تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم 36

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

دلیل نمیشه ببخشمشون!
من:چیو ببخشی؟یه عمر جون کندن واسه بزرگ کردنت؟یه عمر سعی کردن واسه فراهم کردن رفاه تورو؟
_:این حرفا رو این چند روز از دهن خیلیا شنیدم! تو دیگه نمیخواد واسم تکرارشون کنی!
من:مهران!
_: مهرانو درد!
از حرفش ناراحت شدم لب ورچیدم و تکیه دادم به تخت و گفتم:به درک!
نشست کنارمو گفت:ببخشید!
رومو ازش برگردوندم و پاهامو تو بغل گرفتم. خم شد طرفمو گفت:عروس که شب قبل عروسی با دامادش قهر نمیکنه!
بدون این که نگاهش کنم گفتم:من هر چیزی میگم واسه خودمون و این بچس!
_: خب واسم سخته درکم کن!
نگاهش کردم و گفتم:میدونم سخته ولی سعی کن!اونا دوست دارن اگه نداشتن تواصلا زنده نبودی! بودی؟شایدم یکی بودی مثه من!شاید بابات ناراحتد بوده و یه چیزی گفته ولی به هر حال باباته!
_: نه نیست!
من:هست!میدونی که هست شده بگی دوتا بابا داری ولی نامردیه که اونو بابای خودت ندونی!
_: موندم چطور با این که میدونی از تو بدش میاد بازم ازش طرف داری میکنی!
من:چون تو بزرگ شده دستای اون مردی!وقتی تورو دوست داشته باشم باید اونا رو هم دوست داشته باشم!
_: با این حال!
انگشتم گذاشتم رو لبش و گفتم:بچمون مامان بزرگ و بابا بزرگ میخواد!تو هم بهشون احتیاج داری!پس فراموش کن!
مردد نگاهم کرد. دستمو گذاشتم روی سینش و گفتم:یه چیزی اون تو هست که داره بهت میگه حرفام درسته!
یه کم بهم خیره شد بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:باشه دعوتشون میکنم ولی انتظار نداشته باش یه شبه همه چیزو بذارم کنار به هر حال بهم بد کردن!
لبخندی زدم و گفتم:ازت این انتظارو ندارم چون خودمم نمیتونم این کارو کنم ولی زمان همه چیزو حل میکنه!
سرشو کج کرد و گفت:تو چرا اینقد عاقلی!
نیشخندی زدم و گفتم  دعاکن بچمون به من ببره!
_کاره خب یه پسر با قیافه منو اخلاق تو عالی میشه!
من:مهرانم! مگه قرار نشد نگیم پسر و دختر!
_: حس پدرانم بهم میگه پسره!
من:هر چی باشه مگه فرق داره؟!
_: نه عزیز من فرق نداره گفتم: حسمه!
من:اگه دختر باشه دوسش نداری؟
_:این چه حرفیه میزنی؟
با بغض گفتم:قول بده دوستش داری!
_: مگه میشه دوستش نداشته باشم؟چرت و پرت نگو!
من:پس نگو پسره!
_: باشه تو گریه نکن من هیچی نمیگم!
اهی کشیدم و گفتم:باشه!
منو تو بغلش گرفت و گفت:اصلا این چه بحثیه راه انداختی؟
من:اره !پاشو برو زنگ بزن به مامان و بابات!
_: بعدا میرم!
هلش دادم و گفتم:الان!
سرشو تکون داد و گفت:باشه رفتم! *********

تواینه به خودم نگاه کردم لباس عروس سفیدی که تو تنم بود بیشتر منو به هیجان می اورد هیچوقت فکر نمیکردم این لباسو بپوشم!ارایشگر شیفونمو مرتب کرد و گفت:تموم شد دیگه!
ارایشم زیاد نبود مهران گفته بود مواد شیمیایی هر چقدر کم رو بچه اثز میذاره برای همین از ارایشگر خواسته بودم زیاد شلوغش نکنه اونم همین کارو کرده بود با این حال از ارایشم راضی بودم.
صدای بوق از بیرون سالن اومد! ارایشگر گفت:فکر کنم اومدن!
به رزا که دنبالم اومده بود نگاه کردم و گفتم:چطورم؟
لبخندی زد و گفت:عالی!بپا مهران غش نکنه!
خندیدم.!چند دقیقه بعد مهران و فیلم بردار وارد سالن شدن. از اونجا رفتیم اتلیه و ساعت 7 بود که با هم رفتیم تالار!
حامله بودنم اصلا از هیجانم کم نکرده بود. دست تو دست مهران وارد سالن شدیم تو سالن دنبال مامانم میگشتم بالاخره سر یه میز پیداش کردم همراه خواهرامو بچه هاشون نشسته بودن اون وسط زن داییمو هم دیدم با دیدن ما مامان از جاش بلند شد همراه مهران رفتیم سمتشون.
به خواهرام که حتی قیافهد هاشونم یادم نمی اومد نگاه کردم و باهاشون دست دادم اخر سر مادرم از جاش بلند شد و گفت:خوشبخت بشی عزیزم!
وقتی منو تو اغوشش گرفت واقعا حس خوبی داشتم. برای اولین بار حس کردم دیگه قرار نیست دلم بشکنه دیگه قرار نیست از دور نوازشم کنه اون کنارم بود با همه بدی هاش دوستش داشتم!
گفتم:اقاجون نیومده؟
_:گفتن مجلس زنونه مردونه نیست همه رفتن!
من:همه مردا رفتن؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد من:اخه اینجوری که نمیشه!
مامان گفت:میدونی که یه اخلاق خاصی دارن!همین که اومدن خیلیه!
من:باشه!
رو کردم به همشون و گفتم:ممنون که اومدین!
بعد از میزشون دور شیدم همین که اقاجون اومده بود خیلی بود این یعنی اشتباهشو قبول کرده بود حالا اعتقاداتش به من ربطی نداشت!
مادر مهران جلومونو گرفت با من دسا و رو بوسی کرد ولی مهران هنوز از دستش عصبی بود برای همنی فقط باهاش دست داد!
با مهران رفتیم و نشستیم تو جایگاه!نادیا رو تو جمع نمیدیدم این بی اندازه خوشحالم میکرد . مهران دستمو گرفت و گفت:اینم از عروسی سه نفره!
من:هییس میشنون!
چشمکی زد و گفت:خب بشنون! اصلا میخواستم یه جایی همه باشن که بتونم راحت اعلام کنم دارم بچه دار میشم!
من  دیوونه شدی!
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:اگه یه عروس خوشگل هم کنار تو نشسته بود دیوونه میشدی!
با خجالت خندیدم و گفتم:خب یه داماد خوشتیپم کنار من نشسته!
دستشو دراز کرد و گفت:حالا به این داماد خوشتیپ افتخار رقص میدی؟
من:بابا ما تازه اومدیم!
از جاش بلند شد و گفت:امشب نمیشه تنبل بازی در بیاری!
بعد دستمو کشید ومنو از جام بلند کرد با هم رفتیم وسط سالن طبق معمول به خاطر این که من رقصیدن بلد نبودم مهران دستامو ول کرد.
به اطرافم نگاه کردم اینا نه رویا بود نه خیال پردازی.اون لحظه ها شیرین ترین واقعیتی بود که تا به حال احساس کرده بودم.
تو چشمای مهران نگاه کردم و گفتم:بد جور داره بوی خوشبختی میاد!
سرشو نزدیک کرد و گفت:عزیزم این بوی عطر منه!
خندیدم و گفتم:حسمو خراب نکن!
منو تو بغلش گرفت و گفت:باشه! به به چه خوشبختی گرون قیمتی هم هست!
من:مهران!
خندید وگفت:حاضرم همه چیزمو بدم تو روزی یه بار با همین حرصت اسممو صدا کنی!
خندیدم و سرمو گذاشتم روی سینش دلم نمیخواست هیچوقت این لحظه ها تموم بشه!
بعد از شام مهمونا یکی یکی رفتن دیگه کسی تو سالن نبود به جز منو مهران و یه سری از فامیلای نزدیک.همران مهران سوار ماشین شدیم همون موقع بود که باباش اومد دم شیشه. زد به شیشه ولی مهران عکس العملی نشون نداد زدم به شونشو گفتم:شیشه رو بده پایین!
چشم غره ای به من رفت و شیشه رو پایین اورد. باباش گفت:بی خداحافظی داری میری!
مهرانبدون این که نگاهش کنه گفت:خدافظ!
خواست ماشینو روشن کنه که باباش گفت:صبر کن!
مهران:بله؟
_:اون روز عصبانی بودم!
مهران :خب؟میتونیم بریم؟
دستشو زد رو شونه مهران و گفت:هر چیزی بشه تو بازم پسرمی!
مهرلن برگشت سمتش.اون لبخندی زد و گفت:باشه؟
مهران یه کم بهش نگاه کرد . نمیدم اون ارتباط چشمی چه حرفایی رو با خودش داشت که لبخند رو رو لبای مهران نشوند دستشو گذاشا روی دست باباشو گفت:هم خونتم که نباشم پسرتم!
اونم سرشو به علامت مثبت تکون داد. بعد رو کرد به منو گفت:خوشبخت بشین دخترم!
من:ممنون!
مهران:بابا نمیخوام کسی بیاد دنبالمون ردشون کن برن!
_: باشه نگران نباشین خودم ترتیبشونو میدم!
مهران ماشینو به حرکت در اورد . من:چی شد؟
مهران خندید و گفت:حل شد!
من:چی؟
_:مردونس!
یه طرف لپمو باد کردم و گفتم:اها!
مهران انگار که یاد یه چیزی افتاده باشه با خودش لبخندی زد و بعد دنده رو عوض کرد و گفت:خب عروسی تازه شروع شده!مگه نه!
من:زندگی تازه شروع شده!

مث تو با کی تا اخر میمونم
بزار عشقمو کل دنیا بدونن

 

از ته دلم میخوام که با تو بگذرن روزا
میبینم تورو حتی تو خوابو رویاها

 

تو فکر تو میرم از عشق تو جون میگیرم
به خاطر تو میمیرم تو پر کردی دنیامو

 

اگه تو فکر من باشی نمیزارم که تنها شی
تو زیبایی مث نقاشی همونی که میخوامو

 

عشقم جونم قلبم عمرم کنار تو میمونم
وقتی غمگین میشی بازم لباتو میخندونم

 

حالم خوبه وقتی قلبم به قلب تو نزدیکه
خوشم میاد وقتی فاصله بین ما یه مرز باریکه

 

باسه تو با کی بگم از احساسم
رو ابرا میرم وقتی باهاتم

 

از ته دلم میخوام که با تو بگذرن روزا
میبینم تورو حتی تو خوابو رویاها

 

تو فکر تو میرم از عشق تو جون میگیرم
به خاطر تو میمیرم تو پر کردی دنیامو

 

اگه تو فکر من باشی نمیزارم که تنها شی
تو زیبایی مث نقاشی همونی که میخوامو

 

عشقم جونم قلبم عمرم کنار تو میمونم
وقتی غمگین میشی بازم لباتو میخندونم

 

حالم خوبه وقتی قلبم به قلب تو نزدیکه
خوشم میاد وقتی فاصله بین ما یه مرز باریکه



دو سال بعد
تازه بچه ها رو خوابونده بودم که تلفن زنگ زد همزمان آدرین بیدار شد و با گریه اون صدای هستی هم از خواب پرید!
دستمو محکم زدم به پیشونیم و گفتم:خدایا!
تلفن رو برداشتم و در حالی که سعی میکردم ساکتشون کنم گفتم:بله؟
_:میبینم که صدای دو قلو های بابا میاد!
من:مهران تازه خوابیده بودن! اخه این چه موقع زنگ زدنه!
مهران:گوشی رو بذار دم گوش یکیشون!
من:چی؟
_:بذار؟
من:اخه بچه یه ساله چی میفهمه؟!
_: بذار میگم!
گوشی رو گذاشتم دم گوش ادرین نمیدونم چی بهش میگفت که شروع کرد به خندیدن با خندیدن اون هستی هم ساکت شد!
کم کم شروع کرد با ذوق جیغ زدن!با صدای ریزش گفت:بابا!
خودمم به خنده افتاده بودم گوشی رو گرفتم دم گوش خودم و گفتم: داری میگی؟!
هر دوشون همچنان داشتن میخندیدن!
_: اینا روشای پدرانس!
من  دستت درد نکنه بیاد چند تاشو پیاده کن بخوابونشون از صبح کلافم کردن!
_: الهی بمیرم!
من:خدا نکنه!خب حالا چی کار داشتی!
_: اول باید مژدگونیشو بدی
من: مژدگونی چی؟
_: مژدگونی قبولی!
من:قبولی؟
_:خانوم روانشناس عزیز از الان مطبتون امادس!
من:چی میگی؟
_:جدی میگم همین الان تو اینترنت دیدم!
با ذوق گفتم:شوخی میکنی؟
_:شوخی چیه؟قبول شدی!
جیغ خفیفی کشیدم و گفت:اخ جوون!
همین باعث شد دوباره به گریه بیفتن!
_: نیگا نگیا ترسوندیشون!
با ذوق گفتم!خیلی دوست دارم!
صدای گریشون شدت کرد مهران گفت:من بیشتر خانوم روانشناس!
من:بعدا باهات حرف میزنم! فعلا خداحافظ!
بدون معطلی گوشی رو قطع کردم و هردوشونو بغل کردم و در حالی که بالا و پایین میپریدم گفتم:مامانی قبول شده!
و شروع کردم به شکلک در اوردن واسشون!
باز هر دو شروع کردن به خندیدن! خنده هایی که با هیچ چیزی تو دنیا عوضشون نمیکردم