تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم5

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

رفتم دم رستوران.وارد شدم. امید نشسته بود پشت میز منو که دید از جاش بلند شد براش دست تکون دادم و رفتم پیشش باهاش دست دادم و گفتم:سفارش نداشتیم؟ _:نه نداشتیم!چیزی شده؟ من:نه چی بشه؟ _ انگار ناراحتی! لبخند تصنعی زدم و گفتم:نه بابا توام اتفاقا امروز سر حال سرحالم! خندید و گفت:خوش به حالت پسر! من:چرا خوش به حالم! اهی کشید و گفت:ای بابا داداش نمیدونی چی میکشم! زدم رو شونشو و گفتم: بسوزه پدر عشق باز بهاره حرفت شده؟ با درموندگی نگاهم کرد و گفت:بهش میگم بیام خواستگاریت میگه نه! اعصابمو خورد کرده به خدا. میگه میترسم بابام قبولت نکنه صبر کنیم درست تموم شه ولی من دیگه نمیتونم صبر کنم! چشمکی زدم و گفت:آی آی پس موضوع از این قراره! اهی کشید و گفت:اره! چی کار کنم؟خیلی میخوامش یعنی یه جورایی عاشقشم!ولی اذیتم میکنه بهش گفتم بر هر وقت راضی شدی بیام خواستگاریت خبرم کن! اخمی کردمو و گفتم:اخه این چه کاریه؟ _:میگی چی کار کنم وقتی راضی نمیشه! گفتم شاید منو نمیخواد با این کار بدون رو درواسی راه خودشو بره من:موندم چطور این دختره 4 سال تموم ولت نکرده؟! _:چرا؟مگه من چمه؟ من:چت نیس؟اخه این چه کاریه؟همون طور که تو این فکرو پیش خودت کردی اونم پیش خودش فکر کرده تو با این که میدونی نمیشه فعلا حرف از ازدواج زد اینا رو گفتی که از شرش خلاص شی با نگرانی گفت:نه جون داداش.... من:باشه واسه من چرا توضیح میدی؟ دستشو کشید تو موهاشو گفت ! من:برو بهش زنگ بزن یه کم باهاش راه بیا دختره دیگه میترسه خونوادش بفهمن دوس پسر داره عکس العمل خوبی نشون ندن! خودتو بذار جای اون اینطوری که تو میگی توخونوادشون رسم این چیزا نیس! _:باور کن قصد ما از اولم ازدواج بوده! من:میدونم اگه واقعا دوسش داری یه ذره صبر کن دست از پا خطا نکنید و کم کم مشکلو حل کنین!نمیگم زیاد صبر کنید ولی کم کم خونواده ها رو بکشین وسط که هم تو به خواستت برسی هم اون اذیت نشه!
چشمکی زد و گفت:خوب تو این کارا سر رشته داریا خندیدم و گفتم:نه والا اصلا به من میاد؟ نیشخندی زد و گفت:نه نمیاد ولی نمیدونم این همه تجربه رو با 18 سال سن از کجا اوردی که من تو 25 سال گیر نیاوردم! ابروهامو دادم بالا و گفتم:بعضی استعدادا ذاتیه!
_: جونم! تا باشه از این استعدادا! تلفن زنگ زد . _:فکر کنم سفارش داریم! سرموتکون دادم. منتظر شدم تا تلفن رو جواب بده! یه نگاه بهش کردم امید پسر خوبی بود دانشجوی رشته مکانیک بود ولی به خاطر بیماری باباش واسه این که زیاد بهش فشار نیاد خودش کار میکرد.دختری که دوست داشت هم دختر خوبی بود . از چیزایی که واسم تعریف میکرد معلوم بود هر دوتاشون ادمای ساده و پاکی هستن . انتظارشون از هم یه عشق پاک بود. درست برعکس خیلیای دیگه. برعکس مهران و ادمایی مثل اون! ارزو داشتم جای اون دختر بودم. دختری که خونواده داشت یه عشق فوق العاده داشت و یه اینده خوب. درست برعکس من. من حتی نمیدونستم فردا چه بلایی قراره سرم بیاد.

اونشب کارم دیر تر تموم شد همیشه شبای جمعه چون همه دور هم جمع میشدن سفارشا هم بیشتر میشد.
رسیدم خونه ولی خوابم نمی اومد.
جامو پهن کردمو و رادیو رو روشن کردم همون طور که داشتم به داستان پلیسی که پخش میشد گوش میدادم اینه و قیچی رو برداشتم تا موهامو کوتاه کنم. موهای من خیلی پر پشت بود ولی در عین حال لخت و بی حالت.با این حال دوسشون داشتم.
همیشه برای خودم یه خط فرضی در نظر میگرفتم و از همون جا کوتاهش میکردم قدش به اندازه ای بود که راحت دستمو بکنم توش.
موهامو کوتاه کردمو و دراز کشیدم تو جام داستان هم دیگه تموم شده بود.
به فکر این بودم که یه جوری برای مهران پول جور کنم و خرجی که تو بیمارستان به خاطرم کرده رو پسش بدم و اگر نه میخواست هر بار به یه بهونه جلوی راهم سبز بشه

 

مهران
سه چهار روز بود که از اون ماجرا میگذشت ولی من هنوز دنبال یه فرصت بودم تا کار اوا رو تلافی کنم.
این چند روز هیچکسی رو خونه یناوردم. تقصیر خودم بود که هر کسی به خودش اجازه میداد بهم توهین کنه حتی به دختر بچه 18 ساله!اگه روابطمو کم تر میکردم اونوقت هیچکس حق نداشت دربارم قضاوتی بکنه!
اون روز تولد نادیا بود. طبیعتا دلم نمیخواست برم اما مامان اونودر زنگ زد که ترجیح دادم اون یه شبو تحمل کنم تا یه ماه غر غرای مامانو!
یه ادکلن 20 هزار تومنی واسه نادیا خریدم تا بفهمه ارزشش دقیقا پیش من چقدره اونوقت شاید دیگه پا پیچم نمیشد. بهترین لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون مش رحیم وقتی دید من دارم میرم اومد سمتم و گفت:آقا مهران؟
سمتش و گفتم مش رحیم خسته نباشی
_:درمونده نباشی پسرم!
من:خیلی ممنون.چیزی شده؟
یه کم این پا و اون پا کرد و گفت راستش میخواستم یه چند روزی برم شهرمون!
من:خیر باشه
لبخندی زد و گفت:خیر پسرم. دخترم داره عروس میشه.
منم با لبخند گفتم:به سلامتی مبارک باشه
_:ممنون اقا انشا الله عروسی خودتون!
من:ممنون مش رحیم! خب چند روز میخوای بری؟
_:با اجازتون 4-5 روز!
دستمو گذاشتم رو شونشو و گفتم:برین و یه هفته خوش باشین!
سرشو اورد بالا با خوشحالی گفت ت درد نکنه پسرم
من:خواهش میکنم از طرف من به خانواده تبریک بگین!کی راه می افتین؟
_:راستش برای ساعت 9 همین امشب
من:خب به سلامتی! من دارم میرم بیرون لطفا اگه میشه قبل از رفتن یه دستی به سر و روی خونه بکش!
سرشو تکون داد و گفت:حتما!
من:خداحافظ
از خونه زدم بیرون. ادکلن نادیا رو که حتی کادو پیچ هم نکرده بودم انداختم رو صندلی و راه افتادم.
هنوز نصفه راهو نرفته بودم که تلفنم زنگ خورد
من:بله؟
_ اقای مجد
من خانوم رفعی
_:دکتر باید همین الان بیاین بیمارستان یکی از بیماراتون حالش بد شده همین الان باید بره اتاق عمل!
از خوشحالی داشتم بال در می اوردم. خدایا قربونت برم من اخه خوش موقع تر از اینم مگه امکان داشت.
راهمو به سمت بیمارستان کج کردمو و گفتم:باشه من تا 20 دقیقه دیگه خودمو میرسونم شما بیمارو واسه عمل اماده کنین!
طبق عادتم قبل از خداحافظی کردنش قطع کردم!
همون جا وسط خیابون ادکلن رو از پنجره انداختم بیرون و با خوشحالی رفتم سمت بیمارستان! عملم خیلی سخت بود دو ساعتو نیم طول کشید ولی در اخر نتیجش خوب بود. با خستگی رفتم تو اتاقم گوشیمو که رو میز بود برداشتم 20 تا میس کال از بابا داشتم . صد در صد مربوط میشد به نرفتنم به اون تولد مسخره. بیخیال شدم خواستم گوشی رو بذارم تو جیبم که باز زنگ خورد! با بی حوصلگی گفتم:بله؟ صدای خشمگین بابا تو گوشم پیچید _:کجایی دو ساعته دارم زنگ میزنم من:عمل داشتم حالا مگه چی شده؟ _:مامانت حالش بد شده اوردیمش بیمارستان!
من:چی؟چش شده؟ _:ادرس میدم خودت بیا ادرسو ازش گرفتم خودمو سریع رسوندم با تمام دلخوریام دلم نمیخواست اتفاقی واسه مامان بیفته! سراسیمه رسیدم تو بیمارستان وقتی دیدم مامان تو اورژانسه خیالم راحت شد که مشکل خاصی نداره. مامان خوابیده بود و تو دستش سرم بود هی اه و ناله میکرد . رو به باباب کردمو و گفتم:شما که منو نصفه جون کردین خب میگفتین مامان چیزیش نیست بابا چشم غره ای به من رفت و گفت گه میخواستی چی بشه؟ رفتم بالا سر مامان و گفتم:خوبی؟ همون موقع پرستار اومد و گفت:چیزی نیست اقا نگران نباشید فقط فشارشون افتاده مامانم همون طور که مینالید گفت:چرا با من این کارو میکنی پسر؟چرا با ابروی من بازی میکنی؟ با تعجب گفتم:مگه چی شده؟ اهی کشید و گفت:کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم میدونی چقد جلوی خواهر خجالت کشیدم! پوفی کردمو و گفتم:پس موضوع از این قراره. همش نمایش بود تا باز شروع کنن! مامان دستمو گرفت و گفت:چرا با نادیا سردی پسرم؟ما که رو هر دختری دست گذاشتیم گفتی نه ولی نادیا فرق داره عین دختر خودمه خانومو با وقاره دیگه چی میخوای؟چرا اینجوری رفتار میکنی من:مامان باز شروع نکن! واست خوب نیست اروم باش! _:خوبو بد منو تو تایین نکن اگه نگران منی یه ذره به حرفم گوش کن! نشستم رو صندلی و گفتم:میشه یه بار من بیام پیش شما و بحث ازدواجو وسط نکشین؟ مامان رو کرد به بابا و گفت:میبینی منصور؟میبینی چه بلایی سرم اومد؟چه ارزوهایی واسه این پسر داشتم چه خوبا که دیده بودم. خدایا من چه گناهی کردم اخه؟ بابا اومد بالا سر مامان دستاشو گرفت و گفت:عزیزم نگران نباش من خودم باهاش حرف میزنم. تو استراحت کن . دست منو کشید و برد تو راهرو و گفت:نمیبینی حالش بده؟چرا باهاش یکی به دو میکنی؟ خندیدم و گفتم:بابا عاشقیا! مامان چیزیش نیست فقط فشارش افتاده سرمش که تموم شه حالشم خوب میشه بابا با حرص گفت:پسره چشم سفید . من دارم باهات جدی حرف میزنم! مچ دستمو محکم گرفت و گفت:شنیدم بی آبرویی میکنی؟! یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:یعنی چی؟ _:خودت میدونی یعنی چی؟!فکر کردی در و همسایه کورن ؟نمیبینن هر شب یه دختر میاد تو خونت؟حالا مش رحیم دهنش قرصه جلو دهن اونا رو نمیشه گرفت! من:اها در و همسایه اومدن زنگ زدن به شما که من دست از پا خطا میکنم بله؟ _:هر کسی که گفته مهم اینه که راسته! یادت باشه ما ابرو داریم نمیذارم ابروی چندید و چند ساله منو با ندونم کاریات ببری . من:شما نگران ابروتون نباشین. ابروی شما مال شماست ابروی منم مال خودم! _ بکش پسر برو خدا رو شکر کن فرشاد امد و بهم خبر داد. اگه این کاراتو تمومش نکنی به خدا کاری میکنم پشیمون شی من:اها پس کلاغ جدیدی که استخدام کردین بپای من باشه فرشاده!میگم چرا چند وقته به پر و پای من میپیچه نگو میخواسته اطلاعات جمع کنه. بابا با عصبانیت گفت:واقعا که به حال تو باید تاسف خورد. نفسمو فوت کردمو و گفتم:من باید برم خیلی خستم.از مامان خداحافظی کنین با اجازه و سریع از جلوی چشمای خشمناک بابا رد شدم

هنوز نفهمیده بود پسرش از اون ادماییه که با زور نمیتونه روشون اثر بذاره شاید اگه یه بار مثله یه پدر می اومد و مردونه باهام حرف میزد هر چی میگفت قبول میکرد ولی با این کاراش من بیشتر تحریک میشدم که لجبازی کنم.

 

 

صبح بیکار بودم ولی زود بیدار شدم. چون مش رحیم نبود خودم باید میرفتم نون بخرم!
لباسامو پوشیدم و پیاده از خونه زدم بیرون. نیم ساعتی تو صف نون معطل شدم ولی عوضش دوتا نون سنگک تازه گیرم اومد خیلی وقت بود که نون سنگک نخورده بودم باید به مش رحیم میگفتم از این به بعد صبحا نون سنگک بگیره!
داشتم میرفتم تو کوچه که موتور آوا رو دم در دیدم!
اروم اروم از پشت درختا جلو رفتم دیدم یه پاکت دستشه و داره زنگ خونه رو میزنه!
پس دلش واسم تنگ شدهو اگر نه دلیلی نداشت بیاد اونجا! حالا نوبت من بود تا کارشو تلافی کنم. اروم اروم رفتم جلو. از زنگ زدن خسته شده بود چند بار کوبید به در و گفت:کسی خونه نیست؟
یواش رفتم و دقیقا پشت سرش ایستادم.
پاکتو گذاشت تو صندوق پست خونه همین که خواست برگرده با من سینه به سینه شد. با ترس نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد وقتی دید منم ترسش بیشتر شد اروم رفتم سمتش و گفتم:میبینم که اومدی در خونه من!
همون طور که به اطراف نگاه میکرد تا از زیر دستم در بره گفت:اومدم پولتو بهت بدم!
هیچی گفتم فقط جلو جلو رفتم تا خورد به در.
زل زد تو چشامو و گفت:چی کار میکنی؟برو کنار میخوام برم!
خواست بره کنار با دستم مانع شدم با اون یکی دستم در خونه رو باز کردم و هولش دادم تو!
خواست در بره گرفتمش و درو بستم . با مشت کوبید تو سینم و گفتم:ولم کن دیوونه!
سینم درد گرفت ولی به روی خودم نیاوردم گفتم:کجا ؟من تازه گیرت اوردم!
با حرص گفت:اگه درو باز نکنی جیغ میزنم!
رفتم سمت صندوق پولو از توش در اوردم و گفتم:این چقده؟
از من فاصله گرفت و گفت:100 تومن!
پوزخندی زدم و گفتم:صد تومن؟خرج بیمارستانت 300 هزار تومن شده!تازه دیه گازی که رو دستم گرفتی رو حساب نکردم.
اهی کشید و گفت:اینقد پول ندارم جور میکنم همشو برات میارم!
نونا رو گذاشتم رو سکوی گوشه حیاط و گفتم:ولی من پولمو همین الان میخوام!
با صدای بلندی گفت:ندارم!
همون طور که سمتش میرفتم گفتم:یه جور دیگه ازت میگیرم!
میدونست میخوام بترسونمش زرنگ تر از این حرفا بود اومد رو به روم ایستاد دستاشو زد به کمرشو و گفت:مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟
من:هه ... خوبه! افرین! ببینم تا چند ساعت دیگه هم اینقد شیری!
رفت سمت درو گفت:خوشبختانه تا چند ساعت دیگه لازم نیست روی نحس تورو تحمل کنم!
لباسشو از پشت کشیدم شروع کرد جیغ زدن .
دهنشو محکم گرفتم فکشو فشار میدادم که نتونه باز دستمو گاز بگیره و در حالی که تقلا میکرد کشیدمش تو خونه. پشت در نگهش داشتم و درو قفل کردم. دیگه نمیتونست از دستم در بره. مشتای سنگینش رو دستم دیگه قابل تحمل نبود. ولش کردم همون طور که نفس نفس میزد گفت:چه غلطی داری میکنی؟ من:غلطو تو کردی وقتی اومده بودم بهت سر بزنم! فکر کردی چی؟از مادر زاده نشده کسی که روی من چاقو بکشه فهمیدی! دستاشو مشت کرد و گفت:لیاقتت چاقوئه! رفتم سمتشو و گفتم میدونی لیاقت تو چیه؟ رفت عقب بهش حمله کردم و شونه هاشو گرفتم و گفتم:میدونی یا نشونت بدم؟ با حرص گفت:ولم کن! بعد با تمام قدرتش با زانو زد وسط پام.
انچنان دردی گرفت که کنترلمو از دست دادم ولی همون موقه یه مشت حوله شکمش کردم حس کردم یکی از دنده هاش زیر مشتم شکست! از درد جیغی کشید و افتاد رو زمین! من زودتر از اون خودمو جمع و جور کردم رفتم بالا سرشو و گفتم:جواب تک تک این کاراتو پس میدی عزیزم!
اب دهنشو پاشید تو صورتم دیگه کنترلم دست خودم نبود.
سرمو بردم جلو تا ببوسمش اما اونم سرسخت تر از این حرفا بود صورتشو کوبید تو دماغم! یه لحظه صورتم سر شد بعد حس کردم که خون از دماغم سرازیر شده.
با تمام توانم بلندش کردم و کوبیدمش رو زمین!لرزش شدیدی تو بدنش به وجود اومد و بیهوش شد.


هنوز دلم خنک نشده بود ولی از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و خون بینیمو پاک کردم.نمیدونستم شکسته یا نه!
از دستشویی بیرون اومدم حال آوا هم خوب نبود. از شکستن دندش مطمئن بودم ولی نمیدونستم شدت ضربه ای که به سرش خورده چقدره.هر وقت عصبی میشدم اختیارم دیگه دست خودم نبود. نمیخواستم خونش گردنم بیفته باید میبردمش بیمارستان.
خواستم برم بالا سر آوا که زنگ در به صدا در اومد.
به آوا نگاه کردمو و رفتم سمت ایفون!
بابا پشت در بود.فقط همینو کم داشتم گوشی رو برداشتم و گفتم:بله؟
_:منم درو باز کن!
من:بابا اینجا چی کار میکنی؟
_:درو باز کن باید با هم حرف بزنین!
یه نگاه به آوا انداختم و گفتم:الان میام دم در!
آوا رو بلند کردم و بردمش تو اتاق و روی تخت خوابوندمش و از خونه اومدم بیرون .
رفتم دم در در حالی که درو گرفته بودم که بابا خیال تو اومدن به سرش نزنه گفتم:بله؟
منو هل داد و وارد حیاط شد. اگه آوا به هوش می اومد بیچاره میشدم!
از پله ها رفت بالا سمت در ورودی گفتم:میشه بگین این وقت صبح اینجا چی کار داری بابا جون؟
رفت سمت در و گفت:رفتم بیمارستان گفتن امروز خونه ای !
به در اشاره کردم وگفتم:خب بفرمایید!داخل!
چشم غره ای به من رفت و گفت:نمیدونستم برای وارد شدن به خونه پسرمم اجازه لازم دارن!
باکلافگی رفتم بالا و درو براش باز کردم. یه نگاهم به بابا بود و یه نگاهم به اتاق!
بابا رفت سمت مبلا سریع رفتم در اتاقمو بستم و برگشتم و گفتم:خب؟
_:صبحونه خوردی؟
من:بله خوردم!
پوزخندی زد و گفت:نونات بیرون جا مونده بود!
تازه یادم افتاد نونا رو بیرون جا گذاشتم!
گفتم:اه راه میگین ! اینجا بشینین من برم نونا رو بیارم!
رفتم بیرون نونا یخ کرده بود . درو که باز کردم دیدم بابا داره میره سمت در اتاقم تا خودم بهش برشونم درو باز کرد!
خودمو رسوندم بهش. نگاهش رو تخت ثابت موند .
رو کرد به منو و گفت:این پسره کیه؟
من:یکی از دوستامه!حالش خوب نبود دیشب اینجا خوابیده!
بابا رفت جلو و گفت:رو تخت تو؟
همون موقع آوا ناله کرد.
هر کسی بود از صدای ظریفش میفهمید که دختره چه برسه به بابا که با منظور اومده بود اونجا!
بابا نگاهی به من کرد و گفت:که پسره!
رفت سمتشو روشو برگردوند طرف خودش.
آوا دوباره ناله کرد.خدا میدونست چی شده که اینقدر درد داشت. بابا گوشیشو در اورد و گفت:میدونستم اینجا چه خبره ولی فکر نمیکردم با همچین دخترایی بپلکی!
یه شماره گرفت نگاهش کردمو گفتم:به کی زنگ میزنی؟
با خونسردی گفت:110!
نفهمیدم چطور گوشی رو از دستش قاپیدم!
سریع قطعش کردمو و گفتم:این کارا یعنی چی بابا؟
با عصبانیت گفت:یکیشونو که ببرن حساب کاتر دست بقیشونم میاد!
با وحشت نگاهش کردم و گفتم وونه شدین؟
_:چیه؟نکنه دلت واسش میسوزه؟مگه بیشتر از یه شب باهاشون کار داری؟نترس اگه ببرنشون زندگیشون خیلی راحت تر از الانه! حالا هم اون گوشی رو بده به من! پاشد که بیاد سمتم گوشیشو گرفتم بالا و گفتم:اشتباه شده بابا اونی که فکر میکنی نیست! بابا با حرص گفت:پس چیه؟یه دختر که از هوش رفته و تو تخت توئه! چی داری بگی هان؟ نگاهی به آوا کردمو گفتم:نمیشه! با عصبانیت گفت:نمیشه؟یعنی چی که نمیشه! در حالی که به سمت در میرفت گفت:اگه اینجا نشه از بیرون خونه زنگ میزنم یکی باید جلوی اینا رو بگیره! دستشو گرفتم و گفتم:من مادر بچمو نمیفرستم پیش پلیس

 

 

  •  

بابا با تعجب برگشت سمتم خودمم داشتم از حرفی که زده بودم شاخ در می اوردم. اب دهنمو قورت دادم و گفتم:به زور آوردمش اینجا میخواست بره بچه رو بندازهالانم بیهوشه چون وسط دعوا به سرش ضربه خورد!
دوباره سیلی جانانه ای از بابا خوردم تو این یه ماه برعکس تمام عمرم دوبار از بابا سیلی خوردم. _:تو چی کار کردی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:میخوام بچمو نگه دارم بابا! با فریاد گفت:خفه شو!چطور میتونی اینقد وقیح باشی؟تو هیچ میدونی چی کار کردی؟اون یه بچه نامشروعه اونم از یه زن خیابونی! خدایا منو ببخش به خاطر حرفی که زدم آوا باید متهم بشه. گفتم:نمیتونم بذارم سقطش کنه از 3 ماه گذشته مننمیخوام قاتل بچم باشم. _:بابا اومد یه چیزی بگه که مانعش شدم و گفتم:حالا وقت این حرفا نیست فکر کنم حالش خیلی بد باشه باید برسونیمش بیمارستان! بدون توجه به بابا رفتم و آوا رو از روی تخت بلند کردم در حالی که سعی میکرد خونسردیشو حفظ کنه گفت:ماشین من بیرونه با اون میرسونیمش! آوا رو بردیم بیمارتسان خوابوندمش رو تخت و گفتم:فکر کنم دندش شکسته! پرستار نگاهی به من کرد و گفت:باشه شما نگران نباشید! خواستم دنبالش برم که بابا دستمو گرفت و گفت:چند وقته؟ سرمو تکون دادم. پوفی کرد و گفت:چند وقته باهاشی؟ یه کم فکر کردمو گفتم:6 ماه! _:خونوادش چی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم:خونواده نداره! دستاشو گذاشت رو شقیقه هاشو و گفت:ابرومو بردی پسر!
من:اونجوری که شما فکر میکنید نیست!اون دختر خوبیه! پوزخندی زد و گفت:چه دختر خوب و محجوبیه که ازت حامله شده نه؟باید بچشو بندازه!خودم دیه بچه رو میدم! من:اون بچه منه و منم تصمیم میگیرم که باهاش چی کار کنم بابا لطفا شما دخالت نکنید و با عجله رفتم سمت اتاق عکس برداری!پرستار بیرون ایستاده بود . رفتم جلو و گفتم:حالشون خوبه؟ _:سرشو تکون داد و گفت:دارن از دنده هاش عکس میگیرن انشالله که مشکل حادی نیست! صاف ایستادم و کارت نگام پزشکیمو در اوردم و نشوندش دادم و گفتم:من جراحم خانوم. سرشو تکون داد و گفت:مطمئن باشید اقای دکتر ما حواسمون بهش هست! گفتم:لطف میکنین ولی یه چیز دیگه ازتون میخوام! سرشو تکون داد گفتم:وقتی ازش ازمایش گرفتین!میخوام جواب حاملیش مثبت باشه! گنگ نگاهم کرد. کیف پوامو در اوردم 5 تا تراول 50 تومنی گذاشتم کف دستشو گفتم:خواهش میکنم مسئله از هم پاشیدن یه خونوادس نگاهی به پولا کرد و گفت تون راحت باشه دکتر! با رضایت لبخندی زدم و گفتم:ممنون! بعد اروم رفتم کنار اوا رو از اتاق بیرون اوردن و بردن تو بخش! درست حدس زده بودم یکی از دنده هاش شکسته بود ولی دکتر گفت که شکستگی خفیف بوده. آوا به خاطر تزریق مرفین بیهوش بود. نشسته بودم کنار تختش که بابا اومد تو اتاق یه نگاه به آوا کرد و گفت:میخوای چی کار کنی؟ شونه هامو بالا انداختم و گفتم:گفتن مشکلی واسه بچه پیش نیومده!
اهی کشید و گفت:یعنی تصمیمتو گرفتی؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم. گفت:جواب بقیه رو چی میدی؟ من:کسی حق داره به بچه من توهین کنه!اینو همه باید بدونن. بابا باز یه نگاه به آوا کرد و گفت:چند سالشه؟ عجب گندی بالا اورده بودم اگه آوا بیدار میشد بیچاره میشدم چطور دهن اونو باید بسته نگه می داشتم؟ من:18! دستشو کشید تو اون نیمچه مویی که براش مونده بود و گفت:تو مگه وجدان نداری؟ من:اتفاقی پیش اومد! _:به من نگو اینا اتفاقیه؟چطور میتونه اتفاقی باشه؟یعنی وقتی باهاش بودی نمیدونستی چند سالشه؟خیر سرت دکتری نمیتونستی یه کاری کنی حامله نشه؟ سرمو انداختم پایین و برای کاری که نکرده بودم خجالت میکشیدم! بابا اروم گفت د عقدش کنی! من:چه فرقی داره صیقش کنم یا نه؟به هر حال اون.... قبل از این که حرفم تموم شد گفت:مثه این که نفهمیدی چی گفتم؟منظورم عقد دائمه! من:چی میگی بابا؟من گفتم بچمو میخوام نه مادرشو! _:خفه شو! باید پای کاری که کردین وایسین !
به آوا اشاره کرد و گفت:دوتاتون ! من:اخه.... _:اخه نداره یا اون بچه سقط میشه و این دختره رو تحویل پلیس میدی یا کاری که گفتمو میکنی!بعد از به دنیا اومدن بچه هر کاری دلتون خواست بکنین.میتونین راحت جدا بشین اما من نمیذارم کسی پشت سر خونودام ! پسرم .... با اکراه ادامه داد:و نَوَم حرفی بزنه!
خندم گرفت هنوز هیچی نشده چه نوه نوه ای میکنه؟

نگاهم کشیده شد سمت آوا! باز نیشم بسته شد حالا باید باهاش چی کار میکردم؟!

 

 

آوا:
چشمامو باز کردم. حس میکردم از زمین جدا شدم. کاملا میفهمیدم که روی تختم ولی روی تخت کجا؟
تا اومدم سرمو تکون بدم مهران اومد بالای سرم!یه ذره نگاهش کردم گفت:بیدار شدی؟درد نداری؟
یاد اتفاق صبح افتادم
با عصبانیت گفتم:عوضی!
خواستم به سمتش حمله ور شدم که درد شدیدی پیچید تو شکم!
مهران اروم هلم داد رو تخت و گفت:عزیزم دندت شکسته اروم باش نباید تکون بخوری!
با تعجب نگاهش کردم
لبخند زد اعصابم بیشتر خورد شد با حرص گفتم:من عزیز تو نیستم عزیز هیچکس نیستم اینو تو گوشت فرو کن.
حتی با حرف زدن هم دلم درد میگرفت لبم و گزیدم و گفتم:اخ