تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 32

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

نفسام به شمارش افتاده بود مهران شروع کرد به خندیدن میفهمیدم که کاراش عادی نیست واسه همین ترسم زیاد شده بود.بالاخره به هر بدبختی بود رسیدیم خونه.قبل از این که مهران از ماشین پیاده بشه سریع رفتم سمت خونه در خونه رو باز گذاشتم و رفتم تو اتاق مطالعه.صدای مهرانو شنیدم که گفت:کجا رفتی؟
عصبی بود . میترسیدم باهاش تنها باشم در اتاقو قفل کردم. به چند ثانیه نکشید که اومد پشت در خواست درو باز کنه وقتی دید قفله گفت:درو واسه چی قفل کردی؟!
چند بار دسته درو تکون دادرفتم سمت میز تا هلش بدم سمت در که نتونه درو باز کنه .
با لحن ارومی گفت:بیا بیرون اوا!
میزو هل دادم پشت در.
با خنده گفت:میخوام نشونت بدم کیو دوست دارم. مگه واسه همین ناراحت نبودی؟
با حرص گفتم:برو گمشو!
صدای خندش بلند تر شد گفت:از چی میترسی؟یادت نرفته که من شوهرتم؟
من:نه یادم نرفته تو شوهر مست و چشم چرون منی.
انگار از حرفم عصبی شد یه ضربه محکم به در زد و گفت:نه انگار باید یه جور دیگه این بحثو تمومش کنم.
میز رو محکم گرفتم. با عصبانیت گفت:درو باز میکنی یا خودم بازش کنم.
همون طور که تکیه داده بودم به میز گفتم:هیچ غلطی نمیتونی بکنی. برو ور دل همونایی که واست میرقصن.
اون ذهن خرابتم همین امشب درستش میکنم.
من:هه به همین خیال باش!
دستگیره درو چند بار تکون دادترسیده بودم ولی نمیخواستم خدمو ببازم صندلی رو هم اوردم و گذاشتم پشت در.

نمیدونم این کشمکش چقدر طول کشید ولی بالاخره خسته شدم و پشت در خوابم برد.

 

مهران
از خواب بیدار شدم.
کنار دستمو نگاه کردم آوا پیشم نبود اتفاقای دیشب یادم افتاد. تازه فهمیدم دیشب چی کار کردم.
خوردن اون همه مشروب و رقصیدن عاطفه و بعدم اون دعوای جانانه. آوا حق داشت اینقدر از دستم عصبی بشه.
دستمو کشیدم تو موهام و نشستم گوشه تخت. حالا چطور باید از دلش بیرون می اوردم؟!
همش تقصیربهنود بود اگه اون برنامه نمیذاشت اون مشروبا رو نمیخوردم. اصلا چرا مامان مشروب اورده بود تو مجلس ؟!عاطفه رو کی دعوت کرده بود.
حالم از خودم به هم میخورد. اونقدر ضعف داشتم که تونستن با یه جشن برنامه ریزی شده بین منو اوا رو به هم بزنن.
تو همین فکرا بودم که صدای باز شدن در رو شنیدم. ناخوداگاه خوابیدم سرجام و چشمامو بستم.
در اتاق باز شد زیر چشمی اوا رو که وارد اتاق میشد نگاه کردم از صورتش معلوم بود خسته و ناراحته .هنوز لباسای دیشبش تنش بود رفت سمت کمد و یه دست لباس برای خودش برداشت. به خیال خودم میخواستم دیشب براش سنگ تموم بذارم که بفهمه هیچوقت تنها نمیذارمش ولی به خاطر ندونم کاری خودم و وسوسه ای که اون شیشه های مشروب داشت همه چیزو خراب کرده بودم. میدونستم این دیگه یه جور اعتیاده قبل از این که مشکل ساز تر از این بشه باید حلش میکردم.
اومد سمت تخت چشمامو بستم و خودمو زدم به خواب.
حس کردم به سمتم خم شد ولی خیلی طول نکشید که صدای اه کشیدنشو شنیدم و رفت سمت در. وقتی صدای باز و بسته شدن در حمام رو شنیدم از جام بلند شدم و رفتم تو اشپز خونه. قبل از این که آوا بیاد بیرون یه صبحونه مفصل درست کردم و از خونه زدم بیرون.
رفتم خونه مامان و بابا . ساعت 9 و نیم بود . زنگ درو زدم یخیل زود در باز شد. همین که وارد خونه شدم دیدم مامان ایستاده دم در ورودی.
میدونستم به خاطر دیشب از دستم دلخوره ولی من بیشتر از اون دلخور بودم.
سرمو تکون دادم و گفتم سلام!
مبا دلخوری گفت سلام!
من:اومدم کادوها رو ببرم!
دستشو سمت در دراز کرد و گفت:باشه بیا بریم تو.
وارد خونه شدم مامان هم پشت سرم اومد . گفت  دیشب سالم رسیدی خونه؟
من:اگه سالم نمیرسیدم الان اینجا بودم؟
_:همه ناراحت شدن که رفتی!
من:خودت میدونی جو مهمونی اصلا خوب نبود.
_: جو همیشه اینجوری بوده اونی که مشکل داشت زن تو بود.
من:جایی که زنم مشکل داشته باشه منم مشکل دارم.
انگشتشو گزید و گفت:این همه زحمت بکش بچه بزرگ کن که بعد بدیش دست یه دختر بچه تا خوب ابرتو جلو فامیل ببره!
من:مادر من نیومدم اینجا باز از این حرفا بزنم.
مامان با صدای بلند گفت گلی خانوم!
صدای گلی خانوم از اشپزخونه اومد:بله؟
_:بی زحمت به اقا کریم میگی این کادوها رو بذاره تو ماشین ؟
از اشپزخونه اومد بیرونو گفت:باشه خانوم الان بهش میگم.
بعد رو کرد به منو گفت سلام پسرم.
لبخندی زدم و گفتم سلام گلی خانوم خسته نباشی!
_ مرسی پسرم.من میرم کریم رو صدا کنم.
بعد رفت.
نشستم روی مبل مامان هم نشست رو به رومو گفت دیشب همه فهمیدن زنت چه نمایشی راه انداخت.وقتی رفتین همه سوال پیچم کردن نمیدونستم چی جوابشونو بدم یعنی نمیتونست یه شب خودشو نگه داره؟
من:مامان تقصیر اوا نبود تقصیر من بود حالا هم دیگه اینقدر شلوغش نکن. امیدوارم حرف بی ربطی به کسی نزده باشی.
نگاهشو ازم گرفت و با ناراحتی گفت دستت درد نکنه مهران. اینه جواب مادرت؟
من:اخه خودت بگو. اگه برین یه جایی بابا مست کنه بعدم دختر خاله بابا اونجوری بزنه کادوتو خراب کنه و جلوی جمع کوچیکت کنه خوشحال میشی؟
البته رفتار شما به کنار!
_: وا! نادیا که از عمد نزد زیر دستش!
پوزخندی زدم و گفتم:مامان همه فهمیدن نادیا از عمد اون کارو کرد.واقعا که دختر وحیقیه. یعنی اینقدر خودشو کوچیک میکنه که به یه مرد زن دار نظر داره؟
مامان اخم کرد معلوم بود از حرف من خوشش نیومده ولی باید این موضوعو همین جا تموم میکردم.
پای راستمو انداختم رو.ی پای چپم و گفتم:چقدر یه نفر میتونه خودشو کوچیک کنه اخه؟
بعد سرمو با تاسف تکون دادم.
مامان گفت:بسه دیگه تو عشقم حالیت نیست؟اگه کاری هم کرده به خاطر علاقش کرده. من:یعنی شما با این که اون زندگی منو به هم بریزه مشکلی نداری؟
_:زندگی تو با اومدن اون دختره به هم ریخت.
من:مامان آوا زن منه لطفا دیگه دربارش اینجوری حرف نزن. محض اطلاعت بگم یه تار موی اوا رو هم به صد تا دختر هرزه که معلوم نیست تو دست چند تا پسر بوده مثه نادیا نمیدم.
مامان با غیض نگاهم کرد.
من:دختر خواهرته که باشه یه کم چشماتو وا کنی میفهمی این دختر اصلا دختر نیست.
چشمامو بستم و گفتم:ببین ادمو وادار میکنی چه حرفایی بزنه.
مامان گفت:اگه خالت بفهمه چه حرفای پشت سر دخترش میزنی زندت نمیذاره.
من:خاله اگه براش مهم بود نمیذاشت دخترش تا ساعت 3-4 صبح تو مهمونیای مختلت ول باشه. دیگه حرف نادیا رو جلوی من نمیزنی. به خودشم بگو یه بار دیگه دورو بر من بپلکه من میدونم و اون.
بعد از جام بلند شدم مامان که حسابی از دستم عصبی شده بود گفت:خدا الهی ازش نگذره ببین پسرمو جادو کرده دختره نیم وجبی.
خنده دار بود که مامان دختر خواهرشو بیشتر از پسرش قبول داشت ولی حالا که باورش نمیشد دیگه کاری از دست من بر نمیاومد رفت سمت در و گفتم:اگه بازم از اینجور مهمونیا بود لطفا دیگه منو اوا رو دعوت نکن. به بقیه فامیلم بگو چون ما نمیایم.

 

بعد سوار ماشین شدم و منتظر موندم تا كریم وكادوها رو بذاره تو ماشین .
بعد از این كه كارش تموم شد پیراهنی كه اوا برام خریده بود رو بردم خشك شویی و رفتم خونه.
درو باز كردم اوا تو اشپزخونه بود.با دیدن من دست از كار كشید ولی حتی بهم سلام هم نكرد میدونستم خودم مقصرم برای همین باید یه كاری میكردم.رفتم سمت اشپزخونه دوباره مشغول كار شد.تكیه دادم به اپن و گفتم:علیك سلام.
نگاهم نكرد.من:منم خوبم!تو چطوری؟
همچنان خودشو مشغول كرده بود.گفتم:كجا بودم؟الان بهت میگم عزیزم.
برگشت سمتم و با حرص زل زد تو چشمام و گفت:واسم اصلا مهم نیست كجا بودی!
رفتم جلو تر و با لحن شیطنت باری گفتم:واقعا؟
پوزخندی زد و گفت:لابد رفتی دنبال یه دختر خوب واسه اوقات فراغتت بگردی!
خیلی بهم برخورد با زبون بی زبونی داشت بهم میگفت عیاش.
قبول داشتم كه دیشب زیاده روی كرده بودم ولی خودشم خوب میدونست كه به خاطرش همه چیزو كنار گذاشتم.با اخم گفتم:موضوع دیشب تموم شده بس كن لطفا.
دست به سینه ایستاد رو به رومو گفت:واسه تو شاید ولی واسه من نه!
یه قدم بهش نزدیك تر شدم و گفتم:چی كار كنم كه واست تموم بشه؟
_:تموم نمیشه.
یه تای ابرومو دادم بالا لبخند تلخی زد و گفت:من عادت دارم بدون خوشبختی زندگی كنم.دیگه هم كاری به كارت ندارم چون انگار تحملت كمه هر كاری دوست داری بكن تو مختاری هر جور دلت میخواد زندگی كنی.
بعد روشو كرد اون طرف.این حرفاش به دلم چنگ میزد.پشیمون تر از قبل شده بودم.
پشت سرش ایستادم و دستمو حلقه كردم دور كمرشو گفتم:معذرت میخوام.كار من اشتباه بود.
دستمو پس زد ولی با سماجت بیشتری محكم گرفتمش و گفتم:من فقط تورو میخوام.اینو مطمئن باش.
درحالی كه با عجز سعی میكرد دست منو باز كنه گفت:منو میخوای ولی دیگران واست بیشتر جذابیت دارن.
لحنش دیگه بوی عصبانیت نمیداد بیشتر ناراحت به نظر میرسید.گفتم:اون موقع مست بودم حتی یادم نیست چی كار كردم كه تورو اینقد ناراحت كردم.
بازم دروغ ...اتفاقا دید زدن عاطفه رو كاملا به یاد می اوردم.با این كه موقع مستی روی كارام كنترل نداشتم ولی هشیاریمو هیچوقت از دست نمیدادم.
دستشو گذاشت رو دستم و درحالی كه سعی میكرد انگشتامو كه تو هم قفل شده بودن رو باز كنه گفت:خودتو توجیه نكن اشتباهت از خوردن همون مشروبا شروع شد.
گفتم :منو ببخش.
حلقه دستمو محكم تر كردم و گفتم:خواهش میكنم.
اول اروم شد ولی خیلی سریع خودشو جمع و جور کرد و دوباره رفت تو جلد قوی پسرونش با تمام توانش خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت:اگه یه بار ببخشم بازم تکرار میشه!هر کاری دوست داری بکن!
در حالی که از اشپزخونه میرفت بیرون گفت:من میرم درس بخونم!
تکیه دادم به کابینت و رفتنش سمت اتاقو تماشا کردم در اوردن موضوع دیشب از دلش خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم. حقم داشت همه اون اعتمادی که سعی کرده بودم تو این چند وقت بهش بدم رو تو کمتر از یه ساعت به باد داده بودم.
اهی کشیدم و از اشپزخونه رفتم بیرون خواستم برم دنبالش ولی منصرف شدم رفتم و نشستم جلوی تلوزیون شاید تنها بودن بهش ارامش بیشتری میداد دلم نمیخواست اوضاع از اینی که هست بدتر بشه.....
چند هفته ای از اون ماجرا گذشته بود. اوا با این که به ظاهر اشتی کرده بود و موضوع رو تموم شده اعلام کرده بود ولی از رفتارش معلوم بود که هنوزم از دستم ناراحته. همیشه تو اتاق موندنش و بیدار موندنش تو شب به بهونه درس خوندن و از بین رفتن اون شور و شوقی که نسبت به من داشت اینو نشون میداد ولی نمیخواستم مبجروش کنم که همه چیزو فراموش کنه باید بهش زمان میدادم.

 

  •  

من نشسته بودم تو حال و اوا هم داشت خونه رو جارو میزد حالا که امتحاناتش تموم شده بود میخواستم بدونم دیگه چه بهونه ای واسه تو اون اتاق موندن داره. همین طور که داشت جارو میزد صدای زنگ تلفنش بلند شد . جارو برقی رو خاموش کرد برام عجیب بود کسی به گوشی اوا زنگ نمیزد . گوشی رو برداشت همچنان نگاهش میکردم تا جواب داد.
_:الو؟
......
_ سلام !چطوری؟
....
با خنده گفت مرسی! چه خبر؟نینی کوچولوت چطوره؟!
...
همچنان با کنجکاوی داشتم نگاهش میکردم. گفت:ما رو؟
...
نیم نگاهی به من کرد و گفت:اووم راستش نمیدونم!
.....
_ باید ببینم مهران میتونه بیاد یا نه!
....
_: منم خوشحال میشم! خبرشو بهت میدم
...
_:باشه!پس فعلا خدافظ!
گوشی رو قطع کرد و به من نگاه کرد ابروهامو دادم بالا و گفتم:کی بود؟
همون طور که پوست لبشو با دندونش میکند گفت:دوستم!
من:دوستت؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد .
من:مگه تو دوستم داشتی؟
اخمی کرد و گفت:نه خیر تازه باهاش دوست شدم.
من:باشه چرا میزنی!
لبشو جمع کرد و گفت:نزدم!
من:میدونستی خیلی بداخلاق شدی؟
_:نشدم!
اومد نشست رو به روم . من:نشدی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:شاید تو اینجوری فکر میکنی!
من:ولی تو اون اوا نیستی
پوزخندی زد و گفت:ولی تو همون مهرانی!
دیگه کلافه شده بودم اون داشت موضوعو زیادی کشش میداد.کار من اشتباه بود اینو همون روز اول قبول کرده بودم. بعد از این اتفاق بیشتر خودمو شناخته همین طور درکم از زندگی با اوا تازه فهمیدم چرا اونو انتخاب کردم. من هیچوقت کسی مثله عاطفه یا نادیا رو برای زندگی نمیخواستم. برعکس همه دخترایی که دیده بودم چیزی که منو به سمت اوا جذب میکرد فقط جسمش نبود بلکه شخصیت قوی اون بود. تازه فهمیده بودم باید براش یه جایگاه بالا تو زندگیم در نظر بگیرم چون پیدا کردن کسی مثه اوا واقعا کار ساده ای نبود اون دختری نبود که بری توی پارک و پیداش کنی و بعد از یه مدت دوباره برگردونیش سر جای اولش. این اتفاقا برام یه تلنگر بود که بدونم اوا برام از هر چیزی با ارزش تره اما اون دیگه داشت زیاده روی میکرد.
گفتم:تا کی میخوای اون شبو تو سرم بزنی؟
تکیه داد به مبل و گفت:من چیزی رو تو سرت نزدم.
من:اره خب کاملا وناضحه واسه همین چپ و راست حرفای نیش دار میزنی اره؟واسه همینه که چند هفتس به خاطر دور بودن از من خوابیدن روی اون صندلی اونم با این همه سختی و پشت میز بودنو رو تحمل میکنی!
_: مشکل تو اینجاست که دوست داشتنو فقط تو یه تخت خواب خوابیدن میبینی!
من:و مشکل تو اینه که فکر میکنی من همچین دیدی دارم!
از جاش بلند شد و گفت:بسه دیگه نمیخوام بحث کنم!
مچ دستشو محکم گرفتم و گفتم:اتفاقا باید بحث کنیم.این موضوع باید همین الان تموم شه.
به مچ دستش که تو دستم بود نگاه کرد و گفت:تموم بشه هم باز شروعش میکنی!
نمیخواستم این کارو بکنم ولی باید بهش نشون میدادم که واقعا میخوام این موضوع بینمون حل بشه و بهترین کاری که براش داشتم این بود که این حرفو به زبون بیارم:اگه واقعا نمیتونی بهم اعتماد کنی پس دیگه نمیتونیم ادامه بدیم. *********

چشماش یه دفعه گرد شد.كم كم اخماش تو هم رفت و گفت:هه پس دردت اینه.
با تعجب گفتم:چی؟
با ناراحتی گفت:از دستم خسته شدی نه؟دلتو زدم؟منتظر یه فرصت بودی كه منو از سر خودت باز كنی؟
دستشو از دستم كشید و با بغض گفت:هر چی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم كه چقد ساده بودم.
با حرص گفتم:بس كن دیگه!
صداشو برد بالا و گفت:اره خب طلاقم بده منم به لیست پر افتخار دخترایی كه باهاشون بودی اضافه كردی حالا دیگه وقتشه منو بندازی دور مگه نه؟
از جام بلند شدم و گفتم:تا كی میخوای گذشته منو به رخ بكشی هان؟شده من تا به حال چیزی درباره تو بگم؟درباره خونواده ای كه نخواستنت یا رفتارت كه شبیه زنا نیست؟تا به حال به روت اوردم كه كوچكترین كارایی كه یه دختر ١٤ساله هم از پسش بر میاد باید بهت گوشزد كنم؟!فكر كردی واسم اسونه با دختری زندگی كنم كه باید همه چیزایی رو كه ازش انتظار دارم اول قدم به قدم یادش بدم؟!اونم منی كه میتونستم با هر كسی كه میخوام باشم؟!تا به حال فكر كردی چطور میتونم این وضعو تحمل كنم اما من...
قبل از این كه حرفمو تموم كنم دستش زیر گوشم فرود اومد.در حالی كه گریه میكرد گفت:اره حق با توئه .اونی كه مشكل داره منم.وقتی میخواستم دختر بودنمو نشون بدم سركوب شدم و حالا كه این فرصتو دارم تواناییشو ندارم .درسته من اذیتت كردم لیاقت تو بهتر از ایناست.
اشكاشو با دستش پاك كرد و گفت:من یاد گرفتم جایی كه منو نمیخوان نمونم چون اخر میندازنم بیرون حالا هم محترمانه با پای خودم از اینجا میرم.
بعد رفت سمت اتاق.
من:اوا!
وقتی دیدم بدون توجه به من رفت تو اتاقو درو بست از كوره در رفتم با صدای بلند گفتم:اگه تصمیمت رفتنه بدون هیچكس نیست كه بیاد دنبالت فهمیدی؟
کلافه شده بودم نمیدونستم میخواد چی کار کنه هنوز چند دقیقه نگذشته بود که از اتاق اومد بیرون لباساشو پوشیده بود بدون این که نگاهم کنه رفت سمت در رفتم سمتش و گفتم:کجا؟
بدون این که حتی نگاهم کنه درو باز کرد قبل از این که از خونه بره بیرون بازوشو گرفتم و گفتم:کدوم گوری داری میری؟!
چشمای سرخشو دوخت به منو گفت:هر جایی غیر از اینجا!
کشیدمش تو خونه و گفتم:مگه جایی هم داری بری؟
در حالی که سعی میکرد دستشو از تو دستم بیرون بکشه گفت:به تو ربطی نداره!
اون یکی بازوشو هم تو دستم گرفتم و گفتم:اتفاقا خیلی هم ربط داره!
همون طور که با زور میخواست خودشو عقب بکشه گفت:ولم کن!
چسبوندمش به دیوار و با عصبانیت گفتم:مثه این که یادت رفته تو مثه دخترای دیگه نیستی که بتونی قهر کنی و بری خونه بابات!
پوزخندی زد و گفت:اره میدونم تو هم از اون مردایی نیستی که بشه باهاش زندگی کرد!
دستاشو که هنوز تقلا میکرد از بین مشتم بیرون بکشه محکم تر فشار دادم و گفتم:اصلا میدونی هر کاری کردم خوب کردم. میخوای چی کار کنی؟هان؟چه غلطی میتونی بکنی؟
_:میبینی که دارم میرم که تو به زندگی نکبت بارت برسی!
بدجور داشت با اعصابم بازی میکرد.با تمام قدرتم تکونش دادم و گفتم:بی جا کردی!
فشار دستام اونقدر زیاد بود که درد رو تو صورتش میشد حس کرد ولی اگه خشونت اخرین راه بود باید امتحانش میکردم نمیتونستم بذارم سر یه بحث ساده بذاره و بره اون نمیتونست همه چیزو به خاطر یه تولد مسخره ول کنه. این جواب عشق و محبت من نبود.
تو صورتم فریاد زد:نمیخوام!من نمیتونم کسی که جلوی چشمم به احساساتم خیانت میکنه رو دوست داشته باشم.
صورتمو بهش نزدیک کردم و گفتم:با خودت چی فکر کردی؟که باهام ازدواج کنی و بعد پولامو با اون مهر سنگینی که مثه احمقا واست گذاشتم بالا بکشی؟فکر کردی من اینقدر احمقم!یادت باشه من یه بار از یه زن رو دست خوردم نمیذارم یکی دیگشون هم فریبم بده.
این حرفا از ته دلم نبود میدونستم اوا چنین ادمی نیست ولی اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم میرسید همین بود.
کشون کشون بردمش سمت اتاق مطالعه و گفتم:فکر کردی من فقط باید پا سوز تو بشم اره؟نه خیر خانوم کور خوندی! درو باز کردم و پرتش کردم تو اتاق افتاد روی زمین خواست سمتم حمله ور بشه که درو بستم. تلاشش برای باز کردن در بی نتیجه بود . در حالی که کلیدو تو قفل میچرخوندم گفتم:کسی که بخواد زندگی منو به هم بریزه راحت نمیذارم! نمونشو که دیدی!
با صدای بلند گفت:بذار بیام بیرون!
من:تو همین جا میمونی! فهمیدی؟
_:فکر کردی که چی؟اخرش که از اینجا بیرون میام!
من:زیاد مطمئن نباش!
_: تو یه مریض روانی!
من:دقیقا درست فهمیدی .حالا خفه شو چون ممکنه این مریض روانی کار دستت بده!
دستگیره درو چند بار تکون داد و گفت:باز کن این وا مونده رو!
با کف دستم محکم کوبیدم به درو گفتم:این در وا مونده تا وقتی من بخوام بسته میمونه!
با مشت کوبید به در!
رفتم عقب . با صدای بلند گفت:واسه چی این کارا رو میکنی؟!
چرا؟! خودمم نمیدونستم فقط میدونستم نمیخوام بذارم از اینجا بره . گفتم:اینش به خودم مربوطه!
و بدون توجه به داد و فریاداش از خونه زدم بیرون.

 

  •  
آوا
با صدای بسته شدن در فهمیدم رفته بیرون دست از تقلا کردن براداشتم و نشستم پشت در اصلا نفهمیدم چی شد که یه دفعه از کوره در رفت.یه نگاه به اتاق کردم واسه چی درو روم قفل کرد؟! میخواست عذابم بده؟ولی واسه چی؟مگه من چی ازش میخواستم به جز یه کم توجه و احترام!این چیز زیادی بود؟یعنی باید میذاشتم هر کاری میخواد بکنه؟ یه نفس عمیق کشیدم همین باعث شد اشکایی که تو چشمام جمع شده بود از گوشه چشمم سرازیر بشه!با مشت کوبیدم رو زمین با صدای بلند جیغ زدم...چند بار بلند و پشت سر هم.سرمو گرفتم بالا و گفتم:چرا من؟!
پاهامو محکم کوبیدم به زمین و گفتم دیگه بسه! چرا همش سنگ جلوی پام میندازی؟چرا نمیذاری راحت زندگیمو بکنم؟خدایا دیگه خسته شدم..
به هق هق افتاده بودم.با صدایی که حالا دو رگه شده بود فریاد زدم:اول بابامو ازم گرفتی بعد مادرمو بعد خونوادمو بعد تمام زندگیمو سیاه کردی حالا هم داری عشقمو ازم میگیری؟!چرا؟اگه میخواستی بگیریش پس چرا بهم دادی؟!من چی کار کردم؟چی کار کردم که مستحق این همه عذابم؟خدایا چرا ادم بداتو مجازات نمیکنی؟
مشتامو محکم تر به زمین میکوبیدم با تمام توانم فریاد زدم:د چرا صدامو نمیشنوی؟
دراز کشیدم روی زمین صورتمو با دستام پنهان کردم و شروع کردم به گریه کردن