تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 30

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

مهران
چون دیر رسیده بودم مجبور شدم تمام وقت تو اتاق بمونم تا وقت كم نیارم!میدونستم گلسا امروز واسه بردن وسایلش میاد دلم میخواست با چشمای خودم رفتنشو از اینجا ببینم.هر چند قرار بود فردا بیاد محضر تا رسما سهمشو بخرم و دوباره همه ی این مطب فقط مال من بشه اما دیدنش موقع جمع كردن وسایلش یه لطف دیگه داشت.
با تموم شدن مریضا منم وسایلمو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم!اوا داشت چایی میخورد.با دیدن من لبخند زد لیوانو از دستش گرفتم و با بیسكوییتی كه رو میز بود خوردمش میدونستم از این كارم خوشش میاد چون خبر داشت كه من یه كم زیادی رو غذا و بهداشت حساسم یه جوری با این كارم متوجه میشد كه چقدر واسم مهمه و واقعا هم بود.اوا فوق العاده بود مخصوصا اون نیمه ای كه بعد از عقد باهاش كشف كرده بودم اون یه خانوم تمام عیار برای من بود.
لبخندی زد و از جاش بلند شد.
لیوانو گذاشتم رو میز و گفتم:كتابا یادت نره.
_: نه حواسم هست.
اینو گفت و از تو كمد برشون داشت.به اتاق سابق گلسا اشاره كردم و گفتم:وسایلشو برد?
سرشو به علامت مثبت تكون داد و گفت:یه اقای اول وقت اومد و بردشون تو راهرو ندیدیش?
احتمالا از اون یكی اسانسور استفاده كرده بود.برای همین كسی رو ندیده بودم ولی جالب اینجا بود كه گلسا خودش نیومده بود حتما پذیرفتن این شكست براش سخت بود.لبخندی زدم و گفتم:خب دیگه بریم.
امتحانای آوا از 28 اردیبهشت یعنی دقیقا روز تولد من شروع میشد.اون یکی اتاقو واسش اماده کرده بودم تا با خیال راحت بتونه درس بخونه.
با کمک اقای حیدری یه موسسه پیدا کرده بودم تا بتونم براش یه مدرک دیپلم معتبر بخرم نمیخواستم وقتش سر گرفتن دیپلم هدر بره اگه میتونست از صد کنکور رد بشه یعنی این که اون مدرک به اندازه کافی سندیت داره. میدونستم از این چیزا سر در نمیاره بهش گفته بودم که یه جایی هست که فقط باید بره امتحان بده و برگرده اونم قبول کرده بود. *********


آوا داشت تو اتاق درس میخوند که تلفنش زنگ خورد مجله رو کنار گذاشتم و رفتم سراغ گوشیش . پیامی که اومده بود رو باز کردم.
_ خانومی! اس دادم بگم سرم شلوغ بود فکر نکن دست از سرت برداشتم.
با تعجب به شماره نگاه کردم چقدر برام اشنا بود.
یه بار دیگه پیامو خوندم یادم نمی اومد ایشن مشاره کیه . گوشیمو برداشتم و لیستمو چک کردم با دیدن اسم عاطفه رو گوشی جا خوردم.
اون شماره آوا رو از کجا پیدا کرده بود؟
گوشی اوا رو گرفتم دستم و رفتم تو اتاق سرشو تو کتابا بود . من:آوا؟
سرشو اورد بالا و با نا امیدی گفت:سخته!
من:چی؟
رفتم نزدیک میز دیدم چهار زانو نشسته رو صندلی لبخند زدم کتاب ریاضیشو چرخوند سمتم و به یکی از مسئله ها اشاره کرد و گفت:من ریاضیم اصلا خوب نیست.
مسئله ساده ای بود حداقل برای من ولی اون همین قدر درس خونده بود با دور بودنش از مدرسه بعید نبود یه مسئله ریاضی سوم راهنمایی رو نتونه حل کنه. جوابو براش توضیح دادم .
یه ذره نگاهم کرد سرشو تکون داد و گفت:اها!
به صورتش نگاه کردم و گفتم:یاد گرفتی؟
مدادشو کشید تو موهاشو گفت:اره!
گوشیش رو گرفتم دستش و گفتم:این کیه بهت اس میده؟
با تعجب گفت:کی؟
گوشی رو گرفتم سمتش.یه نگاه به صفحه کرد و پوفی کرد و گفت:این؟مزاحمه!
من:چی میگه؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:چه میدونم مزاحمه دیگه!
نگاهش کردم از جاش بلند شد و دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:همش میگه از زندگیت با مهران لذت ببر قراره زود تموم شه و از این حرفا!
من:بیخود کرده!
سرشو گرفت بالا و گفت:فکر کنم نادیاست!اخه بهش میاد!
لبخند زدم میدونستم که نادیا نیست هر چند عاطفه هم کم از نادیا نداشت.
اون یکی از دخترایی بود که امیر برام فرستاده بود خودش میگفت برای پول این کارو نمیکنه میگفت از این کار خوشش میاد اوایل فکر میکردم میخواد با این کار غرورشو حفظ کنه اما وقتی فهمیدم اون دختر دوست بابامه شکه شدم. پدرش یکی از بزرگترین تاجرای تهران بود. همون موقع بود که با وجود وابستگی زیادی که بهش پیدا کرده بودم ولش کردم اگه بابا چیزی از این موضوع میفهمید حتما منو میکشت اما از حق نگذریم اون به معنای واقعی کلمه جذاب بود هم قیافه خوبی داشت هم هیکلش بی نقص بود از اون گذشته خوب میدونست چطور باید با یه مرد رفتار کنه بودن با اون کاملا منو راضی میکرد بعد از اون همیشه دنبال کسی میگشتم که حداقل یه کم شبیه اون باشه ولی کسی رو پیدا نکرده بودم.
دستمو کشیدم تو پیشونیم به چی داشتم فکر میکردم اونم جزو گذشته ای بود که قبل از اوا وجود داشت و باید پاک میشد.
اوا رو بلند کردم و نشوندم روی میز و گفتم:فردا واست یه شماره جدید میخرم!
سرشو تکون داد و گفت:باشه!خودمم خسته شدم از دستش!
من:به حرفاش توجه نکن!
لبخندی زد و گفت:نمیکنم!
دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت:اصلا تو دلت میاد منو ول کنی بری؟
لباشو بوسیدم و گفتم:معلومه که نه!
خندید و گفت:خب من خیالم راحته دیگه!
از روی میز بلندش کردم و گفتم گه درس بسه!
سرشو به علامت تایید تکون داد همون طور که تو بغلم بود رفتیم تو اتاق خواب.
همون طور که داشتم میبوسیدمش چشمامو باز کردم نمیدونم چرا تا نگاهش میکردم جای اون عاطفه رو میدیدم.
با تعجب نگاهش کردم دوباره متوجه چشمای سیاهش شدم خودمو عقب کشیدم با تعجب نگاهم کرد .
دستمو کشیدم رو صورتم.با تعجب گفت:چی شد؟
بدون این که نگاهش کنم خوابیدم سر جام و گفتم:ببخشید سرم درد میکنه!
از جاش بلند شد و گفت:خوبی؟
من:اره فقط بهتره بیخیال شیم.
اومد بالا سرم و گفت:باشه!اگه حالت خوب نیست بریم دکتر.
من:نه خستم!
با نگرانی گفت:سرت گیج میره؟
نگاهم کردم و لبخند زدم کشیدمش تو بغلمو گفتم:نه نگران نباش! بگیر بخواب.
قبل از این که چیزی بگه چشمامو بستم اونم حرفی نزد.
خوابم نمیبرد .دوباره فکر اون دختره افتاده بود تو سرم .افتاد. به اوا نگاه کردم این دختر چقد زود خوابش میبرد.این اتفاق نباید می افتاد حتی فکر کردن به اونم یه جور خیانت به اوا بود .
لبمو گزیدم عاطفه تنها دختری بود که گاهی دلم واسش تنگ میشد.
از جام بلند شدم و نشستم لبه تخت. نیم نگاهی به اوا انداختم خم شدم و گونشو بوسیدم یه کم جا به جا شد بلند شدم و رفتم تو حمام داشتم کلافه میشدم . *********


وقتی از حموم بیرون اومدم دیدم اوا نشسته رو تخت .
در حالی که موهامو خشک میکردم رفتم سمتش و گفتم:بیداری!
با چشمای خواب الود نگاهم کرد و گفت:حالت خوبه؟
من:اره خوبم! رفتم حمام حالم بهتر شد.
چشمای نیمه بازشو دوخت به منو گفت:کی ساعت یک میره حمام؟!
شونمو انداختم بالا دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت:مطمئنی خوبی؟
دستشو گرفتم و گفتم:اره!
دراز کشید سر جاس نگاهش کردم و گفتم:نمیدونی این مزاحمه شمارتو از کجا اورده؟
موهاشو از تو صورتش کنار زد و گفت:نه!میگم یه چیزی بیا با گوشی تو زنگ بزنیم بهش ببینیم کیه!
اصلا نمیخواستم بفهمه من عاطفه رو از قبل میشناسم . گفتم:نه نه لازم نیست!
متوجه شتاب زدگی من شد تا تعجب گفت :چرا؟
من:اینجوری بیشتر واسمون مزاحمت درست میکنه!
_: کسی که اینقدر خوب تورو میشناسه و شماره منو داره پس شماره تو رو هم داره.بهش زنگ بزن شاید دست برداره
من: نه لازم نیست شمارتو عوض کنم از دستش خلاص میشیم.
_: اگه باز شمارمو پیدا کرد چی؟
من:نه پیدا نمیکنه!
_: این که یه بار پیدا کرده خب دوباره هم پیدا میکنه! زنگ بزن ببین کیه خیالمون راحت شه.
عجب گیری داده بود امشب با حرص گفتم:باشه باشه فردا بهش زنگ میزنم بگیر بخواب.
ابروهاشو داد بالا و نگاهم کرد.
پشتمو کردم بهش و گفتم:بخواب دیگه!
خودم هم به هر سختی بود بالاخره خوابیدم.
صبح با صدای آوا از خواب بیدار شدم
_:مهران پاشو دیرت شده!
چشمامو باز کردم. اوا بالای سرم بود گفت هفت و نیمه!
از جام بلند شدم هنوز خسته بودم.
دستمو کشید و گفت:پاشو چایی رو میز یخ کرد.
من:باشه!
_: حالت خوبه؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم بلند شدم و گفتم:بریم!
داشتیم صبحونه میخوردیم آوا زیر چشمی داشت به من نگاه میکرد سرمو اوردم بالا و گفتم:چی پیدا کردی؟
_:ها؟
لبخندی زدم و گفتم:تو صورتم چیزی هست؟
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:نه!
من:پس چی؟
_:هیچی!به نظر نگرانی!
من:نگران چی؟
شونه هاشو انداخت بالا و گفت ! شاید اون مزاحمه!
من:نه!نگرانی نداره یه ادم مرضه شمارتو که عوض کنی دیگه مزاحمت نمیشه!
کاملا از لحنم معلوم بود دارم دروغ میگم.یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:میدونی کیه؟
من:نه! احتمالا همون نادیاست!
ابروهاشو داد بالا و گفت:باشه!
این یعنی یه کلمه از حرفامو هم باور نکرده ولی باز جای شکرش باقی بود که نیفتاده رو دنده مچ گیری.
از جام بلند شدم و گفتم:من دیگه میرم!تو هم بشین درستو بخون!
سرشو تکون داد و گفت:باشه!
ازش خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.
دیگه طاقتم تموم شده بود شماره عاطفه رو گرفتم هنوز یه زنگ کامل نخورده بود که جواب داد انگار متنظر تماس من بود.
_: چه عجب بالاخره زنگ زدی!
با عصبانیت گفتم:واسه چی به زن من زنگ میزنی؟!
خندید و گفت:اوه مثه این که توپتو حسابی پر کرده!بگو ببینم چی بهت گفته؟
من:شماره اونو از کجا اوردی؟
_:اوف بس کن !میدونی چقدر دلم واست تنگ شده؟هر چقدر بهت زنگ میزدم جوابمو نمیدادی.
من:حتما لازم نبوده که جواب نمیدادم.
_: بد اخلاق شدی عزیزم.خانومت خیلی اذیتت میکنه؟
من:ببین یا دیگه مزاحم زندگی من نمیشی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

 

خنده مستانه ای کرد و گفت:چرا؟آوا خیلی بانمکه. دوست دارم از نزدیک ببینمش!نمیخوای ما رو با هم اشنا کنی؟
من:چی از جون اوا میخوای؟
_:راستش هیچی! من فقط دلم واسه تو تنگ شده.گفتم اگه اونو اذیت کنم بالاخره خبرش به گوشت میرسه و زنگ میزنی!نمیدونی چقدر خوشحال شدم.
من:ببین نمیدونم شماره اوا رو از کجا پیدا کردی ولی بدون با حرفای تو نه میونه منو زنم به هم میریزه نه قراره بین منو تو اتفاقی بیفته!تو بی ارزش تر از اونی بودی که بخوام بیشتر از اون یه مدت با خودم نگهت دارم مطمئنا میدونی واسه چی باهات بودم مگه نه؟!
_: ببینم اوا هم مثه من میتونه سر حالت بیاره!
مقایسه این دو نفر واقعا سخت بود هر کدومشون یه قطب متفاوت بودن. ولی باید جلوی خودمو میگرفتم داشت از نقطه ضعفم استفاده میکرد میدونست اومدنش بی دلیل نیست بازم یه نقشه بود خیلی دوست داشتم بدونم از طرف کی! گفتم:ببین حرفات دیگه واسم هیچ جذابیتی نداره. نه تنها حرفات بلکه خودتم همین طور من حتی یادم نمیاد کی با تو بدون چه برسه به این که یادم بیاد خوب بودی یا نه!پس بهتره خودتو خسته نکنی. خیلی زود هم اوا از دستت راحت میشه مطمئن باش من ساکت نمیشینم تا یه دختر هرزه ی سادیسمی ذهن زنمو خراب کنه.روز خوش!
گوشی رو قطع کردم و انداختمش رو صندلی کنار دستم.عاطفه واسم مهم نبود فقط یه فکر گذرا بود که دیشب اومد و رفت. *********
آوا
کتاب جغرافیا رو ورق میزدم ولی حوصله خودنشو نداشتم.
کتابو انداختم رو میز و گفتم:ای گندت بزنن درس !
گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن از جام بلند شدم بازم اون مزاحم بود و دوباره قبل از این که جوابشو بدم قطع کرد و دنبالش برام مسیج فرستاد.
_: شمارمو داده بودی مهران؟لازم نبود خودش شمارمو داشت.
نمیدونستم از چی داره حرف میزنه . جوابی ندادم دوباره اس داد
_:ماشالا توپشم خوب پر کرده بودی.افرین به تو میگن یه زن نمونه هیچ چیزی رو از شوهرت مخفی نمیکنی!
یعنی مهران بهش زنگ زده بود؟این یعنی اونو میشناخت پس چرا چیزی به من نگفت؟
من:مزاحم من نشو! فکر کنم مهرانم همینو ازت خواسته مگه نه؟
_:اره خب دیگه طرف حسابم خودش میشه! راستی بهت گفت من کیم؟
من:هر کی هستی باش! واسم مهم نیست
_:باشه ولی اگه خواستی ازش بپرس عاطفه کیه حتما تک تک لحظه هایی که باهم بودیمو یادشه! متوجه هستی که!
لبامو رو هم فشردم میخواست منو عصبی کنه.تو این یه مورد جوابی نداشتم که بدم میدونستم مهران با دخترای زیادی بوده . تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که گوشیمو خاموش کنم و منتظر خط جدیدم بمونم!
*********


مهران برای ناهار خونه نیومد میدونستم این روزا کارش زیاد شده لباسامو پوشیدم کتاب فارسیمو برداشتم و گذاشتم و به سمت مطب راهی شدم.
از وقتی گلسا رفته بود مطب خیلی خلوت تر شده بود. طبیعتا کار منم کمتر شده بود هنوز کسی نیومده بود داشتم کتاب میخوندم که مهران وارد شد. از دستش دلخور بودم چرا باید موضوع این دختره رو ازم مخفی میکرد؟!
کیفشو تو دستش جا به جا کرد و گفت !
سرمو از رو کتاب بالا نیاوردم گفتم !
سیم کارت جدیدی که گرفته بود گذاشت جلوم و گفت:اینم خط جدیدت!
من !
_: گفته بودم درس مهمه ولی نه اونقدر که دیگه نگاهم نکنی!
سرمو بردم بالا و با بی حوصلگی بهش نگاه کردم.
لبخندی زد و گفت:چی شده باز؟!
من:چرا بهم نگفتی اون مزاحمو میشناسی؟!
یه تای ابروشو داد بالا!
من:من که تورو میشناسم پس چرا نگفتی اونم یکی از هموناییه که...
حرفمو قطع کرد و گفت:نمیخواستم ذهنت درگیر شه! من گذشته درخشانی ندارم که بخوام تو بهش فکر کنی!
سرمو انداختم پایین و گفتم:پس چرا هول کردی وقتی ازت پرسیدم که میشناسیش؟
دستاشو گذاشت رو میز و گفت:ببینم نکنه حرفاش روت اثر کرده.
لبو یه طرف صورتم جمع کردم.دوست نداشتم به دخترایی که مهران باهاشون بوده فکر کنم. این موضوع خیلی اذیتم میکرد.
خواست یه چیزی بگه که یه نفر وارد مطب شد.
مهران بهش نگاه کرد و گفت:بعدا دربارش حرف میزنیم.
بعد رفت تو اتاقش. خانومی که همراه بچش اومده بودن با تعجب نگاهی به من کرد و اومد سمت میز و گفت:خانوم میشه من واسه بچم امروز وقت داشتم. به در اتاق مهران اشاره کردم و گفتم:بله بفرمایید داخل!
تکیه دادم به صندلی واسم مهم نبود اون دختر کیه یا چی کار با مهران داشته این ناراحتم کرده بود که چرا باهام روراست نبود.
ترجیح دادم چیزی دربارش نگم اگه بینمون شکر اب میشد اون دختر به خواستش میرسید.
تا بعد از شام هیچ حرفی درباره اون مزاحم نزدم مهران که دید سوالی نمیکنم دربارش توضیح نداد دلم میخواست این کارو بکنه!
تلفن زنگ خورد مهران داشت فوتبال نگاه میکرد گوشی رو برداشتم.
من:بله؟
_ !
مامان مهران بود برعکس خودش به گرمی گفتم مادر جون خوب هستین؟
_:ممنون! مهران خوبه؟
میمرد میگفت خودت خوبی؟من:خوبه ممنون! میخواین گوشی رو بدم بهش؟
_:اگه میشه!
نفسمو فوت کردم و گوشی رو دادم دست مهران با اشاره بهش گفتم که مامانشه!
گوشی رو از دستم گرفت منم نشستم کنارش. اون از مادر خودم اینم از مادر شوهرم. چرا من همیشه کسی بودم که دیگران ازش بدشون می اومد . مگه من چه هیزم تری بهشون فروخته بودم این که منو مهران همدیگه رو دوست داشتیم جرم نبود .با بغض تکیه دادم به مبل و به مهران نگاه کردم
_:باشه!ممنون.
....
_: حتما میایم.واقعا لطف کردی مامان!
....
_: نه مادر من برنامه خاصی نداشتیم. اوا هم خوشحال میشه.
....
_: حتما!
....
_: خدافظ!
گوشی رو قطع کرد فقط نگاهش میکردم.
_: مامان دعوتمون کرد جشن!
سرمو تکون دادم یعنی نمیتونست به من بگه؟
_:نمیپرسی جشن چی؟
من:چی؟
مهران ابروهاشو داد بالا و گفت:جشن تولد من!
تولد مهران؟پاک یادم رفته بود اخر این هفته تولدشه. لپمو از تو دهنم به دندون گرفتم و گفتم:چه خوب!
مهران شونه هاشو بالا انداخت و گفت:به حق کارای نکرده چند سالی میشه که مامان دیگه فکر جشن گرفتن واسه من نبود.
پوزخندی زدم و گفتم:خب حالا زن گرفتی.
سرشو به دو طرف تکون داد و گفت:میدونم باز یه نقشه ای داره!بهم نزدیک شد و گفت:ولی عملی نمیشه!
لبخند محوی زدم.
دستشو انداخت دور گردنمو گفت:چیزی شده؟
دستشو پس زدم و گفتم:نه!
ابروهاشو داد بالا و گفت:نه؟!
از جام بلند شدم و گفتم:من خستم میرم بخوابم!
دوباره بعد از چند وقت بغض گلومو گرفته بود.چرا تمام دنیا علیه من گارد گرفته بود؟یعنی مامانش نمیتونست به من بگه میخواد چی کار کنه؟مطمئن بودم اینجوری میخواد به مهران ثابت کنه بیتشر از من به فکرشه.شایدم میخواست تو جشن منو جلوی بقیه فامیلا تحقیر کنه.هر چی بود نیت خوبی نبود.

مهران با تعجب گفت:چی شد؟
برگشتم سمتش و گفتم:هیچی میخوام بخوابم!
_: به خاطر اون دختره ناراحتی؟
من:شب به خیر!
از جاش بلند شد و گفت ببینیم!
ایستادم سر جام و برگشتم طرفش . گفت:الان دقیقا واسه چی ناراحتی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:هیچی!فقط خوابم میاد!
یه اشاره به ساعت کرد و گفت:از کی تا حالا تو ساعت 10 میخوابی؟
من:خواب ساعت نمیشناسه!
خواستم برم تو اتاق که گفت:بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم!
انچنان با تحکم گفت که سریع رفتم نشستم روی مبل دستمو گرفت و گفت:خب حالا بگو از چی ناراحتی!
همین که خواستم بگم هیچی با اخم گفت:به خدا یه بار دیگه بگی هیچی من میدونم باتو!
لبامو جمع کردم. منتظر بود جوابشو بدم گفتم:از این که بهم نگفتی میشناسیش!
_: من که برات توضیح دادم!
با دلخوری گفتم:ولی باید بهم میگفتی!
زل زد تو چشمامو گفت:مطمئن باش اگه من تو فکر دختر دیگه ای بودم جای تو اون الان زنم بود.
مردد نگاهش کردم و گفتم:از یه چیز دیگه هم ناراحتم!
لبخندی زد و گفت:چی؟
اهی کشیدم و گفتم:از این که مامانت هنوز با من اینجوری رفتار میکنه!
سرشو تکون داد و گفت:میدونم این تولدی که گرفته بی دلیل نیست ولی کم کم خودش درست میشه فقط باید بهش زمان بدی هنوز ازدواج ما براش جا نیفتاده!دیگه؟!
لبخندی زدم و گفتم گه هیچی! برم بخوابم؟
_:نه مثه این که واقعا خوابت میاد!
من:از صبح درس میخوندم خیلی خسته شدم!
دستشو زد رو شونم و گفت:باشه برو بخواب!
گونشو بوسیدم و گفتم:شب به خیر!
بعد از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق ولی ناراحتیم بیشتر از اونی بود که با اون دو کلمه حرف رفع بشه اما نمیخواستم زیاد کشش بدم اون لحظه تنهایی رو بیشتر ترجیح میدادم.
صبح روز پنج شنبه روز اولین امتحانم و البته تولد مهران بود .اما به خاطر یکی از بیماراش مجبور شده بود زود بره!
بعد از این که صبحونمو خوردم برای امتحان ریاضی رفتم به ادرسی که مهران بهم داده بود کسایی که اومده بودن سنشون از من خیلی بیشتر بود یه عدشونکیفمو گذاشتم یه گوشه و وسایلی که لازم داشتم از توش برداشتم و رفتم تا شماره صندلیمو پیدا کنم . چند تا از اون خانوما دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن. این که میدیدم از اونا کم سن ترم حس خوبی بهم میداد قبلا از فکر این که بخوام با این سن امتحان سوم راهنمایی رو بدم خجالت زده میشدم داشتم تو لیستی که به دیوار زده بودن دنبال اسمم میگشتم که یه خانوم اومد کنارم ایستاد نگاهش کردم از شکم بزرگش معلوم بود که حاملس وقتی دید نگاهش میکنم لبخند زد منم با لبخند جوابشو دادم بعد با کنجکاوی پرسیدم شما هم اومدین امتحان بدین؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:بله!
به شکمش نگاه کردم و گفتم:باردارم هستین؟
خنده ریزی کرد و دستشو کشید رو شکمش و گفت:اره هفت ماهشه!اومده با مامانش امتحان بده!
وسایلمو تو دستم جا به جا کردم و گفتم:سختتون نیست؟
همون طور که نگاهش به لیست بود گفت:نه!سختیش مال بعد از به دنیا اومدنشه! هر چند من به خاطر اینده همین بچه اینجام!
سرمو تکون دادم و گفتم:موفق باشی!
لبخند مهربونی زد و گفت:شما هم همین طور!
من چقدر از سختی درس شکایت میکردم اونوقت این زن با بچه هفت ماهش اومده بود امتحان بده .از خودم خندم گرفته بود.
شمارمو بالاخره پیدا کردم وقتی رفتیم تو سالن همون خانوم حامله هم کنار دست من بود حتی نشستن رو صندلی هم براش سخت بود ولی همچنان سرحال و خوشحال به اطرافش نگاه میکرد میتونستم برقی که تو چشماشه ببینم انگار با دیدن جو اونجا خیلی به وجد اومده بود.
به اطراف نگاه کردم چند نفر داشتن برگه ها رو پخش میکردن . مدرسه ای که من توش درس خونده بودم هیچ شباهتی به اینجا نداشت نه تنها پسرونه بود بلکه به خاطر این که تو روستا بود یه مدرسه درب و داغون با کلاسای کوچیک بود. امتحاناتمون همیشه تو حیاط مدرسه برگزار میشد ناظم مدرسه همیشه یه خط کش بلند دستش میگرفت و به محض این که یه نفس دست از پا خطا میکرد جز این که برگه امتحانیش پاره میشد یه فصل سیر با اون خط کش کتک میخورد . من خیلی اهل تقلب بودم ولی هیچوقت هم گیر نمی افتادم همه هر مدتی که بود رو میشناختم بعضی وقتا کارایی میکردم که به عقل جن هم نمیرسید.
بچه درس خونی نبودم بیشتر امتحاناتمو همین جوری پاس میکردم.
تمام صحنه های کارایی که میکردم یکی یکی تو ذهنم اومد لبخندی گوشه لبم نشست این خاطرات جزو معدود اتفاقاتی بودن که با به یاد اوردنشون میخندیدم و حس خوبی بهشون داشتم.
با صدای بلند زنی که شروع امتحانو اعلام کرد به خودم اومدم برگه رو برداشتم و بعد از این که مشخصاتمو رو برگه نوشتم شروع کردم .
یک ساعت از امتحان گذشته بود اونقدر سرمو پایین گرفته بودم که گردنم خشک شده بود از اون گذشته خیلی وقت بود که رو صندلی چوبی مدرسه ننشسته بودم همین بود که کمرم عادت نداشت و حسابی درد گرفته بود.
یه نگاه به سوالایی که جواب داده بودم کردم خدا رو شکر سرعت عملم بالا بود فکر نمیکردم بعد از این همه سال بتونم به یه سوالم جواب بدم. نمره هامو حساب کردم حدودا 15 میشد این یعنی نه تنها پاس بودم 5 نمره هم برای اشتباه کردن جا داشتم . همین برای تموم کردن کار کافی بود چرا وقتی با این نمره هم میشد کارنامه گرفت باید به گردن و کمر و از همه مهم تر مغزم فشار می اوردم؟!
گردنمو یه دور تابوندم نگاهم خورد به همون خانومی که حامله بود صورتش عرق کرده بود و داشت با حالت عصبی أاشت خودکارشو تو دستش تکون میداد یه نگاه به برگش کردم سفید سفید بود معلوم بود وضعیتش اصلا خوب نیست! دلم براش سوخت شروع کردم به نوشتن بعضی از جوابا رو برگه و منتظر یه فرصت شدم تا مراقبه حواسش پرت بشه!همون موقع یه نفر دستشو بالا برد همین که مراقبه رفت اون طرف الکی برگهمو یه جوری که کسی شک نکنه انداختم طرف اون!بعد به بهونه برداشتنش از جام بلند شدم همیون که برگه رو برداشتم از عمد زدم زیر دست دختره!
حسابی نظم جلسه رو به هم ریخته بودم وسایل دختره که ریخته بود رو زمین رو جمع کردم و درحالی که از همه عذر خواهی میکردم بدون این که کسی متوجه بشه برگه چک نویس خودمو با برگه اون جا به جا کردم.
خدا رو شکر به خاطر بالا بودن سن کسایی که اونجا بودن کسی به تقلب کردن فکر نمیکرد و کارم اسون شد تازه قیافه مظلوم من و حاملگی اون زن به هیچکس اجازه نمیداد حتی به این که بخوایم تقلب کنیم فکر کنه!
بالاخره بعد از این که کلی ادای ادمای دست و پا چلفتی رو در اوردم نشستم سر جام با دیدن برگه برگشت و نگاهم کرد چشمکی براشت زدم و خودمو مشغول کردم تا کسی شک نکنه.
بعد از این که یه سری گل و گیاه تو برگه چک نویسم کشیدم از جام بلند شدم و رفتم برگمو دادم .
وقتی از کنار اون زن رد شدم دیدم برگش پر شده با خیال راحت از سالن بیرون رفتم!
کیفمو برداشتم و یه نگاه به ساعت کردم قبل از این که برم خونه باید برای تولد مهران کادو میخریدم.
داشتم میرفتم سمت اب خوری مدرسه که یه نفر گفت:خانومی؟!
سرمو چرخوندم دیدم همون زن حاملس داشت با تمام سرعتی که میتونست سمت من می اومد بهم که رسید گفت:ممنون!
لبخندی زدم و گفتم:حالا به درد خورد؟!
خندید و گفت:فکر کنم پاس میشم.واقعا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم . میدونی که با این وضع من درس خوندن واسم یه کم سخته.
من:حرفشم نزن خدا رو شکر که خوب شده.
دستشو دراز کرد سمتم و گفت:من مهنازم!
باهاش دست دادم و گفتم:منم آوام!
_: از اشنایی باهات خیلی خوشبختم. واقعا نمیدونم چطور باید جبران کنم.
کیفمو روی شونم جا به جا کردم و گفتم:من کاری نکردم. هر کسی جای من بود هم همین کارو میکرد.
ابروهاشو داد بالا و گفت:فکر نمیکنم!
من:بیخیالش!
چشمکی زدم و گفتم:ایشالا جبران میکنی!
_: راستی همه امتحاناتو اینجا میدی؟
من:اره!
_: پس بازم همدیگه رو میبینیم.
لبخند زدم.گفت:چند سالته!
من:18!
_: منم 22 سالمه الان یه سالو نیمه ازدواج کردم.
به نظر دختر خوبو ساده ای می اومد از جواب دادن به حرفاش حس بدی نداشتم گفتم:منم یکی دو ماهی میشه که ازدواج کردم.
با تعجب گفت:واقعا؟
من:اره خب به خاطر اون مجبور شدم بیام اینجا!
خندید و گفت:شوهرت مجبورت کرده درس بخونی؟
سرمو با خنده به علامت مثبت تکون دادم!
_: ای بابا پس خوش به حالته!
من:چی بگم!
_: نمیدونی من چقدر التماسشو کردم که اجازه داد! میگفت واسه بچه بد میشه ولی مرغ من یه پا داشت اونم بالاخره قبول کرد.
من:خوبه امیدوارم موفق بشی!
_: تو هم همین طور .چشمکی زد و گفت: بیخیالش نشو شوهرت یه چیزی میدونسته.
به برگه چک نویس تو دستش اشاره کرد و گفت:هم استعدادشو داری هم هوشش!
هر دو با هم خندیدیم.همون موقع گوشیش زنگ خورد یه نگاه به صفحه موبایلش انداخت و گفت:خب من دیگه باید برم اینجور که معلومه اومدن دنبالم!
من:باشه! خوشحال شدم.
همون طور که میرفت سمت در گفت:میبینمت!
حس خوبی داشتم. هیچوقت یه دختر خانومو درست و حسابی دورو برم ندیده بودم خوشحال بودم که کمکش کردم.
بعد از اون از مدرسه زدم بیرون رفتم به پاساژی که چند روز پیش با مهران برای خرید لباس واسه مهمونی رفته بودیم یه پیراهن مردونه قهوه ای با کردوات کرم رنگ براش خریدم . میدونستم جلوی خونوادش چیز کمیه برای همین با تمام پولی که بعد از عید نگه داشته بودم یه ادکلن مردونه هم خریدم و رفتم خونه