودش خسته میشد!
سرشو تکون داد و گفت:باشه!
من:افرین دختر خوب!
لبخندی زد و گفت:ناهار بیارم؟
یه نگاه با ساعت کردم تازه یکو نیم بود گفتم:نه گرسنه نیستم!
کتمو گرفت دستش و رفت تو اتاق . یه نگاه به خونه انداختم هیچوقت اینقدر مرتب و تمیز نبود. تازه میفهمیدم چرا میگن داشتن زن تو خونه واجبه! همین که هر روز میدونستم یکی تو خونه منتظرمه با کمال میل راه خونه رو طی میکردم وقتی اوا تو خونه میچرخید دیگه دلم نیمخواست از در بیرون برم. بعد از عقدمون تازه فهمیده بودم اوا از اونی که میدیدم خیلی بهتره.
اوا از اتاق بیرون اومد نشستم روی مبل کنارم نشست . دستمو انداختم دور گردنش و گفتم:امروز مطب نمیریم!
سرشو اورد بالا و گفت:واسه چی؟
من:مطب از یه هفته قبل از عید تا دوهفته بعدش تعطیله!
سرشو تکون داد و گفت:اوهوم!
نگاهش کردم و گفتم:عوضش میریم خرید!
_:خرید؟
من:خرید عید دیگه!
لباشو جمع کرد و گفت:اها!
من:چیزی شده؟
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:خیلی وقته نرفتم خرید عید!
من:از این به بعد همیشه میری!
با ذوق دستاشو زد به همو گفت:سفره هفت سینم میچینیم؟
خندیدم و سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
خیر برداشت بالا و لبامو بوسید و گفت:خیلی دوست دارم!
من:داری شیطون میشی سر ظهر!
لباشو جمع کرد و گفت:خب باشه پسش میگیریم!
خواست از جاش بلند شه که دستشو کشیدم و گفتم:نه دیگه واسه پس گرفتن دیر شده! *********
آوا
تازه از حمام بیرون اومده بودم داشتم نشسته بودم جلوی اینه و داشتم با حوله موهامو خشک میکردم. مهران که روی تخت خوابیده بود رو از تو اینه میدیدم!احساس خوشبختی که این چند وقت کنار اون میکردم تا به حال تو زندگیم تجربه نکرده بودم ولی نمیدونستم چرا از این همه خوشبختی میترسیدم.
این مدت همه سعیمو میکردم که مهرانو از خودم راضی نگه دارم ولی میترسیدم براش تکراری بشم. میترسیدم که همه این خوشبختی تموم شه.
باز بغض گلومو گرفته بود نمیتونستم به این چیزا فکر نکنم. من همیشه با نارحتی و تنهایی بزرگ شده بودم این همه محبت و خوشی با این که بهم ارامش میداد ولی همین ارامش برام غریبه بود.
از جام بلند شدم و رفتم کنار تخت نشستم گونمو گذاشتم روی گونه مهران و چشمامو بستم نمیخواستم این ترس لذت عشقمونو از بین ببره!
دستشو حلقه کرد دور کمرم و با خنده گفت:به گل در اومد از حموم!
منم خندیدم.
از جاش بلند شد منم نشستم سر جام.چشماشو که خمار خواب بود بهم دوخت و گفت:چقد سفید بودی اوا من خبر نداشتم!
با مشت زدم تو بازوش و با خنده گفتم:مهران!
دستشو گذشا روی بازوشو گفت:باور کن این کیسه بکس نیست!
لبمو گزیدم!
موهامو که هنوز یه کم خیس بود زد کنار و گفت ساعت چنده؟
من:5
پتو رو کنار زد و گفت:خب پس زود این موها رو خشک کن بریم خرید!
از جام بلند شدم و دوباره رفتم سراغ حوله! مهران تو اینه به من نگاه کرد و گفت:اینجوری که خشک نمیشه!
به کشو اشاره کرد و گفت:اونجا سشوار هست!
سشوارو برداشتم و سر سری تو موهام کشیدم . بعد از خشک شدن موهام اماده شدیم و رفتیم بیرون!

این که برای مهران لباس انتخاب کنم واقعا برام هیجان انگیز و دوست داشتنی بود.تازه داشتم معنی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میفهمیدم . تا قبل از مهران نه من تو زندگی کسی دخالت میکردم نه کسی به زندگی من کاری داشت اما حالا حتی برای ساده ترین چیز ها هم با هم شریک بودیم و تو هر اتفاقی همراه هم .این چیزی بود که بهش زندگی مشترک میگفتند زندگی که اونقدر توش لحظه ها رو با عشقت شریک بشی تا جایی که روحتون با هم یکی بشه و من خیلی زود تونسته بودم درکش کنم.
بازوی مهرانو تو بغلم گرفته بودم و با هم تو پاساژ راه میرفتیم به جعبه ها و پلاستیکای تو دستش اشاره کردم و گفتم:ما که همه چیز خریدیم!
همون طور که با دقت به ویترینا نگاه میکرد گفت:نه همه چیز!
دستشو به یه سمت دراز کرد و گفت:ایناها!
مسیر دستشو دنبال کردم داشت به مغازه ای که لباس خواب داشت اشاره میکرد.
تو این چند روز اخلاق مهران خوب دستم اومده بود . هر چند به عنوان زنش انتظارات بی جایی ازم نداشت ولی چون برای من این چیزا عادی نبود یه کم سخت بود که خودمو با شرایط وقف بدم با این حال باید همه سعیمو میکردم چون من برای مهران یکی از اون دخترایی نبودم که تو خونه میاورد و بعد از یه مدت عوضشون میکرد.من همسرش بودم کسی که قرار بود همیشه کنارش بمونه پس باید تمام تلاشمو میکردم که عشقمون رنگ روزمرگی به خودش نگیره.
لبخندی زدم و گفتم:لباس خواب واسه من!
لبخندی زد و گفت:به نظرت من میتونم از این لباسا بپوشم!
یه لحظه قیافه مهران تو یه لباس حریر زنونه جلوی چشمم اومد . نیشمو تا بناگوش باز کردم و گفتم:اره اتفاقا خیلی بهت میاد.
دستشو گذاشت پشت کمرم و در حالی که منو به سمت مغازه هل میداد گفت:برو دختر! منم مسخره نکن!
بالاخره خریدامون با یه جفت ماهی قرمز تموم شد. با هم سوار ماشین شدیم. بوی سنبلی که واسه سفره هفت سین خریده بودیم ماشینو پر کرده بود یه نفس عمیق کشیدم تا بوشو بیشتر احساس کنم. مهران گفت:راستی بهت نگفتم چرا امروز زود اومدم.
منتظر نگاهش کردم تا حرفشو ادامه بده.
_: امروز دادگاه امیر بود!
من:واقعا؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد.
من:کی دستگیر شد؟
_:بهت نگفتم؟چند وقت پیش!
ابروهامو دادم بالا و با لبخند گفتم:خیلیم خوب!
سرشو کج کرد و گفت:بهتر این که حکمش 10 سال زندان و 200 ضربه شلاقه.
تکیه دادم به صندلی و گفتم:خب حقش بود.
یاد اون شبی افتادم که اومده بود تو خونه. خوشحال بودم که اونجوری حقشو کف دستش گذاشتم.
مهران سرشو تکون داد و گفت:و یه خبر دست اول دیگه هم داریم!
خندیدم و گفتم:چقدر خبر داریم امروز!
_: تا باشه از این خبرا. گلسا هم قراره بره!
من:چطوری راضی شد؟
_:خب برمیگرده به موضوع امیر داداش گلسا هم درگیر بوده منم گفتم اگه از مطب نره از اونم شکایت میکنم.
من:خب خدا رو شکر همه چی داره درست میشه!
لبخندی زد و گفت:همش به خاطر خوش قدمی عشقمه!
خوش قدمی من؟!تا وقتی یادم بود اطرافیانم خلاف اینو بهم ثابت کرده بودن. اروم گفتم:امیدوارم اینجوری باشه!
مهران انگار حواسش به حرف من نبود لبخندی زد و به راهش ادامه داد.

 

  •  

با اعلام اغاز سال نو از تلوزیون مهران با تمام توانش منو تو بغلش فشرد.
در حالی که میخندیدم گفتم:آی مهران استخونامو شکستی!
منو بین دستاش جا به جا کرد تا اذیت نشم.لبخند مهربونی زد و گفت:خوب شد؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:عید مبارک!
پیشونیمو بوسید و گفت:عید تو هم مبارک خانومم!
دستمو دور کمرش حلقه کردم این عید فقط عید سال نو نبود شروع زندگی جدید من کنار مهران بود اون لحظه تنها چیزی که تو ذهنم میگذشت این بود که از خدا بخوام مهران رو همیشه کنارم نگه داره!مهران دستشو برد زیر کوسن کنار مبل و گفت:حالا وقته عیدیه!
بعد یه جعبه کادو پیچ شده از زیر کوسن بیرون اورد جیغ خفیفی کشیدم و با هیجان گفتم:این مال منه؟
مهران جعبه رو داد دستم و گفت:اره! بازش کن.
جعبه رو تو دستم گرفتم و صورت مهران رو غرق بوسه کردم . واسم مهم نبود که چی میتونه تو اون جعبه باشه مهم این بود که اون جعبه برای من بود.یه دفعه یاد ساعتی افتادم که براش خریده بودم خودمو ازش جدا کردم و از روی مبل بلند شدم و جعبه رو دادم دستش و گفتم:الان میام!
مهران با تعجب نگاهم کرد .رفتم تو اتاق تا ساعتو از کیفم بیرون بیارم. دیدم گوشیم چراغ میزنه وقتی بازش کردم دیدم یه مسیج دارم بازم اون مزاحم بود عجیب بود این چند وقت فقط زنگ میزد هیچی نمیگفت تا به حال واسم پیام نفرستاده بود.وقتی پیامو باز کردم دیدم نوشته:عیدت مبارک دوست عزیز از این لحظه هات خوب لذت ببر!
با تعجب به محتوی پیام نگاه کردم شاید اصلا این طرف اشتباه گرفته بود من هیچوقت دوستی نداشتم. شماره رو گرفتم ولی گوشیش خاموش بود. با تعجب یه بار دیگه خودنمش و گوشی رو گذاشتم تو کیفم.جعبه ساعتو از کیفم در اوردم و گوشی رو گذاشتم سر جاش به قول مهران اگه اهمیت نمیدادم خودش بیخیال میشد.
ساعتو گرفتم پشتم و باورچین پاورچین از اتاق بیرون اومدم مهران چشم دوخته بود به راهرو با دیدن من گفت:کجا رفتی پس؟
لبخندی زدم و گفتم:رفتم یه چیزی بیارم!
بعد رفتم جلوش ایستادم مهران یه نگاه سر تا پای من کرد و گفت:خب؟
ساعت تو دستمو رو به روش گرفتم و گفتم:اینم از عیدی من!
مهران با تعجب به دستم نگاه کرد! ساعتو جلو تر گرفتم و گفتم:بگیرش دیگه!
مهران جعبه رو باز کرد چند ثانیه به ساعت نگاه کرد بعد گفت:لازم نبود اینو بخری!
یعنی خوشش نیومده بود؟میدونستم قیمت ساعتایی که دستش میکنه خیلی بیشتر از اینه ولی من همینقدر در توانم بود.لبمو گزیدم و گفتم:خوشت نیومد؟
خندید و گفت:خوشم نیومد؟دیوونه شدی؟
من:اخه گفتی لازم نبود!
دستامو گرفت و گفت:فکرشو نمیکردم چنین کاری بکنی!
لبخند محوی زدم و گفتم:ببخشید اگه یه کم ارزون قیمته!
زل زد تو چشمامو گفت:این بهترین عیدیه که تا به حال گرفتم.
بعدساعتو داد دستمو گفتم:خودت ببندش! لبخندی زدم و نشستم کنارش استین لباسشو بالا زد و ساعتی که روش بسته بود رو باز کرد. ساعتو بستم رو دستش. همون موقع دستمو گرفت و بوسید.دیگه طاقت نداشتم خودمو انداختم تو بغلش . اروم تو گوشم گفت مرسی عزیزم!
با بغض گفتم:خیلی دوست دارم! _:منم دوست دارم!
دلم میخواست زمان همونجا متوقف بشه . همه این احساس خوبو مدیون مهران بودم . خدا بالاخره صدامو شنیده بود و بهم رو کرده بود.
ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بود کنار در ایستاده بودم و گوشی نو ای که مهران برام خریده بود رو گرفته بودم دستم و با دقت داشتم باهاش کار میکردم عادت نداشتم چنین گوشی موبایلی دستم بگیرم.مهران از اتاق بیرون اومد. سرمو گرفتم بالا و گفتم:بریم؟!
کتشو که دستش بود پوشید و گفت:بریم!
با این که میدونستم مهران عادت به دید و بازدید عید نداره ولی ازش خواسته بودم که بریم خونه پدر و مادرش دم میخواست اونا رو هم از خودم راضی نگه دارم دوست نداشتم مهران به خاطر من از خونوادش دور بشه بلکه باید روابطش با اونا بهتر هم میشد.