تبلیغات
❤✿zαнrα✿❤ - رمان توسکا2

❤✿zαнrα✿❤

㋡لبخند زدن خیلی راحت تره♥ تا بخوای به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست㋡

یکی از یکی خوشگل تر بودن ... من بین اینا شانسی نداشتم ... البته قشنگ بودم ولی نه دیگه تا این حد!! مشخص بود پنج نفر به قول خودم رفتن واسه فینال ... کم مونده بود به بابا بگم پاشو بریم منصرف شدم ... ولی دندون سر جیگرم گذاشتم. بالاخره ساعت نه شد و خانومه گفت: - خانوم مشرقی بفرمایید داخل ... با بابا بلند شدیم ... بابا پرسید: - منم برم تو ایرادی نداره ... دختره پوزخندی زد و گفت: - اگه دخترتون هول نمی کنن ایرادی نداره ... بابا که فهمید یارو یه چیزیش می شه با اطمینان گفت: - دخترم اگه قرار بود هول بشه الان اینجا نبود ... الهی دهنتو طلا بگیرم یه روزی بابا ... دو تایی با هم رفتیم تو ... اووه چه خبر بود اینجا!!! دکور همون بود ... ولی آدمای پشت میز شده بودن هشت نفر ... یه دست مبل هم یه گوشه چیده شده بود ... کم کم داشتم هل می شدم به فیلمبردار یه صدابردار هم اضافه شده بود ... شهریار با دیدن ما ایستاد و با لبخند گفت: - سلام ... خیلی خوش اومدین خانوم مشرقی ... چه منو یادش مونده بود!!! دوباره یادم افتاد سلام نکردم ... بابا هم مثل من شوکه شده بود ... به همه سلام کردیم و یه گوشه ایستادیم ... شهریار گفت: - خب خانوم مشرقی بهتون تبریک می گم که به مرحله دوم رسیدین .... انگار شانس با شما که علاقه ای به بازیگری نداشتین بیشتر یار بوده ... زل زدم توی چشمای خاکستریش و گفتم: - اینطور به نظر می رسه ... لبخندی زد ... اشاره به صندلی های راحتی کرد و گفت: - بفرمایید بشینید خانوم مشرقی ... شما هم همینطور آقای ... سریع گفتم: - پدرم هستن ... شهریار گفت: - بله بله ... خیلی خوشبختم ... بفرمایید آقای مشرقی ... بابا هم تشکری کرد و هر دو نشستیم ... شهریار اشاره ای به جمع کرد و گفت: - دیگه بهتره جمع رو بهتون معرفی کنم ... شاید همکار شدیم ... اگه هم نشدیم مطمئن باشین شما که تا اینجا اومدین همیشه شانستون برای بازیگر شدن بالاست ... گیج و گنگ نگاش کردم و اون شروع به معرفی کرد: - کارگردان اثر که معرف حضورتون هستن ... آقای صدری ... ایشون هم فیلمنامه نویس ما آقای شکوهی ... خانوم مدیری گریمور حرفه ای ما هستن ... اصلا نمی فهمیدم داره چی می گه ... برام مهم نبود کی به کیه ... می خواستم زودتر تستم رو بدم و برم ... همه رو معرفی کرد ولی هنوز نمی دونستم خودش اونجا چی کاره است ... آقای صدری سوال ذهنمو جواب داد: - این شهریار گل هم ... تهیه کننده ماست ... که با وجود جوونیش خوب تونسته گروه رو ساپورت کنه ... دهنم باز موند ... پس بچه مایه داره!!! از اونا که نمی دونن پولاشونو چه جوری باید خرج کنن ... اینم زده تو کار تهیه کنندگی ... باشه ... خوش به حالش! ما که بخیل نیستیم خدا بیشتر بهش بده ... شهریار با لبخند تشکر کرد و گفت: - خب و اما تست امروز ... زل زدم توی دهنش ... بابا هم با دقت و ریز بینی به همه اونها خیره شده بود ... شهریار سرفه ای کرد و ادامه داد: - نقش امروزتون اینه که ما این وسط یه ماکت قرار می دیم ... شبیه قبر ... شما باید نقش دختری رو بازی کنین که پدرش به تازگی فوت شده ... و اون تازه فهمیده ... از قضا خیلی هم به پدرش وابسته است ... یعنی آسونتر از این نقش نبود بدن به من؟!!! هر چند که از تصورش مو به تنم راست شد ولی می دونستم که همین حالت بهم کمک می کنه که راحت تر بازی کنم ... با تاسف به بابا نگاه کردم که بهم لبخند زد ... با دیدن لبخندش جون گرفتم ... از جا بلند شدم و رفتم وسط ... یکی از پسرها که فکر کنم مسئول تدارکات بود ماکت قبر رو به اشاره شهریار آورد گذاشت وسط ... دوربین هم تنظیم شد ... کنار دیوار ایستادم ... چشمامو بستم زیر لب اسم خدا رو صدا زدم ... استرسم پر کشید ... دوباره شدم همون توسکا ... چشم باز کردم و به چشمای منتظرشون گفتم: - من آماده ام ... آقای صدری سری تکون داد و گفت: - سه ... دو ... یک ... اکشن ...دوباره چشمامو بستم و اون لحظه رو تصور کردم ... حس کردم هیشکی نیست ... منم و یه قبر و یه قبرستون خالی و متروک ... منم و دنیایی که دیگه بابایی توش نیست ... چشمامو باز کردم چونه ام شروع کرد به لرزیدن .... یه قدم لرزون اومدم جلو ... واقعا پاهام داشت می لرزید ... با صدایی که اونم لرز داشت نالیدم: - بابا ... ب ...با ... بابا ... بغضم ترکید ... قدرت نداشتم خودم رو به اون قبر لعنتی برسونم ... همونجا ایستادم و گفتم: - بابااااا ... پاشو توسکا اومده .... بابا کار پیدا کردم .... به خدا پیدا کردم .... باباییییییی مگه غصه نمی خوردی که دخترت بیکاره ... مگه از ناراحتی من ناراحت نمی شدی؟ آخر قلب کوچیکت طاقت نیاورد؟ بابا ... به زحمت خودم رو رسوندم به قبر ... بدنم رو انداختم روی قبر ... کل هیکلم داشت می لرزید کم مونده بود برم بپرم بغل بابا ... زار زدم و گفتم: - بابااااااااا این دنیا رو بدون تو نمی خوام .... بابا نفسم بالا نمی یاد ... بگو که تو اون زیر نیستی .... بابا تو از خواب زیاد بدت می یومد چرا اینقدر می خوابی ... کاش من اون زیر بودم ... کاش اینهمه خاک روی تن من می ریخت نه روی دستای مهربون تو نه توی چشمای پر مهر تو .... بابا باورم نمی شه ... پاشو صدام کن وگرنه می یام پیشت این دنیا رو یه لحظه بی تو نمی خوااااام ... بابااااااااااااااااا به ضجه افتاده بودم ... - بابا من فقط سه روز رفتم شهرستاننن ... کاش اتوبوسم چپ کرده بود ... کاش تیکه تیکه شده بودم ولی وقتی می یومدم این خبرو بهم نمی دادن ... باباااااااااا من با دسته گل و شیرینی اومدم تو خونه .... ولی دسته گلایی دیدم که دورش ربان سیاه بود ... بابا این حق نیست ... خداااااااااااااااااا .... چنان خدا رو صدا زدم که فکر کنم شیشه ها لرزید ... - همیشه می گفتی الهی قربونت برم ... الهی فدات بشم ... می گفتم نگو ... تو رو جون توسکا نگو ... ولی می گفتی ... بابا آخرم فدای توسکای ناچیز شدی ... این خاک ها همه اش تو سر من می ریخت کاش ... باباااااااا دیگه نتونستم حرف بزنم ... حنجره ام از جیغام می سوخت .... شالم هم از سرم افتاده بود ... خوبه موهامو بسته بودم وگرنه موهای بلند و سیاهم الان دورم ریخته بود و حسابی منو شبیه عزادار ها می کردن ... به هق هق و نفس نفس افتاده بودم ... خواستم بازم عجز و ناله کنم که آقای صدری با صدایی پس رفته گفت: - کات .... جون توی تنم نبود که بلند بشم ... کسی کنارم نشست و شالم رو کشید روی سرم ... برگشتم به طرفش بابام بود ... چشماش قرمز بود و معلوم بود از ضجه های من طاقت نیاورده ... دستشو محکم چسبیدم ... دوست داشتم بغلش کنم ... دوست داشتم عطر تنشو ببلعم ... ولی جلوی اینهمه مرد درست نبود ... جلوی خودمو گرفتم و ترجیح دادم فقط نگاش کنم ... بعدا تلافیشو در می آوردم. قسم خوردم دیگه به لحظه نبودش حتی فکر هم نکنم ... خیلی زجر آور بود ... صدای خانومی نگاه ما رو از هم جدا کرد: - خانوم مشرقی ... سرمو بالا گرفتم ... لیوانی آب قند گرفته بود به سمتم ... بابا لیوانو گرفت و آورد سمت دهنم ... دستمو گذاشتم روی مچ دستش و اجازه دادم لیوانو بگیره سمت دهنم ... چند قلپ که خوردم بهتر شدم و لبخند زدم ... بابا دیگه طاقت نیاورد و پیشونیمو بوسید ... صدای آقای صدری بلند شد: - والا من عادت ندارم از کسایی که می یان تست بدن تعریف کنم ولی در مورد شما! بی انصافیه اگه نگم که فوق العاده بودین ... بلند شدم ایستادم و تازه فرصت کردم به بقیه نگاه کنم ... بابا هم برگشت و نشست روی صندلی ... همه با تحسین نگاهم می کردن ... شهریار پوفی کرد و گفت: - باور کنین اینقدر باورم شده بود که هی بر می گشتم به باباتون نگاه می کردم ... انشالله که صد و بیست سال سایه اشون بالای سرتون باشه ... ولی همه اش با خودم می گفتم نکنه این موقعیت براتون پیش اومده که اینقدر طبیعی اجراش می کنین ... همه سراشون رو به نشونه تایید تکون دادن و منم لبخندی به نشونه تشکر زدم ... خدا رو شکر که خراب نکردم با این استرسی که گریبانگیرم شده بود ... شهریار رو به آقای صدری گفت: - فکر نکنم نیاز به تست دومی باشه ... هست؟ من نمی دونم این چرا اینقدر تو سرش می زد ... اصلا به این چه ربطی داشت؟ مگه انتخاب بازیگر هم با اینه؟ یه تهیه کننده است دیگه ... ای بابا! آقای صدری سری به نشونه نفی تکون داد و گفت: - نه لازم نیست ... بعد به من نگاه کرد و گفت: - ما چهار تا تست دیگه هم می گیریم ... بعدش خبرش رو بهتون می دیم ... بابا اومد جلو سریع پرسید: - چقدر طول می کشه؟ از عجله بابا هم من تعجب کردم هم آقای صدری ... آقای صدری گفت: - عجله دارین آقای مشرقی؟ بابا سری تکون داد و گفت: - راستش جایی کار داریم ... می خوام ببینم اگه طول می کشه بریم و بیایم ... آقای صدری نگاهی به ساعت کرد و گفت: - حدودا سه ساعت طول می کشه ... بابا گفت: - خیلی ممنون ... پس ما تا سه ساعت دیگه بر می گردیم ... شهریار گفت: - آقای مشرقی زود تشریف بیارینا ... اگه دختر خانومتون انتخاب بشن باید قرارداد بسته بشه ... - بله بله ... چشم با بابا تشکر کردیم و زدیم بیرون ... چشمام چهار تا شده بود ... ما کجا می خواستیم بریم؟ نکنه بابا پشیمون شده بود؟! بابا از منشیه هم تشکر کرد ولی من یه کلمه هم نتونستم بگم ... دخترای دیگه با دیدن قیافه من که پکر به نظر می رسیدم و صورتم هم حسابی پف کرده بود و معلوم بود گریه کردم فکر کردن رد شدم و یه لبخند نشست گوشه لباشون ... برام مهم نبود ... فعلا فقط مهم بابا بود که داشت با عجله به سمت در خروجی می رفت ... تا رفتیم بیرون دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: - بابایی ... کجا داریم می ریم ... بابا انگار تازه متوجه من شد ... با لبخند برگشت به سمت من و گفت: - بیا که خدا برامون خواسته ... - چی شده بابا؟! - ارحامی اس ام اس داد روی گوشیم ... آقای ارحامی رفیق شفیق چندین ساله بابا بود ... فقط نگاش کردم تا ادامه بده و بابا هم ادامه داد: - بهش سپرده بودم کار پیدا کرد خبرم کنه ... حالا می گه توی شرکت برادرزاده اش یه کار خیلی خوب برات پیدا کرده ... یه شرکت واردات صادراته ... یه کم با خونه فاصله داره ... ولی خب بهتر از بازیگری که هست ... نیست؟ و مردد نگام کرد ... بابا فکر می کرد من عشق بازیگری دارم و الان می گم نه فقط بازیگری ولی خبر نداشت بهترین خبر رو بهم داده ... لبخند پت و پهن زدم و گفتم: - این عالیه بابا ... کور از خدا چی می خواد؟ بابا لبخند آسوده ای زد نشست پشت فرمون و گفت: - پس بدو تا شرکت تعطیل نشده ... نشستم کنار دستش ... داشتم ذوق مرگ می شدم ...دوست نداشتم زندگی عادیمو از دست بدم ... واقعا از روی ناچاری پناه آورده بودم به بازیگری ... بابا هم که پیدا بود حسابی هیجان زده و خوشحاله گفت: - ارحامی خیلی از پسر برادرش تعریف می کرد ... می گفت خیلی جنم کار داره و توی دو سه سال تونسته شرکتشو به جاهای عالی برسونه ... با اینکه سنی هم نداره ... توی دلم گفتم پس این پسر برادر دیدن داره ... بابا تعریف می کرد و منم سر تکون می دادم .... حقیقتا هر دو حسابی خوشحال بودیم. شرکت توی یکی از خیابونای بالای شهر بود ... چه دم و دستگاهی هم داشت! نمای بیرونش و تابلوش که فوق العاده شیک بود ... آب دهنمو جمع کردم که آویزون نشه و با بابا رفتیم داخل ... شرکت بزرگ و پر تجملاتی که هر کس توش مشغول کاری بود ... بابا به میز خانومی نزدیک شد و گفت: - سلام خانوم ... ببخشید با آقای ارحامی کار داشتم ... دختره بدون اینکه سرشو بلند کنه به میز یه خانوم دیگه اشاره کرد راه افتادیم سمت میز اون خانومه و بابا گفت: - دخترم ... من با آقای ارحامی کار داشتم ... کجا می تونم ببینمشون؟ دختره سرشو آورد بالا ... عینکشو روی بینیش جا به جا کرد و گفت: - وقت ملاقات دارین؟ بابا سری تکون داد و گفت: - نه ولی منو عموشون معرفی کردن ... خودشون می دونن ... دختر تلفن کنار دستشو برداشت و گفت: - اجازه بدین تا با منشیشون هماهنگ کنم ... اووه ! تازه می خواست با منشیش هماهنگ کنه ... چند تا منشی داشت مگه؟!!! گوشی دستش کلی وقت موند ولی گویا طرف قصد جواب دادن نداشت ... بالاخره گوشی رو گذاشت و گفت: - منشیشون جواب نمی ده ... برید طبقه بالا ... اتاق سوم ... اتاق آقای ارحامیه ... شاید منشی مرخصی ساعتی گرفته ... تشکر کردیم و با بابا رفتیم بالا ... کلی استرس رد کرده بودم و حالا بازم استرس اومده بود سراغم ... کاش اینجا جور بشه ... بابا به در کرم رنگ چند ضربه زد و وقتی کسی جواب نداد درو باز کرد و دوتایی رفتیم تو ... یه سالن کوچیک ولی خیلی شیک پیش رومون بود ... یه میز هم کنارش بود که معلوم بود میز منشیه ... بابا رفت طرف میز منشی ... با اینکه کسی پشتش نبود ... منم دنبال بابا رفتم ... جلل خالق! روی میز یه کیف لوازم آرایش ول شده بود و چند تا رژ لب و ریمل و رژ گونه ازش زده بود بیرون ... یه آینه هم کنارش بود ... بابا هم با ابروی بالا پریده نگاه به لوازم آرایشا کرد و گفت: - منشیه یادش رفته وسایلشو ببره گویا ... خنده ام گرفت ... لبخندی زدم و گفتم: - صدای آهنگ از کجا می یاد بابا؟ صدای آهنگ بلند ملایمی شنیده می شد ... بابا به در کنار میز اشاره کرد و گفت: - گویا از داخل اتاق رئیس شرکت می یاد ... پوزخند نشست گوشه لبم ... گفتم: - بریم تو ... منشی که نیست ... می گیم منشیتون نبود ما هم اومدیم داخل ... بابا سری به نشانه موافقت تکون داد و دو تایی رفتیم سمت در ... صدای موسیقی حسابی بلند بود ... بابا چند ضربه به در زد ولی جواب شنیده نشد گویا نشنید .... دوباره در زد ولی بازم جوابی نیومد ... بابا دستگیره رو چرخوند و در رو باز کرد ... با دیدن صحنه پیش رومون هر دو با هم سکته کردیم ... خدای من!!!!! آقای رئیس لم دادن بودن روی کاناپه جلوی میزشون و یه دختر با تاپ و شلوارک خیلی کوتاه نشسته بود روی پاش و مشغول بوسیدن هم بودن ... بابا سریع در رو بست ... اونقدر سریع که نفهمیدم دختره چه شکلی بود! یا پسره چه جوری بود! مچ دستمو گرفت توی دستش و با سرعت راه افتاد سمت در ... گونه هام از خجالت گر گرفته بود ... انگار مقصر من بودم ...

نمی دونم چرا آدم اینجور وقتا خیلی خجالت می کشه ... حتی وقتی با بابا می نشستیم فیلم می دیدیم و می رسید به صحنه فیلمه با اینکه بابا سریع ردش می کرد ولی بازم من آب می شدم می رفتم توی زمین ... رفتیم از پله ها پایین ... نه بابا چیزی می گفت نه من ... اون دو تا چطور جرئت کرده بودن توی شرکت همچین کاری بکنن؟! نمی ترسیدن یکی ببینه؟!! وای خدایا چه چیزا که ادم با چشم خودش نمی بینه! نشستیم توی ماشین و بابا راه افتاد ... دو ساعت از زمان رفته بود ... از روی مسیر فهمیدم داریم می ریم سمت موسسه ... بالاخره بابا سکوتشو شکست و گفت: - اصلا فکر نمی کردم ارحامی همچین آدمی رو به من معرفی کنه ... لبمو با زبون تر کردم و گفتم: - به اون بیچاره چه ربطی داره؟ اون از کجا باید می فهمید پسر برادرش دله است ... بابا آهی کشید و گفت: - ترجیح می دم بازیگر بشی تا اینکه بری توی همچین جاهایی کار کنی ... روح لطیف تو نباید تحت هیچ شرایطی آزرده بشه ... از خود بیخود خم شدم و گونه بابا رو محکم بوسیدم ... بابا دستمو گرفت توی دستش و گفت: - ولی دخترم اگه اونجا هم قبولت نکردن غصه نخوریا ... همه رو نسبت بده به قسمت ... - نه بابا برام مهم نیست ... 

بالاخره کار جور می شه ... آدم که تا آخر عمرش بیکار نمی مونه ... بابا هم سری تکون داد و دیگه تا رسیدن حرفی نزدیم ... می فهمیدم چقدر حالش خرابه ولی هیچی نمی تونستم بگم تا حالش خوب بشه ... یکیو می خواستم تا حال خودمو خوب کنه ... جلوی موسسه که رسیدیم و ماشینو پارک کردیم دو ساعت و نیم گذشته بود ... نیم ساعت باید منتظر می شدیم ... رفتیم داخل که دیدم هیچکدوم از اون دخترا نیستن ... منشیه هم یه کتاب دستش گرفته بود و داشت می خوند ... با دیدن من پوزخندی زد و رو به من گفت: - بالاخره تشریف آوردین؟ با تعجب گفتم: - چی شده؟ - هیچی ... برو تو منتظر توان ... چقدر پرو بود ... بیشتر از اینکه از حرفش شاد بشم از لحنش بدم اومد و خواستم چیزی بگم که بابا گفت: - به همین زودی تصمیم گرفته شد؟ - بله ... بقیه همه خراب کردن گویا ... - یعنی دختر من پذیرفته شده؟ منشیه سرشو کرد توی کتاب و گفت: - بله ... بفرمایید داخل ... یه ربعی هست که منتظر شمان ... بابا نفس عمیقی کشید ... با دست بین ابروهاشو فشار داد و رو به من گفت: - بریم تو دخترم ... نمی دونم چرا خوشحال نبودم. شاید اگه یکی از اون دخترا پذیرفته شده بودن اینجا رو می ذاشتن روی سرشون ولی من عین خیالمم نبود. درو باز کردم و رفتم تو ... فقط آقای صدری اونجا بود و شهریار ... بقیه رفته بودن ... با دیدن من هر دو از جا برخاستن و شهریار با روی گشوده گفت: - اومدین؟ دیگه می خواستم بهتون زنگ بزنم ... - شما که گفتین سه ساعت دیگه ... - تستای بقیه خیلی زود تموم شد ... تبریک می گم ... امیدوارم همکارای خوبی باشیم ... تبریک؟! همکار؟! توسکا ... اسمت رفت سر در سینماها ... خدایا ... این چیزی بود که من می خواستم؟!!! همه چیز چه زود اتفاق افتاد .... قرارداد با مبلغی باور نکردنی بسته شد ... باید از هفته دیگه می رفتم سر فیلمبرداری و دو هفته وقت داشتم تا فیلمنامه رو بخونم و کمی هم با گروه تمرین کنم ... این چه قراردادی بود؟ فیلمنامه نخونده باید قبول می کردم؟ مگه بازیگرا اول فیلمنامه نمی خونن؟ خودم جواب خودمو دادم: - خره! بازیگر ... نه تو! تو که هنوز بازیگر نشدی ... از نظر اینا تو الان باید از خداتم باشه که تو فیلم یه آدم معروف بازی کنی ... تازه وقتی اسم همبازیمو گفت کف کردم ( بچه ها اینجا نیاز به توضیحه که من اسم بازیگرا رو از خودم می گم ... دوست ندارم نقطه چین بذارم که هر کی پیش خودش یه حدس بزنه ... پس کلا می ریم تو کار خیالات) احسان نیرومند ... خدای من!!!!! درسته که بازیگرا رو درست نمی شناختم ولی نه دیگه تا این حد که سوپر استارارو هم نشناسم ... بابا حتی یه لبخندم نزد ... ولی بالاخره قرارداد بسته شد ... ازم پرسیدن دوست دارم با اسم خودم معروف بشم یا اسم هنری برای خودم دارم ... ولی گفتم با اسم خودم راحت ترم ... بذار همه چی طبیعی باشه ... حتی قید کردم از گریم زیاد هم خوشم نمی یاد که پذیرفتن ... همه چی تموم شد ... الکی الکی شدم بازیگر ... الکی الکی داشتم معروف می شدم ... الکی الکی می خواستم از توسکای معمولی فرار کنم ... الکی الکی ...