تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم31

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

چیزایی که خریده بودم با وسواس تو باکس نسکافه ای رنگی که چند روز پیش خریده بودم چیدم. نمیخواستم تا وقتی میریم جشن مهران کادوهاشو ببینه برای همین باکسو گذاشتم تو یه پلاستیک و گذاشتم تو ساک صورتی که لباسامو توش گذاشته بودم. به ساعت نگاه کردم سه و نیم بود مطب پنج شنبه ها تعطیل بود کم کم باید پیداش میشد.لباسمو مرتب کردم و و موهامو با گیره بالا بستم حالا که بلند شده بود میتونستم با کش بالا ببندمشون ولی عادت به این کار نداشتم.
صدای در اومد از تو اتاق بیرون رفتم مهران درو بست قبل از این که برگرده سمتم گفتم سلام!
لحنم اونقدر هیجان داشت که باعث شد سریع رو پاشنه بچرخه و با تعجب نگاهم کنه کف دستامو رو هم چرخوندم و گفتم:خسته نباشی!
لبخندی روی لبش نشست و گفت مرسی!
رو پنجه هام بالا پایین رفتم و با ذوق گفتم:تولدت مبارک!
با این حرفم لبخندش عمیق تر شد. دستشو باز کرد منم با خوشحالی خودم انداختم تو بغلش!
سرمو گرفتم بالا لبخندی که رو صورتش بود حس خوبی بهم میداد با این که این چند روز یه کم بد خلقی کرده بودم ولی هم اون عکس العمل خوبی نشون داد هم من دیگه تصمیم نداشتم اونجوری بد عنق بمونم.
پیشونیمو بوسید و گفت:امتحانتو خوب دادی؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم . بعد با لحنی که توش شیطنت موج میزد گفتم:تازه تقلبم کردم!
لبشو گزید و گفت:چی؟!
من:برای خودم نه! به یه نفر تقلب دادم!
از رو زمین بلندم کرد و گفت:نگفته بودی از این کارا هم بلدی!
من:بذارم زمین !
با تعجب گفت:واسه چی؟
لبامو جمع کردم و گفتم:اخه خسته ای!
همون طور که میرفت سمت مبل با خنده گفت:وقتی یه خانوم خوشگل اینجوری میاد به استقبالم مگه خستگی هم میمونه؟!
خندیدم همون طور که من تو بغلش بودم نشست روی مبل و گفت:خب کادومو نمیبینم!
ابروهامو دادم بالا چشماشو بست و سرشو اورد جلو و گفت:یالا!
لباشو بوسیدم .
لبخندی زد و گفت:حالا شد!
من:ناهار خوردی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد.
گفتم:ببخشید دست خالی شد اخه شب میخوایم بریم خونه مامانت اینا!
دستشو کشید تو موهامو گفت:همین که اینجایی بسه!
با خجالت گفتم:واسه این چند روز معذرت میخوام
سرشو تکیه داد به مبل و همون طور که به صورتم نگاه میکرد گفت:اشکالی نداره تقصیر منم بود!
یه نفس عمیق کشیدم . گفت باید قدرتو خیلی بدونم!
با خنده مشت ارومی به سینش زدم .
ابروهاشو داد بالا و گفت:جدی میگم!
لبخند زدم و گفتم:منم همین طور!
نیشخندی زد و گفت:اها! فضا داره رمانتیک میشه .
با خنده گفتم:مهران!
لب پاییشنو به نشونه ناراحتی بیرون داد و گفت:خب چیه دوست دارم!
من:لوس نشو!
_: اگه بشم چی میشه؟
از جام بلند شدم و گفتم:اصلا مگه تو خسته نیستی؟پاشو برو بگیر بخواب شب باید بریم.
در حالی که میخندید از جاش بلند شد و گفت:باشه خانوم! چشم!ببینم بعد از مهمونی بازم بهونه داری؟!
با یه طرف صورتم لبخند زدم.
ابروهاشو داد بالا و با خنده رفت تو اتاق.
تا عصر خودمو با تلوزیون سرگرم کردم و دوش گرفتم. ساعت هفت بود. من داشتم لباسامو عوض میکردم ولی مهران همچنان از ظهر خوابیده بود مانتو زرشکی که خیلی وقت پیش برام خریده بود ولی هنوز تو کمد دست نخورده باقی مونده بود رو پوشیدم و رفتم بالا سر مهران اروم تکونش دادم و گفتم:مهران پاشو دیر شد!
به زور چشماشو باز کرد با دیدن مانتو تو تن من گفت ساعت چنده؟
من:هفت!
از جاش بلند شد. دستی تو موهاش کشید و گفت:چرا زودتر بیدارم نکردی؟!
من دیدم خسته ای!
به مانتو اشاره کرد و گفت:اینو نپوش!
من:چرا؟
_:این قرمزه جلفه!
من:این کجاش قرمزه!
اخمی کرد و گفت:تازه کوتاهم هست!
با تعجب نگاهش کردم من خودم بیشتر از اون حواسم به لباس پوشیدنم بود.گفتم:مهران خوابی هنوز؟!
اخمی کرد و گفت:من فامیلامو بهتر از تو میشناسم عوضش کن!
من:باشه بابا!
نمیدونستم چرا اینقدر حساس شده برای مهمونی هم یه لباس بلند انتخاب کرد که روش کت داشت قبلا اینقدر رو لباس پوشیدنم حساس نبود.
مانتومو با مانتو مشکی عیدم عوض کردم واسم مهم نبود کدوم مانتو رو بوشم فقط واسه این اون یکی رو انتخاب کردم که نمیخواستم بی مصرف بمونه. هنوزم زیاد اهل ارایش کردن نبودم مثل دفعه قبل که رفتم تولد یه ارایش ساده کردم و موهامو با گیره های ریز ستاره ای بالا زدم. با این که قیافمو بچگونه میکرد ولی خوشم می اومد اون گیره ها رو بزنم!
مهران تو کمتر از بیست دقیقه دوش گرفت و اماده شد ساک لباسمو برداشتم یه بار دیگه کادوی مهران رو بدون این که ببینتش چک کردم و با هم از خونه رفتیم بیرون.

 

  •  

رسیدیم به خونه مامان و بابای مهران.دم در اونقد شلوغ بود كه جای پارك پیدا نكردیم همین شد كه مهران زنگ زد و اومدن درو براش باز كردن تا ماشینو بذاره تو حیاط.معلوم بود كه خونه شلوغه یه كم استرس داشتم چون تا به حال با فامیلای مهران برخورد نكرده بودم .قبل از این كه پیاده بشیم مهران گفت:از كنار من جم نمیخوری.جواب سوالای كسی رو هم نده.
این حرفاش استرسمو بیشتر میكرد گفتم:چطور؟
_:هیچی فقط نمیخوام كسی ناراحتت كنه.
سرمو تكون دادم و گفتم :باشه!
هر دو از ماشین پیاده شدیم مهران دست منو محكم گرفته بود و شونه به شونه هم راه میرفتیم.
همین كه وارد خونه شدیم صدای جیغ و دست بلند شد.
من بیشتر از مهران هیجان زده بودم.
مهران در حالی كه دست منو محكم گرفته بود از بین جمعیت رد میشد و تشكر میكرد.
نگاه خیلیا رو من بود همین باعث شده بود عین بچه ها سرمو بندازم پایین و دنبال مهران كشیده بشم.
یه دفعه مامان مهران ظاهر شد و مهرانو بغل كرد .دوباره همه شروع كردن به دست زدن.دستم همچنان تو دست مهران بود كه مادرشم متوجه شد پیشونی مهرانو بوسید و گفت:تولدت مبارك .ولی همچنان نگاهش رو دستای ما ثابت بود.
مهران لبخندی زد و گفت: واقعا ممنون .
_: ایشالا صد و بیست سالگیتو جشن بگیریم.
یعنی مامانش میخواست تا اون موقع زنده باشه؟بی اختیار خندم گرفت.
مامان مهران گفت:عزیزم اوا نمیخواد لباسشو عوض كنه?
مهران نیم نگاهی به من كرد و گفت:چرا ولی اوا خونه رو بلد نیست.
اما مامانش كه فقط میخواست از شر من خلاص شه بی هوا دست یه نفرو از بین جمعیت كشید شانس افتاده به یه دختر جوون كه پیراهن طلایی استین سه ربع كوتاه پوشیده بود تقریبا هم قد من بود ولی پاشه كفشاش اونوحداقل ده سانت بالا تر برده بود.ارایش زیادی هم نكرده بود موهاشو كه رنگ شده بود رو كج ریخته بود دورش.
با تعجب داشت نگاه میكرد. تا چشمش به مهران خورد لبخندی زد و گفت سلام اقا مهران.مبارك باشه.
ناخوداگاه نگاهم كشیده شد سمت دستش وقتی دیدم تو دستش حلقه هست خیالم راحت شد.
قبل از این كه مهران بتونه جواب بده مامانش گفت:فریال جان اوا رو ببر لباسشو عوض كنه.
دختره برگشت سمت من یه نگاه سر تا پام انداخت و با خوش رویی گفت:پس اوا خانوم شمایی?
لبخند زدم انتظار نداشتم اینجا كسی با روی باز باهام حرف بزنه.
دستشو سمتم دراز كرد و گفت:من فریالم زن پسر عموی مهران.
باهاش دست دادم و گفتم:خوشبختم.
به محض این كه دستم از دست مهران جدا شد مامانش گفت:خب بریم دیگه.
از این طرف فریال گفت:فكر نمیكردم اینقد خوشگل باشی.
به خاطر جواب دادن به اون دیگه نتونستم ببینم مامانش اونو كجا میبره .لبخندی زدم و گفتم:اختیار دارین .
دستمو گرفت و گفت:بیا بریم طبقه بالا.
همراهش راه افتادم .دلشوره داشتم كاش مهران هم دنبالم می اومد.
وارد سالن بالا شدیم فریال رفت سمت یکی از اتاقا منم دنبالش رفتم. درو که باز کرد نادیا رو دیدم که داشت موهاشو بالا می بست و با یه دختری که نمیشناختم حرف میزد.
با دیدن من با حرص روشو برگردوند. هنوز تو چهار چوب در ایستاده بودم. فریال گفت:بیا تو آوا جون!
دختری که نمیشناختم گفت:اوا تویی؟
برام جالب بود که همه اینجا منو میشناسن!
ساکمو تو دستمو فشردم و گفتم:بله! بعد وارد اتاق شدم دختره با ذوق نگاهی سر تا پای من کرد و گفت:فکر نمیکردم مهران اینقد خوش سلیقه باشه.
لبخند زدم نادیا از جاش بلند شد و گفت:من دیگه میرم !
دختره ابروهاشو داد بالا و منو نگاه کرد نادیا پشت چشمی واسه من نازک کرد و از اتاق رفت بیرون همین که رفت دختره زد ریز خنده.
فریال گفت:رزا!
همون طور که میخندید گفت دیدی چه حرصی خورد؟
فریال چشم غره ای بهش رفت. اگه میدونستم با چنین ادمایی سر و کار دارم اینقدر استرس نمیگرفتم.
دختری که حالا میدونستم اسمش رزاست باهام دست داد و گفت من دختر دایی مهرانم!
من:خوشبختم!
_: به نظر خیلی جوون میای!
من:من 19 سالمه!
فریال با تعجب گفت:واقعا؟
رزا با خنده گفت:ایول بابا!
لبخند زدم.
رزا گفت:خب زود اماده شو بریم پایین .
فریال گفت:پس من میرم !
رزا گفت:من بعد به من لبخند زد وقتی فریال رفت منم لباسامو عوض کردم باکس کادوی مهرانم گرفتم دستم رزا گفت:چی براش خریدی؟
باکسو بغل گرفتم و گفتم:بعدا نشون میدم!
رزا سرشو تکون داد و گفت:عجب!
ابروهامو دادم بالا!
_ بیا پایین!

دنبال رزا راه افتادم به خاطر قد کوتاهم با دامن لباس یه کم برام بلند بود از اونجایی که نمیتونستم با کفش پاشنه بلند راه برم کفش عروسکی پوشیده بودم و باید دامنمو بالا میگرفتم و راه میرفتم.

کادومو گذاشتم جایی که بقیه کادوها بود مهران کنار پدرش روی مبل نشسته بود و داشتن حرف میزدن رزا رفت سمتشون منم دنبالش راه افتادم رزا دست من و گرفت و ایستاد رو به روی مهران اصلا حواسش به ما نبود رزا با هیجان گفت سلام پسر عمه!
مهران روشو کرد سمت ما یه نگاه به رزا کرد و لبخند زد با دیدن دستش تو دست من لبخندش عمیق تر شد گفت سلام رزا کوچولو! خوبی؟!
بعد باهاش دست داد رزا خنده ریزی کرد و گفت:من دیگه کوچولو نیستم! زنت فقط دو سال از من بزرگتره!
مهران از جاش بلند شد و گفت:پس هنوز دو سال مونده تا بزرگ شی.
بعد نگاه تحسین برانگیزی سر تا پای من کرد که باعث شد خجالت بکشم.
همون موقع باباش گفت سلام اوا خانوم!
موهامو دادم پشت گوشمو گفتم سلام!خوبین؟
سرشو کج کرد و گفت مرسی دخترم تو خوبی؟
من:ممنون به لطف شما!
اگه مامانشم مثل باباش بود خیلی خوب میشد . کاملا با چیزی که دفعه اول دربارش فکر میکردم فرق داشت. ادم عجیبی بود به هر حال حداقل اداب معاشرت و ادب حالیش میشد.
رزا دست منو گذاشت تو دست مهرا و گفت من اومدم زتنو تحویل بدم و برم!
مهران لبخندی زد و گفت مرسی!
رزا لبخندی به من زد و گفت:بازم میبینمت ولی فعلا همینجا باش!بعد بهم چشمکی زد و رفت . با مهران نشستیم روی مبل دستشو برد پشت سرم روی مبل و سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:لباست خیلی بهت میاد!
نگاهش کردم و با خجالت لبخند زدم . گفت:با خوب کسی اشنا شدی رزا دختر خوبیه!
من:اوهوم!
_ککسی که چیزی بهت نگفت؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:اگرم میگفت میتونستم جوابشو بدم!
دستشو گذاشت رو شونم و گفت:میدونم ولی اعصاب خودتو بیخود خورد نکن!
من:نمیخواد اینقدر حساس باشی!
سرشو کج کرد و گفت:باشه!
بعد چشمکی زد و گفت دیدم داشتی کادو میبردی واسم!
خندیدم و گفتم:نکنه انتظار نداشتی؟
_:راستشو بخوای نه! ولی از اون بیشتر انتظار نداشتم که بتونی تا اینجا ازم قایمش کنی!
من:ما اینیم دیگه!
تا مهران اومد حرف بزنه نادیا رو جلوی چشمم دیدم با ناز اومد جلو و گفت:مهران نکنهمیخوای تا اخر شب همینجا بشینی؟
هر دو نگاهش کردیم جام باریکی که دستش بود رو گرفت جلوی مهران یه چیزی مثله نوشابه لیمویی توش بود.مطمئن بودم یه مدل مشروبه . گفت:پاشو بابا ناسلامتی امشب تولدته! منتظر بودم ببینم مهران اونو از دستش میگیره یا نه! وقتی گرفتنش تعجب کردم ولی سریع گذاشتش رو میز و دست منو گرفت و از جاش بلند شد. نادیا همچنان با غیض نگاهم میکرد یه جوری رفتار میکرد انگار من اونجا حضور ندارم مونده بودم یه دختر چقدر میتونه گستاخ باشه و خودشو کوچیک کنه که جلوی یه مردی که حالا زن داره اینجوری رفتار کنه!
مهران رو کرد به نادیا و گفت:خب کجا باید بیایم؟!
با اکراه نگاهی به من کرد و گفت:بیا تو جمع خودمون چرا نشستی بین بزرگترا!
یه جوری میگفت انگار انتظار داشت مهران تنها بره!
مهران گفت:راست میگی بریم . اوا هم اینجوری راحت تر با بقیه اشنا میشه!
همراه نادیا رفتیم اون طرف سالن که دخترا و پسرا در حال رقصیدن بودن. با اومدن مهران تو جمعشون همه شروع کردن به دست زدن بعضیا اون وسطا سوت میکشیدن. یکی از پسرا گفت:به افتخار اقا داماد...
صدای دستا بلند تر شد.نمیدونستم چرا ولی من به جالی مهران تو جمع خجالت زده شده بودم. همون موقع یه اهنگ شاد تولد پخش شد رزا دست منو گرفت و کشیدم عقب با جمع شدن دخترا و پسرا دور مهران یه حلقه درست کردن. دنبال رزا تو حلقه چرخ میخوردیم مهران به من نگاه کرد. دوباره همون پسره گفت:بچه ها داره اجازه میگیره!
باز همه دست زدم رزا به خدا شونشو زد به من. نمیدونستم چی کار کنم فقط به مهران لبخند زدم ولی اومد جلو و دستمو گرفت و منو کشید وسط و شروع کرد باهام رقصیدن!
بعد از چند دقیقه جمعیت پخش شد بعد از این که یه کم رقصیدیم همه با هم شروع کردن به تولدت مبارک خوندن واسه مهران و نادیا با کیک بزرگی که تو دستش بود و روش پر از شمع بود اومد جلو نفهمیدم چطوری ولی با هجوم جمعیت از مهران جدا شدم همه رفتن سمت میز. نادیا کیک رو گذاشت رو میز همه شروع کردن به دست زدن به زور کنار مبل جودمو جا دادم ولی قبل از این که بتونم بشینم نادیا تنها جای اشغال شده رو مبل رو پر کرد.
با حرص نگاهش کردم . مهران با ذوق شمعاشو فوت کرد بیخیال نشستن شدم و با جمعیت یک صدا شدم. نادیا هر چقدر هم به خودش زحمت میداد نمیدونست کاری کنه فهمیده بودم که مهران حتی علاقه نداره بهش نگاه کنه. پس جایی واسه حسودی کردن هم نبود.
بعد از این که شمعا فوت شد همه از روی میز واسه خودشون لیوان برداشتن و شروع کردن به ریختن مشروب.دختری که داشت واسه بچه ها مشروب میریخت رسید به من . سرمو تکون دادم و گفتم:من نمیخوام!
لبخندی زد و گفت:باشه!
چشمم خورد به مهران اونم یکی دستش گرفته بود پسری که کنارش نشسته بود داشت تحریکش میکرد که مشروبشو بخوره داشتم امیدوار میشدم که میذارتش کنار که یکی از پشت سرش گفت:زنت نمیذاره بخوری؟
همه زدن زیر خنده.مهران نیم نگاهی به من کرد و گفت:نه خیر اشتباه به عرضتون رسوندن. اوا اصلا هم مشکلی با این نداره بعد یه نفس مشروبشو سر کشید. میدونستم به خاطر جوی که پیش اومد اینکارو کرد اول ناراحت نشدم.با این حال دلم نمیخواست بخوره. بهم گفته بود دیگه این کارو نمیکنه.
به نادیا نگاه کردم داشت داشت با پوزخند بهم نگاه میکرد لبخندی تحویلش دادم و دوباره خیره شدم به مهران.
رزا گفت:این کیکه بدجور داره چشمک میزنه!
نادیا گفت:چاقوش با من!
همون موقع مهران گفت:نه الان خبری از کیک نیست برین کادوهامو بیارین.

.
اول کادوی بزرگترا رو دادن خودشون گفتن یه جورایی کادوی عقد هم هست بیشتر سکه بود تا این که رسید به کادوی مامان و باباش وقتی سوییج ماشین رو گرفتن جلوی مهران فهمیدم واسش ماشین نو خریدن.
کادو ها کم کم باز شد هر چی بیشتر جلو میرفتن دلشوره منم بیشتر میشد تا این که نوبت رسید به باکس من وقتی رفت بالا قبلم تند تند میزد. با خودن اسم من یه نفس عمیق شدیم که یه دفعه نادیا یه تنه زد به کسی که داشت کادو ها رو میخوند همین باعث شد جعبه از دستش بیفته با برخوردش به میز و صدای تقی که بعد از خوردن رو زمین داد فهمیدم همه چی خراب شد درست حدس زده بودم چون ادکلن رو از تو جعبش بیرون اورده بودم شیشش شکسته بود و کل پیراهنو خراب کرده بود. حسابی خجالت زده شده بودم.با این که همه گفتن اتفاقی بوده و کلی از اون شیشه شکسته و پیراهن و کروات تعریف کردن ولی خودم اصلا حس خوبی نداشتم.قبل از این که مهران چیزی بگه خودمو کشیدم کنار میدونستم میخواد بگه خیلی قشنگ بوده ولی چه فایده من میخواستم اون پیراهنو تو تنش ببینم . هر وقت بوی اون ادکلن رو حس میکنه یاد من بیفته.
به نادیا نگاه کردم با رضایت داشت میخندید . دیگه پاشو از گلیمش دراز تر کرده بود حالا که اینطور میخواست باید مثله خودش رفتار میکردم.
رفتم سر میزی که گوشه سالن بود یه لیوان برداشتم بعد از این که مطمئن شدم تو یکی از پارچا اب ریختن یه کم اب خوردم تا حالم بهتر بشه. متوجه دختری شدم که نشسته بود روی مبل و از دور داشت جمعیتو خیلی خانومو با وقار به نظر میرسید وقتی دید دارم نگاهش میکنم دستشو اورد بالا اول خجالت کشیدم ولی وقتی لبخند رو رو لباش دیدم خیالم راحت شد. دختر خوشگلی بود موهای خرمای رنگشو داده بود بالا و یه بلوز و دامن ساده مشکلی پوشیده بود ارایش زیادی هم نداشت چشمای سرمه ای رنگش از دور هم برق میزد . لباش برجسته بود رژ قرمزی که زده بود باعث میشد بیشتر به چشم بیان. رفتم نزدیک از جاش بلند شد و گفت:شما باید اوا باشی؟!
لبخندی زدم و گفتم:بله!
حتما به خاطر کادوت ناراحت شدی و از جمع اومدی بیرون.
شونمو انداختم بالا و گفتم:با کلی ذوق خریده بودمشون!
چشمکی زد و گفت دیدم کار نادیا بود.
یه نفس عمیق کشیدم . دستشو دراز کرد و باهام دست داد و گفت:من ..ع...
یه کم مکث کرد انگار یه چیزی یادش اومد حرفشو عوض کرد و گفت: ... عام ...من الهامم دختر یکی از دوستای پدر مهران!
کنجکاو بودن ببینم چی میخواد بگه. ولی دیگه حرفی نزد گفتم:خوشبختم.
به جمعیت اشاره کردم و گفتم:چرا نمیاین بین بچه ها؟
دستشو بالا برد و گفت:زیاد باهاشون اشنا نیستم از اون گذشته زیاد از این شلوغ بازیا خوشم نمیاد. محو چشماش شده بودم واقعا رنگ قشنگی داشت من که دختر بودم نمیتونستم چشم ازش بردارم بیچاره پسرایی که باهاش برخورد داشتن اما علاوه بر زیبایی واقعا باوقار بود یه لحظه اونو نادیا رو با هم مقایسه کردم این کجا و اون کجا؟! دختر سبک و جلف!دندونامو رو هم فشردم . حتما باید حسابشو میرسیدم.
یه دفعه الهام گفت:چی شد؟
تازه فهمیدم در حالی که بهش خیره شدم دارم حرص میخوردم.
گفت:ناراحتت کردم.
من:نه نه داشتم فکر میکردم.
_: تعریفتو شنیده بودم ولی اصلا شبیه کسی که فکر میکردم نیستی!
من:چه جالب اینجا همه تعریف منو شنیدن.
لبخندی زد و گفت:چهره خیلی معصومی داری. باید بگم رنگ چشماتم خیلی قشنگه.
با خجالت لبخندی زدم و گفتم:شما لطف دارین .چشمای شما هم خیلی قشنگه.
خندید و گفت:ممنون عزیزم!
همون موقع صدای بچه ها رو شنیدم که میگفتن یک و یک و یک...
الهام گفت:بازم این مشروب خوریای شبانه!باید یه بازی جدید درست کنن واقعا این کار مسخرس!
با شنیدن حرفش هول شدم. نکنه مهران بازم داشت مشروب میخورد. ازش عذر خواهی کردم و رفتم جلو وقتی دیدم مهران و چند تای دیگه مسابقه گذاشتن اعصابم ریخت به هم. یه دفعه اشکالی نداشت ولی این دیگه زیاده روی بود اصلا دلم نمیخواست با یه ادم مست برم خونه.
رفتم جلو و نگاهش کردم اصلا حواسش به من نبود برای این که از بقیه جلو بزنه تند تند گیلاسشو پر میکرد و سر میکشید ولی یه دفعه چشمش به من خورد با عصبانیت نگاهش کردم ولی در مقابل فقط بهم چشمک زد .چشمام از تعجب داشت از کاسه در می اومد حیف که وسط جمع بود و اگر نه همه اون شیشه های رو میزو تو سرش خورد میکردم.

 

از خونه اومدم بیرون مهرانو دیدم كه تكیه داده بود به ماشین.نگاهمو ازش گرفتم و رفتم سمت در همین كه خواستم درو باز كنم گفت:كجا؟
جوابشو ندادم.از ماشین جدا شد و گفت:گفتم كجا؟
پوزخندی زدم و گفتم:متاسفانه جایی جز خونه ندارم كه برم.
اومد جلو و گفت:پس سوار شو بریم.
من:من با یه ادم مست سوار ماشین نمیشم.
_: اینقد نگو مست.من مست نیستم.
پوزخندی زدم و گفتم:لابد تو شیشه اب ریخته بودی.
دستشو با عصبانیت كشید رو صورتش تا خواست جوابمو بده صدای مادرشو شنیدیم كه از دم ورودی خونه گفت:مهران مادر داری چی كار میكنی بیا تو.
لبخند تلخی زدم و گفتم برو منتظرتن خوش بگذره.
همین كه درو باز كردم دست مهران حلقه شد دور بازوم.درحالی كه منو میكشید تو خونه گفت:مگه نمیگم برو سوار ماشین شو.
من:منم گفتم كه با تو هیچ جا نمیام.
خواستم بازومو از دستش بیرون بكشم ولی نتونستم منو كشید سمت ماشین دیدم كه مامانشم داره میاد جلو.
مهران در ماشینو باز كرد و منو حل داد تو ماشین.چشماشو كه از مستی و عصبانیت قرمز شده بود رو دوخت بهم و گفت:میشینی سرجات!
لحنش طوری بود كه ترسیدم كاری كه گفت رو انجام ندم .
درو بست و رفت سمت مامانش برگشتم که ببینم چی میگه ولی پشتش به من بود فقط مامانشو دیدم که با اخم نگاهش بین منو مهران جا به جا میشه.
اخر سر سرشو تکون داد و مهران اومد سمت ماشین .همون موقع یه مرد مسن هم رفت سمت در و بازش کرد. مهران وارد ماشین شد. با اخم رومو ازش برگردوندم و کمربندمو بستم .بدون هیچ حرفی ماشینو روشن کرد و از خونه زد بیرون.
زیر چشمی نگاهش میکردم میترسیدم با اون حالش بد رانندگی کنه.سرعتشو زیاد کرد گفتم:یادت نرفته که مستی؟
_:من مست نیستم!
من:اره اصلا!
نفسشو با حرص داد بیرون طوری که بشونه با خودم گفتم: به جای این که من از دستش عصبانی باشم اون واسه من اعصابش خورد شده. خوبه والا!باید منم میرفتم تنگ دل یکی از اون پسرا مینشستم تا حالش جا بیاد.
برگشت و گفت:چی گفتی؟!
میدونستم نباید سر به سرش گذاشت قبلا عصبانیت و مستی شو دیده بودم صد در صد وقتی این دوتا با هم ترکیب مشد خیلی بدتر از قبل بود ولی نمیتونستم ساکت باشم اونقدر از دستش دلخور بودم که برام مهم نباشه چقدر عصبی میشه.بدون این که نگاهش کنم گفتم:همین که شنیدی.
_: آوا اون روی منو بالا نیار.
من:اتفاقا اون روی منم بالا اومده تو هم مثه من بشی بهتره اینجوری بیشتر همدیگه رو درک میکنیم.
سرعتش زیاد تر شد.
من:چی کار میکنی؟
جوابمو نداد.وارد خیابون اصلی شده بودیم با این که شلوغ بود از بین ماشینا لایی میکشید.
با صدای بلندی گفتم:الان به کشتنمون میدی.
_: بهتر.
با حرص گفتم:من با این همه بدبختی نساختم که جوون مرگ بشم .
_: نترس یه جوری تصادف میکنم که فقط من بمیرم
حس میکردم ماشین داره پرواز میکنه.همون طور که داشتیم به سرعت به ماشین جلویی نزدیک میشدیم خنده عصبی کرد و گفت: اون ماشینو میپسندی بزنم بهش؟
حسابی ترسیده بودم .سرعتش هر لحظه کمتر میشد و این باعث شد بلند جیغ بزنم . منتظر بودم بخوریم به ماشین ولی یه دفعه فرمون رو کج کرد.از کنار ماشینی که جلومو بود رد شد