تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 29

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

مهران جلوی یه در خاکستری رنگ نگه داشت . هر دو از ماشین پیاده شدیم لباسمو مرتب کردم و دسته کوتاه کیفمو بین دوتا دستم گرفتم . مهران دستشو گذاشت پت کمرم و گفت:بریم!
به نفس عمیق کشیدم و شونه به شونه مهران رفتیم سمت در. چند ثانیه بعد از این که زنگ زدیم بدون این که کسی جواب بده در باز شد.
مهران وارد خونه شد نگاشو دوخت به ماشین مشکی که اسمشو نمیدونستم و پشت در پارکینگ تو خونه پارک شده بود و گفت:به به جمعشون جمعه فقط ما رو کم داشتن. بعد دستمو گرفت و درو بست من:منظورت چیه؟
_:اراشم لبخندی زد و گفت:خاله اینا اینجان!
من:یعنی دخترخالتم هست؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد. شالمو مرتب کردم مهران لبخندی زد و گفت:نگران نباش تو از اون خیلی خوشگل تری!
لبخندی محوی زدم مهران دستمو تو دستش فشرد و گفت:خب بریم دیگه!
به اطراف نگاه کردم باغچه های بزرگی که دو طرف راهمون بودن اونجا رو بیشتر شبیه باغ کرده بود . رسیدیم به ساختموت اصلی که مثله خونه مهران دو طبقه بود ولی اون دو طبقه کجا و این یکی کجا بالا یه بالکن هلالی داشت که با ستونایی که جلوی خونه بود سرجاش محکم شده بود .روی پشت بوم هم یه افتاب گیر بزرگ گنبدی شکل شیشه ای بود.دیوارا با اجر تیره و سنگایی که به صورتی کثیف میخوردن تزئیین شده بود و پنجره های مستطیل شکلش هم قاب چوبی اشتن. فاصله بین ستون با در چوبی بزرگی که صد در صد در ورودی بود با گلدونایی که پر از گل رز بود پر شده بود. محو تماشای اطرف بودم که یه نفر گفت:بفرمایید تو خوش امدید.
دنبال صدا گشتم که یددم یه خانوم مسن جلوی در ایستاده و به منو مهران لبخند میزنه مهران لبخندی زد و گفت سلام گلی خانوم ! عیدتون مبارک!
_: عید تو هم مبارک پسرم!
مهران:بچه خوبن؟چطور روز اول عید اینجایین؟
_:راستش بچه هام قبل از عید رفتن مسافرت منم کسی رو نداشتم تو خونه پیشش بمونم گفتم اینجا کمک دست مادرت باشم!
مهران دستشو سمت من دراز کرد و خطاب به اون گفت:آوا!همسرم!
اون زن لبخند مهربونی تو صورتمک پاشید و گفت:بله ذکر و خیرشو شنیدم ماشالا هزارماشالا خیلی خانومه! مبارکتون باشه.
سرمو تکون دادم و با صدای ضعیفی گفتم سلام!
از جلوی در کنار رفت و گفت سلام دخترم!
بفرمایید داخل خانوم و اقا تو سالن پذیرایی منتظرن.
همران مهران وارد خونه شدیم داخلم مثل بیرون خونه بزرگ و با شکوه قبل از این که یه نگاه درست و حسابی به اطرف بندازم صدای اشنای مادر مهران رو شنیدم.
_ سلام پسرم!
مهران لبخندی زد و گفت سلام مامان عیدتون مبارک
مادرش مهرانو بغل کرد و گفت:چه عجب از این طرفا؟
مهران:اومدیم عید دیدنی دیگه مادر من!
مادرش لبخندی زد و گفت:خوب کاری کردی! فکر نمیکردم امروز اینجا ببینمت!
اصلا انگار نه انگار من اونجا بودم یه قدم ازشون فاصله گرفتم.مهران تو بغلم مامانش نیم نگاهی به من کرد و گفت:خاله هم اینجاست؟
مادرش اونو از خودش جدا کرد زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت:اره!
همین که دیدم چشمش به من افتاد سرمو کج کردم و گفتم سلام! عیدتون مبارک!
بازوی مهرانو گرفت و خیلی رسمی و خشک گفت سلام! عید تو هم مبارک!
لبامو با استرس یه کم روی هم فشار دادم معلوم بود که سر صلح نداره از اون ادمایی بود که تا زهرشو نمیریخت اروم نمیشد.خدا رو شکر مهران از اون بچه ننه ها نبود.
مادرش نگاهی سر تا پای من کرد و بعد با لبخند رو کرد به مهران و. گفت:بریم پیش بقیه!
یه جوری میگفت انگار از مهران میخواست منو همینجا بذاره و خودش تنهایی دنبال مامانش بره!
البته مهران کم لطفی نکرد کیفمو از دستمو گرفت و دستشو حلقه کرد دور شونمو گفت:بریم!
حرصو میشد تو چشمای مادرش دید همین جا جلو رفت مهران دستشو باز کرد و بهم لبخند زد . با نگرانی نگاهش کردم وارد سالن پذیرایی شدیم که یه دست مبل سلطنتی زرشکی رنگ وسط سالن چیده بودن دیوارای خونه سفید بود و پرده ها هم زشکی روی دیوار هم چند تا تابلوی نقاشی با قاب طلایی همرنگ چوب مبلا نصب شده بود.
به ادمایی که نشسته بودن روی مبل نگاه کردم بینشون فقط بابای مهرانو میشناختم. یه دختر جوون هم بود که با اون نفرتی که تو چشماش میدیدم مطمئن بودم همون دختر خاله مهرانه! قیافه خوبی داشت مخصوصا چشمای خاکستری رنگ درشتش خیلی به چشم می اومد ولی بینی عمل کرده و لبای پروتز شدش تو ذوق میزد ارایش غلیظش نا خود اگاه منو یاد دلقکای سیرک انداخت بی اختیار لبخندی رو لبام نشست به تبعیت از مهران با همه سلام کردم اینطور که معلوم بود هیچکس به جز مهران از حضور من خوشحال نبود. همین باعث میشد معذب باشم. نشستم روی مبل تا اونجا می میتونستم خودمو به مهران نزدیک کرده بودم اینجوری بیشتر احساس امنیت میکردم.دختر خاله مهران درست رو به روی من بود مادر مهران هم اومد و نشست کنار من!از یه طرف هم زنی که فهمیده بودم خاله مهرانه بهم زل زده بود حس میکردم تو میدون جنگ گیر افتادم و از همه طرف محاصره شدم.

 

  •  

خاله مهران گفت:مهران جا معرفی نمیکنی؟
بعد به من اشاره کرد . مهران لبخندی زد و گفت:خاله جون ایشون آواست مامان حتما براتون تعریف کرده.
خالش با اکراه اگاهی به من کرد و گفت:حالا چرا اینقدر بی سر و صدا خاله؟
مهران شونه هاشو بالا انداخت و گفت:مامان اینجوری خواسته!
نادیا گفت:الان کجا زندگی میکنی آوا جون!
مردد به مهران نگاه کردم. مهران دستشو دور بازوم حلقه کرده و گفت:الان پیش همیم!
مامان مهران گفت:آوا طبقه بالای مهران زندگی میکنه!خونوادش تهران نیستن
مهران گفت:نه مامان آوا اومده پایین تو یه خونه ایم.
رنگ مامان مهران به وضوح پرید.
نادیا با حرص گفت:پس دیگه عروسی لازم نیست.
مهران گفت:شاید ما الانم زن و شوهر محسوب بشیم ولی این باعث نمیشه عروسی نگیریم.
لبمو گزیدم نمیخواستم مهران همه چیزو کامل توضیح بده.نادیا در حالی که سعی میکرد جلوی عصبانیتشو بگیره با تمسخر گفت:هر جور خودتون راحتین!
تکیه دادم به صندلی خاله مهران گفت:چند ساله؟
من:19!
سرشو تکون داد و گفت:اختلاف سنیتون خیلی زیاده!
لبامو رو هم فشردم ادامه داد:نادیا 25 سالشه!
یعنی میخواست بگه دختر من بیشتر به مهران میخوره.من با قصد صلح اومده بودم ولی انگار اونا اینو نمیخواستن باید مثله خودشون رفتار میکردم و اگر نه رو کولم سوار میشدن زیر چشمی به نادیا نگاه کردم و گفتم:بله تعریف دخترتونو شنیدم.
نادیا لبخند کجی زد و گفت:نمیدونستم مهران از منم تعریف میکنه!
مهران با تعجب نگاهش کرد . گفتم:از مهران زیاد چیزی نشنیدم از یکی از دوستاش شنیدم .
سرمو یه کم تکون دادم و گفتم:اسمش چی بود؟
با پوزخندی بهش خیره شدم و گفتم:اهان انگار امیر بود.
رو کردم به مهران و گفتم باشه؟
مهران نیشخندی زد و گفت:اره خودش بود.
ابروهامو دادم بالا و به نادیا نگاه کردم رنگش پریده بود. همین واسه خفه کردنش کافی بود ولی یه حسی قلقلکم میداد که دهن همشونو ببندم گفتم:مثه این که افتاده زندان خبر داری چرا؟
خودشو جمع و جور کرد و گفت:نه من از کجا باید بدونم!
من:گفتم شاید بشناسیش!
خاله مهران گفت:اخه دختر من با دوستای مهران چی کار داره؟! لابد دوستش هم از خود مهران شنیده.
مهران گفت:نه خاله با نادیا اشنایی دورادور داشته!
نادیا گفت:نه بابا فکر کنم منو با یه نادیای دیگه اشتباه گرفته مهران چشماشو ریز کرد و گفت:نه اتفاقا میدونست که دختر خالمی!
نادیا حسابی دست پاچه شده بود ولی حس کردم مهران داره زیاده روی میکنه همون موقع باباش گفت:مهران بیا اینطرف باهات کار دارم!
مهران جا به جا شد دیگه هیچ محافظی نداشتم باید خودم از پسشون بر می اومدم.
مامان مهران گفت:میبینی خواهر!
خاله مهران به من نگاه کرد و سرشو با تاسف تکون داد.
بعد گفت:پاشیو بریم بهات یه کاری دارم. بعد هر دو از جاشون بلند شدن و از سالن رفتن بیرون.
حداقل اگه زیر پوستی ازم بدشون می اومد راحت تر میشد تحملشون کرد ولی اینا شمشیرو از رو بسته بودن. هر چند من به این چیزا عادت داشتم خوب میدونستم باید چطور گیلیممو از اب بیرون بکشم.با این حال اون لحظه ترجیح دادم سکوت کنم سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم.
نادیا از جاش بلند شد و اومد نشست کنارم با تعجب نگاهش کردم لبخندی زد و گفت:مثه این که تو هم امیرو میشناسی!
من:شناختن که نه چند بار همران مهران باهاش برخورد داشتم .
رو کلمه همران مهران تاکید کردم. پوزخندی زد و سرشو اورد نزدیک و گفت:فکر نکن بازی رو بردی!
با تعجب گفتم:بازی؟
به مهران اشاره کرد و گفت:اون مال منه!
با اخم گفتم:ببینید نادیا خانوم اولا که زندگی اگه از نظر شما بازیه از نظر خیلی مهم تره بعدم این که هر کسی به شوهر من نظر داشته باشه با من طرفه! بعد کمرمو صاف کردم که بلند تر از اون به نظر برسم!
پوزخندی زد و گفت:نه خوبه افرین!زد رو شونمو گفت:سرگرمی جالبی هستی عزیزم!
خودمو عقب کشیدم عقب.
خندید. به مهران نگاه کردم داشت زیر چشمی به ما نگاه میکرد.
دختره پر رو راست راست تو چشمای من نگاه میکنه و میگه شوهرت مال منه!

 

  •  

بعد از دو ساعت بالاخره از دستشون راحت شدم.
با مهران داشتیم میرفتیم سمت خونه که گفت:نادیا اون موقع چی بهت میگفت؟
من:هیچی چرت و پرت!
لبخندی زد و گفت:خوب جوابشونو دادی!
سرمو انداختم پایینو گفتم:نمیخواستم اینجوری بشه! مامانت هنوزم عصبی بود.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:فکر کردم از این که پسرشو مجبور کردی بره خونشون خوشحال میشه.
من:امیدوارم از من خوشش بیاد!
مهران لپمو کشید و گفت:مگه میشه خوشش نیاد؟!بالاخره خوشش میاد!
لبخند زدم.
گوشی مهران زنگ خورد سرعتشو کم کرد و جواب داد.
_:بله؟
.....
_ سلام ! خوب هستین؟
.....
_: ممنون عید شما هم مبارک!
......
یه نگاهی به من کرد و گفت: آوا هم خوبه سلام میرسونه!
با کنجکاوی نگاهش کردم.
گفت:بله همینجاست چند لحظه گوشی خدمتتون!
گوشی رو گرفت طرفم و گفت:مامانته!
پوفی کردم و چشمامو تو حدقه چرخوندم . مهران گوشی رو تو دستش تکون داد و گفت:بگیر دیگه!
با اکراه گوشی رو گرفتم و با بیحوصلگی گفتم:الو؟
_ سلام دخترم!
حرصم میگرفت وقتی بهم میگفت دخترم چطور میتونست بهم بگه دخترم وقتی حتی یه لحظه هم برام مادری نکرده بود.
خیلی سر گفتم سلام! خوبین؟
_ مرسی دخترم! تو چطوری؟
من:ممنون! عیدتون مبارک
_:عید تو هم مبارک نمیدونی چقدر خوشحالم که میتونم عیدو بهت تبریک بگم!
لبخند تلخی زدم. یادم اومد فقط موقع عید بود که من لباس نو میپوشیدم یه دست لباس برام میخوریدن طوری که زمستون و تابستونم بشه ازش استفاده کرد البته هیچوقت خودمو برای خرید نمیبردن با سلیقه خودشون یه لباس بزرگ و گشاد میگرفتن و برام می اوردن با این حال همیشه از دیدن همون لباسایی که در برابر لباسای شهاب و بچه های دورو برم عین یه تیکه گونی بود کلی خوشحال میشدم و ذوق میکردم.
تو کل روزای عید فقط یه بار مامانم و خواهرامو میدیدم وقتی هم می اومدن کاری به کار من نداشتن انگار نه انگار خواهرشون اونجاست و خیلی وقته ازشون دور بوده گاهی وقتا مادرم فقط دور از چشم اقاجون منو بغل میکرد و میبوسید اون بوسه ها اون روزا خوشحالم میکرد ولی حالا که بهشون فکر میکردم بی فایده بودن و پر از ترس بودنشونو خوب درک میکردم.
من:ممنون!
_: کاش می اومدی یزد خواهرات خیلی دوست دارن ببیننت!
من:واقعا؟
متوجه نیش کلامم نشد گفت:اره! راستی بهت نگفتم:تو این چند سال سه بار خاله شدی!
این که سعی میکرد منو تو چند تا کلمه تو همه چی سهیم کنه خنده دار بود.گفتم مبارکه!
_: ایشالا بچه های خودت!
از این حرفش خجالت کشیدم . نیم نگاهی به مهران کردم و گفتم:واسه ما زوده. ما هنوز عروسی نگرفتیم.
_: میدونم ولی ایشالا چند تا بچه سالم خدا بهتون بده!
پوزخند زدم و تو دلم گفتم:لابد همشونم پسر باشن!گفتم:ممنون!
_: حالا میتونین بیاین؟
به مهران نگاه کردم و گفتم:راستش نه نمیتونیم مهران مجبوره بره سر کار!
_: متوجهم بالاخره دکتره کارش سخته!
من:بله!ایشالا تو اولین فرصت میایم!
_: باشه دخترم! راستی برای عروسی تصمیم نگرفتین؟
من:نه هنوز!
_: بهتره زودتر عروسی بگیرین در دهن مردمو نمیشه بست نمیگن که اینا محرمن میگن معلوم نیست چی شده که بدون عروسی رفتن تو یه خونه زندگی میکنن!
دهن مردم ،دهن مردم اگه این مردم نبودن زندگی بهشت بود.پوفی کردم و گفتم:باشه!
_: ایشالا هر چه زودتر تو لباس عروس ببینمت!
من:ممنون!
_: خب دیگه مزاحمت نمیشم عزیزم خوشحال شدم صداتو شنیدم گاهی وقتا بهم زنگ بزن!
من:باشه !
_: خدافظ دخترم
من: خدافظ
گوشی رو قطع کردم مهران گفت: اب بدنت تحلیل رفته؟
من:چی؟
لبخندی زد و گفت:زیادی خشک حرف میزنی!
من:انتظار داشتی از خوشحالی بال دربیارم؟
_:سعی کن ببخشیشون حداقل مادرتو!
اهی کشیدم و گفتم:کاش به سادگی گفتنش بود.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:به هر حال اگه این اتفاقا نمی افتاد ما با هم ازدواج نمیکردیم
لبخندی زدم و گفتم:اره خب این یکی پیامدش عالی بود!
چشمکی زد و گفت:پس یه کم کوتاه بیا! سرمو تکیه دادم به صندلی و گفتم:فعلا نمیخوام به این چیزا فکر کنم.

  •  

مهران از دید و بازدید عید خوشش نمی اومد منم عادت به این کار نداشتم برای همین بعد از خونه مادرش فقط به پدر بزرگ و مادر بزرگش سر زدیم. بعد از اون هم برای این که از تعطیلاتمون استفاده کرده باشیم برای چند روزی رفتیم همدان .
تعطیلات عید خیلی زود برام تموم شد بعد از چند سال دوباره عیدو حس کردم . تو مدتی که تهران بودم زورای عید نه تنها کارم کم نمیشد بلکه دوبرابر هم باید کار میکردم خیلی وقت بود نه سفره هقت سین دیده بودم و نه از هوای بهاری لذت برده بودم ولی این عید یه عید واقعی بود.
عصر روز چهاردهم بود که تازه رسیدیم خونه. از مهران خواسته بودم که با ماشین بریم مسافرت چون از هواپیما میترسیدم ولی همین حسابی خستش کرده بود.مهران ماشینو خاموش کرد و کش و قوسی به بدنش داد و گفت:بالاخره رسیدیم!
لبخندی زدم و گفتم سلام خونه!
مهران یه نگاهی به حیاط کرد و گفت:راست میگن هیچ جا خونه ادم نمیشه!
لبخندی زدم و گفتم:خیلی خوش گذشت ممنون!
مهران چشمکی زد و گفت:به من بیشتر خوش گذشت!
خندیدم.
مهران در ماشینو باز کرد و گفت: بریم که از فردا روز از نو و روزی از نو!
با هم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو خونه!
چمدونو گذاشتم کنار در مهران همون طور که میرفت تو اتاق دکمه های لباسشو باز کرد و گفت:من میرم بخوابم!
شالمو از سرم در اوردم و نشستم رو صندلی دستامو بردم بالا و تا اونجا که میتونستم کشیدمشون.
این مسافرت باعث شده بود بیشتر مهرانو بشناسم.حالا دیگه همه اخلاقاش دستم اومده بود راحت باهاشون خودمو وقف میدادم.
دکمه های مانتومو باز کردم و گوشیمو که تمام طول مسافرت از ترس اون مزاحم خاموش کرده بودم از جیبم بیرون اوردم.
اخرین باری که بهم مسیج داده بود دو روز بعد از رفتنمون به همدان بود وقتی بهم گفت:تعطیلات خوش بگذره مطمئن شدم که اشناست.
هنوز نمیدونستم قصدش چیه اذیت کردن من یا خراب کردن رابطه منو مهران هر چیزی که بود نمیذاشتم این کارو بکنه.بعد از این که بهش زنگ زدم بهم گفته بود تلاش نکنم بشناسمش مشکل اینجا بود که من اصلا نمیدونستم زنه یا مرد.
مانتومو تا کردم و گوشی رو گذاشتم روش واقعا خسته بودم حتی حال این که برم تو اتاقو نداشتم. همون موقع صدای مهران اومد:آوا؟
سرمو بردگردوندم گفت:گفتم میرم بخوابم!
لبخندی زدم و گفتم:خوب بخوابی!
اخمی کرد و گفت:نه انگار منظورمو نفهمیدی!
با تعجب نگاهش کردم!
لبخندی زد و گفت:من بدون زنم خوابم نمیبره!
خندیدم و گفتم:بالشتم یا پتو؟
تکیه داد به دیوار و گفت:نه خیر شما عروسک تو بغلی منی!
با خنده از جام بلند شدم و گفتم  نمیکشی عین پسر بچه ها باید بیام بخوابونمت؟!
با هم رفتیم تو اتاق . ولی اونقدر خسته بودم که خیلی زودتر از مهران خوابم برد.
حس کردم یه چیزی تو گوشم داره وول میخوره با ترس چشمامو باز کردم و در حالی که دستمو محکم به گوشم میزدم نیم خیز شدم مهران که نشسته بود بالای سرم یه دفعه زد زیر خنده!
هنزو تو خوابو بیداری بودم مهران داشت میخندید تازه متوجه شدم که موهامو گرفته و فرو کرده تو گوشم.
هنوز داشت میخندیدم با حرص گفتم دیوونه! اینجوری ادمو از خواب بیدار میکنن
همون طور که میخندید گفت:موهات بلند شده اوا!
بالشت رو زدم تو صورتش.
بالشتو از دستم گرفت و گفت:باشه باشه من تسلیم!
یه نفس عمیق کشیدم و دوباره سر جام دراز کشیدم و چشمامو بستم حس کردم دوباره داره میاد بالای سرم چشمامو باز کردم و گفتم:اگه بخوای اذیت کنی خودت میدونی! دراز کشید کنارم و با خنده گفت:چقدر میخوابی دختر من که از تو خسته تر بودم دیگه خوابم نمیاد!
نگاهش کردم و گفتم:خب دست من نیست خوابم میاد!
دستشو کشید تو موهامو گفت:میگم حالا که موهات داره بلند میشه میتونیم زودتر عروسی بگیریم!
لبخند زدم .عروس شدن و لباس سفید وشیدن رو دوست داشتم مثله هر دختر دیگه ای هر چند عروسی گرفتن فرقی به حال منو مهران نداشت ولی اون جشنی که به عنوان جشن عروسی بود رو دوست داشتم.
مهران گفت سکوت علامت رضاست!
من:خب چرا راضی نباشم؟
_:والا کی از من بهتر!
با خنده گفتم:بچه پر رو!
دستشو گذاشت زیر سرشو گفت:بعد از امتحانات جشن میگیریم!
من:امتحان چی؟
_:به! دستت درد نکنه دیگه! یادت نیست باید امتحان بدی؟
تازه یادم اومد برای امتحانات پایان دوره راهنمایی ثبت نام کردم.
من:اخ! بازم درس!
اخمی کرد و گفت:نداشتیما! این که تازه اولشه!
من:من اصلا حوصله درس خوندن ندارم!
جدی شد و گفت:یعنی چی که ندارم؟
از فردا کتاباتو میخرم!بعد از امتحانات بلا فاصله باید درسای دبیرستانو شروع کنی فهمیدی؟!
من:حالا چه فرقی داره! من که دارم پیش تو کار میکنم درس خوندن لازم ندارم!
مهران با جدیت تمام زل زد تو چشمامو گفت:یعنی چی؟
من:اخه سخته!
لبخندی زد و گفت:هر کار بزرگی سختی داره!
من:این زیادی بزرگه!
_: لوس نشو!
اه کشیدم بغلم کرد و گفت:اگه درس بخونی بیشتر دوست دارم!
من:مگه الان نداری؟
_:چرا ولی اونجوری بیشتر بهت افتخار میکنم. بچه هامونم همین طور.
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:یعنی اگه اینجوری بمونم بهم افتخار نمیکنن!
_: منظورم این نبود!
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:ولی انگار همین بود.خب حقم داری!
با لحن معترضانه ای گفت:آوا!
راست میگفت بچه های من دلشونو به چی خوش میکردن؟!به خاله هاشون یا دوتا مادربزرگشون که هر کدوم یه جور مایه ی عذاب بودن. شایدم به گذشته خوب مادرشون!اصلا من چی داشتم که واسه بچه هام از بچگیام تعریف کنم!من مادر خوبی نمیشدم.خوب بود حداقل میتونستم مامانمو بهشون نشون بدم و اون یه مدتی که تنهایی زندگی میکردمو ازشون مخفی کنم!یه لحظه خندم گرفت اصلا مگه من چند تا بچه قرار بود داشته باشم؟!مهران راست میگفت دلم نمیخواست بچه ها بچه هایی که بعدا قرار بود مادرشون بشم جلوی دوستاشون نتونن از تحصیلات مادرشون حرف بزنن!
نگاهش کردم و گفتم:باشه!
لبخندی زد و گفت:اشتی؟
من قهر نکردم!
منو بوسید و گفت:افرین خانوم کوچولوی خوش اخلاق!
لبخند زدم.
_: خب حالا راستشو بگو ببینم واسه بچه داشتن نظرت عوض شد یا واسه درس خوندن!
با تعجب گفتم:مهران! چی داری میگی!
دستشو گذاشت رو شکمم و گفت:خب بالاخره که باید مامان شی!
از جام بلند شدم و گفتم دیوونه شدی؟
خندید و گفت:بابا من سنی ازم گذشته پس کی قراره بابا بشم؟
با اخم گفتم:مگه نمیخوای درس بخونم!
_: صد در صد!
من:پس حرف بچه رو نزن!تازه تو که نمیخوای بچت تو عروسیت باشه!
خندید و گفت:اتفاقا فکر خوبیه!
من:مهران!
دراز کشید رو تخت و با خنده گفت:باشه! صبر میکنم ولی فقط تا بعد از عروسی.سرشو اورد بالا و گفت:چطوره اخر این هفته ترتیب جشنو بدیم!
اینبار جیغ زدم:مهران...
همون طور که میخندید گفت:حرص میخوری خوشگل تر میشی!

لبامو جمع کردم با یه اخم مصنوعی از اتاق رفتم بیرون. این که چی شده که مهران به فکر بچه بیفته رو نمیدونستم فقط میدونستم الان وقتش نیست. من هنوز برای همسر بودن ادم کاملی نبودم چه برسه به مادر شدن

 

  •  

ساعت هفت صبح بود به خاظر خوابی که دیروز عصر رفته بودم بعد از نماز دیگه خوابم نبرد.
از جام بلند شدم و صبحونه رو اماده کردم و مهران رو صدا زدم از امروز باید میرفت سر کار.
بعد از این که اون رفت منم یه کم خونهد رو جمع و جور کردم و وسایل و لباسایی که تو چمدون بود رو گذاشتم سر جاش!
داشتم تو اشپزخونه ناهار درست میکردم که صدای زنگ تلفنم بلند شد دیگه میدونستم کسی جز اون مزاحمه بهم زنگ نمیزنه همین که دکمه پاسخ رو فشار دادم قطع کرد. باید سر از کارش در می اوردم دیگه کم کم داشت اعصابمو به هم میریخت. همون موقع مسیج داد پیامو باز کردم نوشته بود:چند روزی بود گوشیتو خاموش کرده بود! فکر کردی دست از سرت بر میدارم
اولین باری بود که جوابشو میدادم براش فرستادم:شما؟
_:مهم نیست من کیم!
من:اتفاقا خیلی هم مهمه چرا مزاحم من میشی
_:کم کم داشتم فکر میکردم دارم واسه یه روح پیام میدم!
من:ببین زندگی من خیلی خیلی خوبه! به کوری چشم تو و هر کسی که نمیتونه ببینه!
_: بر منکرش لعنت ولی یادت که نرفته تو از کجا اومدی! اخرشم جات تو خیابونه! تنهای تنها بدون هیچ مهرانی. البته فعلا میتونی از ماه عسل زندگیت لذت ببری!
من:به همین خیال باش!فکر نکنم ترسویی مثله تو که حتی نمیتونه خودشو نشون بده بتونه زندگی منو به هم بریزه!
_:واقعا؟مطمئنی؟
من:شک نکن! حالا هم برای بار اخر بهت میگم دیگه مزاحم من نشو!
دوباره گوشیمو خاموش کردم.یه حسی بهم میگفت یا نادیا یا گلسا پشت این مسئلن!چون اونا بودن که منو رقیب خودشون میدونستن!
گوشیمو گذاشتم تو خونه و رفتم مطب وقتی وارد ساختمون شدم دیدم یه اقایی اره وسایل گلسا رو جمع میکنه.گفتم:ببخشید اقا چی کار میکنین؟
بدون این که دست از کار بکشه گفت:خانوم دکتر منو فرستادن که وسایلشونو ببرم!
با لبخند گفتم:مگه قراره از اینجا برن؟
_:بله خانوم!
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه به کاراتون برسید. اگه لازم بود بگین پرونده مریضاشونم بهتون تحویل میدم!
_: اگه زحمتی نیست لطف میکنین خانوم!
پرونده ها رو هم دادم دست مرده. خوشحال بودم که دیگه گلسا رو نمیبینم در عین حال که همیشه میخواست خودشو متشخص نشون بده ولی خیلی ادم نچسبی بود علاوه بر اون حالا که با مهران ازدواج کرده بودم دلم نمیخواست دخترایی که بهش علاقه دارن دورو برش باشن چون میدونستم حسادت زنا از هر چیزی خطر ناک تره و نمیخواستم زندگیم به خاطر حسادت یکی مثله گلسا خراب شه! *********


کار كارگری كه داشت وسایل گلسا رو میبرد كم كم داشت تموم میشد ساعت چهار و نیم بود مریضا هم اومده بودن ولی خبری از مهران نبود سرگرم پرونده ها بودم كه یكی از بیمارا پرسید:خانوم پس این دكتر كی میاد؟
سرمو بالا اوردم یه نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:سابقه نداشتن كه دیر بیان شاید كارشون تو بیمارستان طول كشیده.مطمئن باشید كم كم پیداشون میشه.
مرد جوونی كه تمام مدت با اخم به حرفام گوش میداد با لحن اعتراض امیزی گفت:یعنی چی خانوم میدونین من از چند هفته پیش وقت گرفتم؟
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:نیم ساعت پیش هم نوبت داشتم.
من:من واقعا متاسفم اقا باور كنید منم نمیدونم دكتر كجاست.
خانومی كه بحثو شروع كرده بود گفت:یعنی یه شماره از ایشون ندارین كه یه تماسی بگیرین بپرسین كجا موندن؟
من:باشه خانوم من تماس میگیرم!
با تعجب نگاهم كرد بعد با حرص با روشو از من گرفت و خطاب به اون پسره گفت:انگار ما الافیم یعنی به فكر خودش نرسید كه زنگ بزنه?
پسره سری تكون داد و گفت:چی بگم والا!
از این حرفا زیاد میشنیدم ترجیح میدادم جای ناراحت یا عصبانی شدن نشنیده بگیرمشون.گوشی تلفن رو برداشتم كه شماره مهرانو بگیرم همون موقع كارگری كه تو اتاق گلسا بود بیرون اومد و گفت:خانوم كار من دیگه تموم شد.
سرمو تكون دادم و گفتم خسته نباشید.
_ سلامت باشید .خداحافظتون!
من:به سلامت.
با نگاهم بدرقش كردم تمام اثار گلسا از اونجا پاك شد حتی دفتری كه توش نوبتاشو مینوشتم.در كل حس خوبی داشتم.با خیال راحت و اب پرتقالی كه رو میز بود رو برداشتم و سر كشیدم وقتی تموم شد با دیدن اون یكی دستم روی تلفن تازه یادم اومد میخواستم به مهران زنگ بزنم .زیر چشمی به اون دو نفری كه منتظر نشسته بودن نگاه كردم چهره هر دو عصبی بود.دوباره رفتم سراغ تلفن .هنوز شماره رو كامل نگرفته بودم كه مهران از در وارد شد.
اول به من سلام كرد منم از جام بلند شدم بعد رو كرد به اونا و گفت سلام ببخشید دیر شد كاری پیش اومد.
منتظر جواب اونا نشد اومد سمت میز من و پلاستیك مشكی كه دستش بود رو گذاشت روی میز و گفت:پدرم در اومد تا پیداشون كنم.
نمیدونستم از چی داره حرف میزنه با تعجب نگاهش كردم ولی چیزی نگفت و با اشاره به پسری كه نوبتش بود رفت تو اتاق اونم دنبالش وارد اتاق شد.
پلاستیكو باز كردم به جز من اون خانومی كه نشسته بود هم با كنجكاوی داشت نگاه میكرد.وقتی كتابای درسی رو توش دیدم بستمش و گذاشتمش تو كمد.حتی فكر سختی درس خوندن هم خستم میكرد.
سرمو اوردم بالا ولی اون زن هنوز داشت نگاه میكرد لبخندی زدمو گفتم:امان از دست این مردا!
انگار یه دفعه گل از گلش شكفت گفت:شما همسر دكتری?
لبخندی زدم و گفتم :بله یه ماهی میشه عقد كردیم.
با ذوق گفت:واقعا?مباركه.
من :ممنون.
_: ببخشید فضولی میكنم شما چند وقته دكترو میشناسید?
تو كه میدونی این كار فضولیه پس چرا باز انجامش میدی؟گفتم:قبل از این كه كارمو اینجا شروع كنم.
سرشو تكون داد قبل از این كه فرصت كنه سوال بعدیشو بپرسه از جام بلند شدم و رفتم تو ابدارخونه