تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 35

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

آوا
مهران هنوز نیومده بود خونه.دلم شور میزد میدونستم مهران با عاطفه و مامان و باباش قرار داره میترسیدم که اتفاق بدی بیفته! بعد از این که مامانش اون حرفا رو بهم زده بود نسبت بهش حساس شده بودم میدونستم چیزی از این موضوع نمیدونه ولی حس میکردم باید بیشتر حواسم بهش باشه میترسیدم که این موضوعو بفهمه به هر حال اگه احتمال یه درصد بود که این موضوع رو بفهمه باید براش اماده می بودم.
غذامو روی مبل خورده بودم ظرف غذا رو از روی میز زدم کنار و پاهامو انداختم روی میز چند روزی بود که زیادی خسته بودم اصلا دلم نمیخواست از جام بلند شم ولی باید اماده میشدم که برم مطب. کش و قوسی به بندم دادم و یه سختی از جام بلند شدم. خدا خدا میکردم مهران زود برگرده چون اصلا حوصله پیاده رفتن رو نداشتم.
در حالی که میخندیدم وارد اتاق خواب شدم . همون طور که در کمدو باز میکردم گفتم:اوا بد عادت شدیا!پاک یادت رفته چند ماه پیش چه زندگی داشتی اونوقت حالا انتظار راننده داری؟!
با خنده سرمو به دو طرف تکون دادم و گفتم:بی جنبه!
لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.از اونجایی که حرفایی که با خودم زده بودم از خستگیم کم نکرده بود یه تاکسی تلفنی خبر کردم تا برم مطب!
ساعت سه و نیم بود لیستا رو مرتب کردم . دهنم بدجور مزه اهن میداد به احتمال زیاد به خاطر عدس پلویی بود که خورده بودم. رفتم تو ابدار خونه و چند بار دهنمو اب کشیدم ولی بی فایده بودم وقتی دیدم مزه دهنم تغییر نمیکنه دست از سر شیر اب برداشتم و نشستم پشت میز تو ابدار خونه!و سرمو گذاشتم روی میز اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای مبهمی چشمامو باز کردم.
سرمو از روی میز بلند کردم. به زنی که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم . با نگرانی گفت:حالتون خوبه؟!
به اطرافم نگاه کردم و گفتم:بله خوبم!
دستمو کشیدم تو صورتم و یه نگاه به ساعت کردم چهار و ربع بود یادم نمی اومد چی شد که خوابم برد. از جام بلند شدم و گفتم:دکتر هنوز نیومده؟
اون که هنوز نگران به نظر میرسید نگاهی سر تا پای من کرد و گفت:نه انگار نیومدن!شما حالتون خوبه؟
من:بله! ببخشید سرم درد میکرد نفهمیدم چطور خوابم برد!
_: الان خوبین؟!
لبخندی زدم و گفتم:بله!صبر کنین من الان میرم زنگ میزنم ببینم کجا موندن!
_: ممنون میشم!
رفتم پشت میز خوشبختانه کسی به جز اون نیومده بود. شماره مهرانو گرفتم چند بار ریجکت کرد ولی بالاخره جواب داد
_:بله؟
لحنش اونقدر عصبی بود که گوشی رو گرفتم عقب.
_: چی میخوای اوا؟!
با تردید گفتم:نمیای مطب؟
_:نه!تو هم برو خونه قرارا رو هم کنسل کن!
من:حالت خوبه؟
پوفی کرد و گفت:حوصله ندارم اوا برو خونه منم میام!
من:باشه!
بدون این حرفی گوشی رو قطع کرد.معلوم شد دلشورم بی دلیل نبوده اون زن و رد کردم بره و بعد از این که به بقیه مریضا هم زنگ زدم رفتم خونه!
ساعت نه و نیم بود و هنوز خبری از مهران نبود چند بار با گوشیش تماس گرفتم ولی خاموش بود . با نگرانی داشتم تو خونه راه میرفتم بالاخره در باز شد .رفتم سمت در همین که مهران وارد خونه شد خودمو انداختم تو بغلش! ترسیده بودم بلایی سرش اومده باشه وقتی دیدم سالم و سرحال در خونه رو باز کرد نتونستم هیجانمو کنترل کنم .
اون که از کارم تعجب کرده بود منو از خودش جدا کرد و گفت:چیه؟
با نگرانی گفتم:فکر کردم اتفاقی افتاده!
دستمو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:جوابمو ندادی ظهرم عصبانی بودی فکر کردم شاید تصادف کردی!
موهامو بوسید و گفت:زیادی شلوغش کردی!
سرمو گرفتم بالا و گفتم:حالت خوبه؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد ولی چشماش اینو نمیگفت.
من:مطمئنی؟
دستامو از دور کمرش باز کرد و گفت:اره! خیلی خستم !
به اتاق اشاره کرد و گفت:اجازه میدی؟!
از سر راهش کنار رفتم . رفت سمت اتاق گفتم:شام نمیخوری؟
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:گرسنه نیستم!
دیگه هیچ جای شکی واسم نمونده بود. رفتم دنبالش داشت لباساشو عوض میکردتکیه دادم به در و گفتم:چی شد؟
_:چی ؟
من:حرف زدن با مامانت اینا!
_: مشکل عاطفه حل شد
! من:کار کی بود؟
با بی حوصلگی گفت:بابا!
من دیدی گفتم کار خودشونه!
نشست لبه تخت و گفت:بهتره دربارش حرف نزنیم!
من:چیزی شده؟
از دستم کلافه شده بود دستشو کشید تو موهاشو گفت:آوا خستم!
با ناراحتی گفتم:باشه نگو!
نیم نگاهی به من کرد و به کنار دستش اشاره کرد و گفت:بیا!
رفتم نشستم کنارش دستامو گرفت و گفت:هیچی نشده!
من:ولی چشمات میگن یه چیزی شده!
نگاهشو ازم گرفت و گفت:چشمام اشتباه میکنن!
دستامو از دستش بیرون کشیدم و گذاشتمشون دو طرف صورتشو گفتم:قرار بود همه چیزو بهم بگی!
اهی کشید و گفت:هیچی نیست
خواست بره کنار که محکم تر صورتشو گرفتم و گفتم:چرا هست!
خودمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم:میشنوم!
_: گیر نده اوا!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باشه نگو!
بعد با دلخوری از جام بلند شدم. قبل از این که از تخت دور بشم دستمو کشید و گفت:فکر نمیکردم اینجوری بشه!
فقط نگاهش کردم تا حرفشو ادامه بده!
منو کشید تو بغلشو گفت:من بچه بابام نیستم!
یه نفس عمیق کشیدم.پس فهمیده بود فکر نمیکردم به این زودی بفهمه.
_: مامانم قبلا ....اهی کشید و گفت: اونم مثله من بوده!
من:چی داری میگی؟
_:بابا گفت.. بهم گفت من پسرش نیسم که من یه بچه نا مشروعم!
من:شاید میخواسته عصبیت کنه!
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:به نظرت این موضوع شوخی برداره یا حرف جالبی واسه عصبی کردن یه نفره؟
من:خب .. خب چه میدونم شایدم اونجوری نبوده که میگفته! چرا باید نامشروع باشی؟!
_: بچه یه مرد دیگم. این چه معنی میتونه داشته باشه؟
من:اما...
_: اما و اگر نداره! فکر نمیکردم مامانم چنین ادمی باشه اوا! فکرشم نمیکردم...
من:اما شاید اینجوری نباشه!
یه کم صداشو برد بالا و گفت:پس چه جوری باشه؟
لبامو رو هم فشردم اگه حالا بهش میگفتم من از همه چی خبر دارم حتما از دستم عصبی میشد گفتم:مامانت قبل از ازدواج با بابات ازدواج نکرده بوده؟شاید اینجوری بوده تو از کجا میدونی؟
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:نه! من مطمئنم!
سرشو با دوتا دستش گرفت و گفت:دارم دیوونه میشم!
سعی داشتم ارومش کنم ولی نمیدونستم چطوری. بالاخره اونقدر باهاش حرف زدم تا قانع شد اول با مادرش حرف بزنه بعد عکس العمل نشون بده.

 

  •  

مهران خوابش نمیبرد دلم میخواست پا به پاش بیدار میموندم ولی این خستگی لعنتی که به جونم افتاده بود اجازه نداد.
با طعم بد تو دهنم از خواب بیدار شدم. به مهران نگاه کردم پشتش به من بود احتمال دادم خواب باشه! مزه اهن هر لحظه تو دهنم بیشتر میشد زبونمو اوردم بیرون و با حرص سعی داشتم با دستم پاکش کنم ولی بی فایده بود.با حرص گفتم:اه!
از جام بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه!
با قرقره کردن اب هم مزه دهنم نرفته بود مجبور شدم شیر ابو باز کنم و دهنم بگیرم زیرش.بالاخره حالم بهتر شد شیر ابو بستم خواستم سرمو برگردونم که دیدم مهران دست به سینه تکیه داده به کابینتا!
دستمو گذاشتم رو قبلم و یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:مهران!
_: حالت خوبه؟
من:اینجا چی کار میکنی؟ ترسیدم!
اومد سمتم و گفت دیدم پاشدی رفتی بعدم صدای شیر اب اومد فکر کردم حالت بده!
در حالی که زبونم به دندونام میکشیدم گفتم:نه!مگه تو خواب نبودی؟
معلوم بود که هنوز ناراحته دستشو گذاشت پشت گردنشو گفت:فکر میکنی خوابم میبره؟حالا حالت خوبه؟
من:اره فقط دهنم مزه اهن میده!
ابروهاشو داد بالا و گفت:اهن؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم.
گفت:چند وقته؟
من:از ظهر یا صبح... نمیدونم شایدم دیروز ولی الان خیلی زیاد شده!
شیر ابو باز کردم و گفتم:هر چقد میشورم نمیره!
_: ببینم حالت دیگه ای هم داری؟مثلا دل درد؟معده درد؟سرگیجه؟
با نگرانی گفتم:چطور؟
_:داری یا نه؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم!
منو نشون روی صندلی و گفت:خوب فکر کن!زیر دلت درد نمیکنه یا تهو و خواب الودگی نداری؟
من:چرا چرا حس میکنم زیادی خستم!
_: فقط همین؟
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:چیزی شده؟!مریضم؟!خطرناکه؟!
لبخند پهنی رو صورتش نشست. داشتم از نگرانی سکته میکردم گفتم:دلیل خاصی داره؟
لبخندش تبدیل به نیشخند شد .
من:مهران!
سرشو به علامت مفنی تکون داد و گفت:نه چیزی نیست!
من:پس تو از کجا میدونی علائمشو؟!
نشست رو به رومو گفت:چند وقته خسته ای؟
من!
یه کم فکر کردم بیشتر از یه هفته بود ولی الان شدتش بیشتر شده بود مردد گفتم:چند روز بعد از این که اشتی کردیم فکر کنم!
لبشو گزید و با لبخند شیطنت باری که رو لباش بود گفت:فکر کنم بدونم چی شده! نمیدونم چرا حس میکردم میخواد بگه یه بیماری خطرناک دارم یه چیزی مثه سرطان یا یه همچین چیزی.شاید میخواست با این لبخندا بهم روحیه بده!
وای خدایا !نه! نمیخوام بمیرم! زل زدم تو چشماشو با بغض گفتم:چی شده؟
خندید و گفت:چیزیت نیست چرا اینقد میترسی؟
تو دلم حسابی خالی شده بود .در حالی که سعی میکردم لرزش چونه م رو کنترل کنم گفتم:چقد زنده میمونم؟
با این حرفم یه دفعه زد زیر خنده ولی این خنده اصلا ارومم نمیکرد.برعکس باعث گریم شد.مهران همین که دید اشکام داره سرازیر میشه منو تو بغلش گرفت و گفت:واسه چی گریه میکنی؟
قلبم تند تند میزد صورتمو کشیدم روی شونه مهران تا اشکامو با پیراهنش پاک کنم. حرفی نمیزدم منتظر بدونم بهم بگه مریضیم چیه .
_: گریه نکن آوا چیزیت نیست!
من:چرا هست!
لبمو گزیدم و گفتم:دروغ نگو!
گونمو بوسید و گفت:چیزی نیست به خدا هیچیت نیست!گریه نکن عزیزم!مامان شدن که گریه نداره.
هنوز نگران بودم خیلی طول کشید تا جمله اخرشو متوجه بشم.
سرمو گرفتم و عقب و با چشمای گرد شده گفتم:چی؟
خندید و گفت:بچم اینقد خوبه که به جای اذیت کردن و صبح از تهو بیدار کردن مامانش دلش میخواد مامانش یه کم استراحت کنه حالا یه کم اهن هم ریخته تو دهنت ! مگه بده؟
گریم کم کم به خنده تبدیل شد گفتم:منظورت چیه؟!
دستشو گذاشت رو شکمم و گفت:به احتمال نود در صد یکی اون تو جا خوش کرده!
با ذوق گفتم:داری شوخی میکنی؟!
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:اینا علائم هفته اوله خیلی کم پیش میاد کسی این علائمو داشته باشه ولی انگار تو از همین الان حسابی حس مادرانت قویه!فردا میریم ازمایشگاه که مطمئن بشیم!
من:یعنی...
زبونم بند اومده بود.
مهران خنیدد و گفت:اره من دارم بابا میشم!
یعنی واقعا داشتم بچه دار میشدم؟بچه من؟منی که قرار نبود حتی ازدواج کنم حالا داشتم مادر میشدم؟حس عجیبی داشتم خیلی خیلی عجیب.
با خنده نفسمو بیرون دادم . دوباره اشکام سرازیر شد ولی ایندفعه از هیجان مهران دستامو که میلزرید تو دستاش گرفت و با نگرانی گفت:چی شد؟خوشحال نشدی؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم:من دارم مامان میشم مهران! دارم...
بقیه حرفم تبدیل به خنده شد مهران منو بغل کرد و گفت:فردا میفهمیم شدی یا نه!نشده بودی هم هیچ مشکلی نیست زود خودم حلش میکنم!
من:مهران!
با خنده گفت:چیه؟!نگو که ذوق نکردی!
با مشت زدم رو سینش و گفتم:هر کسی جای من بود ذوق میکرد.
_: پس نگو بچه نمیخوای و زوده و فلان! اگه بچه ای هم نبود باید یه بچه دیگه واسم بیاری قبل عروسی و بعد عروسی هم حالیم نیست!
من:حالا بذار ببینیم هست یا نه بعد واسه نبودنش نقشه بکش!
از رو زمین بلندم کرد و تو بغلش گرفت و گفت:قربون خدا برم که بد جور حال گیری میکنه بعد اینجوری ادمو سر حال میاره!

 

  •  

فردای اون روز بعد از ازمایش معلوم شد که واقعا باردارم به خاطر این که مهران تو ازمایشگاه اشنا داشت خیلی زود جوابو گرفتیم . خوشحال بودم که این بچه به موقع اومده بود .تو این شرایط که مطمئنا برای مهران سخت بود بودن این بچه یه جورایی براش دلگرمی میشد.با این حال دلم نمیخواست زجر کشیدنشو ببینم برای همین قبل از این که با مادرش حرف بزنه بهش زنگ و زدم و ازش خواستم که مهرانو قانع کنه که یه صیغه شرعی بین مادرش و پدر واقعیش بوده چون میدونستم اگه مهران چیزی غیر از این بشنوه تا اخر عمر نمیتونه فراموشش کنه!
با این حال حرف زدن با مهران بی فایده بود از دست مادر و پدرش واقعا عصبی بود . تو این یه مورد میتونستم درکش کنم میدونستم حس کرده در حقش نامردی کردن. این حسو خودم تمام این سالا تجربه کرده بودم ولی مادر اون حداقل اونو رها نکرده بود شاید اگه زندگی منو درک میکرد اینقدر از دست مادرش عصبی نمیشد.
اما اون جای من نبود و از نظر اون این بدترین اتفاقی بود که میتونست برای یه نفر بیفته!
با اومدن بچه تصمیم گرفتیم زودتر عروسی بگیریم درست مثله تصمیمی که من داشتم اونم نمیخواست مادر و پدرش تو جشن باشن اینو نمیخواستم ولی هر چقدر بهش اصرار کردم بی فایده بود!
فردا روز جشن بود مهران همه چیزو در عرض دو هفته اماده کرده بود.
نشسته بودم روی پله های توی حیاط. اسمون اون شب صاف تر از همیشه بود. دستامو تو بغل گرفته بودم و داشتم فکر میکردم که خوشبختی یعنی همین .مهران هنوز نیومده بود از ظهر رفته بود دنبال دی جی واسه عروسی.
سرمو گرفتم بالا و گفتم:از همون اول برنامت همین بود نه؟
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:خوشحالم که زندگیمو اینجوری برنامه ریزی کردی!خوشحالم که خونودام دوستم نداشتن.
خوشحالم که منو از خونه بیرون کردن! حتی از این که اون روز چاقو خوردم خوشحالم.
صدامو بردم بالا و گفتم:خداجون خوشحالم که آوا هستم!
دستامو گرفتم دو طرف صورتمو با هیجان فریاد زدم.. دوست دارم خدایا!
دستمو گذاشتم رو شکمم و گفتم:خدا خیلی مهربونه مگه نه ؟هوم؟ببین تو و باباتو بهم داده!؟من دیگه از این دنیا چی میخوام؟!
دستمو دور شکمم حلقه کردم و گفتم:فقط حیف بابای از دست مامان بزرگ ناراحته!از دست بابا بزرگم همین طور! خب به هر حال اون واسش بابا بوده. دستمو رو شکمم حرکت دادم و گفتم:شاید از خونش نباشه ولی براش پدئری که کرده!شاید ازش انتاظر بیجا داشته ولی خب دوستشم داشته و اگر نه نگهش نمیداشتن هم مامان بزرگ هم بابا بزرگ!تو موافق نیستی؟میدونم که هستی!یه جوری باید به بابایی اینو بفهمونیم. اون باید ببخشتون.... میخوام اونا رو ببخشه و دوستشون داشته باشه میدونم از دستشون عصبانیه ولی اگه اونا رو ببخشه اونا تورو بیشتر دوست دارن!میدونی من میخوام همه دوست داشته باشن!همه ادمایی که دوروبرتن به بودنت افتخار کنن. میخوام همه از وجودت شاد بشن همون طور که نور چراغ زندگی منو بابات میشی زندگی همه دورو بریاتو روشن کنی...
اهی کشیدم و گفتم:اره همینو میخوام!میخوام خونواده داشته باشی! اونم از نوع خیلی خیلی بزرگش!تو باشی و منو بابایی با یه عالمه ادم دیگه که بودنت واسشون ارزشمنده!
اشکامو پاک کردم و گفتم:میخوام هر چیزی که من نداشتم رو تو داشته باشی!
از جام بلند شدم و گفتم:فکر کنم دیگه وقتشه!زیادی دارم به بابایی سخت میگیرم اره ؟!
وارد خونه شدم و رفتم تو اتاق گوشیمو برداشتم و رو صفحه مخاطبین روی اسمی که این چند وقت بهم چشمک میزد متوقف شدم. دوباره به شکمم نگاه کردم و گفتم:درستش همینه مگه نه؟!
شماره رو گرفتم بعد از چند تا بوق بالاخره جوابمو داد.
_:الو؟!
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:مامان؟!

مامان!از اول هم لقب اون بود وقت شمارشو به این نام تو گوشی ذخیره کردم فهمیدم با تمام نامادری هایی که در حقم کرد بازم اون تنها کسیه که تو دنیا باید بهش مادر گفت.حالا که مامان مهرانو دیده بودم کمتر از مامان خودم ناراحت بودم یه کم بیشتر معنی اجبارو درک میکردم. همه چیز هم تقصیر اون نبوده در اصل تقصیر هیچکس نبوده این تقدیر بود و حالا میفهمیدم چقدر به نفعم بوده!
فکر نمیکردم منو بشناسه ولی بلافاصله گفت:اوا؟تویی؟
لبخندی زدم و گفتم:خودمم!
با خوشحالی گفت:الهی قربونت برم مادر!خوبی؟میدونی چند وقته منتظرم یه زنگ بهم بزنی؟نمیدونی چقدر خوشحال شدم. فکر نمیکردم بهم زنگ بزنی.
من منتظر بودین؟
انگار منتظر بود من بهش زنگ بزنم تا حرفاشو بیرون بریزه گفت:اره خیلی!بعد از اون روزی که ازت خواسم بیای و نیومدی فهمیدم که نمیخوای منو ببینی! اوا دخترم میدونم بد کردم این چند ماه فهمیدم چه مادر بدی بودم.منو ببخش همش حس میکنم خدا منو به خاطر تو مجازات میکنه نمیدونم جوا خدا رو چی بدم حتی نمیدونم جواب تورو چی بدم. التماست میکنم دخترم حالا که دیگه کسی نیست مانعم بشه تو حق مادر بودنو ازم نگیر...
صداش بغض الود بود بی اراده منو بغض کردم .گفتم:بس کنین دیگه!
_: حاضرم تمام عمر التماست کنم که منو ببخشی.
من:همه چی دیگه تموم شده!
_: یعنی راهی نیست؟یه فرصت بهم بده نمیگم جبران میکنم چون میدونم که نمیشه ولی تو منو ببخش....
به گریه افتاده بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مامان! گریه نکن!
_: وقتی میگی مامان از خودم شرمنده میشم من لایق این اسم نیستم
صدای هق هقش بلند شد.
من:بسه دیگه حالا هم که همه چیز حل شده میخواین با گریه خرابش کنین؟نمیخواین که عروسی دخترتونو خراب کنین؟
_:نه عزیزم من غلط بکنم!الهی دورت بگردم.. تو داری عروس میشی و من تازه فهمیدم چه کردم!
با به گریه افتاد!
من:بس کنین خواهش میکنم!
اهی کشید و ساکت شد .گفتم:اگه دعوتتون کنم میاین عروسیم؟
اینبار صداش پر از شوق بود گفت:داری ازم میخوای بیام عروسیت؟
من:اره هم شما هم بقیه خواهرام میخوام همتون بیاین!
_: مگه میشه نیایم؟مگه میشه؟
من:پس فردا شب میاین؟
_:همه میایم عزیزم!میخوام بیام و خوشبختیتو از نزدیک ببینم. دیگه این فرصتو از دست نمیدم!
من:خوشحالم میکنین!
_: ایشالا خوشبخت بشی دخترم تنها کاری که میتونم برات بکنم اینه که دعا کنم! منو ببخش که بیشتر از این ازم بر نمیاد!
من:میگن دعای مادرا زودتر به خدا میرسه همین دعا واسم بسه!
_: این لطفتو هیچوقت فراموش نمیکنم. تو پاکی فرشته ای!هر کسی جای تو بود منو نمیبخشید.
من:بیا فراموشش کنیم!همه گذشته رو ! باشه؟
_:دوست دارم دخترم! خیلی دوست دارم!
من:منم همین طور!همیشه داشتم مامان!
اهی کشید و ساکت شد صدای گریه کردنشو میشنیدم اشک از چشمای خودمم سرازیر شده بود ولی حس میکردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده. سنگینی که تمام این مدت روی دوشم بود دیگه حس نمیکردم.
گفت:من به همه خبر میدم همین امشب حرکت میکنیم!
من:باشه!پس فردا میبینمتون!
_کباشه دخترم! بازم ممنون!
من:حرفشو نزنین این کارو واسه خودم لازم بود.پس فعلا!
_: خدا دلتو شاد کنه که امشب دلمو شاد کردی. خدا نگهدارت عزیزم
هنوز مردد بودم چیزی که میخوامو بگم یا نه! ولی بالاخره تصمیم رو گرفتم نباید نصفه ولش میکردم باید تا تهش میرفتم من تونسته بودم انجامش بدم پس میتونستم تمومش کنم!قبل از این که قطع کنم گفتم:مامان!
_: جانم عزیزم!
من:به اقاجون و دایی هم خبر بده میخوام اونا هم باشن!
_: حتما خوشحال میشن!
من:خب دیگه همین!خداحافظ!
_: خداحافظ!
گوشی رو قطع کردم و اشکامو پاک کردم. لبخندی زدم و گفتم:حتی اونا هم دوست دارن!

 

با صدای در سرمو برگردونم مهران دم در اتاق ایستاده بود نگاهی به من کرد و با نگرانی گفت:چی شده؟
من:هیچی!
اومد جلو و گفت:واسه هیچی گریه کردی!
من:نکردم!
اخمی کرد و گفت:نکردی؟!
لبخندی زدم و گفتم:یه ذره!
_: نکنه منصرف شدی!
من:نه خیرم!فقط..
دستمو گرفت و با هم نشستیم لبه تخت گفت:فقط چی؟
من:زنگ زدم به مامانم!
ابروهاشو داد بالا گفتم:دعوتش کردم! اونو خواهرامو!
لبخندی زد و گفت:این که خیلی خوبه پس گریت واسه چیه؟
من:از این که چرا زودتر این کارو نکردم!
دستامو بوسید و گفت:بهترین کارو کردی واسه کار خوب هیچوقت دیر نیست!
لبخند زدم.گفت:ببین بچون چقد خوشقدمه نیومده همه رو اشتی داده!
من:مهران؟
_:جانم!
من:تو نمیخوای دعوتشون کنی؟
اخمی کرد و گفت:نه!
من:مهران!
خواست از جاش بلند شه که دستشو گرفتم و گفتم:خواهش میکنم!مگه نگفتی این بهترین کاره!
_: موضوع تو فرق داشت!
من:چه فرقی داشت؟جز این که مادرت حداقل با عشق بزرگت کرد اون مردی که دیگه به عنوان پدر قبولش نداری یه عمر واست پدری کرده با عشق بزرگت کرده شاید کارای اخیرش غیر عادی بوده ولی اگه اینا رو فاکتور بگیری اونا پدر و مادر خوبی بودن مگه نه؟مگه بهم نگفتی مادرتو دوست داری چون به هر حال مادرته؟!من حتی اینا رو هم ازشون ندیدم!تازه میفهمم کینه داشتن از یه نفر فقط خود ادمو میسوزونه!بیا همینجا همه این اتفاقا رو فراموش کن فکر کن هیچوقت این چیزا رو ازشون نشنیدی!
_: نمیتونم اوا! نمیتونم!
من:اگه من تونستم تو هم میتونی!
_: من به اندازه تو خوب نیستم!
با ناراحتی گفتم:به خاطر بچمون مهران!
_: پای بچه رو نکش وسط! چه ربطی به اون داره؟
من:ربط داره!نمیخوام کسی به بچمون با نفرت نگاه کنه!
_: کسی حق نداره این کارو بکنه!
من:کسی از تو اجازه نمیگیره!
_: بس کن اوا!
دستشو از دستم بیرون کشید و از جاش بلند شد گوشه لباسشو گرفتم و گفتم:میدونم که دوستشون داری!
_: