تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم6

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

با خونسردی دستی رو گونم کشید و گفت:حالت خوب نیست بهتره به خودت فشار نیاری!
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم:برو گمشو! اون دستای کثیفتو به من نزن!
همون موقع صدای پرستارو شنیدم:اوو چه مامان غر غرویی!
مامان؟با من بود؟نگاهش کردم داشت سمت من می اومد یعنی طرفش من بودم؟منظورش از مامان چی بود؟!
سرمم رو از دستم در اورد و گفت:بهتره اروم باشی خانومی این همه فشار واسه اون کوچولوی تو شکمت زیادیه!نمیخوای که زندگیش به خطر بیفته؟!
اولین چیزی که به ذهنم رسید به زبون اوردم:مهران؟!
نیشخندی به پرستاز د و گفت:جانم؟
با عصبانیت گفتم:با من چی کار کردی؟من چند وقته بیهوشم؟
هیچی نگفت به پرستار نگاه کرد.
با تمام دردی که داشتم خودمو کشیدم سمتش و یقشو گرفتم و گفتم:چه بلایی سرم اوردی؟
پرستار گفت:اروم باش دختر جون دندت شکسته!
من:به جهنم که شکسته.
مهران به پرستار اشاره کرد که بره بیرون پرستار هم سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون از رفتارش ترسیده بودم نکنه چیزی که فکر میکردم درست بود. لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:اگه اخلاق بچمون به تو بره رو دستمون میمونه!
انگار دنیا رو رو. سرم خراب کردن . دستم شل شد در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم:یعنی چی؟
با صدایی که شبیه نعره بود گفتم:یعنی چی عوضی؟
دوباره درد تو شکمم پیچید!
مهران دستشو گرفت جلو دهنم و گفت:اروم باش اینجا بیمارستانه.
همون طور که اشکام رو دستش میریخت تقلا میکردم که دستشو پس بزنم! همون طور که دستشو رو صورتم نگه داشته بود زل زد تو چشمامو و گفت:خانوم باهوش! تو 4 ساعت هیچ تست حاملگی ای مثبت نمیشهتازه من هیچوقت با یه دختر سیبیلو نمیخوابم پس اروم باش! فقط تحقیر کردن یادش داده بودن. هنوزم قانع نشده بودم از ادمی مثله اون هر کاری بر می اومد ولی اروم شدم تا شاید یه امیدی بهم بده! گفت:تو بیهوش شدی بابام اومد خونه فکر کرد منو و تو باهم بودیم میخواست زنگ بزنه به پلیس که بیان ببرنت تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بهش بگم حامله ای!
اروم دستشو برداشت و گفت:به پرستارم پول دادم تا جواب ازمایش خونتو مثبت برام بیاره! نیشخندی زد و گفت:چه خوبم نقش بازی میکنه ! با تمام توانم سیلی زدم تو گوشش و با عصبانیت گفتم:به چه حقی چنین حرفی به بابات زدی؟ دستشو گذاشت رو لپش و در حالی که سعی میکرد خشمشو کنترل کنه گفت:میخواست تورو بده دست پلیس میفهمی؟ من:تو یه ادم.... نه نه اصلاح میکنم تو ادمم نیستی تو یه موجود پست فطرت عوضی هستی. چطور میتونی با ابروی ادما بازی کنی؟ در حالی که سعی میکردم جلوی اشکامو بگیرم گفتم:چطور منو با یه هرزه یکی کردی؟ نفس عمیقی کشید و گفت:احمق به خاطر خودت بود نمیخواستم بیخودی کارت به پاسگاه بکشه!بیخود شلوغش نکن من فقط به بابام این حرفو زدم . چقدر این ادم نفهم بود. چشمامو بستم و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:تمام زحمت 5 سالمو تو چند دقیقه به باد دای!با خودت چی فکر کردی ؟بابات یا هر کس دیگه!چطور میتونم این خفت و خواری رو تحمل کنم چرا به خودت اجازه میدی غرور ادما رو زیر پات له کنی؟فکر کردی چون بی کس و کارم چون بیچارم غرور ندارم؟فکر کردی ادم نیستم؟هر بلایی خواستی میتونی سرم بیاری؟ چشمامو باز کردم و ادامه دادم:حالم از ادمایی مثله تو به هم میخوره! کسایی که تا یه ادم بی دفاعو مظلومو میبینن فکر میکنن چون کسی بالای سرشون نیست حق دارن هر جوری که میخوان باهاشون رفتار کنن! تند تند اشکامو پاک کردمو و گفتم:ترجیح میدادم اون شب بمیرم تا این که حالا تو ذهن یه مرد غریبه هرزه خطاب بشم!
نگاهش کردم. شرمنده بود ولی این شرمندگی به چه درد من میخورد. اهی کشید و گفت:ببین من نمیخواستم.... من:خواسته یا ناخواسته کار خودتو کردی!اونقدر ضعیفی که نتونستی راستشو بگی !نتونستی بگی میخواستی بهم تجاوز کنی نه؟ همون موقع صدای نا اشنایی به گوشم خورد:چی دارین میگین؟! هردومون با هم برگشتیم سمت صدا. مرد مسنی تو چهار چوب در ایستاده بود . درست شبیه مهران بود فقط مو نداشت و پیر شده بود. احتمال دادم باباش باشه! سرمو انداختم پایین. اومد جلو و گفت:این دختر چی میگه؟ مهران هیچی نگفت! با عصبانمیت گفت:گفتم چی داره میگه! مهران منو نگاه کرد. باید از خودم دفاع میکردم. سرمو گرفتم بالا و گفتم:درست شنیدین اقا! حرفای اقا زادتون دروغ بوده من نه حاملم نه با این اقا پسر رابطه ای دارم! بهم اخم کرد . با جدیت تمام گفتم:اینی که می بینید به این روز افتادم واسه اینه که داشتم از خودم دفاع میکردم!
نمیدونم چی به شما گفته اما واقعا باید خجالت بکشید که همچین پسری بزرگ کردین و تحویل جامعه دادین . اگه ادمای بی فکری مثه شما نبودن حالا جامعه ما اینقد خراب نمیشد. اون که انتظار نداشت چنین حرفی بزنم گفت:دختره پر رو دهنتو ببند! من:دهنمو ببنندم که چی؟ادمایی مثه شما حقمو بخورن؟ مهران گفت:اروم باش! من:نمیخوام اروم باشم!بذار ببینم حرف حساب این اقایی که خودشو پدر میدونه چیه؟! رو کردم بهش و به چشمای غضبناکش خیره شدم و گفتم:چیه؟حرفد حق تلخه نه؟فکر کردین یه دکتر بزرگ کردین کار خیلی مهمی انجام دادین؟نفهمیدین که باید اول یه انسان بزرگ کنین! _:ببین دختره بی حیا بهتره خفه شی و اگر نه میدمت دست پلیس! من:هه پلیس! باشه بدینم دست پلیس من نه نگرانی دارم نه ترسی! اونی که باید بترسه شمایین شما باید از خدا بترسین. فردا جواب گناهای پسرتونو شما باید پس بدین! شکمم که از درد داشت دیوونم میکرد محکم فشار دادم و گفتم:از ادمایی مثل شما متنفرم! رو کرد به مهران و گفت:ببین منو به چه روزی انداختی یه دختر خیابونی داره بهم میگه باید چطور بچمو بزرگ کنم! من:اقای محترم حرف دهنتو بفهم من دارم با ابرو و شرف زندگی میکنم! پوزخندی زد و گفت:اگه ریگی به کفشت نبود مثه پسرا خودتو درست نمیکردی! من:یکی مثله امثال پسر تو باعث میشن من مجبور باشم مثه پسرا بگردم اقا! دیگه داشت جوش می اورد مهران که تا اون موقع ساکت بود از جاش بلند شد و باباشو که داشت بهم فوحش میداد رو از اتاق برد بیرون! احساس تنهایی میکردم. بی کسی بدترین درد دنیاست .دوباره اشکام سرازیر شد.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مهران با عصبانیت اومد داخل و گفت:حتما باید ابروی منو میبردی؟
با حرص گفتم:دلیلی نمی دیدم که بخوام ازت دفاع کنم!
_: واقعا بی چشم و رویی
من: من بی چشم و رو ام؟منو به زود کشوندی تو خونت یه فصل سیر کتکم زدی ابرومو جلو پدرت بردی بعدم بهم میگی بی چشمو رو؟واقعا نو بره والا!
پوفی کرد و گفت:منو باش خواستم کاری کنم واسه تو مشکلی پیش نیاد حالا اگه بابا بره پیش پلیس چی؟
من:

  •  

مهران
نشستم روی صندلی به اوا که خوابیده بود نگاه کردم . میدونستم کارم اشتباه بوده ولی نمیتونستم زیر بار برم!
زنگ زدم به بابا
من
_:چی میخوای؟
من:میخواستم بگم بی هوا زنگ نزنی به پلیس!
_: نترس به اون عروسک کوچولوت کاری ندارم!
من:بابا بس کن!
_: واقعا باید خجالت بکشی پسر چطور روت میشه با من حرف بزنی؟
من:بابا بس کن تورو خدا
_:حسابتو میرسم! به وقتاش حساب اون دختره بی چشم و رو هم میرسم!
اینو گفت و قطع کرد. از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون
به پرستار گفتم مراقب آوا باشه که نخواد از بیمارستان بره خودمم رفتم سمت خونه خیلی اعصابم به هم ریخته بود به ثمین زنگ زدم تا بیاد پیشم!
چشمامو باز کردم نمیدونستم ساعت چنده ثمین کنارم خوابیده بود. از جام بلند شدم بعد از یه مدت خیلی بهم چسبید . حولمو برداشتم و رفتم سمت حموم!
این چند روزی که آوا بیمارستان بود اصلا بهش سر نزدم. هم از دستش ناراحت بودم هم ازش خجالت میکشیدم از طرفی هم حس میکردم زیادی بهش رو دادم.
فقط پول بیمارستانو داده بودم.حتی نفهمیدم کی باید مرخص بشه!
یه هفته ای گذشته بود دیگه بابا کاری به کارم نداشت مش رحیمم یه هفته دیگه ازم وقت خواسته بود تا برکرده. بیخیال اوا شده بودم.
اون شب داشتم شام میخوردم. که ایفون زنگ خورد.
هیچوقت این وقت شب کسی نمی اومد دم خونمون. رفتم سمت ایفون دیدم یه مامور پلیس پشت دره. نمیدونستم چه خبره گوشی رو برداشتم و گفتم:بله؟
_:اقای مجد؟
من:بله خودم هستم!
_: یه لحظه تشریف میارین دم در؟
من:اتفاقی افتاده؟
_:بیاین دم در توضیح میدم!
درو باز کردم رفتم جلو اینه موهامو صاف کردم و رفتم پایین!
یه سرباز و یه سرگرد دم در بودن!
صدامو صاف کردمو و گفتم:بفرمایید!
سرگرده گفت اقا خسته نباشید!
من ت باشید!
_ د با ما بیاین اداره اگاهی!
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتن:چرا؟
_:خانوم آوا کریمی تو بازداشتگاهه باید به قید ضمانت ازاد شه ادرس شما رو دادن شماره تماس ازتون نداشتن!
من:آوا؟
_:نمیشناسین؟
_:چرا... چرا فقط واسه چی بردنش؟
براتون توضیح میدم فقط مدارکتونو بیارین لطفا!
سرمو تکون دادم و رفتم داخل خونه . مونده بودم چی شده که اوا رو گرفتن! شناسنامه و سند ویلا رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

با ماشین خودم رفتم کلانتری.
وارد اتاق شدم .آوا یه گوشه ایستاده بود یه چادر سیاه انداخته بود رو سرش و سرشو انداخته بود پایین!
سرگرد نگاهی بهش کرد و گفت:بیا اینجا!
همون طور که سرش پایین بود امد جلو.قیافش واقعا خنده دار شده بود.زیر چشمی نگاهش کردم برای اولین بار خجالت کشیدنشو دیدم!
سرگرد اشاره کرد بهشو و گفت:شما چه نسبتی باهاش دارین؟
من:از اشناهای پدرشم!
سرشو تکون داد آوا سرشو اورد بالا و خندید لابد خودشم همینو گفته بوده!
_: خبر دارین خونوادش کجان؟
من:شهرستانن!
سرشو تکون داد و رو به اوا کرد و گفت:این دفعه رو میبخشم ولی به قید تعهد و ضمانت و البته دیگه طرفای اون مخفیگاهت هم نمیری لباس پسرونه هم نمی پوشی! چون مدرکی علیهت نداشتیم میتونی بری و اگر نه الان باید میرفتی اب خنک میخوردی!
آوا سرشو تکون داد ولی هیچی نگفت! سرگرد گفت:شما یه لحظه اینجا باشید من الان برمیگردم !سرمو تکون دادم اون رفت بیرون.یه نگاه به سرگرمی جدیدم انداختم!
گرو گذاشتن سند بهترین موقعیت بود تا بتونم گستاخیاشو جبران کنم. اروم بهش گفتم:از اینجا اوردمت بیرون هر چی من گفتم همونه! یه نگاه بهم کرد. گفتم:میخوای برم! دندوناشو رو هم فشرد و گفت:اگه کسی رو داشتم بهت رو نمیزدم! من:کاری که میکنم شرط داره یا قبول میکنی یا من میرم. اب دهنشو قورت داد و گفت:قرار نیست اذیتم کنی! خندیدم. بعد از این که کارایی که لازم بود رو انجام دادیم از کلانتری بیرون اومدیم. اینجور که معلوم بود یکی جای آوا رو گفته بود و خواسته بود بگیرنش! آوا همون طور که دنبال من می اومد گفت:کار بابات بود! برگشتم سمتش و گفتم گه چی؟ با حرص گفت:به خاطرش منو با خفت و خواری بردن پزشکی قانونی. من:تو از کجا میدونی کار بابای من بوده! نگاهم کرد و گفت:پس کار خودت بوده! من:ببین اون روی منو بالا نیار! _:صبح که مرخص شدم بابات اومده بود دنبالم فکر کرد نمیبینمش ولی من حواسم بهش بود!یا تو بودی یا بابات چون فقط شما جای خونمو میدونین! من:بابای من هیچوقت همچین کاری نمیکنه! دست به سینه ایستاد جلومو و گفت:زنگ بزن ازش بپرس! احتمال میدادم که کار بابا باشه ولی نمیخواستم جلوی آوا چیزی بگم گفتم:باشه حالا سوار شو!
_:چی؟ من:سوار ماشین شو! _:واسه چی سوار شم؟ من:باهوش! که ببرمت خونه! اخم کرد و گفت:من با تو هیچ جا نمیام! چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:انگار یادت رفت با چه شرطی اوردمت بیرون!
_: مگه مغز خر خوردم دنبالت بیام؟
من:میای یا برت گردونم! اخمی کرد و گفت:اگه بخوای اذیتم کنی ایندفعه واقعا دماغتو میشکنم! چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:سوار شو! بدون هیچ حرفی اومد نشست تو ماشین!

منم خوشحال از این که دهنشو بستم راه افتادم سمت خونه ولی این تازه اول کار بود.


رسیدیم خونه ماشینو تو حیاط پارک کردم آوا چادرش که تو دستش مچاله کرده بود انداخت گوشه حیاطو واسش زبون در اورد!
با خنده سرمو تکون دادم و گفتم وونه ایا!
دستی تو موهاش کشید و گفت:من گشنمه!
یه تای برومو دادم بالا و گفتم:یعنی ادم به پر رویی تو ندیدم!
اهی کشید و گفت:خب گشنم نیست!
من:بیا برو تو بابا!لوس...
نگاهی به من کرد و گفت:بیام تو؟
من:بار اولت نیست که میای اینجا! نکنه میخوای شب بخوابی تو حیاط؟
_:مگه قراره من اینجا بمونم؟
من:مگه ندیدی چی گفت؟گفت اونجا نرو!
_: اینو گفت من بترسم!
من:به هر حال امشب اینجا میمونی!
صاف ایستاد و نگاهم کرد .
من:بیا برو من کاریت ندارم!
_: از کجا معلوم!
من:منو نگاه کن! من یه ادمم فهم و درک دارم نه حیوونم نه وحشی به کسی هم حمله نمیکنم!
ابروهاشو برد بالا و گفت:کاری که هفته پیش کردی اسمش چی بود؟!
حس بدی داشتم که نمیتونم جوابشو بدم اینجاست که قدرت مردونه به کار ادم میاد رفتم سمتش گوششو گرفتم و در حالی که میکشیدمش گفتم:کاریت ندارم سیبیلو! بیا بریم!
_: آی آی آی ای گوشمو کندی!
دستمو گرفته بود و چنگ میزد تا ولش کنم ولی چون ناخون نداشت چیزی حس نمیکردم کشیدم و بردمش تو خونه!
گوششو ول کردم .
دستشو گذاشت رو گوشش و گفت:وحشی!
رفت جلوی اینه ای که دم ورودی بود و گفت:ببین چه بلایی سر گوش نازنینم اورد!
زدم رو شونشو و همون طور که میرفتم سمت اشپز خونه گفتم:گوشتو هر چقد بکشن از این که بزرگ تر نمیشه!
هیچی نگفت رفتم سر یخچال و گفتم:سوسیس میخوری؟
اومد تو حال و سرشو به علامت مثبت تکون داد!
یه ذره نگاهش کردم نمیدونم چرا دیدم نسبت بهش با دخترای دیگه فرق داشت.نمیشد به عنوان یه دختر بهش نگاه کرد شاید به خاطر ظاهر پسرونش بود ولی به هر حال با این که باهاش احساس راحتی میکردم ولی هیچ کششی نسبت بهش احساس نمیکردم!
نشست روی مبل و گفت:سختت نیست تو خونه به این بزرگی زندگی میکنی؟
ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و گفتم:چطور؟
_:نمیترسی؟حوصلت سر نمیره؟اصلا وقت میکنی این همه جا رو تمیز کنی؟
من:مش رحیم تمیز میکنه کار من نیست!
_: پس تو چی کار میکنی؟فقط میخوری و میخوابی؟
من:این زبونت اخر کار دستت میده ها!

از جاش پاشد اومد اویزون اپن شد و گفت:پسرا باید پر رو باشن!
سوسیسایی که خورد کرده بودم ریختم تو ماهیتابه و گفتم:تو دختری!
_: فقط تو میدونی که من دخترم!
راست میگفت شونه هامو انداختم بالا!
کاپشنشو در اورد و گفت:میخوای جای کاری که واسم کردی هر روز بیام خونتو واست تمیز کنم؟
برگشتم سمتش و گفتم:نوچ!
ابروهاشو داد بالا و گفت:پس چی؟
لبخند شیطنت امیزی زدم و گفتم:برات یه فکر دیگه دارم!
_:مثلا؟
دستمو گذاشتم زیر چونمو و گفتم:حالا بذا بعد از شام سر فرصت بهت میگم!
مشکوک نگاهم کرد.
من:مغزت منحرفه ها!
_: وقتی با ادمای منحرف سر و کار دارم نا خوداگاه پشت پزانتز ذهنم یه منفی میاد!
من:نترس راحت باش!گفتم که با سیبیلوها کاری ندارم!
لباشو جمع کرد زیر بینیشو و گفت:تو چرا گیر دای به سیبیلای من؟بابا اینا که زیاد نیست!یه جوری میگی انگار سیبیل چخماقی درست کردم واسه خودم! کارم تموم شد سوسیسا رو ریختم تو بشقاب و گذاشتم رو میز و گفتم:هر چی میخوای از تو یخچال بردار من یه دقیقه کار دارم! اومد تو اشپزخونه و گفت:چی کار داری؟ گوشیمو از تو جیبم در اوردم و گفتم:فوضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره! نفسشو فوت کرد ورفت سمت یخچالو و گفت:خونه خودمه دیگه!؟ راحت باشم؟
خندیدم و گفتم:اره هر چی خواستی بردار بچه پر رو! شماره بابا رو گرفتم و رفتم تو اتاق . چند بار بوق خورد بالاخره جواب داد باید یه جوری بهش یه دستی میزدم تا خودش لو بده اون بوده که پلیسو خبر کرده یا نه؟! گوشی رو که جواب داد گفتم:مگه نگفتم بیخیال پلیس شو؟ صداشو صاف کرد و گفت:علیک سلام پسرم ! چه عجب از این طرفا کم پیدایی! من:چرا زنگ زدی اوا رو ببرن! _:پس اومده گزارش داده! اون روز که میگفت من کارو به پسر شما ندارم! من:میفهمی چی کار کردی؟یه دختر تنها و بی دفاع رو چرا تو درد سر می ندازی؟ _:حالا چی شده سنگ اونو به سینه میزنی؟ من:بابا بذار یه چیزی بهت بگم تو زندگی من دخالت نکن !به کارای منم کاری نداشته باش و گرنه دیگه پسری به اسم مهران نداری. اینو گفتم و گوشی رو قطع کردم!
دختر بیچاره به خاطر بابای من همون یه نیمچه سر پناهشم از دست داده بود. لباسامو عوض کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم چهار زانو نشسته رو اپن و داره غذاشو میخوره! خندیدم! دلم براش میسوخت از این همه تنهایی و بی کسی اون !خیلی سر سخت تر از اونی بود که باید باشه! دستامو کردم تو جیب شلوار گرم کنمو گفتم:چرا اونجا نشستی؟ همون طور که ساندویجشو دو لپی میخورد گفت:راحتم! رفتم پشت میز تو اشپز خونه نشستم و گفتم:کار بابام بود! سرشو تکون داد و گفت:من که گفتم! من:نمیتونی دیگه برگردی خونت اذیتت میکنه! شونه هاشو انداخت بالا و گفت:چی کار کنم؟برم تو پارک بخوابم؟ من:طبقه ی بالا یه سوییته تا یه جایی پیدا میکنی بیا این بالا! نگاهم کرد و گفت گرگ بی طمع نیست!
من:تنها دلیلش اینه که تقصیر بابام بوده! بعدم نگران نباش اجارشو ازت میگیرم! تکیه داد به دیوار و گفت:چقدرم که من دارم پول اجاره یه خونه رو بدم! من:از حقوقت کم میکنم خندید و گفت:کدوم حقوق؟ نیشخندی زدم و گفتم:به هر حال از فردا باید واسه من کار کنی! اینو که گفتم غذا پرید تو گلوش لیوان نوشابشو یه نفس سر کشید نفس عمیقی کشید و گفت:چه کاری؟ ایستادم و گفتم:تو قراره منشی مطبم بشی! البته یه چیزایی هست که قبلش باید یاد بگیری! از رو اپن پرید پایین و گفت:برو بابا دلت خوشه! من:یادت نره تو پول دوبار بیمارستانتو به من به اضافه پول دیه دستم و دماغ نازنینم و همچنین 600 میلیون تومن هم پول اون ویلاییه که سندشو واست دادم باید پس بدی حالا گیریم دیه دنده هاتم که ازش کم کنیم بازم خیلی میشه!حالا اگه بخوی یه جور دیگم میتونم باهات حساب کنم!
بعد به اتاقم اشاره کردم ایستاد با لب و لوچه اویزون نگاهم کرد و گفت:از کی باید کارمو شروع کنم؟

نگاهی سر تا پاش کردم و گفتم:اول باید یه فکری به حال سر و وضعت کنیم!
دست به سینه ایستاد و گفت:مگه قیافم چشه؟خیلیم خوبه!
من:من منشی مرد استخدام نمیکنم!
ابروهاشو داد بالا و گفت:یعنی میخوای....
قبل از این که حرفشو کامل بزنه گفتم:اره باید لباس دخترونه بپوشی ! سیبیلا و زیر ابروهاتم برداری!
دستشو گذاشت روی دماغ و دهنشو و گفت:اگه سیبیلامو بردارم دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم!
با این حرفش زدم زیر خنده!اخمی کرد و گفت:خودت گفتی تا وقتی سیبیل داری کاریت ندارم!
من:ببین من بهت تعهد نامه میدم تا وقتی منشی من باشی و اینجا زندگی میکنی باهات کاری ندارم!خوبه؟
ابروهاشو داد بالا و گفت:نوچ!مثلا اگه این کارو کردی چی؟
یه نگاه به اطراف کردمو و گفتم:این خونه مال تو!
یه ذره فکر کرد و گفت:یعنی الان این خونه مهمترین چیزیه که داری؟
دستمو کردم تو جیبم و گفتم:یه خونه یک و نیم میلیاردی واست کمه؟
انگشت اشارشو گرفت سمت منو و گفت:یادت باشه من خریدنی نیستم!
من:باشه بابا مگه من چی گفتم؟
یه ذره فکر کرد و گفت:نه!
اخمی کردمو و گفتم:همین که گفتم!
خواست یه چیزی بگه که گفتم:یادت باشه خیلی بهم بدهکاری!
رفت نشست رو مبل و گفت:حالا هی اینو بگو!
رفتم کنارش نشستم و گفتم:خیلی دلم میخواد بدونم چه شکلی میشی!
اخمی کرد و گفت:مطمئنا خیلی خوشگل میشم!
ابرومو دادم بالا و گفتم:اون که بله!
رو کرد به منو با هیجان گفت:من هیچوقت لباس دخترونه نپوشیدم!
خندیدم و گفتم:مثه این که خوشت میاد؟!
خودشو جمع و جور کرد و گفت:نه که خوشم بیاد! خب همه تغییرو دوست دارن مگه نه؟همین تو! فکر کردی نمیدونم چرا گیر دادی به من؟
من:چرا گیر دادم؟
قیافه حق به جانب گرفت و گفت:چون من فرق دارم! از اونجایی که متفاوتم یه جورایی جذابم! البته نه اون جذابی که تو فکر میکنیا! منظورم اینه که ذهنتو مشغول میکنم. میخوای سردر بیاری که یه دختری مثله من چطور زندگی میکنه و چی کارا میکنه؟!چی بلده!؟ چطوریه که نمیتونه مثل دخترای دیگه باشه؟!
با تعجب نگاهش کردم. حرفی نداشتم حدسش درست بود.
با رضایت لبخندی زد و گفت دیدی درست گفتم!
من:خب چطوری فهمیدی؟
خندید و گفت:فکر میکنی من وقتی بیکارم و تنهام چی کار میکنم؟میشینم واسه زندگیم غصه میخورم؟
شونه هامو انداختم بالا !
یه کارت از تو جیبش در اورد و گفت:نه اقا!کتاب میخونم!
کارت عضویت کتابخونشو گرفت جلومو گفت:کلی کتاب خوندم! وقتی ادم کتابای زیادی میخونه با شخصیتای مختلف اشنا میشه اخلاقو رفتارای دیگرانو راحت تر درک میکنه!از