تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم7

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

اون گذشته وقتی با مردم زیاد در ارتباط باشی با همه قشری سر و کار داشته باشی معنی نگاها رو میفهمی!فکر کردی اگه تو چشمات هوس میدیدم الان اینجا بودم؟من تو چشمات یه برقی میبینم که وقتی به من نگاه میکنی از کنجکاوی می درخشه!تمام حرکاتمو یه جور خاصی زیر نظر میگیری! طوری بهم نگاه میکنی که انگار داری به یه دختر بچه بازیگوش نگاه میکنی نه یه دختر 18 ساله به جذابیت های ظاهری !
خندیدم و گفتم:داری ترسناک میشیا!
با خنده گفت:چرا؟نترس من توانایی خوندن ذهنو ندارم!
من:شناسنامت پیشته؟
_:شناسنامم؟
من:شک دارم 18 سالت باشه!
خندید و گفت:شاید تو شناسنامه 18 سالم باشه ! اما روزگار با من طوری رفتار کرده که مجبور بودم به اندازه سن تو رفتار کنم و فکر کنم!
لبخند تلخی زد و گفت:تو دنیای من جایی واسه بچگی کردن و جوونی کردن نیست.

 

بهم نگاه کرد تو چشمای سیاهش یه دنیا غم بود!بغضمو قورت دادم.اهی کشید و گفت:حتی اگه قیافمو عوض کنی نمیتونی منو تبدیل به چیزی کنی که یه عمر ازش محروم بودم.


خودش برای این که جو رو عوض کنه خندید و گفت:خب حالا قرار دادتو کی مینویسی؟
خندیدم و گفتم:همین الان!
چهار زانو نشست رو مبل و گفت:برو قلم کاغذ بیار!
خندیدم و گفتم:باشه!
از جام بلند شدم و رفتم از تو اتاق یه برگه آ 4 با خودکار اوردم و گذاشتم رو میز و گفتم:خب چی بنویسم؟
یه ذره فکر کرد و گفت بنویس اینجانب مهری مجد....
با چشم غره نگاهش کردم نیشش تا بناگوش باز شد. گفتم:کی؟
در حالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت: اقای مهران خان مجد!
من:اها حالا شد!
_: زیر لب گفت: همون مهری خودمون!
شنیدم ولی چیزی نگفتم.
ادامه داد:تعهد میدهم!که به هیچ وجه به سرکار خانوم آوا کریمی نگاه کج نکرده هیزی ننمایم....
زدم زیر خنده و گفتم:اخه اینا رو بنویسم؟میخوام بدم دست وکیلم!
اخم کرد و گفت:فردا میگی این تو قرار داد نبود اون تو قرار داد نبود!
من:باشه ولی همون نگاه کج معنی میده دیگه!
_: خب حالا اونو ننویس!
صداشو صاف کرد و گفت:تا عمر دارم به این بانوی گران قدر به چشم ابزار و هوس نگاه نکنم!
همون طور که مینوشنم گفتم:اوووف چه خود شیفه!
اخمی کرد و گفت:خانوما همشون محترمن!
من:باشه بگو
_:تا وقتی نزد من مهمان است مانند یک گوهر گرانبها از او نگه داری کرده و به او دست درازی نکنم و پیش خدا امانت دار خوبی باشم در غیر این صورت ملک مسکونی خود را با سند منگوله دار به اسمش خواهم زد! همچنین....
من:نه دیگه همچنین نداره!
_: چرا داره همین که من میگم... همچنین در صورت شکایت خود را به هیچ طریقی تبرئه نکنم و گناه کبیره خود را گردن بگیرم!
سرمو تکون دادم و گفتم دیگه؟
دستاشو زد به همو گفت:نوشتی؟
برگه رو گرفتم جلوش! لباشو جمع کرد و گفت خطت خیلی دکتریه!
من:یعنی بد خطه!
با دقت به برگه نگاه کرد و گفت:وای به حالت اگه یه چیز دیگه نوشته باشی!
من:نه چیز دیگه این نبود!
خودکارو از دستم گرفت انگشتشو با خودکار رنگی کرد و گفت:امضا بلد نیستم انگشت میزنم!
یه انگشت زد پایینه برگه یه نگاه کردم و منم انگشت زدم!
نفس عمیقی کشید و گفت:مرده و قولش!
بعد دستشو دراز کرد جلوم باهاش دست دادم و گفتم:قولم قوله!
از جاش بلند شد و کش و قوسی به خودش داد یه دفعه جمع شد و گفت:ای ای.... ببین چی کار کردی با این دنده دیگه تکونم نمیشه خورد!
من:تقصیر خودت بود!
_: خیلی روت زیاده! خودم درستت میکنم!
چشمکی زد و گفت:خودم روتو کم میکنم!
خندیدم و گفتم:پیاده شو با هم بریم!
صداشو کلفت کرد و گفت:بخند عزیزم بخند...
من:گمشو اه! ادم فکر میکنه واقعا پسری....
خندید و گفت:من کجا باید بخوابم؟
من:اینجا دوتا اتاق بیشتر نداره یکیش پر از وسیلس یکیشم اتاقه منه!
سرشو تکون داد دوباره به همون حالت جدی که همیشه داشت برگشت و گفت:خب یه پتو و بالشت بده من میرم تو همون اتاقه میخوابم!
من:نه تو برو تو اتاقه من بخواب من اینجا میخوابم!
خندید و گفت:تو جایی غیر از روی تختت خوابت نمیبره!دوما یادت باشه محبت زیادی باعث میشه دیگران سوارت بشن!حالا به من یا هر کس دیگه ای .
لبخند زدم و گفتم:باشه!تو اتاق رخت خواب هست خودت هر چی خواستی بردار!
یه نگاه به ساعت پلاستیکی پسرونه ای که رو دستش بود کرد و گفت:خب دیگه من میرم بخوابم! مسواکمم که نیاوردم!فقط بیاد بگو اتاقه من کو؟
بردمش تو راهرو در اتاقی که تبدیل به انباری کرده بودمش رو باز کردم و گفتم:میتونی تو این شلوغی بخوابی؟
_:نمیخوام اینجا زندگی کنم که میخوام بخوابم!
یه نگاه به اطراف کرد و گفت:نیگا کن ببین چقد پول حروم میکنه!
نشست روی کاناپه قدیمی من و گفت:این که سالمه چرا انداختی این تو؟
من:خب دیگه کهنه شده!
یه دست کشید روشو گفت:لابد دیگه!
لبخندی تو صورتم پاشید و گفت:کلید اتاقو بده و دیگه شب به خیر!
کلید و انداختم طرفش رو هوا قاپیدش منم از اتاق اومدم بیرون!
رفتم تو اتاق رو تختم دراز کشیدم و شماره امیرو گرفتم.
من:الو؟
_:الو؟
من خوبی؟امیر میخوام یه دختر واسم جور کنی
_:چی شد؟ثمین باب میلت نبود؟
من:نه واسه خودم نمیخوام یکی رو میخوام که ارایشگری بلد باشه!
_:چی؟
من:نشنیدی مگه میگم ارایشگری....
_: شنیدم! میخوای چی کار؟مثه این که خوشت اومده میخوای موهاتم دخترا واست کوتاه کنن؟ایول بابا چرا به فکر خودم نرسید؟!
از طرز تفکرش خندم گرفت. گفتم:ازمایشم نمیخواد بده فقط تر و تمیز باشه میخوام فردا صبح بفرستیش!
_:خبریه؟
من:به تو چه کارتو بکن! _:یه جوری میگی انگار در عوض کارام بهم حقوق میدی! من:فکر کردی نمیدونم بیست درصد پولی که به دخترا میدمو میگیری؟تو گربه ای نیستی که محض رضای خدا موش بگیره... _:خب بابا فهمیدیم میدونی! جورش میکنم امشب ... چشمو ابرو مشکی دیگه! من:قیافش مهم نیست فقط ارایشگری رو خوب بلد باشه! _:باشه ساعت 9 صبح دم در خونتونم! من:شب خوش! گوشی رو قطع کردم و شماره ثمین رو گرفتم. خیلی بوق خورد ولی بالاخره جواب داد . من عزیزم! _ مهران جان خوبی؟ من:قربونت برم تو چطوری؟ _:منم خوبم!اگه منتظری من تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم! غلتی تو جام زدم و گفتم:نه گلم امشب میخوام تلفنی باهات حرف بزنم.....

آوا

چشمامو باز کردم هوا روشن شده بود با کلافگی از جام بلند شدم. نمازم هم قضا شده بود. جامو جمع کردم و درو باز کردم هنوز در کامل باز نشده بود که دیدم مهران با همون پسری که اون روز دم در دیده بودمش نشستن تو حال!

دلم ریخت خدایا این اینجا چی کار میکرد؟نکنه میخواستن دو نفری یه بلایی سرم بیارن؟

یه نگاه به اطراف کردم تا یه چیزی واسه دفاع از خودم پیدا کنم. گوشامو هم تیز کردم تا ببینم چی میگن

_:اخه من که دختر ارایشگر دورو برم نیست میدونی که همشون بی دست و پان و اگر نه پیش من نمی اومدن!
چشمم خورد به چوب لباسی تو کمد! با رضایت لبخندی زدم و از گوشه در بقیه حرفاشونو گوش دادم.

_: باشه باشه نشد ما یه کاری بدیم دستت دو درست انجامش بدی!
امیر پاشو انداخت رو اون یکی و گفت:خب نگفتی واسه چی میخواستی؟

مهران با کلافگی گفت:به تو چه!

_: امیر ابروهاشو داد بالا برگه این که روی میز بود برداشت و شروع کرد به خوندن: اینجانب مهران مجد....
مهران برگه رو از دستش قاپید و گفت: فضول شدی! پاشو برو من هزار تا کار دارم!

امیر نیش خندی زد و گفت:تعهد نامه واسه کی نوشته بودی؟

مهران از جاش بلند شد و گفت:بلند شو بلند شو ببینم!

_: بگو ببینم اوا کیه؟
مهران با حرص گفت:به تو ربطی نداره!

خیالم راحت شد این یعنی حداقل با هم دست به یکی نکردن!

امیر از جاش بلند شد و گفت گه بی خبر میری سراغ دخترا؟باشه با مرام!

_: پاشو برم حوصلتو ندارم!
_: ببینم نکنه الان اینجاست؟
سرکی کشید تو راهرو گفت:آوا خانوم؟

حتی لحنشم ترسناک بود. از کنار در رفتم عقب که مبادا منو ببینه!

مهران:کسی اینجا نیست! اونجوری هم که تو فکر میکنی نیست چقد ذهنت منحرفه!

_: اخه تو با دخترا چه کار دیگه ای میتونی داشته باشی؟
_: داری عصبانیم میکنی گفتم که کار دارم تو که نتونستی باید خودم یکی رو پیدا کنم
همون موقع گوشی مهران زنگ خود یه نگاه به گوشیش کدر و گفت: تا من اینو جواب میدم تو هم اومدی بیرون!

بعد رفت سمت در خروجی! قبلم شروع کرد به تند تند زدن!

امیر یه چند ثانیه صبر کرد صدای بسته شدن در که اومد اروم اروم اومد سمت راه رو گفت:اوا کوچولو!

اروم ارو رفتم سمت کمد. با صدای بلندی گفت:نترس بابا کاریت ندارم! باورکن من از مهران خیلی باحال ترم!بیا بیرون ببینمت این دختره کیه که از مهران تعهد نامه میگیره!

بعد شروع کرد به حرف خودش خندیدن!

رفتم تو کمد و چوبشو از جا در اوردم.

همون موقع یهو گفت:اها پیدات کردم!

دستم گذاشتم رو قلبم هنوز تو اتاق نیومده بود لابد رفته بود تو اتاق مهران! در کمدو اروم بستم و حالت اماده باش گرفتم که تا اومد سمت کمد با چون بزنم تو سرش.

یه در دیگه رو باز کرد و گفت:اینجایی؟

_:اخ اخ اخ تو حمومم که نیستی! پس تو دستشویی؟

تو دلم داشتم بهش فحش میدادم. یه دستمو محکم گرفته بودم رو دماغ و دهنم تا
صدای نفس های بلندم که نشونه ترس بود بیرون نره!

حس کردم در اتاق باز شد.

صدای امیر تو گوشم پیچید:اینجایی؟کجا قایم شدی؟پشت وسیله ها؟؟بیا بیرون عزیزم کاری باهات ندارم! فقط یه بوس کوچولو
صدای قدماش هر لحظه نزدیک تر میشد
دیگه نفسام به شمارش افتاده بود که یه دفعه صدای بلند مهرانو شنیدم:از خونه من گمشو بیرون.
با خیال راحت چشمامو بستم!
صدای امیر بود:چته بابا ترسیدم!
_: به چه حقی تو خونه منو میگردی هان؟
صدای عصبی مهران بهم ارامش میداد!
_: باشه باشه رفتم بابا! فقط میخواستم این عروسکتو پیدا کنم!
_: برو گمشو تا نزدم شل و پلت کنم! مثه این که خیلی بهت رو دادم!
_: چرا داد میزنی؟
_ مهران با صدای بلند تری گفت: بیرون!
فهمیدم امیر از اتاق رفت .
مهران اروم گفت:بیا بیرون رفت!
بعد در اتاقو بست با احتیاط از کمد اومدم بیرون با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم و از ته دلم لبخند زدم. دستمو رو سینم مشت کردم و گفتم:عوضی! عوضی !عوضی !
بعد سرمو بالا گرفتم و گفتم:خدایا اینا چه موجوداتین که تو افریدی.

 

 

تو حال خودم بودم که یه دفعه در باز شد نا خود اگاه حالت تدافعی به خودم گرفتم مهران اومد تو اتاق و گفت:نترس منم!

 

با خیال راحت نگاهش کردم .

 

سرشو تکون داد و گفت:خوب شد نیومدی بیرون! هر چند با این قیافه قابل تشخیص نیستی ولی امیر خیلی تیزه!

 

من:صد رحمت به گرگ!

 

خنیدد و گفت:خب حالا که رفت ولی کلا یادت باشه دورو بر امیر نباشی اون واسش مهم نیست دختر باشی یا پسر تو راهی میکشونتت که دیگه نمیتونی ازش بیرون بیای!

 

من:پس چرا باهاش دوستی؟

 

خندید و گفت:یه جورایی کارم پیشش گیره!

 

شونه هامو انداختم بالا و گفتم:بپا نندازتت تو اون راها!

 

سرشو تکون داد و گفت:خب بیا برو یه چیزی بخور!

 

یه نگاه سر تا پای من کرد و گفت:امروز خیلی کار داریم!

 

یه نگاه به لباسام انداختم و گفتم:چیزی شده؟

 

همون طور که از اتاق میرفت بیرون گفت باید بریم واست لباس بخریم اینجوری نمیتونی بیای مطب من!

 

دنبالش راه افتادم و گفتم:راستی من کی وسایلمو بیارم؟

 

همون طور که به سمت اشپز خونه میرفت گفت:اونا به دردت نمیخوره!باید نو بخری!

 

من:اما همونا واسه من کافیه!

 

برگشت سمتم و گفت:میخوای بری بالا رو ببینی؟

 

سرمو به علامت مثبت تکون دادم!

 

به میز اشاره کرد و گفت:تا یه چیزی میخوری منم میرم اماده میشم باید بعدش بریم بیرون

 

به سمت میز رفتم و گفتم:سرکار نمیری؟

 

_: نه مرخصی گرفتم!

 

پاکت شیرو برداشتم و یه لیوان شیر برای خودم ریختم و خوردم!یه لقمه کوچیک هم نون و پنیر درست کردم !

 

بعد میزو جمع کردمو و از اشپز خونه اومدم بیرون . مهران لباساشو عوض کرده بود. مونده بودم این ادم چقد لباس داره که هیچوقت تکراری نمیپوشه عوضش من همیشه یه دست لباس تنم بود!

 

همون طور که یقه کاپشنشو صاف میکرد گفت:اه دور لبتو پاک کن!

 

چشمامو لوچ کردم سمت لبمو گفتم:چیه مگه؟

 

صورتشو جمع کرد و گفت:با دهنت شیر میخوری یا با صورتت؟

 

پشت دستمو کشیدم رو لبم و گفتم:پاک شد؟

 

دندوناشو فشرد رو همو گفت:دختره ی کثیف برو صورتتو بشو حالمو به هم زدی!

 

بعد بدون این که بهم نگاه کنه به دستشویی اشاره کرد!

 

خندیدم و رفتم تو دستشویی!

 

صورتمو شستم بعد تو اینه به خودم نگاه کردم دستمو خیر کردمو کشیدم تو موهام و مثل موهای ارمان بردمشون بالا ولی باز ریختن! پوفی کردمو با دستام کشیدمشون سمت چپ. یه چشمکو بوس واسه خودم تو اینه فرستادم و گفتم:جونم به این قیافه دختر کشیم واسه خودم!

 

از دستشویی بیرون اومدم . مهران دم در ایستاده بود. یه نیم نگاهی به من کرد و گفت:شستی؟

 

صورتمو گرفتم جلو و گفتم:ایناها ببین خیسه!به حولتم دست نزدم!

 

سرشو کج کرد و گفت:زیپ کاپشنتو بکش بالا سرده!

 

درو باز کرد سرمای بیرون خورد تو صورت خیسم یه دفعه تمام بدنم لرز کرد دستامو بغل گرفتم و دنبال مهران که داشت از پله های تو ایون خونش بالا میرفت راه افتادم!

 

رسیدیم طبقه ی دوم!

 

با ذوق خونه رو نگاه کردم مهران به در اشاره کرد و گفت:کوچیکه ولی خب فکر کنم به دردت بخوره!

 

  •  

یه حیاط بزرگ بالا بود که میشد پشت بوم خونه مهران و با دیوارای نیم متری احاطه شده بود در شیشه ای خونه هم تو حیاط باز میشد کنار در هم دوتا پنجره بود. مهران رفت جلو کلید انداخت تو در رفتم جلو یه سرکی تو خونه کشیدم یه سالن بزرگ بود یه طرفش اشپزخونه بود و یه طرفشم با دکور یه اتاق بدون در کجا کرده بودن!

 

با ذوق رفتم تو با این که اندازه یک چهارم خونه مهرانم نبود ولی از جایی که توش زندگی میکردم خیلی بزرگ تر بود!

 

یه دوری اطراف زدم کنار اتاق یه حمام و دستشویی بود!

 

دستامو گذاشتم رو گونه هامو گفتم:واقعا میخوای اینجا رو بدی به من؟

 !