تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان دختری که من باشم8

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

مهران سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:اجارش میشه ماهی دویست تومن که از حقوقت کم میکنم! 

من:مگه چقد بهم حقوق میدی؟ 

لبخندی زد و گفت:به منشی قبلی هشتصد میدادم ولی تو چون تحصیلات نداری و تازه همه کاری رو هم باید خودم بهت یاد بدم پس شش صد تومن میگیری! 

من:واقعا؟یعنی ماهی سیصد تومن بهم میدی؟ 

سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:اره! 

من:به عبارتی یعنی روزی بیست هزار تومن! 

خندیدم و گفتم:اونوقت چند ساعت کاره؟ 

یه ذره فکر کرد و گفت:از ساعت 3 و نیم تا هفت و نیم! 

من:یعنی با کار کردن اندازه یک چهارم کاری که قبلا میکردم دو برابر اون موقع پول در میارم تازه دیگه پول بنزین و تعمیرات موتورمم نمیخواد بدم!


دستامو زدم به همو گفتم:همچین بدم نشد بهت بدهکار شدما! 

برگشتم سمتش و گفتم:پس پولی که باید بهت بدم چی؟ 

لبخندی زد و گفت با اون دویست تومنی که از حقوقت کم کردم جبران میشه کم کم! 

من:فقط یه چیزی! 

_:چی؟ 

با ناراحتی گفتم:حالا چطوری اینجا رو پر کنم! 

مهران:مهم نیست میریم هر چیزی لازم داشتی بخر! 

جیبامو از تو شلوارم دادم بیرونو گفتم:من پول ندارم! 

_: بهت قرض میدم! 

من:نه! همین الانشم کلی پوله! 

یه کم فکر کرد و گفت:میخوای وسایل پایینو که تو اتاق بودن بیاری بالا؟به هر حال اونا بی استفادن! 

من:مطمئنی؟ 

سرشو به علامت مثبت تکون داد گفتم:باشه! 

لبخندی زد و گفت:عصر میگم کارگر بیاد! 

سرمو تکون دادم و گفتم:اونوقت بابتشون چقد باید پول بدم؟ 

یه ذره نگاهم کرد و گفت:هر چقد میخوای! 

من:من 400 تومن تو خونه دارم بریم برش دارم 

لبخندی زد و گفت:باشه میریم فعلا باید یه وقت ارایشگاه بگیری! 

من:واسه چی؟ 

اشاره کرد به صورتمو و گفت:نگو که میخوای با این قیافه.... 

من:باشه باشه!ولی اخه من به این قیافه عادت دارم! 

با نگرانی گفتم:دوست ندارم شبیه دخترا بشم! 

همون طور که به سمت خروجی میرفت گفت:یه مدت عوض شد بعد نخواستی باز بذار همین شکلی بشی! 

دنبالش راه افتادم و گفتم:باشه! 

لبخندی زد و گفت:خب پس بیا بریم! 

با هم سوار ماشین شدیم سر کوچه یه ارایشگاه زنونه بود مهران رفت دم در زنگ زد یه خانومی بیرون اومد داشتم به مهران و اون خانومه نگاه میکردم که دلم شروع کرد به شور زدن. میترسیدم دختر بودن کار سختی بود! 

بعد از اون دم یه مغازه ایستادیم مهران رفت تو بعد از ده دقیقه با یه پلاستیک برگشت و گفت:بیا بگیر! 

من:اینا چیه؟ 

_: مانتو و شلوار و شال! 

من:واسه چی؟ 

_: میخوای با این تیپت بیای لباس بخری؟ 

یه نگاه داخل پلاستیک کردم مانتو مشکی که توش بودو اوردم بیرون! بزرگ بود ولی خوشگل بود! 

یه لبخند زدم و به شال و شلوار توسی که تو پلاستیک بود نگاه کردم! 

رفتیم دم خونم! یا بهتره بگم خونه قدیمیم! کیف کولمو برداشتم رادیو مدارک و پولامو ریختم توش مهران گفت که هیچکدوم از وسایلمو لباسامو نبرم ولی بازم لباسایی که ضروری بودو همراه خودم بردم! 

ایستادم از خونه قدیمیم خدا حافظی کردم و موتورمو گذاشتم تو خونه مهران گفت فردا یکی رو میفرسته برای خریدن موتور ! 

سوار ماشین شدم پولامو در اوردم و دادم دست مهران یه نگاهی بهشون کرد و گفت:نصفشو نگه میدارم واسه خرید نصفشم پول وسایل! 

من:ولی اخه اونا خیلی گرون ترن! 

مهران پولو گذاشت تو جیبش و گفت:سمساری هم بود همین قد میخریدشون هر چقدرم نو باشن دست دومن! 

میدونستم کاراش به خاطر دلسوزیه ولی همین کار رو هم تا به حال کسی برام انجام نداده بود برای همین با این که شرمنده میشدم ولی حس خوبی هم داشتم با خودم عهد کردم تمام پولشو هر وقت که تونستم بهش پس بدم!

لباسامو عوض کرده بودم داشتم تو اینه با شالم ور میرفتم که مهران گفت:لباسا خیلی برات بزرگه! 

من:اشکالی نداره! 

مهران:سایزت مگه چنده؟ 

گوشه کاپشنمو گوشید تا ببینم سایزش چند ولی هیچی ننوشته بود گفتم ! 

باز زل زدم تو اینه! 

خندید و گفت:بیام کم کم داره خودشو نشون میده! 

من:چی؟ 

_: اخلاق دخترونت! 

برگشتم سمتش و گفتم:چرا؟ 

گفت:از بس تو اینه نگاه میکنی! 

من:اخه ببین! 

شالو در اوردمو گفتم:این چیه؟!اه! 

_ د برات روسری میخریدم! 

ببین وسطشون بنداز رو سرت بعد پایینشو یه گره بزن! 

کاری که گفت کردم! 

به گره شالم اشاره کرد و گفت:یه ذره بیارش پایین! 

کاری که گفت کردم!از خودم خجالت کشیدم اون بیشتر از من بلد بود که باید چی کار کرد! 

تو پارکینگ پاساژ پیاده شدیم! وارد پاساژ که شدیم برق از کلم پرید! 

رفتم کنارشو گفتم:اینجا که گرونه! 

سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت:نه نیس!بیا بریم! 

وارد یه مانتو فروشی شدیم. 

فروشنده یه نگاه به من کرد بعد با تعجب رو کرد به مهران و گفت:خانوم با شمان؟ 

میدونستم قیافم خیلی زاره! مخصوصا که گوشه های شالمو تا اونجا که میشد تا کرده بودم که از سرم نیفته! مهران بدون توجه به نگاهای فروشنده گفت:بله با منه یه پالتو میخواستیم! 

فروشنده اشاره کرد به یه سمت مغاره و گفت:پالتو های جدیدمون اونجاست! 

دنبال مهران رفتم سمت پالتو ها! 

با دقت تمام همه مدلا رو نگاه میکردم مهران گفت:از چیزی خوشت اومد؟ 

اخرش یه پالتوی سورمه ای دیدم یقه و استینش خز داشت از پاییت کلوش میشد روی دکمه هاشم زنجیر داشت رفتم !با ذوق گفتم این! 

اومد جلو بدون این که نگاه کنه چی انتخاب کردم گفت:اقا لطفا این مدلو سایز ایشون بیارین!پالتو رو داد دستم رفتم تو اتاق پرو و با دقت خاصی لباسو پوشیدم! 

واقعا قشنگ بود!برعکس اون لباسای پسرونه این یکی انداممو کاملا رو فرم اصلیش نشون میداد! با این حال خجالت میکشیدم که به مهران نشونش بدم ار پرو رو باز کردم و گفتم:خوبه! 

_: باشه! درش بیار! سایزش خوبه؟ 

خوشحال شدم که خواست ببینتم . گفتم:راه خوبه! 

باشه بیارش حسابش کنم! 

لباشو در اوردم دیدم مهران سر صندوق ایستاده چند تا پاکت بزرگ هم دستشه! همون طور که دستم به شالم بود گفتم:اینا چیه؟ 

_: اینا مال منه تو کاریت نباشه! پالتو رو از دست من گرفت و گفت:برو بیرون کفشا رو ببین تا من بیام! 

رفتم سمت کفش فروشی که رو به روی اون مغازه بود. چند دقیقه بعد مهران هم اومد! 

من از هر چیزی که مهران میگفت باید بخرم یه دونه بر میداشتم ولی مهران اندازه ده برابر من واسه خودش خرید کرده بود! 

اخر سر با کلی جعبه و پلاستیک از پاساژ بیرون اومدیم!همشون به زور پشت ماشین جا شدن . دیگه نزدیکای ظهر بود مهران گفت یک و نیمه بریم یه جایی یه چیزی بخوریم بعدم برو ارایشگاه واسه ساعت سه وقت گرفتم تا تو میای منم وسیله ها رو میبرم بالا! 

من:تنهایی؟ 

ماشینو روشن کرد و گفت:من که نه کارگر میاد! میذام بالا خودت هر جور خواستی بچینش! 

سرمو تکون دادم و گفتم:باشه! 

به اصرار من رفتیم و تو یه رستوران معمولی غذا خوردیم نمیخواستم خودمو بد عادت کنم! 

بعد از اون منو دم ارایشگاه پیاده کرد یکی از جعبه ها رو داد دستمو و گفت:لباساتم عوض کن ! من باشه 

یه نگاه به لباس زیرایی که خریده بودم انداختم و گفتم:میشه اون یکی رو هم ببرم؟ 

نمیخواستم چشمش به اونا بیفته